عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هرکس غم روزى‌ خود را بخورد، برایش یک گناه نوشته مى‌شود. امالى طوسى، ص300
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
عنوان سوال:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

افسردگی و اضطراب

اضطراب

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من به مشکلم کاملا واقفم اضطراب اجتماعی تو برخورد با فرد غریبه اصلا راحت نیستم تپش قلب میگیرم رنگم میپره دل درد میگیرم درست نمیتونم صحبت کنم تو کلاس با اینکه جواب صحیخ رو میدونم از گفتنش ترس دارم همیشه برخورد با اساتیدو گردن دیگران میندازم از مرکز توجه بودن ترس دارم خیلی مسخره احساس گناه میکنم بدترین حالتش لرزش دستا و پاهام موقع استرسه دوست دارم خودمو قایم کنم از موقعیتا فرار میکنم ولی حالا خسته شدم باهاش مقابله کردم ولی باز سراغم میاد تصمیم میگیرم با استادم صحبت کنم دربارش فکرمیکنم حرفامو آماده میکنم کنارمیزاستادکه میرم شروع به لرزیدن میکنم یعنی فایده نداشته میخوام پناه ببرم به دارو درمانی ولی از عوارض و وابستگی به قرص ها میترسم ازطرف دیگه زندگیم فلج شده جلو پیشرفتم گرفته شده بعضی اوقات بیخودی گریه میکنم درمورد روانشناس وروانپزشک راهنماییم کنید و قرص اصلا مفید هست؟ بالاخره باید راه درمانی باشه

استرس

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من استرس خیلی زیادی دارم این استرس باعث شده معده ام عصبی شه اعصابم خراب شه اعتماد به نفسمو بیاره پایین واقعا نمیدونم چکارکنم ممنون میشم راهنماییم کنید

چگونه از استرسم کم کنم

نام پرسشگر: ناشناس
سلام وقتتون بخیر. من 35 سالمه و 5 ساله ازدواج کردم مدتیه دچار استرس فوق العاده شدیدم بزرگترین ترسم از دست دادن عزیزانمه با وجود اینکه خدا رو با همه وجودم دوست دارم و بهش ایمان راسخ دارم ولی نمیتونم بر این ترسم غلبه کنم مخصوصا شبها موقع خواب آرامش خیالم به طور بهم میریزه ممنون مبشم که راهنماییم کنید مرسی

با عرض سلام خدمت شما.در جواب سوالاتی که فرموده بودین...

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام خدمت شما. در جواب سوالاتی که فرموده بودین جواب داده بشه. 1.همین یک فرزند رو دارین؟بله یک فرزند دارم. --------- 2. وابستگی و نگرانی فقط در مورد فرزندتون هست یا نسبت به سایر اعضای خانواده مثل پدر و مادر یا همسر (مثلا اگر دیر از سرکار برگردن یا تلفنشون خاموش باشه) هم همین احساس رو دارین؟نسبت به سایر اعضای خانواده هم همین نگرانی رو دارم ولی بیشتر در مورد پسرم هست. --------------- 3. احساس اضطراب بیش از حد در مورد سایر مسایل زندگی هم دارید (احساس نگرانی بدون دلیل) یا فقط همین جنبه اس؟بله در مورد مسایل زندگی هم گاهی اضطراب دارم. -------------- 4.خواب و تغذیه اتون چطوره؟ میزان خواب... کیفیت خواب ... کیفیت اشتها:خوابم تقریبا خوبه.در مورد تغذیه هم بعضی اوقات کم اشتها هستم. ----------- 5.افکاری که در مورد پسرتون به ذهنتون میاد چی هستند؟مثلن خیلی مواقع میگم نکنه الان رفته بیرون یهو بره تو خیابون.نکنه الان خونه ی فلان فامیل هست از پله ها بیفته.یا گاهی اینجوری فکر میکنم که اگه خدای نکرده از دستش بدم چی میشه و.. ----------- 6.آیا افکار آزار دهنده و غیر قابل کنترل دیگری هم دارید که در طول روز اذیتتون می کنه؟درست متوجه نشدم.گاهی اوقات یاده مرگ اذیتم میکنه -------------- 7.آیا نسبت به پاکی و تمیزی یا چک کردن در و اجاق گاز و ... نیز حساس هستین؟قبلن دوران مجردی داشتم چنین مواردی ولی الان خیلی کم یا اصلن ندارم. -------------- 8. از ابتدای تولد این وابستگی به فرزند بوده یا مدتی است که بوجود اومده؟از ابتدا بوده.کلن قبل از تولد فرزندم رو بقیه ی اعضا حساس بودم -------------- 9.آیا قبلا حادثه ای برای فرزندتون یا افراد نزدیک اتفاق افتاده؟نخیر. ------------- 10. رابطه اتتون با همسرتون چطوره؟خیلی خوبه.مشکلی نداشتم.

سلام من برخوردم بیرون تقریبا خوبه ولی تو خونه خیلی...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام من برخوردم بیرون تقریبا خوبه ولی تو خونه خیلی عصبی و بد اخلاقم خیلی زودرنجم و با همه بد صحبت میکنم خواهش میکنم کمکم کنید خیلی دارم اذیت میشم

باعرض سلام:سوال من درمورد برادرم و بیماری دوقطبی واعتیاد...

نام پرسشگر: سیاوش
باعرض سلام:سوال من درمورد برادرم و بیماری دوقطبی واعتیاد او به متادون است که حدادا ده سال است که همه نوع درمانی را امتحان کردیم زیر نظردکتر صا لحی و دکتر بارانی. که در بیراستان فارابی اصفهان شک هایه زیادی بهش داده اند و حال وی تغییری که نکرد هیچ بدتر هم شده است تا جایی که بعضی از روز ها خوداگاهی هم نصب به بیماریه خود ندارد. لطفا ی راهکار و راه چاره ای به ما پیشنهاد کنید.چون واقعا درمونده شدیم و یک خانواده چهار نفره را درگیر خود کرده و انها هم دچار افسردگی دارن میشن کم کم. با تشکر

سلام خسته نباشید من یک مشکلی که دارم اینکه مثلا اگر...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من یک مشکلی که دارم اینکه مثلا اگر فردا هرکاری قرار باشه انجام بدم چه اون کار مهم باشه چه نباشه من از شب قبلش درگیرش میشم و تا صب بهش فکر میکنم در حدی که اصلا خوابم نمیبره و کلافه میشم. من اصلا تسلطی روی افکارم ندارم و بیشتر اوقات به چیزای بد فکر میکنم بعدش هرچی میخوام افکارمو منحرف کنم به سمت چیزهای خوب نمیتونم تا حدی که عصبی میشم. من بچگی و دوران نوجوانی خوبی نداشتم ولی الان با اینکه زندگی خیلی خوبی دارم اما همش ناخودآگاه به گذشته فکر میکنم و اذیت میشم. من باید چیکار کنم که بتونم در آرامش زندگی کنم و اینقدر به چیزهای بد و همچنین به گذشته ی تلخم فکر نکنم. برای اینکه نمیتونم روی افکارم تسلطی داشته باشم گاهی اوقات حرفهایی میزنم که بعدش خیلی پشیمون میشم از گفتنشون لطفا کمکم کنید

باسلام و ممنون از راهنماییهاتون. من یه دغدغه ای دارم...

نام پرسشگر: ناشناس
باسلام و ممنون از راهنماییهاتون. من یه دغدغه ای دارم و اونم اینه که من فعلا بچه ندارم و اگه خدا بخواد دارم برنامه ریزی میکنم بر اینکار، ولی یه احساس خیلی بدی که بهم دست داده اینه که میترسم بچه ام مورد دار بشه(البته خدانکنه)و اینم میدونم که خدابرهرکاری تواناست و خودم از این طرزتفکرم عذاب میکشم ومیدونمم به خاطر ایمان ضعیفمه. لطفا راهنماییم کنید نمیخوام با این طرز فکرم دوران بارداریمو خراب کنم.ممنون

افسردگی رنج میبرم گاهی ترس شدیدی از چیزهای ساده مثل...

نام پرسشگر: ناشناس
افسردگی رنج میبرم گاهی ترس شدیدی از چیزهای ساده مثل امپول ضعیف و افسرده ترام میکنه نمیتونم از خدا چیزی بخوام شاید اصلا اون چیز عواقب بدتری برای من داشته باشه همین فکرا باعث میشه تو ترسهام خیلی تنها بمونم میخواستم اگر کتابیکه در این موردا بتونه کمکم کنه که بطور منطقی بتونم فکرمو عوص کنم معرفیم بکنید در ضمن. تحت درمان دارویی هم هستم تشکر از لطفتون اجرتون با خدا

سلام.چرا بعضی افراد با شنیدن یه خبر بد یا ناگوار،...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام. چرا بعضی افراد با شنیدن یه خبر بد یا ناگوار، تا چند روز درگیرش میشن و از خوب خوراک می افتند؟ مثلا اون شخص 2 روز دیگه امتحان رانندگی داره اما فکر امتحان و استرسش، باعث میشه طرف شب تا صبح نخوابه. یا شخصی فرضا پول یکی رو یواشکی برداشته و حالا طرف از طریق دوربین فهمیده و به شخص مورد نظر گفته که میدونم تو پول رو برداشتی. صبر کن 3 روز دیگه که اومدم به بابات میگم یا ازت شکایت میکنم. لذا این فرد تا 3 روز دیگه که قراره مچش رو بگیرند، لاغر و سیاه میشه. اما بعضی ها هم در موارد بسیار بدتر، شبها راحت میخوابند و نه لاغر میشن و نه سیاه میشن. این افراد قطعا اضطراب زیادی رو در همه زمینه ها تجربه میکنند. آیا وسواس فکری هم دارند؟ اگه این مورد بیماری هست، اسم این بیماری چیه؟ درمان این افراد آیا فقط با دارو هست؟ اصلا درمانی داره؟ با تشکر

سلام ووقت بخیر,قبلاخیلی بهتون پیام دادم و دررابطه بامشکلاتم...

نام پرسشگر: م
سلام ووقت بخیر,قبلاخیلی بهتون پیام دادم و دررابطه بامشکلاتم صحبت کردم.مشکلات زیادی توی زندگیم داشتم,اشتباهات زیادی هم.یه شکست عشقی که حالمو روز به روز بدتر میکنه و زندگی موخرابتر,ارامش ندارم یه روزایی,ارام و قرارتدارم.خیلی باخودم حرف میزنم,خیلی زیاد!به جرات میتونم بگم ک دلم میخاد بلند بلند هم حرف بزتم.مثل اینایی ک توکوچه میرن وباخودشون بلندحرف میزنن.حرفهام بایه سوم شخصه,همه احساسو دردودل هاو نگرانی هامو به یکی تعریف میکنم.نمیدونم اون شخص کیه,اما من مدام باهاش حرف میزنم.اینقدرکه دیگ احتیاج به حرف زدن باشخص واقعی دیگه ای ندارم.توجمع ارومم,کم حرف. شبا قبل خواب هم همین مشکلودارم.وقتی چشام سنگین میشه وتو خواب و بیداریم همش بایکی حرف میزنم.تواین حالت هوشیارم,تکون میخورم.خواب خواب نبستم,این موضوع کلافم کرده,خوابیدن برام کابوس شده,راهنماییم کتید,ممنون

سلامهمه ی این حرف هایی که می گویید درست است اما من...

نام پرسشگر: ناشناس
سلام همه ی این حرف هایی که می گویید درست است اما من درس خواندنم را چه کنم همان طور که در پیام های قبلی به عرضتان رساندم این افکار غلط حتی موقع درس خواندن نیز مرا ول نمی کند از بدبختی من امسال کنکور می دم. من خودم فکر می کنم دیوونه شدم. وهیچ امیدی دیگه برا زندگی کردن ندارم مگر اینکه معجزه ایی شود. کار من به جایی کشیده که اگر یک درس زمانی که در یک مهمانی که هر2 خانواده باهم هستیم بخونم هر وقت بخواهم ان مطلب یا درس را دوباره بخوانم خود به خود و زود به زود در ذهم یادوری می شود که مثلا مو قع خواندن این درس یک جا بودیم این طوری شد فلان کار شد. من امیدم بعداز خدا شما هستید لطف با راهنمایی هایتان کمکم کنید

سلام,قبلا خیلی بهتون پیام دادم و ازمشکلات روحیم براتون...

نام پرسشگر: مر
سلام,قبلا خیلی بهتون پیام دادم و ازمشکلات روحیم براتون گفتم.ازشکست تلخی ک خوردم و مشکلات بعدش.حالا یه مدتیه دچار یه بحران دبگه شدم! یه مدته همش فکر میکنم پدر یا مادرم رو به زوذی ازدست خواهم داد,پدرم نازاحتی قلبی داره,بیشتر حس میکنم پدرمو از دست میدم,نگرانم,همش استرس دارم,جایی بره دیر بیادنگرانش میشم,همش سراغشو میگیرم,همش دعامیکنم خداپدر و مادرم رو حفظ کنه. همش فکر میکنم اگر برادر هام زبونم لال,ازدست بدم,چه داغ بزرگیه به دلم.میترسم.همش میترسم از دستشون بدم.خالم میگه قبل فوت پدرش اینجوری بوده,من هم میترسم خانوادمو از دست بدم,ارامش ندارم.کمکم کنسد,ممنون.

با سلام.من از سال 1383 تا سال 92 به علت افسردگی مزمن...

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام.من از سال 1383 تا سال 92 به علت افسردگی مزمن تحت درمان بودم در سال 91دکتر معالج با توجه به وضعیت درمانی و بهبود ی افسردگی دستور قطع دارو دادند. در سال 92 منزل مسکونی خود را تعمییر نمودم با توجه به برخورد هایی که کارگران داشتندو مشکلاتی مانند تهیه وخرید مصالح ساختمانی و غیره مجددا دچار ناراحتی افسردگی شدم .از سال 92 تا آذر ماه سال 94 مجددا طبق دستور پزشک معالج دارو مصرف نمودم با توجه به بهتر شدنم از آذر ماه به بعد یک شب در میان یک عدد قرص وکسام 50 میخورم.حالم بهتر شده اما همچنان بعضی مواقع دچار دلشوره و اظطراب میشوم.مخصوصا اگر قرار باشد با کسی بخواهم روبرو شوم.یا مجبور باشم با فردی ملاقات یا ارتباطی برقرار نمایم.یا فردی را ناراحت کرده باشم. در ضمن خیلی زود وبه شدت عصبانی می شوم.تا حدی که باعث شده خودم از این وضعیت بسیار ناراحت شده ام . لطفا راهنمایی بفرمایید . با تشکر

سلاماز زندگی ام خیلی مایوس شده ام.سالهاست که آرزو...

نام پرسشگر: حسین
سلام از زندگی ام خیلی مایوس شده ام. سالهاست که آرزو هایم را روی هم انباشته کرده ام. هر وقت تصمیمی می گیرم که کاری را انجام بدهم سریع نا امید می شوم. تقریبا این مشکل از دوره دبیرستان شروع شده و در دانشگاه با من بوده است و حالا هم که چند سال از زندگی متاهلیم می گذرد باز وجود دارد. فکر می کنم که خیلی آدم کاهلی هستم و کم اراده. البته آدم کم رویی هم هستم و با این موضوع هم مشکل دارم. واقعا از خودم و زندگی ام خسته شده ام. از انجام عبادات گرفته تا مسایل کاری همه دچار مشکل شده ام. فقط سعی می کنم که به رو نیارم و گرنه خیلی مایوس شده ام. خواهش می کنم کمک کنید. روی رفتن به پیش دکتر را هم ندارم. بارها سعی کرده ام ولی نتوانستم.

سلام خسته نباشید....من تازه دانشگاه قبول شدم ولی یک...

نام پرسشگر: ی
سلام خسته نباشید....من تازه دانشگاه قبول شدم ولی یک بی انگیزگی شدید گرفتم نمیدونم چرا ....نمیتونم سراغ درسام برم...به نظر خودم هدف ندارم برای همین اینجوری شدم.احساس پوچی میکنم...از طرفی هم نگران وضع پدر مادرمم...من بچه آخرم و الان من موندم تو خونه....شرایط برای درس خوندن مهیاست اما بی انگیزم نمازمم نمیتونم بخونم از ناراحتی... انگار خدا منو فراموش کرده...اگه میشه راهنماییم کنین... ممنون

احساس می کنم هویتم و از دست دادم.قبلا خودمو فردی...

نام پرسشگر: ناشناس
احساس می کنم هویتم و از دست دادم. قبلا خودمو فردی مذهبی ، اهل علم و مطالعه ، اهل فعالیت های اجتماعی و از همه مهمتر دارای آرمان و هدف می دونستم. اما الان هیچ کاری انجام نمی دهم. و از همه فعالیتهایی که داشتم دست کشیدم و با اکثر افراد و دوستان قطع رابطه کردم. حوصله هیچ کسی و ندارم. همه کارهایی که قبلا برای من ارزشمند بودن الانم بی معنی و بی اهمیت شدن. تبذیل به یک فرد منفعل به درد نخور شدم. قبلا همه روی حرفها و عملکرد من حساب می کردن اما الان هیچ کس به حرفها و عملکرد من اهمیت نمی دهد. چه کار کنم؟ احساس می کنم تو زندان دنیا اسیر شدم.

با سلام... من عاشق شخصی شده ام و بسیار او را دوست دارم....

نام پرسشگر: ناشناس
با سلام... من عاشق شخصی شده ام و بسیار او را دوست دارم. اما خیلی می ترسم که ایشان را از دست بدهم . واقعا نمیدانم چه کار باید بکنم تا علاقه ایشان نسبت به خودم را افزایش بدم تا آرزوی رسیدن به او محقق شود. این ترس از دست دادن بسیار زندگی مرا به حالت افسردگی درآورده. چون واقعا به ایشان علاقه شدیدی دارم ولی احساس میکنم که ایشان خیر...

خيلي نااميد و خسته از زندگي ام... اصلا انگيزه اي براي...

نام پرسشگر: ز
خيلي نااميد و خسته از زندگي ام... اصلا انگيزه اي براي زندگي ندارم.. افسردگي ام داره شدت پيدا ميكنه .. بي هدف و به اجبار دارم زندگي رو مي گذرونم.. دلم ميخواد مشكلاتم و مواردي كه اذيتم ميكنه رو بگم اما نميتونم چون به كسي نميتونم اعتماد كنم كه بتونه كمك كنه..احتمالا شما جواب نميديد اگر هم بديد يكسري حرفاي تكراريه كه همه ميزنن..كاش خدا ميخواست .. كاش... دلم نميخواد ناشكري كنم...فقط خيلي خسته ام...برام دعا كنيد...

من در مواجهه با شرایط خاص و شرایط جدید دچار استرس میشم...

نام پرسشگر: م
من در مواجهه با شرایط خاص و شرایط جدید دچار استرس میشم طوری که ضربان قلبم به شدت بالا میره و بدتر از این دستام شروع به لرزیدن میکنه.من همه ی تلاشمو کردم که دچار استرس نشم ولی نمیشه باور کنید که نمیدونم چرا یکدفعه دچار استرس میشم .این موضوع منو خیلی ناراحت کرده.دیگه خسته شدم.لطفا منو راهنمایی کنید من خیلی به راهنمایی شما احتیاج دارم