عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: با هیچ آزمندى مشورت مکن، که بدى را بر تو آسان مى‌نماید و حرص و ولَع را در نظرت مى‌آراید. غرر الحکم، ح10353
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

سایر مباحث

خستگی روحی وسردرگمی

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من یه دختر۲۵ساله ای هستم که از لحاظ روحی داغونم .حالم اصلا خوب نیست وکارم این روزا شده گریه وفکر کردن به مرگ .خودمم نمیدونم واقعا چی میخام فقط میدونم از زندگی به خاطر مشکلاتش زده شدم .قبلن اخلافم عالی بود وصبور بودم ولی الان بخاطر یچیز الکی پرخاشگری میکنم .ازکسی خوشم میومد والانم توی خواب وبیداری اونو میبینم ولی اون از من خوشش میاد وحتی جواب تلفنم نمیده .همش از خدا گله دارم که چرا باید منو طوری خلق کنه که طرف از قیافه من خوشش نیاد .قیاغم خوبه ها داغون نیست فقط اون از قیافم خوشش نیومد .دلم خیلی گرفته اینایی که دارم مینویسم فقط دارم گریه میکنم توروخدا کمکم کنید

کنترل خشم

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام من ازسن 18سالگی به بعد نسبت به آینده خودکه بیمناک شدم ودرخانواده پرخاشگرشدم برای اثبات وجودخود خیلی پرتنش بودم الان سه ساله ازدواج کردم اوایل خیلی باهمسرم مشاجره داشتیم من کارمندم واحساس می کردم همسرم مرادرک نمی کند الان کمی بهترشدم ولی یه مدت خوبم وبعداز یه مدت خاص مثلا یکماه مثل انفجاربایک چیزکوچک عصبی میشوم با پرخاشگری وشکستن چیزها آرام میشوم ودلیل آن هم برای خودم نامعلوم است فرزندی ندارم واین تنهایی هم یکی ازمعضلات من است واحساس افسردگی می کنم درمحل کارم نیزاحساس خوبی ندارم چون اموزش کودکان استثناییست احساس خستگی می کنم ونمیدانم چطورنسبت به کارم مثبت شوم وقتی ازسرکارمی آیم عصبانیتم راسرهمسرم خالی می کنم ااگرمراکمک کنین ممنون

عشق

نام پرسشگر: م
سلام خسته نباشید من متاهل هستم و عاشق دختر خاله ی همسرم شدم تقریبا یه سال با هم بودیم بعد از ترس رفتن آبرو مجبور شد ازدواج کنه..قضیه طوری بود که همدیگه رو خیلی دوست داشتیم هردو عاشق هم بودیم ولی عشق ممنوع بود..قبل عقد شوهرش اس ام اس ایی که واسش فرستاده بودم رو دیده بود یه بلوایی به پا شد بعد یه جوری نمود کردیم که همسرم اس ام اس ها رو فرستاده..خلاصه با کلی بدبختی ازدواج کرد..الانم هفت ماهه ازدواج کرده دوبارم با من تماس گرفته گفته دلتنگتم..به هر حال از وقتی رفته زندگیم داغون شده به هیچ چیز و هیچ کس حس ندارم..یه لحظه از فکرم رها نمیشه در روز سه کلمه حرف هم نمیزنم..با هیچکس..دوست دارم تنها باشم کسی نباشه..هیچ جیزی برام ارزش نداره..حتی پدر و مادر و همسر..حتی خودمم مهم نیستم..خیلی دوستش دارم نمیدونم چکار کنم بی اون..لطفا بگید من چمه..نیاز به روانپزشک دارم/.چاره م چیه

وابستگی شدید به دوست

نام پرسشگر: ناشناس
سلام دختری ۲۵ ساله هستم و بسیار احساساتی،ازتابستون با یک دختر اشنا شدمو باهم صمیمی شدیمو شبو روز باهم ازطریق دیدارو رفتوآمد و چتیدن ارتباط داریم،الان موقعیت ازدواجه دوستم شده و این موضوع واسم غیرقابل هضمه و واقعا ازلحاظ روحی دارم داغون میشم چون شدیدا بهش وابسته و دلبستم،تروخدا راهنماییم کنین،ازبس گریه کردم دیگه چشمام درد گرفتن،با تشکر

زندگی بعد از طلاق

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام .بنده به خاطر پارانوئید همسرم بعد از ۶ ماه عقد و ۵ ماه زندگی ،در یک پروسه ۸ ماهه با بخشش تمام مهریه در حدود ۲۰۰ میلیون تومان جدا شدم .بعد از طلاق به فامیل نزدیک مثل عمه ها گفتیم که شما به بچه هاتون خبر بدهید که من طلاق گرفتم ولی آنها گفتند چه لزومی کسی بدونه انشاءالله بزودی ازدواج صورت می گیره و ما آبرویمان در فامیل می رود اگر خبر طلاق برادر زاده را به بقیه از جمله فرزندانشان بگوییم. بعد از طلاق طبق معمول همه جا می رفتم و روحیه خیلی شادی داشتم ولی چون کسی از ماجرای طلاق خبر نداشت دائما از زندگی خصوصی من سوال می کردند و مجبور بودم یک طوری فیلم بازی کنم .الان که حدود یک و سال ونیم از طلاق می گذره ،دیگه ترجیح می دهم جایی نروم که بخواهم دروغ سر هم کنم یا این قدر در اضطراب باشم که منتظر باشم کسی از من سوالی می پرسد . می خواستم از شما بپرسم من چه طوری از این وضعیت نجات پیدا کنم ،؟ الان اوضاع خیلی نگران کننده ای دارم . ممنون می شوم اگر جواب بنده را بدهید .

وسواس فکری

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقت بخیر ، من دچار وسواس فکری هستم مثلا وقتی میخوام جزوه بنویسم میترسم جزوه ام کثیف بشه و وقتی صفحه اول رو مینویسم به دلم نمیچسبه و پاره اش میکنم با اینکه وقتی لاک میزنم و دستم به جایی میخوره چندین بار اونجا رو نگاه میکنم که مبادا لاکی شده باشه یا اینکه دلم نمیاد کتابهای نوام کثیف بشن واسه همین بیرون نمیبرمشون یا توی خونه زیاد نمیخونمشون که تمیز بمونن و چیزهای دیگه، ممنون میشم راهنماییم کنید

لکنت ناگهانی زبان در کودکان

نام پرسشگر: ناشناس
سلام با تشکر از سایت خوبتون خواهش می کنم به این سوال من جواب بدید از نگرانی بیچاره شدیم.بچه خواهر من سه سال و سه ماهشه. از دیروز به طور خیلی ناگهانی دچار لکنت زبان خیلی شدید شده...در حالی که خیلی خیلی خوب حرف میزد و تمام کلمه ها و جمله ها به راحتی می گفت...اما الان واسه گفتن یه کلمه کوتاه قفل میشه زبونش و گریه میکنه و خودش میگه نمیتونم حرف بزنم....حتی موقع دیدن تلویزیون خواست واکنش نشون بده به ورزش شنا اما اصوات نا مفهوم از خودش در آورد و نتونست بگه..و بعد گریه کرد...تو رو بگید خوب میشه یا نه؟؟یعنی احتمال خوب شدنش بالاست یا پایین؟فردا به دکتر میره اما هنوز نرفته. .ضربه ای به سرش نخورده. ..نمیدونم ترسیده یا نه فقط میخوام بدونم خوب میشه این بچه...انشالله که نا امید نشم.با تشکر. ..

مشكلم با خانواده

نام پرسشگر: n
سلام من دختري ١٤ساله هستم كه بامشكلات زيادي روبه رو شدم توي مدرسه اكثر دوستام با جنس مخالف خودشون رابطه جنسي دارن و من رو وادار به انجام اين كار ميكنند اگه من انجام ندم منو مسخره ميكنن به نظرتون من بايد چيكار كنم از طرفي ديگه ميل به خودكشي در من بيشتر شده ومن دوس دارم هرچه سريع تر از دست گير دادناي پدر مادرم خلاص بشم لطفاً راهنماييم كنيد

راضی کردن

نام پرسشگر: ناشناس
من خیلی نیازمند کمک شما هستم. برا حل مشکلم استفاده از زبانبند کارساز هست. استفاده از زبانبند برا رضایت گرفتن کار درستی هست یا نه؟لطفا کمکم کنید. ممنون

وسواس فکری و عملی

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام.من یه خانم باردارم که حدود سه چهارساله وسواس دارم توی این چندسال این بیماری اینقدر شدید نبود که اذیت بشم ولی الان دوماهه که خیلی شدید شده.قبلنا وقتی بیرون میرفتم یا مسافرت گاهی افرادی رو میدیدم که توی ناشینشون یا توی اتوبوس دست شونو توی دماغشون میکنن این کار فکر منو خیلی تحت تاثیر قرار داد اوایل فقط از کنار افراد اگه رد میشدم احساس میکردم ذرات کثیف روی لباسشون به لباس من منتقل میشه ولی الان خیلی حزیی تر فکر میکنم.الان کارم به حایی رسیده که به هیچ عنوان با اتوبوس حایی نمیرم و اگه مسافری هم خونه م بیاد احساس میکنم پتو و فرش و همه الوده شده فکر میکنم ختما روی صندلی اتوبوس ذرات دماغ ریخته بود و چسبیده به لباسا و منتقل میشه به خونه.وحتی الان از مغازه هم نمیتونم چیزی بخرم شک دارم به تنیز بودن صاحب مغازه.وطوری فکر نمیکنم که فقط دستاش الوده بوده احساس میکنم ذراتی از دستاش به احسام یا نایلون میچسبه و نباید وارد خونه بشه.درمورد پول هم همینطور.دارو هم دکتر بهم داده ولی بخاطر بارداری میخورم بالا میارم.مشاوره هم گفتن بخاطر بارداری شذید شده تورو خدا کمک کنید این شک و تردیدم از بین بره.چطوری بی اعتنایی کنم.

اختلال فکری و اظطراب

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام پسری هستم ۲۸ ساله که دوران راهنمایی له خاطر فشارهای عصبی از طرف خانواده باعث افسردگی شدم و چند سال از جامعه بدور ماندم و ممزوی شدم پدرم غرور مرا در دوران دبیرستان شکست مرا تنبیه بدنی کرد با اینکه قبلا نیز تنبیه کرده بود ولی چون در سن جوانی بودم خیلی بهم فشار اومد بعد ان نمی دانم به خاطر ان مساله بود یا نه اما اظطراب زیاد داشتم ودر هنگام پرسش درس یا مسایل این چنینی استرس شدید می گرفتم و بدنم و صدام می لرزید از همون موقع دچار خودارضایی شدم ونتونستم دست بکشم و احساس گناه شدید داشتم از همان دوران راهنمایی دایما ذهنم متشنج است و آسودگی فکری نداشتم و موهای سرم داشت سفید می شد و اعتماد به نفسمو بکلی از دست داده بودم خلاصه درسمو تا پیش خوندم و چون نتونستم کنکور قبول بشم سربازی رفتم و اومدم بعد ان مشکلات چند برابر شد و شغل ازاد انتخاب کردم و ادامه تحصیل دادم که فشار روانی زیادی را تحمل می کردم و دوسال پیش نیز عروسی کردم که در دوران نامزدی بدلیل مسایل واختلافات دچار فشار عصبی شدیدتری شدم ولی بالاخره عروسی کرده والان نیز دارای فرزمدی می باشم من در این دوران راهنمایی تا الان نتنها از فشار روانیم کم نشده بلکه بیشترم شده و الان خیلی ازارم می دهد دایما احساس می کنم یه چیزم شده دایما ذهنم مشغول است بعضی موقع ها احساس دیوانه شدن بهم دست می دهد بعضی موقع ها چیزی را فراموش می کنم هل می کنم استرس و اططراب بیش از حد دارم احساس ترس و ... دارم خواهشا کمکم کنید می ترسم برم پیش روانپزشک بگه چیزیته دارو بده داروهای روانپزشکم میگا خطرناکه جنون اوره می ترسم زندگیم بهم بخوره ,انقدر استرس دارم از ۲۵سالگی ریشام سفید شده بکلی اعتماد بنفسم از دست دادم خانمم حساسه نمی تونم باهاش دردل کنم سر هر چیز کوچک ناراحت میشه گریه میکنه اعصابمو بیشتر بهم میریزه پیشاپیش از راهنماییاتون کمال تشکر رو دارم

با سلاممن یه مشکلی دارم...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من یه مشکلی دارم و اینکه خیلی به اینده فکر می کنم طوری که دارم کم کم ناامید و دیونه میشم مشکل من یه جوری دوسویه هست 1-من برای کنکور 96 دارم می خونم. 2-عاشق دختر خانمی هستم(خیلی زیاد)با اختلاف سنی 2 سال بزرگتر از بنده. و این دو تا باعث شده افکاری توی ذهنم شکل بگیره که مثلا وقتی کنکور 96 رو ذهنم می ره طرف اینکه:خب وقتی کنکور 96 رتبه خوب گیر اوردی و رفتی دانشگاه خوب و معتبر خب پس کی می خوای با دختره مورد علاقه ات ازداوج کنی اونکه نمیاد صبر کنه تا تو دانشگاهت تموم بشه و تازه از عشق تو هم به خودش خبر نداره و این که تو همین الان هم منبع درآمدی نداری (حالا واویلا مخارج عروسی و مهریه و و طلا و زیر مجموعه این ها بماند) و چه تضمینی که بخوای با گرفتن مدرک از دانشگاه معتبر باز هم بیکاری موندی ، اصلا گرفتن مدرک معتبر توی علوم انسانی که باهاش کار بتونی کنی بالای ده دوازده سال طول میکشه(تا دکتری بگیری) این ده سال رو می خوای مجرد بمونی و هی از دوری دختره و اینکه نکنه خدای نکرده کسی خواستگاریش بره و باهاش ازدواج کنه توی استرس و اضظراب باشی و اینکه من هم اصلا از فکر اینکه نتونم به عشقم برسم هراس دارم و می ترسم (چند بار سعی کردم قیدشو بزنم اما عین چندبار به گناهانی کبیره ای آلوده شدم)هراس و ترسی که خیلی راحت می تونه منو از پا بندازه. خلاصه فکر عشق و عاشقی و درس و کنکور و درآمد و .... داره کم کم منو از پا می اندازد من قبلا روزی تا 8 ساعت راحت برای کنور می خوندم الان با این افکار مشوش و آشوب به زیر 4 ساعت رسیده(به سختی چهار ساعت می رسه)

سلام خسته نباشید من حدود 2 سال است که دوچار اضطراب...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من حدود 2 سال است که دوچار اضطراب هستم و خیلی مطالعه کردم و احساس اضطراب خودم رو ناشی از عدم اعتماد به نفس می دانم احساس من به جایی رسیده که واقعا زندگی رو برای من سخت کرده است و در جمع این حس من که من با بقیه فرق دارم و بقیه از اضطراب من مطلع نشوند احساس من را بیشتر می کند و من دوچار ترس فراوان با احساسات منفی زیاد مثل الان تعادلم را از دست می دهم یا سکته می کنم یا قلبم می ایستد و... شده علت های اضطراب را شناسایی کردم و اعتماد به نفسم بیشتر شده اما این حس در من باقی مانده که اگر دوچار آن اضطراب شوم چکار کنم و من رو از آمدن در اجتماع باز می دارد و اضطراب من با لرزش دست، سستی سنگینی ، احساس درد در ناحیه پشت سر و سنگینی پاها و دلشوره فراوان و گیجی و نداشتن تعادل حاکم است که در این مواقع معمولا نمی توانم یکجا بنشینم چون تمام احساسات منفی به سراغم می آید که قبلا گفتم به متخصص اعصاب و روان مراجعه کردم و قرص های پروپرانول و فلوکستین و چند قرص دیگر را برایم تجویز کردند اما من همیشه در حال امید دادن به خودم هستم و حدود دو سال است که روزهایی را خیلی بد و با امید دادن به خودم روزهایی خیلی خوب را تجربه کردم اما بعضی اوقات کم می اورم و دوباره بیماری به سراغم می آید نماز خواندن سر وقت رو تجربه کردم موثر بود اما بعضی اوقات حتی همین استرس هم در نماز با خشوع خواندن را از من می گیرد و توکلم را به خدااز دست می دهم من شاغلم و سرکار می روم و روزهایی که سرکار میروم دوچار استرس که نه حمله استرسی می شوم و با حال بد به خانه بر می گردم و فک می کنم که لحظه ای نمی توانم مستقل و بدون بقیه زندگی کنم و توکلم را به خدا از دست می دهم و ترس از این را دارم که بقیه از بیماری من مطلع شوند شوهرم از بیماری من مطلع است و چون او حال مرا می فهد در کنار او آرامش دارم .تا به حال پیش روانشناس نرفتم و قرص ها رو به طور مداوم استفاده نکرده ام چون وقتی قرص می خورم احساس میکنم بیمارم و حالم بدتر می شود . وقتی اضطراب به من دست می دهد واقعا فک می کنم از روی زمین دارم جدا می شوم و احساس سنگینی پاهام که نمی توانم راه بروم مرا عذاب می دهد ...... چه کنم؟ من آدم درون گرایی هستم و نمی خواهم بقیه در مورد مشکل من چیزی بدانند به همین دلیل به سراغ سایت شما آمدم کمکم کنید .

سلام خسته نباشید پس من 9ساله است وبه طور اتفاقی یه...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید پس من 9ساله است وبه طور اتفاقی یه بار از گوشیه پدرش فیلم پورنو دید وما متوجه شدیم واز این موضوع رد شدیم ولی این سری تقریبا بعد از چندین ماه به بهانه ارسال اهنگ از گوشیه پدرش به تبلتش متوجه شدم که فیلم پورنو ارسال کرده ومن به طور اتفاقی دیدم پسرم داره نگاه میکنه وتبلت رو ازش گرفتم وکلا پاک کردم الان کلا خودم اعصابم به هم ریختنه ولی خودش اصلا محل نمیزاره من الان چی کار کنم نگران فرداش هستم لطفا کمکم کنید

سلام دوستان . من به کمک شما احتیاج دارم . به تازگی...

نام پرسشگر: ا
سلام دوستان . من به کمک شما احتیاج دارم . به تازگی با اقایی اشنا شدم که خودش در کمال صداقت گفت که مازوخیسم و فوت فیتیش هست . یعنی هم به بوسیدن و لیسیدن پا علاقه داره و هم دوست داره هر از گاهی کتک بخوره و بزنمش مثلا از اینکه با پا بزنم تو شکمش لذت میبره یا بهش کشیده بزنم . البته هیچ تجربه ای تا حالا باهم نداشتیم و فقط در موردش حرف زدیم . از لحاظ فکری و رفتاری من یه دختر کاملا عادی هستم. شاید تا حدودی خشن توی دعوا و گاهی تو شوخی ها با برادرهام که همیشه همدیگه رو میزنیم. ولی این زدن توی شوخی واسه من از روی لذت نیست، از روی کل کل هست . ولی ایشون از اینکار به عنوان لذت تعریف میکنن. من واقعا نمیدونم باید چکار کنم. نمیدونم میتونیم باهام راحت زندگی کنیم یا نه. در مورد پیش مشاور رفتن به شدت موضع میگبره از طرفی هم مدت زیادی در خارج از کشور بوده و میترسم مسایل خاص دیگه ای هم باشه در رابطه با این نوع رفتار که مطرح نکرده . لطفا یکی منو راهنمایی کنه. زندگی کردن با این ادما چجوریه ؟

باسلام میخواستم درموردتاثیرفکرمثبت درزندگی بدونم ایاممکنه...

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام میخواستم درموردتاثیرفکرمثبت درزندگی بدونم ایاممکنه بافکرکردن به چیزهای مثبت نحوه زندگیم عوض بشه وازیکنواختی دربیاد؟ایا این مسئله ازنظرعلمی هم درسته؟ممنون میشم کمکم کنید.

سلام. در مقطعی هستم که میخواهم یک شغل دائمی برای خودم...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. در مقطعی هستم که میخواهم یک شغل دائمی برای خودم انتخاب کنم. یکسالی هست که ازدواج کردم و در دوران عقد هم هستم. دانشجو بودم اما بخاطر ضعف در درس های تخصصی رشته ای که داشتم(ریاضیات و کاربردها) انصراف دادم و بدون مدرک دانشگاهی به دنبال کار هستم. موقعیت هایی برای کار کردن داشتم اما همیشه ترس از این رو دارم که اون کار نتونه آینده منو تأمین کنه و علیرغم درآمدی که مثلا الان به دلیل جوانی دارم نتونم اون شغل رو در سنین بالاتر انجام بدم و دچار مشکلات بزرگی بشم. مشکل دیگه ای هم که دارم این هست که نمیتونم بفهمم دقیقا از چه کاری خوشم میاد و کدوم رو میتونم به عنوان شغل بپذیرم. بعنوان مثال در زمینه کامپیوتر و خدمات اون مهارت هایی دارم اما ترس از درآمد کم اون باعث شده سمتش نرم، البته کارهای دیگری هم هست که مدنظرم هست و ازش بدم نمیاد اما ترس دارم که سمتش برم. در واقع دچار نوعی وسواس فکری شدم و نمیتونم روی کار خاصی متمرکز بشم. مثلا اخیرا در سازمان فنی حرفه ای رشته برق خودرو هم ثبت نام کردم تا مهارت های علمیش رو یاد بگیرم بلکه شاید بدردم بخوره. اما باز هم حس اینکه نیاز به پول دارم مانع یادگیری و آموزشم میشه و دوست دارم زودتر سر کار برم. با توضیحاتی که دادم مطمئنم فهمیدین که دچار نوعی وسواس فکری شدم و انواع ترس ها و علاقه ها و حرف های دیگران هم باعث شده نتونم تمرکز کنم. میخواستم سوال کنم چطوری بفهمم واقعا به چی علاقه دارم و چطوری در مسیر خودم ثابت قدم بشم. ممنون میشم زود پاسخم رو بدین

سلام.به هیچ شغلی علاقه ندارم. نمیدانم چکار کنم. از...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. به هیچ شغلی علاقه ندارم. نمیدانم چکار کنم. از همه ی شفل ها چه آزاد، چه اداری بدم میاد. کمکم کنید. داره سنم بالا میره.

با سلاممن دختر 34 ساله ام فوق ریاضی محض دارم و بیکار...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من دختر 34 ساله ام فوق ریاضی محض دارم و بیکار هستم این روزها متوجه شدم اصلا انگیزه ندارم هیچ چیز هیجان انگیزی در زندگیم نیست. مدتهاست حتی لبخند نزدم . هیچ چیزی نیست که خوشحالم کنه.مدتهاست درسم تموم شده نه دیگه دوستی برام مونده از دوران دانشگاه نه عشقی تو زندگیمه نه امیدی نه هیچی.اشتهامم اصلا تحت کنترلم نیست هر چقدر بخورم بازم میتونم بخورم متاسفانه یک هفت هشت کیلویی هم اضافه وزن پیدا کردم که هر چقدر پیاده روی هم میکنم کم نمیشه چون اشتهای زیادی دارم.بی حوصله ام حوصله خانوادمم ندارم.دلم مبخاد کسی اصلا صدام نزنه گوشه اطاقم بشینم و تنها باشم.دلم نمیخاد اینجوری ب زندگیم ادامه بدم میخوام انگیزه پیدا کنم انگیزه برا بیدار شدن و فعالیت داشتن.درسته تنهایی و بیکاری سخته منم میخام بااین عوامل مبارزه کنم.میخوام امسال تو دوره های بدون کنکور ثبت نام کنم و حقوق بخونم.میدونم دیره برای ی شروع ولی چاره ای ندارم چون ریاضی اصلا دوست ندارم حتی حاظر نیستم کتابام مرور کنم بدم میاد از اولشم دوست نداشتم چون درسم خوب بود نزاشتن برم ادبیات گفتن باید بری ریاضی.نتیجشم این شد کنکورمو خراب کردم چون برام مهم نبود از رشتم بدم میومد.خواهش میکنم منو راهنمایی کنین چکار کنم؟چجوری انگیزه و هیجان بیارم در وجودم.خودم فکر میکنم ی استعدادی در نوشتن دارم و میتونم داستان و فیلمنامه بنویسم یکمی خودم تمرین کردم ولی به کسی نشون ندادم بخونه مگر یکی دو نفر از دوستان که گفتن خوبه و دوست داشتن

سلام. خسته نباشید.از بچگی خجالتی و کم حرف بودم تو دوران...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. خسته نباشید.از بچگی خجالتی و کم حرف بودم تو دوران مدرسه مثل بقیه دوستای زیادی نداشتم فقط چند نفرمحدود بودن ک باهاشون دوست بودم وبا بقیه حتی حرفم نمیزدم حتی سرکلاس دست بلند نمیکردم ک سوالی بپرسم ینی اصلا سوالی برام پیش نمیومد یا داوطلب نمیشدم برای کاری .الانم ک دانشجو هستم همینطورم ولی سعی کردم خجالتی بودن و کنار بزارم و گذاشتم الان مشکلم اینه ک اعتماد ب نفس پائینی دارم و کم حرفم همش تو خودمم و درونگرام با بقیه حرفی واسه گفتن ندارم سعی کردم تو کلاس اگه سوالی برام پیش اومد از استادا بپرسم با اون دسته از همکلاسی هامم ک ارتباطی ندارم گاهی فقط چنتا سوال ازشون میپرسم تو جمعا فقط میخندم و حرفی نمیزنم اگرم بزنم خیلی کم حتی اغلب خنده هام هم الکیه . یکی از دوستانم بهم گفت ک دربرخورد اول بامن ازمن خوشش نمیومد و باهام ارتباط برقرار نمیکرد اما الان واقعا منودوست داره این حرفش باعث شد ک این موضوع رو تعمیم بدم به همه و رفتارای بقیه رو با خودم جوری تلقی کنم ک اوناهم منو دوست ندارن ولی قبلا این فکر و اصلا نمیکردم و فک میکردم ک ادم دوست داشتنی هستم. این موضوع کم حرفی و اینکه نمیتونم باکسی ارتباط برقرار کنم عذابم میده خیلی گریه میکنم و کلا ادمی هستم ک زود ناراحت میشم و هرحرفی رو بخودم میگیرم .خیلی ناامیدم از زنگی سیر شدم.احساس میکنم بدرد هیچ کاری نمیخورم و وجود تو این دنیا الکیه.کاش بشه کاری کرد. ولی امیدی ندارم