عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: هر کس کار زشتی را نیکو بشمارد، در آن زشتی شریک است. کشف الغمّه، ج2، ‌ص 349
درخواست مشاوره از راسخون
گروه اصلی:
نام کامل:
جنسیت:
زن مرد
سن:
تحصیلات:
ناشناس:
پست الکنرونیک:
نوع سوال:
عمومی خصوصی
متن سوال:
انصراف

تفکر مثبت

نام پرسشگر: ناشناس
سلام لظفا کمکم کنید... من یک پسر 16 ساله هستم و موقع درس خواندن یا هر کاری فکرهای بد و ناراحت کننده ای به ذهنم مید که نمیتونم کنترلش کنم . شاید مشخص باشه ولی تقریبا همیشه این فکر ها میاد به ذهنم و خیلی من اذیت میشم و نمیتونم درس بخونم ممکنه مسخره باشه ولی مثلا یک نمونه ی سادش این هست که مثلا پای من میگیره روی کتابم و کتابم پاره میشه هر دفعه یه نوع فکر مید به ذهنم من هم دوست دارم مثل بقیه بتونم فکرهایی که به ذهنم میاد رو کنترل کنم خواهش میکنم کمک نید که بر این فکرها مسلط بشم و بتونم راحت کاهام رو انجام بدم این فکرها همیشه میاد به سراغم و ممکنه عجیب باشه ولی من نمیتنم این فکرها رو کنترل کنم و روی کارم تمرکز کنم.. ازتون خواهش مینکم کمکم کنید لطفا...ممنون
نام پرسشگر: ناشناس
سلام خسته نباشید من از مشکل کمبود اعتماد به نفس رنج میبرم حس میکنم همه یه جوری با من مشکل دارن و از من خوششون نمیاد و این باعث میشه زود وابسته شم و هرکارز کنم به وقت کسی از اطرافم نره که تنها شم خیلی میترسم و همیشه تلاش میکنم همه رو نگه دارم و بیشتر دوست دارم تنها باشم و وابسته طدن هم اذیتم میکنه لطفا راهنماییم کنید
نام پرسشگر: اناهید
باسلام من ازمون تیزهوشان دارم و خیلی استرس دارم و همیشه به خودم میگویم من قبول نمیشوم و امیدم را از دست دادم دو هفته ی دیگر هم ازمون دارم به نظر شما من باید چه کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟
نام پرسشگر: ناشناس
سلام همه میگن من اشتباهاتمو نمیپذیرم... میگن وقتی بهت اعتراض میکنیم اونقد طفره میری ه ادم بیخیالش میشه...اره خب همیشه به نظرم کاری که انجام دادم درسته...با اینکه در مقابل همسرم اصلا مغرور نیستم اما این نپذیرفتن اشتباهاتم باعث شده احساس کنه من مغرورم و باعث ایجاد مشکل شده کمکم کنید ممنونم
نام پرسشگر: ساحل رانا
با عرض سلام و خسته نباشید ، راستش من در مدرسه مشکلی دارم که خاض هستش من امسال با کسی دوست شدم که به علت وابستگی زیاد و علاقه نسبت بهش حساس شدم و رو روابط اون با بقیه حسودی میکنم اون هم این موضوع رو فهمیده و با روابطش حسادت منو برمی انگیزه و بعد آخرین دعوا دیگه منو مثل سابق دوست نداره و بقیه رو من ترجیح میده واین موضوع منو از پا درآورده خواهش میکنم کمکم کنید
نام پرسشگر: نجات قاضی پور
سلام چطور می توانم حسرت و غبطه ی نداشتن یک چیز یا یک کس را که رسیدن به آن نا معقول و غیر منطقی است را از خود دور کنم؟
نام پرسشگر: محمد
با عرض سلام و خسته نباشید.من پسری بیست ساله هستم که با یکی از بهترین دوستانم قهر کرده ام.من چندی پیش یک مشکل برایم به وجود اومد که با این شخص مطرح کردم که حتی با کمال میل باهام حرف میزد و بهم کمک میکرد.من در اون زمان دچار مشکل روحی شدم که یک روز با ایشن شخص با عصبانیت حرف زدم که دست خودم نبود. این شخص از اول دبستان با من دوست هست که در دو سال اخیر دوستی مان خیلی بیشتر شد.حتی یک روز میگفت تو بهترین دوستمی.بعد از اون بحث من چون مشکل روحی داشتم نز دیک به یک ماه به صورت اس ام اسی با این شخص بحث میکردم و اصلا دست خودم نبود.ولی این شخص یک بار به من گفت که مسجا یک مدت یک طرفست و من جواب نمیدم.و گفت گذر زمان مشکلامون رو حل میکنه.من حتی خیلی از این شخص عذرخواهی کردم که اون میگفت تو فقط حرفی و تو عمل هیچی نیستی.بعد از مدتی این شخص گفت من هیچ وقت نگفتم تو بهترین دوستمی.و گفت هیچ وقت دوستیمون مثل هم نمیشه.فقط گفتم از بهترین دوستامی.من فکر کردم به خاطر بحثهایی که باهاش کردم این حرفا رو میزنه.دوست داشتم منو ببخشه و مثل قبل باهام رفتار کنه.من با وجود مشکل روحی باز هم باهاش بحث میکردم.تا اینکه حتی شماره های منو مسدود کرد تا نتونم بهش زنگ بزنم و مسح هم جواب نمیداد.بعد از گذشت مدتی من پریشب دوباره بهش اس ام اس دادم ولی اون هنوز جواب نمیداد.تا اینکه به صورت اینترنتی تونستم باهاش چت کنم.من هی اصرار میکردم منو ببخشه تا همه چی مثل روز اول بشه.اون گفت من با تو مشکلی ندارم و مثل بقیه آدمای عادی باهات برخورد میکنم و به عنوان یک دوست عادی بهت نگاه میکنم.ولی رفتارش نشون میده که با من مشکل داره.اون گفت دیگه هیچ وقت نمیخواد با من صمیمی باشه چون فکر و اخلاقمون به هم نمیخوره.حتی به من گفت تو داری خودتو کوچک میکنی.من بهش میگفتم بهم فرصت بده و کاری کن دوباره با هم دوست باشیم.ولی اون گفت نمیخوام باهات دوست باشم.حتی گفت من و تو از اولش دوستای عادی بودیم و هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم.و چون همکلاسی بودیم فکر میکردیم صمیمی هستیم.و گفت به دلیل درس خون بودن و همکلاسی بودن با هم دوست شدیم.واقعا حرفاش ناراحتم کرد چون من واقعا باهاش صمیمی بودم حتی هر شب با هم بیرون میرفتیم.خودش هم با من صمیمی بود.چند ماه پیش هم میگفت.ولی الان میگه صمیمی نبودیم و نمیخواد دیگه با من دوست بشه.نمیدونم واقعا حرفاش از سر عصبانیت بوده یا واقعا اینطور فکر میکنه؟به نظرتون امکانش هست ما دوباره با هم دوست باشیم و همه چیز مثل اول بشه؟امکانش هست رابطه ای که خراب شده دوباره مثل اول بشه؟واقعا خیلی دوست دارم باهاش دوست باشم.من چی کار کنم؟با حرف زدن هم مشکلش حل نمیشه.چون خیلی عذرخواهی کردم و اون قبول نکرد. اول میگفت گذر زمان همه چی رو حل میکنه.بعد گفت هیچ وقت مثل اول نمیشه.حالا هم میگه من نمیخوام دیگه با تو دوست باشم. اول گفت تو بهترین دوستمی.بعد گفت از بهترین دوستامی.بعد گفت ما هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم!!!
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من دو ساله که دیابت دارم خانواده من خیلی بسته و محدود هستند تا حالا اصلا با هم بیرون نرفتیم حتی یه مسافرت هم با هم نرفتیم پدرم 76 سالشه و میگه حوصله ندارم مادرم 68 سالشه و اونم همینطور اجازه فعالیت خارج از منزل هم بهم نمیدن همه خواهر برادرهام شاغل هستند و فقط من بیکارم و صبح تا شب تو خونه هستم خسته شدم از یک طرف مریضی ام به من فشار میاره و از طرف دیگه منم مثل همه جوانها دوست دارم تفریح کنم و خودم به طور مستقل زندگی کنم اما امکان هیچ کدام وجود نداره بخاطر بیماریم ازدواج هم برام مقدور نیست نمیتونم با کسی حرف بزنم چون همش میگن تو غر میزنی حتی با مادرم از یک آدم 68 ساله که چهل سال اختلاف سنی با من داره نباید انتظار بیشتر از اینها داشت در کل مثل یک ماهی افتادم توی تور و نمیدونم چیکار کنم خستم دوست ندارم زندگی کنم شاید اینطوری راحت بشم اما این هم نمیشه به نظرتون من چیکار میتونم بکنم؟
نام پرسشگر: علی رضا
با تشکر 4 سال است رشته زبان دانشگاه را تمام کرده ام و همواره هدفم ادامه تحصیل در رشته ارشدمشاوره بوده دو سال است ازدواج کرده ام وشغلم ازاد است واز ان ناراضی هستم.درتصمیماتم مردد هستم .(به منظور درس خواندن فقط صبح کار میکنم) درامدم کم است . کارم با عث مشکلات روحی برای من شده .برایم آرزویی شده تعغیر این کار و ادامه تحصیل! لطفا مرا راهنمایی کنید .....
نام پرسشگر: فسقلي
سلام من در دبيرستان نمونه دولتي در اصفهان درس مي خوانم وعاشق مشاور مدرسه خود شده ام ونمي دانم جكونه اورا متوجه اين مطلب بكنم اومرازيادديده ولي اسم مرا نمي داند به نظر شما من جطور عشقم رابه او نشان دهم شايد او حتي مرا نمي شناسد
نام پرسشگر: الهام
باسلام و خسته نباشید . چیزی که باعث شد راحت سوالم را مطرح کنم ، مطالعه ی جواب های خوب و کاملی بود که به دوستان دیگر داده بودید و همین مسئله مرا هم به گرفتن جواب درست امیدوار کرد . من بر خلاف بسیاری از اطرافیان هرگز در اولین برخورد اضطراب و نگرانی ندارم و به راحتی با محیط جدید و آدم ها ارتباط برقرار می کنم اما با گذشت زمان احساس می کنم دیگر مثل اولین بار نمی توانم خوب صحبت کنم یا رفتاری محبت آمیز داشته باشم . معمولا در یک جمع بزرگ به شدت احساس تنهایی می کنم و مدام خودم را سرزنش می کنم که چرا من مثل بقیه نمی توانم خوب و جذاب برخورد کنم و حرفی برای گفتن داشته باشم . این احساس ترس از جمع و قرار گرفتن در آن به قدری مرا آزار میدهد که به شدت احساس گرسنگی می کنم . در حالیکه به طور معمول هرگز آدم پرخوری نیستم . من گاهی اوقات برای غلبه براین ترس سعی می کنم در میان فامیل و آشنایان نظرات خود را مطرح کنم اما بیشتر مواقع مورد بی تفاوتی ، کم محلی و حتی بعد از اتمام ان مهمانی یا جمع خانوادگی مورد سرزنش خانواده ام قرار می گیرم . همین ترس ها باعث شده فکر کنم به صورت افراطی و در هر کاری باید با دیگران مشورت کنم حتی در کوچکترین مسائل باید نظر مادرم را دخیل کرده و او را در جریان تما حوادث قرار می دهم این در حالی است که خودم می خواهم در راه اعتدال قدم بردارم . لطفا یاریم کنید و راهکارهای عملی مناسب ارائه دهید . باتشکر
نام پرسشگر: مهدي
با سلام خدمت تمامي زحمت كشان راسخون بزرگ من پسري 18 ساله و سوم رياضي و فيزيك هستم حدود 2 ساليست كه عاشق دختر همسايمون هستم و ميدونم كه ايشون هم منو دوس داره تا حالا بينمون تقريبا رابطه تلفني نبوده (فقط 3بار در حد معذرت خواهي)از طرفي هم عشق من از روي هوس نيست و ميخواهم با ايشان ازدواج كنم اما در اين ميان چندبار با قهر هاي بي موردايشان مواجه شدم كه عذاب روحي براي من بدنبال داشت تا حدي كه از زندگي بيزار و حتي با اينكه به درسم علاقه دارم به درسهايم هم بي توجه ميشدم و چند بار هم خواستم كه قطع رابطه كنم ( رابطه اي كه فقط در حد نگاه عاشقانه بوده) اما يك هفته بيشتر نتوانستم دوام بيارم. حالا چند روزيه كه رابطه ما بهم خورده و من موندم ميون دوراهي: يه راه اينه كه ميتونم تركش كنم اما از اين ميترسم كه مشكلات روحي و رواني موجب افت تحصيلي ام بشه. دومين راهم هم اينه كه ميتونم ادامه بدم اما باز هم از عواقبش ميترسم شايد خواست موقع امتحانات تركم كنه (‌دختره ديگه تصميماش دست خودش كه نيس) كه ممكنه با اين كارش آيندمو خراب كنه. معذرت ميخوام داستان كمي طولاني شد ازتون خواهش ميكنم هر چه سريع تر كمكم كنين.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام وخسته نباشید ذهن پویایی دارم و همیشه دنبال موضوعات نو هستم مسائل تازه برایم هیجان انگیز اما این توانایی مثبت باعث شده که شاخه به شاخه و سردرگم در رشته های گوناگون سردرگم باشم و در پیدا کردن راهم دچار مشکل شده ام. رشته تحصیلی ام جغرافیاست موضوعات گوناگون را مطالعه و درکی مطالعه می کنم و هز چیز که یک مشاور یا دکتر در مقاله هایش عنوان کرده من هم قبلا از مطالعه همان طرز فکر را دارم مذهب، مسائل احتماعی یا خانوادگی فرقی ندارد ولی با این توانایی که قادر به کنترلش نیستم چه کنم تا جمع و متمرکز در مسیر درست شود لطفا کمک کنید تا به یک راه حل مناسب برسم؟
نام پرسشگر: ناشناس
سلام.با عرض خسته نباشید . من پسری 15 ساله هستم واز تنهایی وتاریکی واجنه و ارواح وشیاطین میترسم.ووقتی به فکر این چیز ها می افتم بسبار میترسم.تا انجا که شب به کنار پدرم میروم یا در جمعی شلوغ میروم و میخوابم وتا انجا که شب ها وقتی کسی دستشویی میرود من پشتش میدوم ومن هم به دستشویی میروم .وبسیار از تاریکی وتنهایی میترسم ویا وقتی شب پایین جلوی تلوزیون میخوابم وبلند میشوم میبینم کسی نیست میدوم ودر جمع میخوابم.دنیا برایم تیره و تار شده.وبسیاری عادت های بد دیگر نیز دارم.خواهش میکنم من را راهنمایی کنید.چون کل خانواده نیز از این عادت بد من خبر دار نیز هستند.خواهش میکنم ...خواهش میکنم ....خواهش میکنم من را کمک کنید تا یک کم شجاع شوم.
نام پرسشگر: ناشناس
با سلام من 2/5 ساله که به دیابت نوع 1 مبتلا شدم قبل از آن زندگیم بد نبود خوشحال بودم اما از وقتی که بیمار شدم دیگه دوست ندارم زندگی کنم دوست دارم بمیرم ولی نمیتونم خودکشی کنم چون از گناهش می ترسم اگه گناه نبود حتی یک لحظه هم صبر نمی کردم از نظر خانوادگی دورم شلوغه پدر، مادر، خواهر و برادر یکی از خواهرهام هم تو زندگیش مشکل داره خلاصه از همه چیز و همه کس بدم میاد حتی از مادر و پدرم چون فکر می کنم به خاطر خودخواهی های خودشون من را به دنیا آوردند که اینجوری بدبخت بشم و همش به مامانم غر می زنم که تقصیر توئه اگه تو نبودی منم نبودم خلاصه از زندگی و این دنیا متنفرم و همش آرزوی مرگ می کنم اما مرگی هم در کار نیست و این بیشتر ناراحتم می کنه به نظر شما من چیکار کنم؟ با تشکر
نام پرسشگر: م
سلام من دختری 15 ساله هستم که پسری17ساله عاشقم شده است او سید هست و با خانواده ماهم قوم و خویش هستند او رشته تجربی میخونه و طبق گفته خودش که میگه من به خاطر اینکه مامانت گفته من دخترم رو به کسی میدم که پزشکی قبول شه این رشته رو رفتم اون میگه به خاطر من نذر کرده به خاطرم قران میخونه...در کل خونواده پاکی هستن اون از بچه گی منو میخواسته میدونین ازمن خواست که جواب قطعی بهش بدم که دوسش دارم یا نه منم گفتم اره بعد اونم از من خواست بعضی وقت ها تلفنی با هم حرف بزنیم تا بعد که رفتیم دانشگاه اون بیاد خاستگاری میشه منو راهنمایی کنید که ایا کار درستی کردم که بهش گفتم دوسش دارم؟؟؟ خواهشا کمک کنید ممنون منتظر جوابتون هستم.
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من 26 ساله ودانشجوی کارشناسی کامپیوتر هستم بیشتر مسئولیت کارای خونه برای منه بیشتر اوقات با خواهرهایم دعوا میکنم و به همه چی گیر میدم اگه کسی کارای خودشو درست انجام نده زود عصبی میشم و داد میزنم ولی بعد پشیمون میشم همیشه عذاب وجدان میگیرم که بقیه رو ناراحت کردم در محیط خونه اخلاقم تنده ولی در بیرون خونه دختر آروم و خوش صجبت و خوش اخلاقی هستم و بیشتر دوستام از اخلاقم تعریف میکنن میخوام اخلاقمو عوض کنم دختر آروم و کم صحبتی بشم لطفا میشه بهم کمک کنید
نام پرسشگر: ناشناس
سلام . من دختر مذهبی و عاطفی هستم . حدود یک سال پیش با یکی از دختران هم کلاسی ام کم کم سر درسو و.. رابطه مان صمیمی تر شد تا این که الان حدود 7-8 ماه هست دوستان صمیمی هم هستیم.ا درس میخواند و و دختر غیر مذهبی است اما یه سری از تفکرات و اخلاقش را دوست دارم و دختر بسیار کتابخوانی است .اوایل دوستی مان راجع مسلیل مختلف علمی و عقیدتی بحث میکردیم و با اینکه اختلافاتی با هم داشتیم اما همدیگه رو خیلی دوست داشتیم از حدود 5 ماه ÷یش اخلاقایی ازش دیدم که به دلم نمیشه اولا این دوستم بسیار مغروره و با ادم های بسیار کمی دوسته و حتی از سلام علیک کردن هم خوشش نمیاد و همه رو مسخره میکنه البته خودش اینا رو بد نمیدونه و .راستش من دقیقا برعکسم تو.سلام پیش قدم میشم و دلم میخواد با همه خوب باشم .دوستم مدام گیر میده دلت خوشه چرا انقدر با بقیه خوبی .راستش این دوستم بیماری افسردگی شیدایی و وسواس فکری داره و توی خانواده گرم و صمیمی بزرگ نشده و خیلی مودیه . یه روز میگه خیلی دوست دارم . یه روز میگه رابطمونو کم کنیم بعد شبش میگه نه میخوام باهات دوست باشم .منو اسیر کارای خودش کرده برای اینکه ناراحت نشه مجبورم توی دانشگاه ساعتهای طولانی براش وایسم و یا با تلفتن باهاش راجع مسایل خاله زنکی حرف بزنم .احساس میکنم عوض شده دیگه نمیتونیم باهام راجع به مسایل مختلف حرف بزنیم چون بر خلاف ظاهر روشنفکری که داره هر کس که مثل خودش فکر نکنه رو مسخره میکنه مثلا اعتقاد به خدا را ضعف شخصیت میدونه. دیکه خیلی خسته شدم ولی از یه طرفم خیلی دوسش دارم و دلم نمیخواد رابطمو باهاش قطع کنم و دوستم به نحویه که نمیشه رابطمو باهاش کم کنم یا باید همین جوری ادامه بدم یا کاملا قطع کنم . راستش فکر میکنم اونم منو دوست داره ولی نمیدونم انقدر از رفتاراشو و کاراش دلخورم خیلی حساس ترم شدم حرف زدن باهاشم میدونم فایده ای نداره .دلم میخواست بهش کمک کنم چون این دوستم معنی دوست داشتن رو خیلی تو زندگیش ندیده ولی انگار نمیشه . به نظرتون من رابطمو چجوری باهاش مدیریت کنم واقعا کلافه ام
نام پرسشگر: ناشناس
سلام من پسری هستم 22 ساله ترم اخر کارشناسیم خودمم نمیدونم چم شده من خیلی اعصاب خورد شدم اصلا تحمل شنیدم حرفای که باب میلم نیست رو ندارم همش میخوام من حرف بزنم من بگم چی بشه چی نشه خیلی زود عصبی میشم از اجنماع میترسم ولی تو خونه نمیتونم بخوابم وزنم کم شده همش تا میام بخوابم احساس خفگی میکنم گریه ام میگیره قلبم به شدت درد میکنه و هر روز یه جور بهم میریزم خودمو همش میخوام درسمو بخونم اما الان دو ترم انتخاب واحد میکنم اما ن کلاس میرم ن امتحان میدم از اون طرفم دوس دارم درسمو تموم کنم هی خودمو سرزنش میکنم فحش میدم یا یهو بیخود داد میزنم من حتی الان حوصله نوشتن این متنو هم ندارم فقط میخوام برم ی جا ک هیچکی نباشه شبای خواب های وحشتناک میبینم با پدرمادرم همش دعوا دارم میگم خونه نمونم برم بیرون تا میام بیرون میگم اه چرا اومدم اینجا برم خونه ولی خونه ام نمیتونم بیام همینطور تو شهر میچرخم فقط اعصابمو خورد میکنم اصلا حوصله ندارم همش میگم که دوستام میخوان منو اذیت کنن به هیچکی اعتماد ندارم و لازم به ذکر بگم که من یه شکست خیلی خیلی خیلی بدی 9 ماهه ک خوردم و یه جورایی بعد از اون شدت گرفت و اینم بگم که خانواده من اصلا حمایتم نمیکنن و بدتر منو از خودشون دور کردن طوری که من حتی نمیخوام اونارو هم ببینم اینا بخشی از مشکلات روانیم بود من حتی حوصله نوشتنم نداشتم ممنون میشم اگه کاری از دستتون بر میاد برام انجام بدید چون من دیگه دارم همه چیمو از دست میدم
نام پرسشگر: s
من 27ساله متاهل اولین عروس خونه پدر شوهر کارمند خانواده معمولی همسرم وزندگی مشترک خوب مشکلات:همیشه موضوعهای منفی گذشته رو که کسی ازم دلخور شده یا جایی تحقیر شدم یا اگه با خانواده شوهرم دعوا کرده باشم به شدت مرور میکنم وبه زبان میارم که شوهرم عصبی میشهو خودمم بدتر ازاون ....چیزی که خیلی ذهنمو درگیر کرده همیشه فک میکنم عروس دیگه پدر شوهرم که قراره جاری من بشه (که معلوم نیست کی باشه)از من بهتر خواهد بود وخانواده شوهرم از اون بیشتر تحویل میگرن این مسِِِِِِِِأله ذهنمو بیش از اندازه درگیر کرده که منو افسردگی گرفته البته میگن تو دچار خود کم بینی هستی تو رو خدا منو راهنمایی کنید میترسم اون زمان ناخود آگاه حسادت کنم و همه ازم متنفر بشن