عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

خشونت و پرخاشگری

نام پرسشگر: ناشناس
باعرض سلام. من یه اخلاقی دارم ک بیشترازبقیه خودمو آزار میده میخاستم کمکم کنید من اگه از کسی بدی ب خودم یا عزیزانم ببینم زود میبخشم چون میدونم ب بخشش خدا نیاز دارم ولی کار یاحرف طرفمو فراموش نمیکنم بعد وقت عصبانیت اون کارا یادم میاد وب روی خودطرف یا اطرافیان میارم خسته شدم از این اخلاق بد خواهشا یه راه کاربردی بدین درست شم خیلی ممنون التماسدعا.یاعلی
نام پرسشگر:
سلام خسته نباشید من چند سوال دیگر هم از شما پرسیده ام امیدوارم پاسخ را هر چه سریع تر از شما دریافت کنم. اطرافیانم به من می گویند زودرنجی و زود بهت بر میخوره و عصبی می شوی خودم هم احساس می کنم گاهی اوقات درست می گویند چه راهکاری پیشنهاد می کنید که من اینطور نباشم؟
نام پرسشگر: ناشناس
باسلام چند وقت پیش برنامه های روانشناسی تلویزیون رو دیدم و فهمیدم که دچار عصبانیت ناگهانی هستم یعنی وقتی با کسی صحبت میکنم یه دفعه با برخی حرفاش عصبانی می شم دست خودم هم نیست هر کار میکنم اینطور نشم نشده شما یه راهی بگین لطفا اگه با دارو هم درمان میشه لطفا بگین خیلی کلافه میشم اینطور با دیگران برخورد میکنم.مرسی
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام، من مدت زیادی خیلی زود عصبانی میشم، خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم، اما هر بار شکست میخورم یه پسر 21 ماهه دارم ، مثلا هی تحمل میکنم هی تحمل میکنم ولی یه هو قاطی میکنم و نتیجه همه تلاشمو از بین میبرم ، اوایل سعی میکردم خودمو آروم کنم اما الان نمیتونم ، صبح که بیدار میشم به خودم قول میدم که از الان آروم باشم و صبرمو زیاد کنم ، هرچه ساعت تحمل بیشتر میشه ، شدت عصبانیتی که بعدش پیش میاد بیشتره ، انگار یه سگ وحشی در درون من هست و یه هو مهارش از دستم در میاد اون لحظه دیگه خودم نیستم، کلا انگار به سمت خوبی نمیتونم برم ،مثلا به خودم قول میدم پسرو که شیطونی میکنه عصبانی بهش نشم یه مقذدذار تحمل میکنم ولی عکس العملم خیلی شدید تر از وقتی میشه که تحمل نکم، به خودم قول میدم مثلا غیبت نکنم ف اما بعد یه روز چنان یه هو شروع میکنم که خ ودمم تعجب میکنم . مثلا در حال عادی نمازمو میخونم ف بعد یه هو دلم میخواد امشب نماز شب بخونم ف میخونم ولی اون روز دیگه انقد تنبلی و بیحوصلگی میگیرتنم که هیچ وعده ای نماز نمیخونم ، انگار یه قدم که به سمت خوبی میرم ، 10 قدم به عقب پرت میشم ، دیگه میترسم کار خوب یا فکر خوب بکنم ، ممنون میشم کمکم کنید
نام پرسشگر: ناشناس
سلام . روزتون بخیر من باوجود مشکلات و فشارهای زیادی که داشتم همیشه تونستم به تنهایی و البته با کمک خدا از پسشون بربیام . هیچ وقت اونقدر به کسی متکی نبودم و سعی میکردم زندگیم رو همونجوری که هست قبول کنم و ازش لذت ببرم . در بین اطرافیان و دوستام به یه منبع آرامش معروف بودم و همیشه یه جورایی حلال مشکلات دیگران بودم و سعی میکردم حتی باخوب گوش کردن به حرفاشون هم که شده بهشون کمک کنم . اینا رو اصلا برای تعریف از خودم نگفتم فقط خواستم بگم همیشه از نظر دیگران قوی و آروم بودم و اونقد توانایی داشتم که همزمان چند نفر روم حساب باز میکردن و منم از اینکه بتونم دیگرانو آروم کنم و کمکشون کنم احساس خوبی داشتم . الان چند وقتیه که خیلی عصبی شدم . البته هنوزم حواسم به بقیه هست و سعی میکنم مثل قبل باشم و از خیلیا آروم تر بنظر میام اما وجودم خیلی ناآرومه. خودم حس میکنم و دوستای نزدیکم هم اینو میگن . خیلی زود بهم میریزم و حتی استرس و اضطرابم از قبل بیشتر شده و به نسبت قبل بدتر میخوابم . یه وقتایی حس میکنم واقعا کنترل همه چی از دستم خارجه و نمیتونم مثل قبل راحت فکر کنم . اعتماد به نفس دارم اما کمتر از قبل . نمیخوام این حالمو زیاد به کسی منتقل کنم و نمیخوام اینجوری باشم . قبلا هم زیاد پیش میومد که عصبی بشم اما الان انگار ناخودآگاهم و کلا وجودم عصبیه . میدونم مراجعه حضوری به روانشناس خیلی خیلی مفیدتره ولی نمیتونم یعنی شرایطشو ندارم که برم . لطفا کمک کنین . چیکار باید بکنم ؟ ممنون از وقتی که میذارین
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من 4 سال است که ازدواج کردم ولی هنوز زندگمون روی ارامش ندیده شوهرم بسیار پرخاشکر و فحاش است هر زمان کخ بحثی بین مون بیش میاد شروع به فحاشی و بی احترامی به خانوادم میکنه همیشه در مورد خانوادم دنبال یه چیزی میگرده تا بهونه بگیره و جنجال به پا کنه بسیار فرد دم دمی مزاجی است اصلا تا حالا نشده یه قول بده و به قولش عمل کنه در مورد یه موضوعی فورا قضاوت میکنه ورای صادر میکنه برای اثبات حرف و ادعای خوش هم به دروغ صحنه سازی و پنهان کاری هم متوصل میشه بسیار بچه نه نه و به خانوادش وابسته است اگه ما آب بخوریم باید خانوادش در جریان باشن هر زمان که بینمون بحث پیش میاد فورا مادرش رو صدا میزنه و میاره وسط بحثمون واقعا نمیدونم باهاش چکار کنم زندگی را برام جهنم کرده حتی حاضر نمیشه پیش مشاور بریم به خاطر دخترم میخوام زندگیمو نجات بدم تو رو خدا کمکم کنید بگید من چیکار کنم
نام پرسشگر: ناشناس
5 سال است ازدواج کرده ام شاغل هستم از روز اول زندگی مشترک پا به پای همسرم برای زندگی مشترکمان زحمت کشیدم تمام حقوق خود رو در اختیار همسرم گذاشتم با کمترین خواسته و توقعی زندگی کرده ام همه شرایط رفاه و آسایش رو براش فراهم کردم ،همسرم مرد خوبی است تحصیل کرده سربه راه اهل کار و زندگی فقط سر کوچکترین موضوعی ناراحت می شود داد و بیداد می کند فحش و توهین میکند وسیله پرت می کند چیز می شکند و دست بزن دارد چندین بار حسابی کتک خورده ام ولی با خانواده ام در میان نگذاشته ام ،مادر خودش در چند مورد در جریان بود نصیحتش کرد ولی تاثیری نداشته،چکار کنم بعد از این همه توهین و کتک خوردن حسابی تحقیر می شوم اعصابم به هم می ریزه در همه موارد من کوتاه آمدم تا الان همه موارد رو گذشت کردم و به روش نیاوردم ، راه حلی به من پیشنهاد کنید.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید جوانی 25 ساله و مجرد هستم متاسفانه چند سال که دارم با پدر مادرم زندگیم می کنم دیگه فکر می کنم به آخر رسیده زندگیم با اینا! این یکی دوسال آخر خیلی فشارات عصبی از طرف ایشون تحمل کردم. دیگه طوری شده که حاضر نیستم صداشون رو بشنوم.زود عصبانی می شم ازشون و جوابشونو بد می دم. وضعیت فرهنگی بدی دارن و دو تاشون به شدت استرسی هستن. تو این سن و سال همش می خوان آدمو کنترل کنن و بدون مشورت اونا کاری نکنیم! دوران کودکی بدی داشتم و همش تبعیض می زاشتن بین بچه هاشون (البته پدرم کمتر تبعیض قائل می شه).پسر احساساتی بودم و متاسفانه با این تربیت ها بزرگ شدم ولی خداروشکر سعی کردم تا جایی که شده خودم خودمو تربیت کنم و نزارم این کارای پدر مادرم تو روحیه و تربیتم تاثیر بزاره. ولی خوب بازم نمی شه تا وقتی که کنارشون هستم باید حرفاشونو بشنوم. کمک کنید چطور می تونم با اینا کنار بیام. واسه ازدواج هم شما می گین نباید آدم به خاطر فشارات خانواده و .. ازدواج کنه و باید منطقی ازدواج کنه که متاسفانه شرایط ازدواج هم ندارم و باید کنار بیام. دوست دارم از پدر مادرم دور باشم.یه مدت رفته بودن کربلا و خونه نبودن و خیلی راحت شده بودم ولی باز اومدن و باز مثل قبل... خیلی کم باهاشون صحبت می کنم.با خودم می گم اینا تو وضعیت بدی تربیت شدن و انتظاری نبایدداشته باشم. ولی خوب نمی تونم حرفاشونو بعد یه مدت دیگه تحمل کنم و باز عصبی می شم. مشکل دومم اینه که لطفا کمک کنید.دوست ندارم آدم عصبی باشم واسه آیندمو ازدواجم می گم.ولی احساس می کنم آدم عصبی ای شدم. ممنونم از وقتی که می زارین.خدا بهترین هارو نصیبتون کنه.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام.دختری دارم کلاس پنجم است.خیلی بی نظم وحرف گوش نکن وپرخاشگراست.من باید چکار کنم.لطفاراهنماییم کنید.ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
سلام...من وقتی در حال استراحت هستم و قبلش هم یه عاملی باعث عصبانی یا ناراحت شدن من شده باشه ، یکدفعه بین استراحت دچار لرزش بسیار شدیدی میشم و کم کم این لرزش خفیف تر میشه تا اینکه از بین میره و این حالت در موقعی که میخوام بخوابم یا چشمام بسته بیشتره..........بنظر شما این مشکل خیلی جدیه؟؟؟؟یا یه بیماری هست؟؟؟؟؟
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. من یه برادر 25 ساله و مجرد دارم که دانشجوی شهرستان بوده و حدود 4 سال تقریبا از ما دور بود. پسر معتقدو مودبی بود. اما الان که به تازگی درسش تموم شده و به خونه برگشته حقیقتا غیرقابل تحمله. تبدیل شده به یه آدم بی اعتقاد. بداخلاق و بسیار بددهن. چیزی که منو شوکه کرده این قسمت از رفتارشه که داریم با آرامش با خنده و شوخی صحبت میکنیم اما بطور ناگهانی و بدون دلیل تغییر چهره میده یعنی از اون فاز خنده بیرون میاد بشدت عصبانی میشه سریع میره کمربندشو میاره و شروع میکنه یه تهدید و ناسزا... البته با وساطت مادر هیچ وقت نزده... بعد دوباره یه ساعت بعد با کلی خوراکی میاد منزل دوباره شوخی و خنده. این تراژدی هر روز داره تکرار میشه و اون لحظاتی که کنترلشو از دست میده واقعا وحشتناکه. متاسفانه قبول نمیکنه بیاد پیش روانپزشک. ضمنا پدر من 6 ساله فوت کرده. لطفا بفرمایید چیکار کنیم؟
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من خیلی زود عصبانی میشم در اون لحظه دوست دارم اطرافیانم را کتک بزنم یا چیزی را بشکنم و یا از خانه فرار کنم،شاید تو اون لحظه حرفی بزنم که کسی ناراحت بشود ولی تا به حال خوشبختانه آن گونه اعمال را انجام ندادم و این عصبانیتم آثار جسمی بدی در من میگذارد مثلا کتفم، معدم شروع به درد میکند خواستم کنترلش کنم ولی نتونستم وقتی به دخترای اطرافیانم نگاه میکنم که آروم هستند خیلی سرخورده میشوم و اینکه خیلی دختر ساده ای هستم خانوادم از من میخواهند که در رفتارم سیاست داشته باشم ولی نمیتونم اصلا نمیدونم سیاست در رفتار چیه؟ لطفا مرا راهنمایی فرمایید
نام پرسشگر: س
باسلام.خیلی عصبانی میشوم.کنترولرهستم همه چیزراکنترل میکنم.کاردیگران را به سختی قبول میکنم بهمین خاطر از انجام کارهای زیاد خسته میشوم.نمیدانم بادیگران چطوررفتارکنم.یاصفرم یا صد ،دلم میخواد50باشم.وقتی خوبم با همه خوبم ولی وقتی از کسی ناراحت شوم با عالم وآدم بد میشوم نمیدونم بایپولارم.دایما آزارهایی که ازابتدای زندگی مشترکم به من شده رنجم میدهد با یک جرقه فلش بک میخوره.من سعی میکنم با کسی ارتباط نداشته باشم چون به هرکسی خوبی کرده ام ،بدی جواب گرفته ام بخصوص از نظر مالی.سوشال فوبیادارم.دیگران اعتقاد دارند من خودخواهم و قیافه میگیرم.وقتی بیماری کوچکی برام بوجود میاد بدترین حالت را درنظرمیگیرم مثلا این اواخر که دستانم گزگز میکردفکرکردم ام اس دارم.بی انظباطی ورعایت نکردن مقررات توسط دیگران بیشترآزارم میدهد.لطفا اظهاراتم خصوصی باشد.باتشکر
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من 22سال دارم. بسیار آدم عصبی و استرسی هستم، بطوریکه وقتی عصبی میشوم و بحث میکنم هرچی داد میزنم دیگه صدامو نمیشنوم و احساس میکنم یا کر شدم یا صدام در نمیاد!! و بعد بدنم شل میشود و از حال میروم، احساس میکنم سرم خالی میشود، دقیقا نمیدونم چه حسی دارم. گاهی که عصبی میشم قفسه سینه ام در سمت چپ درد میگیرد و گاهی شانه چپم هم درد میگیرد. گاهی هم احساس میکنم دستم راستم فلج شده و مثل گذشته کار نمیکند. گاهی که دارم حرف میزنم تا اندکی ناراحت میشم یه دفعه احساس میکنم یه رگ از توی گردنم میزنه بیرون و بشدت درد میگیره... الانم ریزش موی شدید پیدا کردم. دسته دسته موهام میریزه... خیلی نگرانم. خیلی موهام کم شده میترسم کچل بشم. تورو خدا کمکم کنین.
نام پرسشگر: ع
باسلام، کودکی 16 ماهه دارم، بسیار شیطون و کنجکاو است.متاسفانه مادری کم صبر و حوصله و عصبی هستم، پسرم دوست دارد مدام با او بازی کنم ولی متاسفانه حوصله ندارم، به نظرم افسرده هم هستم شاید دلیلش دوری از خانواده هم باشد(به دلیل شغل همسرم در هشر دیگر و دور از خانواده ام زندگی می کنم همسرم هم ساعت 8 تا 10 شب سرکار است فقط برای ناهار خانه می آید) تا حالا چند بار از اعصبانیت بچه ام را کتک زده ام خیلی ناراحتم میترسم در روحیه و رفتارش تاثیر منفی بگذارد، راهنماییم کنید ممنون از سایت خوبتون
نام پرسشگر: م
با سلام 7ماه است که ازدواج کردم همسرم زود عصبانی میشه هر کاری هم میکنم باز یه بهونه ی الکی برای داد زدن فحش دادن پیدا میکنه بعدش هم میگه" من اینجوری ام منو ببخش فحش میدم به خودم میدم تو ناراحت نشو "این که نشد حس بدی دارم هر لحظه فکر میکنم الان دعوامون میشه دیگه باهاش احساس راحتی نمیکنم چیکار کنم که مشکلمون حل بشه من این موضوع رو به خونواده ام نگفتم و خودم هم ادم ارومی هستم
نام پرسشگر: ناشناس
سلام علیکم بنده ازعصبانیت خیلی درد میکشم یعنی اگه عصبانی بشم دیگه چیزی حالیم نیست پرخاشگرمیشم میزنم دادوبی داد میکنم وبعضی اوقات فحش میدم نمیدونم چکارکنم لطفا بگید چکارکنم
نام پرسشگر: ن
سلام مشکلى که دارم بایه بگو مگو یه جرو بحث صدام بالا میره داد میزنم مشت میکوبم به تن شوهرم حتى شده تو دعوا سیلى هم زدم تو گوشش تو دوران عقدرهستیم بار اول رو بخشید اما دفعات بعد دردسرساز شد و ازم دور تر چه کنم با تشکر
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام، پسری ۲۷ ساله و مجرد هستم بسیار زود عصبی میشم،متاسفانه نسبت به پدر و مادرم بسیار تندخو هستم و آنها را مسءول کمبودهای زندگیم میدانم،پدرم انسان کم حرف و بی خیالی است که اصلا به نیازهای من توجه نمیکند،شاید در ظاهر ادم مومن و مذهبی باشه ولی با توجه به سنتی بودنش اصلا مرا درک نمیکند و در واقع من ارزشی برای او ندارم،یکبار نشده که با من صحبت کند و از مشکلاتم بپرسد در موقعی که من نیاز به پشتیبانی او در زمینه ازدواج داشتم خودش را کنار کشید و .....این مساءل در ذهن من مانده و من از او کینه عمیقی به دل گرفته ام و این نفرت ها را با تندخویی در منزل خالی میکنم و او را مسءول عقب ماندگی خود میدانم،نمیدانم چکار باید بکنم لطفا راهنمایی فرمایید با تشکر
نام پرسشگر: ب ج
من هر کاری می کنم نمیتونم خودم رو از زنجیر افکار منفی و کینه جویانه (نسبت به کسایی که اذیتم کردن)خلاص کنم ،به طوریکه شبها همین که سرم روی بالش میره این افکار میاد سراغم و خوابم نمیبره،وقتی اینطوری میشم دیگه هیچ درمانی اثر نمیکنه(داروی گیاهی-سیب و......) لطفا بگین چطور از این افکار خلاص بشم؟