عضویت العربیة English
امام رضا علیه‌السلام: هر یک از دوستانم مرا با شناخت حقّم زیارت نمى‌کند مگر این که در روز قیامت، شفاعتم از او پذیرفته مى‌شود. وسائل الشیعه
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

افسردگی و اضطراب

نام پرسشگر: ناشناس
با عرض سلام خدمت شما. در جواب سوالاتی که فرموده بودین جواب داده بشه. 1.همین یک فرزند رو دارین؟بله یک فرزند دارم. --------- 2. وابستگی و نگرانی فقط در مورد فرزندتون هست یا نسبت به سایر اعضای خانواده مثل پدر و مادر یا همسر (مثلا اگر دیر از سرکار برگردن یا تلفنشون خاموش باشه) هم همین احساس رو دارین؟نسبت به سایر اعضای خانواده هم همین نگرانی رو دارم ولی بیشتر در مورد پسرم هست. --------------- 3. احساس اضطراب بیش از حد در مورد سایر مسایل زندگی هم دارید (احساس نگرانی بدون دلیل) یا فقط همین جنبه اس؟بله در مورد مسایل زندگی هم گاهی اضطراب دارم. -------------- 4.خواب و تغذیه اتون چطوره؟ میزان خواب... کیفیت خواب ... کیفیت اشتها:خوابم تقریبا خوبه.در مورد تغذیه هم بعضی اوقات کم اشتها هستم. ----------- 5.افکاری که در مورد پسرتون به ذهنتون میاد چی هستند؟مثلن خیلی مواقع میگم نکنه الان رفته بیرون یهو بره تو خیابون.نکنه الان خونه ی فلان فامیل هست از پله ها بیفته.یا گاهی اینجوری فکر میکنم که اگه خدای نکرده از دستش بدم چی میشه و.. ----------- 6.آیا افکار آزار دهنده و غیر قابل کنترل دیگری هم دارید که در طول روز اذیتتون می کنه؟درست متوجه نشدم.گاهی اوقات یاده مرگ اذیتم میکنه -------------- 7.آیا نسبت به پاکی و تمیزی یا چک کردن در و اجاق گاز و ... نیز حساس هستین؟قبلن دوران مجردی داشتم چنین مواردی ولی الان خیلی کم یا اصلن ندارم. -------------- 8. از ابتدای تولد این وابستگی به فرزند بوده یا مدتی است که بوجود اومده؟از ابتدا بوده.کلن قبل از تولد فرزندم رو بقیه ی اعضا حساس بودم -------------- 9.آیا قبلا حادثه ای برای فرزندتون یا افراد نزدیک اتفاق افتاده؟نخیر. ------------- 10. رابطه اتتون با همسرتون چطوره؟خیلی خوبه.مشکلی نداشتم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من برخوردم بیرون تقریبا خوبه ولی تو خونه خیلی عصبی و بد اخلاقم خیلی زودرنجم و با همه بد صحبت میکنم خواهش میکنم کمکم کنید خیلی دارم اذیت میشم
نام پرسشگر: سیاوش
باعرض سلام:سوال من درمورد برادرم و بیماری دوقطبی واعتیاد او به متادون است که حدادا ده سال است که همه نوع درمانی را امتحان کردیم زیر نظردکتر صا لحی و دکتر بارانی. که در بیراستان فارابی اصفهان شک هایه زیادی بهش داده اند و حال وی تغییری که نکرد هیچ بدتر هم شده است تا جایی که بعضی از روز ها خوداگاهی هم نصب به بیماریه خود ندارد. لطفا ی راهکار و راه چاره ای به ما پیشنهاد کنید.چون واقعا درمونده شدیم و یک خانواده چهار نفره را درگیر خود کرده و انها هم دچار افسردگی دارن میشن کم کم. با تشکر
نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من یک مشکلی که دارم اینکه مثلا اگر فردا هرکاری قرار باشه انجام بدم چه اون کار مهم باشه چه نباشه من از شب قبلش درگیرش میشم و تا صب بهش فکر میکنم در حدی که اصلا خوابم نمیبره و کلافه میشم. من اصلا تسلطی روی افکارم ندارم و بیشتر اوقات به چیزای بد فکر میکنم بعدش هرچی میخوام افکارمو منحرف کنم به سمت چیزهای خوب نمیتونم تا حدی که عصبی میشم. من بچگی و دوران نوجوانی خوبی نداشتم ولی الان با اینکه زندگی خیلی خوبی دارم اما همش ناخودآگاه به گذشته فکر میکنم و اذیت میشم. من باید چیکار کنم که بتونم در آرامش زندگی کنم و اینقدر به چیزهای بد و همچنین به گذشته ی تلخم فکر نکنم. برای اینکه نمیتونم روی افکارم تسلطی داشته باشم گاهی اوقات حرفهایی میزنم که بعدش خیلی پشیمون میشم از گفتنشون لطفا کمکم کنید
نام پرسشگر: ناشناس
باسلام و ممنون از راهنماییهاتون. من یه دغدغه ای دارم و اونم اینه که من فعلا بچه ندارم و اگه خدا بخواد دارم برنامه ریزی میکنم بر اینکار، ولی یه احساس خیلی بدی که بهم دست داده اینه که میترسم بچه ام مورد دار بشه(البته خدانکنه)و اینم میدونم که خدابرهرکاری تواناست و خودم از این طرزتفکرم عذاب میکشم ومیدونمم به خاطر ایمان ضعیفمه. لطفا راهنماییم کنید نمیخوام با این طرز فکرم دوران بارداریمو خراب کنم.ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
افسردگی رنج میبرم گاهی ترس شدیدی از چیزهای ساده مثل امپول ضعیف و افسرده ترام میکنه نمیتونم از خدا چیزی بخوام شاید اصلا اون چیز عواقب بدتری برای من داشته باشه همین فکرا باعث میشه تو ترسهام خیلی تنها بمونم میخواستم اگر کتابیکه در این موردا بتونه کمکم کنه که بطور منطقی بتونم فکرمو عوص کنم معرفیم بکنید در ضمن. تحت درمان دارویی هم هستم تشکر از لطفتون اجرتون با خدا
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. چرا بعضی افراد با شنیدن یه خبر بد یا ناگوار، تا چند روز درگیرش میشن و از خوب خوراک می افتند؟ مثلا اون شخص 2 روز دیگه امتحان رانندگی داره اما فکر امتحان و استرسش، باعث میشه طرف شب تا صبح نخوابه. یا شخصی فرضا پول یکی رو یواشکی برداشته و حالا طرف از طریق دوربین فهمیده و به شخص مورد نظر گفته که میدونم تو پول رو برداشتی. صبر کن 3 روز دیگه که اومدم به بابات میگم یا ازت شکایت میکنم. لذا این فرد تا 3 روز دیگه که قراره مچش رو بگیرند، لاغر و سیاه میشه. اما بعضی ها هم در موارد بسیار بدتر، شبها راحت میخوابند و نه لاغر میشن و نه سیاه میشن. این افراد قطعا اضطراب زیادی رو در همه زمینه ها تجربه میکنند. آیا وسواس فکری هم دارند؟ اگه این مورد بیماری هست، اسم این بیماری چیه؟ درمان این افراد آیا فقط با دارو هست؟ اصلا درمانی داره؟ با تشکر
نام پرسشگر: م
سلام ووقت بخیر,قبلاخیلی بهتون پیام دادم و دررابطه بامشکلاتم صحبت کردم.مشکلات زیادی توی زندگیم داشتم,اشتباهات زیادی هم.یه شکست عشقی که حالمو روز به روز بدتر میکنه و زندگی موخرابتر,ارامش ندارم یه روزایی,ارام و قرارتدارم.خیلی باخودم حرف میزنم,خیلی زیاد!به جرات میتونم بگم ک دلم میخاد بلند بلند هم حرف بزتم.مثل اینایی ک توکوچه میرن وباخودشون بلندحرف میزنن.حرفهام بایه سوم شخصه,همه احساسو دردودل هاو نگرانی هامو به یکی تعریف میکنم.نمیدونم اون شخص کیه,اما من مدام باهاش حرف میزنم.اینقدرکه دیگ احتیاج به حرف زدن باشخص واقعی دیگه ای ندارم.توجمع ارومم,کم حرف. شبا قبل خواب هم همین مشکلودارم.وقتی چشام سنگین میشه وتو خواب و بیداریم همش بایکی حرف میزنم.تواین حالت هوشیارم,تکون میخورم.خواب خواب نبستم,این موضوع کلافم کرده,خوابیدن برام کابوس شده,راهنماییم کتید,ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
سلام همه ی این حرف هایی که می گویید درست است اما من درس خواندنم را چه کنم همان طور که در پیام های قبلی به عرضتان رساندم این افکار غلط حتی موقع درس خواندن نیز مرا ول نمی کند از بدبختی من امسال کنکور می دم. من خودم فکر می کنم دیوونه شدم. وهیچ امیدی دیگه برا زندگی کردن ندارم مگر اینکه معجزه ایی شود. کار من به جایی کشیده که اگر یک درس زمانی که در یک مهمانی که هر2 خانواده باهم هستیم بخونم هر وقت بخواهم ان مطلب یا درس را دوباره بخوانم خود به خود و زود به زود در ذهم یادوری می شود که مثلا مو قع خواندن این درس یک جا بودیم این طوری شد فلان کار شد. من امیدم بعداز خدا شما هستید لطف با راهنمایی هایتان کمکم کنید
نام پرسشگر: مر
سلام,قبلا خیلی بهتون پیام دادم و ازمشکلات روحیم براتون گفتم.ازشکست تلخی ک خوردم و مشکلات بعدش.حالا یه مدتیه دچار یه بحران دبگه شدم! یه مدته همش فکر میکنم پدر یا مادرم رو به زوذی ازدست خواهم داد,پدرم نازاحتی قلبی داره,بیشتر حس میکنم پدرمو از دست میدم,نگرانم,همش استرس دارم,جایی بره دیر بیادنگرانش میشم,همش سراغشو میگیرم,همش دعامیکنم خداپدر و مادرم رو حفظ کنه. همش فکر میکنم اگر برادر هام زبونم لال,ازدست بدم,چه داغ بزرگیه به دلم.میترسم.همش میترسم از دستشون بدم.خالم میگه قبل فوت پدرش اینجوری بوده,من هم میترسم خانوادمو از دست بدم,ارامش ندارم.کمکم کنسد,ممنون.
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام.من از سال 1383 تا سال 92 به علت افسردگی مزمن تحت درمان بودم در سال 91دکتر معالج با توجه به وضعیت درمانی و بهبود ی افسردگی دستور قطع دارو دادند. در سال 92 منزل مسکونی خود را تعمییر نمودم با توجه به برخورد هایی که کارگران داشتندو مشکلاتی مانند تهیه وخرید مصالح ساختمانی و غیره مجددا دچار ناراحتی افسردگی شدم .از سال 92 تا آذر ماه سال 94 مجددا طبق دستور پزشک معالج دارو مصرف نمودم با توجه به بهتر شدنم از آذر ماه به بعد یک شب در میان یک عدد قرص وکسام 50 میخورم.حالم بهتر شده اما همچنان بعضی مواقع دچار دلشوره و اظطراب میشوم.مخصوصا اگر قرار باشد با کسی بخواهم روبرو شوم.یا مجبور باشم با فردی ملاقات یا ارتباطی برقرار نمایم.یا فردی را ناراحت کرده باشم. در ضمن خیلی زود وبه شدت عصبانی می شوم.تا حدی که باعث شده خودم از این وضعیت بسیار ناراحت شده ام . لطفا راهنمایی بفرمایید . با تشکر
نام پرسشگر: حسین
سلام از زندگی ام خیلی مایوس شده ام. سالهاست که آرزو هایم را روی هم انباشته کرده ام. هر وقت تصمیمی می گیرم که کاری را انجام بدهم سریع نا امید می شوم. تقریبا این مشکل از دوره دبیرستان شروع شده و در دانشگاه با من بوده است و حالا هم که چند سال از زندگی متاهلیم می گذرد باز وجود دارد. فکر می کنم که خیلی آدم کاهلی هستم و کم اراده. البته آدم کم رویی هم هستم و با این موضوع هم مشکل دارم. واقعا از خودم و زندگی ام خسته شده ام. از انجام عبادات گرفته تا مسایل کاری همه دچار مشکل شده ام. فقط سعی می کنم که به رو نیارم و گرنه خیلی مایوس شده ام. خواهش می کنم کمک کنید. روی رفتن به پیش دکتر را هم ندارم. بارها سعی کرده ام ولی نتوانستم.
نام پرسشگر: ی
سلام خسته نباشید....من تازه دانشگاه قبول شدم ولی یک بی انگیزگی شدید گرفتم نمیدونم چرا ....نمیتونم سراغ درسام برم...به نظر خودم هدف ندارم برای همین اینجوری شدم.احساس پوچی میکنم...از طرفی هم نگران وضع پدر مادرمم...من بچه آخرم و الان من موندم تو خونه....شرایط برای درس خوندن مهیاست اما بی انگیزم نمازمم نمیتونم بخونم از ناراحتی... انگار خدا منو فراموش کرده...اگه میشه راهنماییم کنین... ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
احساس می کنم هویتم و از دست دادم. قبلا خودمو فردی مذهبی ، اهل علم و مطالعه ، اهل فعالیت های اجتماعی و از همه مهمتر دارای آرمان و هدف می دونستم. اما الان هیچ کاری انجام نمی دهم. و از همه فعالیتهایی که داشتم دست کشیدم و با اکثر افراد و دوستان قطع رابطه کردم. حوصله هیچ کسی و ندارم. همه کارهایی که قبلا برای من ارزشمند بودن الانم بی معنی و بی اهمیت شدن. تبذیل به یک فرد منفعل به درد نخور شدم. قبلا همه روی حرفها و عملکرد من حساب می کردن اما الان هیچ کس به حرفها و عملکرد من اهمیت نمی دهد. چه کار کنم؟ احساس می کنم تو زندان دنیا اسیر شدم.
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام... من عاشق شخصی شده ام و بسیار او را دوست دارم. اما خیلی می ترسم که ایشان را از دست بدهم . واقعا نمیدانم چه کار باید بکنم تا علاقه ایشان نسبت به خودم را افزایش بدم تا آرزوی رسیدن به او محقق شود. این ترس از دست دادن بسیار زندگی مرا به حالت افسردگی درآورده. چون واقعا به ایشان علاقه شدیدی دارم ولی احساس میکنم که ایشان خیر...
نام پرسشگر: ز
خيلي نااميد و خسته از زندگي ام... اصلا انگيزه اي براي زندگي ندارم.. افسردگي ام داره شدت پيدا ميكنه .. بي هدف و به اجبار دارم زندگي رو مي گذرونم.. دلم ميخواد مشكلاتم و مواردي كه اذيتم ميكنه رو بگم اما نميتونم چون به كسي نميتونم اعتماد كنم كه بتونه كمك كنه..احتمالا شما جواب نميديد اگر هم بديد يكسري حرفاي تكراريه كه همه ميزنن..كاش خدا ميخواست .. كاش... دلم نميخواد ناشكري كنم...فقط خيلي خسته ام...برام دعا كنيد...
نام پرسشگر: م
من در مواجهه با شرایط خاص و شرایط جدید دچار استرس میشم طوری که ضربان قلبم به شدت بالا میره و بدتر از این دستام شروع به لرزیدن میکنه.من همه ی تلاشمو کردم که دچار استرس نشم ولی نمیشه باور کنید که نمیدونم چرا یکدفعه دچار استرس میشم .این موضوع منو خیلی ناراحت کرده.دیگه خسته شدم.لطفا منو راهنمایی کنید من خیلی به راهنمایی شما احتیاج دارم
نام پرسشگر: م
سلام من دختری 30ساله هستم از رانندگی میترسم و هر وقت حرف از آموزش رانندگی می شود دچار استرس شدید می شوم چند روز آرامشم را از دست می دهم لطفا من رو راهنمایی کنید چطوربر این ترس غلبه کنم. از طرفی نیاز مبرم دارم که گواهینامه رانندگی داشته باشم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. دختری 24 ساله هستم. مدتی است دچار حالتی شده‌ ام که نمی دانم دقیقاً چطور توصیفش کنم. انگار تمام احساسم را از دست داده ام. من قبلاً آدم هیجانی بودم و برای چیزهایی که به آنها علاقه داشتم کلی ذوق و شوق به خرج می دادم ولی الآن دیگر هیچ چیز مرا سر ذوق نمی آورد. مثلاً قبلاً عاشق کتاب خواندن بودم و هیچ جا نمی رفتم مگر اینکه یک کتاب همراهم باشد، ولی الآن خیلی زود از خواندن خسته می شوم. همیشه غذاهای مورد علاقه ام را با اشتهای بیشتری می خوردم، ولی الآن دیگر برایم هیچ فرقی نمی کند. قبلاً هروقت حالم بد بود، گوش دادن یک موسیقی شاد می توانست حالم را بهتر کند. عاشق فیلم دیدن بودم. از پیاده روی لذت می بردم، آنقدر که حتی در خانه هم مدام بی جهت در اتاق قدم می زدم. برای گردش رفتن لحظه شماری می کردم. ولی الآن حوصله هیچ کدام این کارها را ندارم. تمام وقت آزادم را در خانه نشسته ام یا دراز کشیده ام بدون اینکه حتی به چیز خاصی فکر کنم. انگار کاملاً بی حس شده ام. هیچ چیز برانگیخته ام نمی کند. نه از ته دل شاد می شوم و نه ناراحت. چیزهایی که قبلاً عصبانی ام می کرد، الآن چندان تأثیری رویم ندارد. گاهی اوقات سعی می کنم واکنش هایی که قبلاً به وقایع مشابه داشتم را تکرار کنم ولی خودم می دانم که فقط دارم سعی می کنم ادای آنچه بودم را درآورم تا موجب تعجب و سؤال و جواب اطرافیانم نشوم. من حتی نمی دانم از کی دچار این حالت شده ام. فکر می کردم به خاطر مشغله هایی که دارم، زیادی خسته شده ام و ممکن است با کمی استراحت بهتر شوم. ولی حتی با تعطیلات و سفر یک هفته ای هم تغییری در وضعم ایجاد نشد. منتظر راهنماییتان هستم. با تشکر.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام. من قبلا هم با شما مکاتبه داشته ام. خواهش میکنم جواب سوالم را کامل بدهید. من در دوران دبیرستان شاگرد بسیار زرنگی بودم اما بعد از قبولی در دانشگاه چون نتوانستم در کنکور رشته و دانشگاه خوبی قبول شوم افسردگی گرفتم.من در دانشگاه پیام نور درس می خونم.امسال دوباره کنکور شرکت کردم اما هیچی نخوندم دیگه علاقه هی به درس ندارم.کسایی که از من پایینتر بودن همگی دولتی مجاز شدن غیر من.تمامی معلمین و حتی مدیر مدرسه به قبولی در رشته پزشکی و یا دارو بودن اما بعداز اعلام نتایج..........وقتی دوستانم رو میبینم و برام اظهار تاسف می کنن از خودم بدم میاد........لطفا کمکم کنید دارم دیونه میشم چکار کنم؟