عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

منظومه‌ها ملک‌ الشعرای بهار

منظومه‌ها ملک‌ الشعرای بهار
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:40 ب.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه  منظومه‌ها ملک‌ الشعرای بهار  گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد.

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش اول - از کیومرث تا سربداران
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:42 ب.ظ

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران

پاسبان‌را نیست‌ خواب،‌از خواب‌ سر بردار، هان‌!

گلهٔ خود را نگر بی‌پاسبان و بی‌شبان

یک‌طرف گرگ دمان و یک‌طرف شیر ژیان

آن ز چنگ این رباید طعمه‌، این از چنگ آن

هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان

پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار

کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار

پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان

نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان

وانگه از سر دورکن گفتار این بی‌مایگان

پایداری چند خواهی جست ازین بی‌پایگان

کشور تو خسروا گنجی است‌، گنجی شایگان

ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان

طرفه گنجی درکف آوردی کنون بی‌هبچ رنج

چون نبردی رنج‌، شاها کی شناسی قدرگنج

گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه

صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه

خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه

حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه

دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه

وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه

خسروان در برکشیده این بت دلبند را

راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را

شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود

وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود

هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود

هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود

هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود

باری این کشور از اینان سال‌ها معمور بود

لیک گم کردند مردم راه عدل و راستی

تا به ملک از «‌بیوراسب‌» آمد بسی ناشاستی

جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد

لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد

هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد

آری آری ملک از استبداد خواهد شد به‌باد

زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد

بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد

الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت

زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست

کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست

بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست

پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست

بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست

کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست

باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد

مرحبا سلطان‌، زهی خسرو، فری آزادمرد

شاه افریدون به «‌ایرج‌» داد ایرانشهر را

کرد بخش «‌تور» ملک ماوراء‌النهر را

«‌سلم‌» را روم و خزر تا بازیابد بهر را

لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را

ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را

در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را

رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین

میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین

زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد

و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد

پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد

کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد

از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد

لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد

بی‌خبر کز بیم تیغ کیقباد نامور

اندرین کشور نتاند زیست هر بی‌پا و سر

کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب

کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب

زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب

وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب

لیک‌از آن‌پس کرد از استبداد و نخوت فتح باب

هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب

زان سبب شد بسته در بند شه مازندران

کبر و خودرایی‌، بلی چونین کند با مهتران

سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت

عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت

کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت

باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت

پس به لهراسب‌ سپرد آن‌ ملک‌ و خود بربست‌ رخت

و آن ملک چون کِشت‌ در این گلشن از نیکی درخت

رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت

و آن هم‌ اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت

درگه گشتاسب شه‌، دین کرد پیدا زردهشت

کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت

گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت

راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت

پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت

راستی و ورزش و دادند درهای بهشت

پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد

کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد

دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد

با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد

شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد

قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد

اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد

کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد

شد نبشته دین او بر پوست‌های گاومیش

گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش

باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار

وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار

وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار

چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار

الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار

تا شد از پور فیلیپ این‌ملک‌،‌بی‌مقدار و خوار

زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان

وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان

داستان گوی گرگ باز این‌چنین فرمود یاد

واین ‌چنین ز استخر و نقش بیستو‌ن مطلب گشاد

کز مهابادی شد ایران سال‌ها بهروز و شاد

بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد

شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد

خود مهابادی مِدی‌دان سرزمین ماه‌، ماد

آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه

شاهزادهٔ پارس‌، کورش یافت آن فر و شکوه

داستان کورش و کیخسرو والاگهر

سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر

دخت استیهاژ «‌مندان‌» بود مام آن پسر

نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر

از مدی و فارس‌، کورش ساخت هم‌پیمان حشر

ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر

رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره

زان کورش کشت‌، زیرا داشت از یزدان فره

کورش آئین‌های نیک آورد درکشور پدبد

شیوهٔ قانون‌گزاری او به عالم گسترید

جاده‌ها افکند و در فرسنگ‌ها خرسنگ چید

نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید

در نخستین جنگ چون بی‌نظمی لشگر بدید

نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید

کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد

مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد

از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد

سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد

بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد

نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد

زان میان دارای بن گشتاسب زیب‌گاه شد

دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد

پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون

یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون

خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد

آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد

ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد

وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد

زانطیوخس شام ‌و مصر از آن بطلمیوس شد

سند و کابل هم به‌ سرداری دگر مرئوس شد

ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان

زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان

نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار

اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار

نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار

یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار

جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار

بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار

آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان

کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان

این "ره نیز از ستم این ملک را پیراستند

روی ایران را چو روی نیکوان آراستند

بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند

تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند

یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند

ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند

یافتستند از بدی‌ها کیفر و پاداش خویش

کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش

از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور

تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور

اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور

مردم استخر کز شاپور بودندی نفور

تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور

رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور

اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد

بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد

اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار

بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار

در زمین فارس می گشتند چندین روزگار

همره گردان شده هرجا چراگه خواستار

بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار

جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار

در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر

بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر

داستان کارنامه این‌چنین گوید خبر

کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر

بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر

مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در

بهر ساسان‌دید خوابی خوش سه شب آن تاجو‌ر

کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر

وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب

چون‌‌خور او را روشن و او کرده زانان فال کسب

شاه پاپی سر به‌سر اخترشماران را بخواست

خواب‌های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست

جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست

یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست

زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست

خواست‌ساسان را به‌بر پاپک وزو پرسید راست

از پس زنهار پاپک‌، گفت با او راستی

کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی

شد چو از این راز آگه پاپک فرخ‌نژاد

دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد

و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد

پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد

شد به‌ زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد

شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد

اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری

سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی

اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان

جای دادش اردوان در صف رادان و گوان

در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان

در همه‌فرهنگ و هنگ از همگنان‌سر شد جوان

اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان

هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان

از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر

تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر

تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد

گفت ‌هان بر دشت من‌ رفت این هنر وین کار کرد

اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد

آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد

اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد

گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟

خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه

نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه

اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید

پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید

سوی‌ بابک نامه‌ای بنوشت و کرد آن غم پدید

بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید

نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید

ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید

اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد

اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد

هم درین احوال روزی اردوان پادشا

در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا

گفت هان بینید راز اختران را برملا

آن کسان رفتند و بنشستند در مهمان‌سرا

بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا

پس بسنجیدند راز اختران را بارها

شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده‌ای

عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده‌ای

آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد

رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد

اردشیرش گفت‌ باید جست ‌و رست از رنج و درد

شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد

زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد

هر دو سوی پارس بگرفتند ره بی‌دار و برد

همچو غرمی‌ بخت او اندر پیش پوینده بود

پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود

چه‌رن که‌شد روز، اردوان‌جست‌و کنیزک را ندید

هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید

در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید

پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید

اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید

جیش پور اردوان زان‌شه شکستی سخت دید

زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی

واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی

داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان

زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان

دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان

خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان

کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان

دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان

هم به‌عهدش فخر کردی حضرت خیرالانام

گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام

زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی

جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی

پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی

دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی

گفته این‌، تا خسروان را عدل آموزد همی

قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی

قصهٔ‌مشت و درفش‌و صحبت‌سنگ‌و سبوست

باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست

زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود

خسروی هشیار و صاحب‌رای و با تمییز بود

با زبانی نرم‌، او را خنجری خونریز بود

کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود

لیکن او را بدگمانی‌‌های خوف‌آمیز بود

وین گمان بد به ملک اندر نفاق‌انگیز بود

لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه‌شاه

خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه

از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد

خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد

فتنه‌ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد

اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد

عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد

دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد

تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار

هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار

خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد

کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد

هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد

خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد

چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد

زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد

لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار

شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار

ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد

تا به دست‌آویز شوری خصم را مقهور کرد

عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد

پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد

و آل سفیان ‌را ز ملک این خو‌دسری‌ مهجور کرد

وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد

زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد

سیرتی دیگر گرفت و شیوه‌ای دیگر نهاد

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:42 ب.ظ

هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند

آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند

پارس‌، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند

واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند

شیخ ابواسحق و یاران گنج‌ها انباشتند

در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند

تا بیامد شمسهٔ آل مظفر، شه شجاع

گوسفندان را رهایی داد از چنگ سباع

روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان

گرد گشتند از پی دیدار شه‌، پیر و جوان

از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان

فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان

شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان

خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان

گفت از آن تا فاطمه خاتون به‌ بیند چهر من

هم از این ره در دل اینان فزاید مهر من

و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به‌ پای

ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای

شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای

وندر آن‌سامان‌نماند از مرد و زن یک‌تن به‌جای

پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای

زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای

وان سپه بشکست و سلطان را به بند اندرکشید

بایزید بندی اندر بند او دم درکشید

چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری

رفت و فرزندان او جستند برکشور سری

هر یک اندر گوشه‌ای در سر هوای سروری

داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری

هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری

و ز کف افکندند آیین عدالت‌گستری

باری از کبر و نفاق این ملک را بگذاشتند

رایت اقبال را آل صفی برداشتند

این گره را نیز فر ایزدی همراه شد

دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد

چندتن‌شان را دل از سرّ خرد آگاه شد

کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد

شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد

صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد

بود از پاکی رسول پاک را خیرالسلیل

بنگه او ملک ایران‌، مسقط او اردبیل

در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد

شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد

پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد

زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد

وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد

شد ز بیم او رخ گردنکشان ملک زرد

الوند شاه چون در آذربایجان آگاه شد

سوی شرون راند بر قصد شه صوفی‌، سپاه

شاه دین‌پرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت

وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت

از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت

شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت

افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت

رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت

سکه بر زر زد به نام احمد و نام علی

وین همایون رسم از او برجاست تا اکنو‌‌ن‌، بلی

پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان

برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان

وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان

پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران

کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان

پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان

والی آن بوم شد از بیم شه سوی حلب

وان همایون ملک را بگرفت شاه دین‌طلب

چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ

شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ

شاه خود با لشکری اندک روان شد بی‌درنگ

رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ

چون‌ فزون شد خصم‌،‌ شاه اندیشه کرد از نام و ننگ

خشمگین برتافت رخ چون بچه‌گم‌کرده پلنگ

سوی ری شد تا دگر ره بازگردد جنگجوی

لیک دشمن بی‌سبب زان سرزمین برتافت روی

زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار

کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار

با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار

شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار

کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار

لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار

شه زیان‌ها برد لیکن زان حمایت‌های سخت

شاه بابر رفت سوی هند و شد با تاج و تخت

زان سپس بغنود چندی در سراب و نخجوان

تا شد از بیماری‌، آن مرد سهی زار و نوان

هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان

پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان

خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان

ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان

هر طرف بیگانگان درکشور او تاختند

و ازبکان اندر خراسان تیغ جور افراختند

چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی

شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی

پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی

دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی

پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی

کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی

پس سلیمان شه ز روم آمد به عزم رزم شاه

لیک رخ برتافت زان کشور به فر عزم شاه

بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی

و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی

هرکه را دیدند کشتند آن گروه بی‌گفت‌وگوی

شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی

منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی

شاه دین‌پرور نکرد آسایش و نسترد موی

تا برآورد از سر آن قوم کین‌گستر دمار

هم در آن کوشش به چنگ آورد شهر قندهار

اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد

عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد

بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد

ملکشان‌بگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد

پس سوی‌قزوین شد و جای از بر اورنگ کرد

بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد

لیک از یک حملهٔ شاهنشه دشمن گداز

تا به قسطنطنیه یک ره عنان نگرفت باز

چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر

شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر

شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر

شه سلیمان را وزیری بود راد و پرهنر

گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر

نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر

شاه تن درداد و صلح افتاد در کار دو شاه

همچنان برجای ماند آن دوستی تا دیرگاه

شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاک‌دین

سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین

پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین

ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین

زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین

شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین

داد سامان جنگ را وانگه سوی قزوین شتافت

پای از کوشش کشید و سوی داد و دین شتافت

هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر

باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر

کفت اکنون‌مان که با کس نیست جنگ و کر و فر

نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر

نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر

پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر

به که در بی‌احتیاجی باز بخشیم این خراج

تا به یاریمان به سر پویند وقت احتیاج

بود پاک و پاک‌دین آن پادشاه رستگار

می‌نخوردی و غضب راندی همی بر باده‌خوار

در جوانمردی بدی ضرب‌المثل در روزگار

داستان‌ها از جوانمردیش باشد یادگار

چون همایون شه که بود از «‌شیرخان‌»‌ در هندخوار

بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار

شاه لشکر داد و او را بار دیگر شاه کرد

دست جور زیردستان را از او کوتاه کرد

وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد

شاه اسمعیل‌، پورش تند و بی‌پروا فتاد

از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد

و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد

هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد

ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد

وندرین آشوب و غوغا رفت با حول اله

از خراسان سوی قزوین موکب عباس شاه

ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن

اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن

ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن

در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن

کرد نیکی‌ها به خلق خسته‌، شاه پاک‌تن

پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن

شاه عثمانی همانگه با شهنشه عهد بست

لیک ازآن پس خهدهای بسته را درهم شکست

شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر

در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر

پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر

کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر

زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر

وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر

جمله را خوشنودکردانید شه وز آن سپس

سه‌ری آن شاهان روان فرم‌رد از خ‌رد چندکس

در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال

در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال

خسروکیتی‌ستان چون گشت اگه زین مقال

عامل شیراز را فرمود با ساز جدال

تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال

هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بی‌همال

چون ز همت آن خزف را همسر الماس کرد

نام آن فرخ مکان را بندر عباس کرد

در رواج دین همی کوشید شاه پارسای

زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای

شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاک‌رای

هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای

نیز در مازندران چندین اساس دیرپای

ساخته‌است آن ‌شاه و تا اکنون بود چونان به ‌جای

پس‌نبیرهٔ خود صفی‌شه را به جای خود نشاند

نیز از مازندران زی کشور باقی براند

شه‌صفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد

هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد

نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد

پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد

نیز در بغداد با او رزم ناهنجار کرد

هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد

پس به کاشان رفت شه وآنجا زمانی بو‌د شاد

هم در آن کشور بنای قریهٔ «‌فین‌» برنهاد

هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم

کشت مدفون پیکر شاهانه‌اش در خاک قم

زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم

خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم

توسن قهرش به مغز باده‌خواران سود سم

حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم

کس به عهدش دست سوی می نبردی بیدریغ

زانکه بد در عهد او پادافره میخواره تیغ

کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش

و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد به‌پیش

شاه ترکستان به ‌ناگه رانده گشت از ملک ‌خویش

شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش

شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش

کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش

وز پی تنبیه افغان برد زی خاور سپاه

هم درآمد قندهار وکابل اندر دست شاه

زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتی‌ستان

بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان

پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان

چون بنای چل‌ستون و سردر نقش جهان

نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران

بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان

وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار

آوخ آوخ‌، گر جهان را این بود انجام ‌کار

شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش

لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش

می‌ندادی ره وزیر اندر امور کشورش

شاه کرد این شکوه را یک‌روزه با میرآخورش

گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش

هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش

از پس او میرآخور گشت دستور اجل

وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضرب‌المثل

همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند

خود قشو را مرد با همت قلمدان می کند

چون قلمدان یافت‌، عدل و داد و احسان می کند

عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند

مملکت را جور و استبداد ویران می کند

جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند

ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان

تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان

الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد

ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد

تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخ‌رخ نهاد

در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخ‌نهاد

بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد

لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد

ملک ایران را گرفتند آن گروه کینه‌ور

روس و عثمانی هم از یکسو برآوردند سر

پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد

هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد

این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد

تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد

موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد

نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد

شاه را نیک آمد آن رفتار و وضع بلعجب

داد از آن رفتار، طهماسب قلیخانش لقب

پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار

خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار

مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار

لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آن‌دیار

ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار

ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار

مهتر قاجار با شه گفت زین میدان جنگ

سوی گرگان رفت باید تا شود لختی درنگ

داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری

می‌شمرد اندر نهان آن گفته‌ها را سرسری

کرد چندان پیش شاه ساده‌دل افسونگری

تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری

هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری

زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری

شد سپهسالار آن لشکر به توفیق خدای

هم حصار طوس را بگرفت از تدبیر و رای

زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سه‌ری هراه

وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه

ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه

نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینه‌خواه

هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه

روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه

داد مردی داد نادر اندر ان دشت نبرد

تا برآورد از سر افغان به یک شلیک کرد

این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش

روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش

رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش

دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش

خه‌راست‌از خثمانیان‌جیشی بهٔاری‌سه‌ری خ‌ریش

نیمه‌جنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش

از ره شیراز وکرمان جست ره زی قندهار

در بلوچستان بریدندش سر وکشتند زار

از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ

بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ

شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ

کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ

پس به امر شاه شد سوی خراسان بی‌درنگ

روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ

حاصل ترکان و افغانان از او بدروده شد

هم به ملک شه هراه و قندهار افزوده شد

در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند

جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند

ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند

سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند

لشکر طهماسب شه از بیم دل‌ها باختند

پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند

شاه نیز از بیم با آنان به صلح آواز داد

وآنچه نادر زان جماعت برده بود او بازداد

نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز

نامه‌ای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز

گفت بس در چشم بدخواهان نماید ناتمیز

این ستیز زشت و صلحی زشت‌تر ازآن ستیز

باری اکنون چاره‌ای باید پس از این رستخیز

اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز

تا مگر راحت کنیم این خاطر آشفته را

نیز در جوی آوریم این آب از جو رفته را

از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار

داد اردو را مکان در مرغزار «‌مورچه‌خوار»

مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار

شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار

نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار

وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار

ساده‌ها در پرده‌ها و باده‌ها در شیشه‌ها

لیک اندر هریک از آن شیشه‌ها اندیشه‌ها

شه‌*‌ر شد سرمست می از سادکان شد کامخ‌راه

همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه

نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه

آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه

جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه

در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه

جمله با نادر بیاوردند عهد اندر میان

تاکنند آن ننگ را دور از سر ایرانیان

عهد و پیمان‌ها بشد ستوار و نادر بامداد

پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد

کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد

تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد

شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد

هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد

زان سپس نادر نمودش زی خراسان رهسپار

هم قتیل فرقهٔ قاجار شد در سبزوار

کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد

کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد

نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد

مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد

گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد

کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد

چون نبود اندر عیان خویش شه و پیوند شاه

تاج را آویخت ازگهوارهٔ فرزند شاه

کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین

سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین

والی بغداد روگردان شد از میدان کین

هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین

نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:42 ب.ظ

اندرین فترت برآمد رایت سالار زند

مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند

بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند

دوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند

پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند

خسروان را شاید از رفتار او گیرند پند

بس که بد راد و فروتن‌، شه نخواندی خویش را

خود وکیل زیردستان نام راندی خویش را

کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافت

زیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت

چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافت

خان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت

حیله‌ها انگیخت چون خود را به بند و دام یافت

تا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت

خود سر قاجار سر ببریده بود زان دار و گیر

نیز فرزند و کسانش زان میان گشتند اسیر

الغرض با زیردستان گشت چندان سازگار

کان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار

شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنار

گر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار

ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریار

ناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار

تا چه کردستید با مردم ز زشتی و بدی

کامشب از آنان نیاید بانگ عیش و بیخودی

خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرو

دید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو

کفت این از چیست‌؟ گفت ای شهریارکامجو

کرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو

نیز من امشب قرار وصل دادستم بدو

چون حدیث او به پایان رفت‌، شاه نیکخو

گفت کان زن را همان دم با می و اسباب نوش

چاکران بردند اندر خانهٔ سبزی‌فروش

با چنین آبادی ملک و خوشی و کر و فر

با خودآرائی و آرایش نبود او را نظر

جامه‌ای از پنبه بودش هر دو رویه آستر

وآن هم آرنجش همیشه پینه‌دار و نیمه‌در

لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظر

سنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر

هم ازین‌ احسان و جود آنگه که رخ بر خاک سود

در درون مخزنش جز هفت بدره زر نبود

باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفت

هم به نام نیک‌، تخت و تاج را بدرود گفت

جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفت

طالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت

صرصر بیدولتی‌شان خرمن آمال رفت

پس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت

لیک نام زند را بنمود درگیتی بلند

پهلوان شیردل لطفعلی خان میر زند

بر در شیراز با خلقی گران میر دلیر

تاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر

مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیر

زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر

جنگ‌ها کردند تا شد روزگار از جنگ سیر

پهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر

گشت صیت دولت آقا محمد خان بلند

کرد گیتی دولت پیشینیان را ریشخند

اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوست

یک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست

بی‌دورنگی بد، به ‌دشمن ‌دشمن ‌و با دوست‌ د‌وست

آفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست

گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روست

گاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست

از پس مرگ خدیو زند از شیراز تاخت

شد سوی مازندران و نوبت شاهی نواخت

فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدند

مردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند

الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدند

دشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند

جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدند

لیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند

بر خوانین و رجال زند یک یک چیره شد

روز بدخواهان ز نور رای پاکش تیره شد

باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسند

خست بسیار و بی‌انصافی بالابلند

نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کند

دخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند

پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته به‌بند

راند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند

در ری آن شهزادهٔ آزاده را بر دارکرد

خویش را نزد جوانمردان گیتی خوار کرد!

میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران

پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان

بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهان

وز شکنجه مرد مسکین‌، اینت خصمی بی‌امان

شد به رزم روسیان زآن‌ پس سوی تفلیس‌، خان

گنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان

وز خراسان گنج‌های نادرش آمد به‌ دست

نیز از تاراج گرجستان فراوان طرف بست

اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشب

کرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب

بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضب

کفت ازین خربوزه خوردستید بی‌شرط ادب

بامدادان چشم‌هاتان برکنم تا زان سبب

عبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب

وان دواش از بیم جان کشتند نزدیک سحر

خست و بی‌رحمی آری این‌چنین بخشد ثمر!

شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشا

بود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا

لطف‌ها فرمود بر فتحعلی خان صبا

شعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها

هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپا

انگلیسان وعده‌ها کردند بی‌شرط وفا

چند منصب‌دار در افواج ایران داشتند

جنگ چون پیش آمد آن اشخاص را برداشتند

بست ناپلیون با فتحعلی عهد وداد

زان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد

بست با قیصر، علی‌رغم بناپارت اتحاد

کرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد

نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سداد

زان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد

شد در آن هنگام ناپلیون اول از میان

گشت ایران زان سپس جولانگه بیگانگان

روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بست

لیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست

حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دست

عاقبت در ترکمان‌چایی ز نو پیمان ببست

وآن قرار جابرانه همچنان برجای هست

چند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست

لیک شد قیصر ضمین کز بعد مرگ پادشاه

خسروی عباس و آلش را بود بی‌اشتباه

شاه‌عباس از پس آن عهد و پیمان خوار شد

نایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد

متهم شد در شکست روس و بی‌مقدار شد

در خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد

خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شد

شاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد

از پس فتحعلی شه‌، شه‌محمد شاه کشت

مر علی‌شه را ز شاهی دست و دل کوتاه گشت

جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاه

زانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه

لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباه

هریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه

ظل سلطان شد علی‌شاه و به‌ری برشد به گاه

جانشین بیرون از آذربایجان شد کینه‌خواه

همره قائم مقام آمد سوی ری با شتاب

کشت تسلیم برادرزاده‌، شاه نیم‌خواب

زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدند

هر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند

لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدند

مر محمد شاه را خدام همراهی بدند

تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدند

در بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند

فخر ایران و فراهان خواجه بوالقاسم وزیر

آنکه کلکش وحشیان رارام کردی با صفیر

خواجه‌بوالقاسم به کار روس و ایران دست داشت

در منظم کردن ایران بسی همت گماشت

در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشت

شعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت

در امور ملک رایات اولی‌الامری فراشت

زان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت

در نگارستان به ناحق کشته شد قائم‌مقام

حاجی میرزا آقاسی آن جاه و مقام را یافت

میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هرات

جنب‌ و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات

ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قنات

دست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات

ناصرالدین‌شه بری رخ کرد چون شد شاه مات

بود همراهش وزیری داهی و عالی صفات

میر نام آور تقی خان آن وزیر بی‌نظیر

کش اتابک شد لقب زان‌پس که بد میرکبیر

چون که ناپلیون به‌سوری «‌سن هلن‌» شد رهسپار

بسته شد اندر اروپا عهدهای استوار

یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قرار

اختلافات اروپا ختم شد یک روزگار

وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بار

لیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار

درکناری اوفتاده سست و غافل زین امور

انگلیس و روس بر وی چیره از نزدیک و دور

مردم هشیار دنیا در خیال سروری

روز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری

گرم نشر صنعت و علم و رعیت‌پروری

بهر کالای وطن در جستجوی مشتری

در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگ‌آوری

لیک ایران زندگانی را شمرده سرسری

گه فریب روس خورده گه فریب انگریز

تاگذشت آن فرصت عالی به کجدار و مریز

ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کار

مهد علیا مادرش درکارها دایر مدار

مردم دربار هر یک ناکسی مردم‌شکار

بود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار

فکرتش آن بود تا با روسیان آید کنار

وز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار

روس و ایران متحد در آسیا جولان کنند

انگلیسان رابرون از خاک هندستان کنند

اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بست

ریشهّ بیداد کند وگردن رشوت شکست

دزد و جاسوس‌ و سخن‌چین ز احتسابش گشت‌ پست

جمع و خرج ملک را تنظیم داد آن حق‌پرست

سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دست

لیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست

پیل هندستان بلی دنبال کرد آن شیر را

تا به کاشان سرخ کرد از خون او شمشیر را

مادر شه با دگر درباریان شوربخت

همره بیگانگان کشتند وکوشیدند سخت

شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تخت

چاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت

خواجه‌شدخلوت گزین‌،و‌ آخر به کاشان برد رخت

شد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت

پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او

رفت و درکرمابهٔ فین ریخت خون پاک او

از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مرد

خون اوگفتی که نقش عزت از ایران سترد

ماند ایران در شمر همباز کشورهای خرد

انگلیس و روس از آن‌ ساعت در ایران دست برد

قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشرد

گشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد

مرکزیت رفت و هر سو والی و شهزاده‌ای

برده اقطاعی و مردم را به غارت داده‌ای

ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا

او سوی مقصد شد و در نیمه‌ره ماندیم ما

ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفا

خورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا

پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما

هرکسی کرد از برای خود به‌نوعی دست و پا

کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت

غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت

جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان

فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان

بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان

چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان

علم تاریخ و ادب راگشت بازاری عیان

هم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان

فقه را بس شافعی و بوحنیفه شد پدید

وز ادب بس جاحظ و بس انوری گردن کشید

خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده کشت

یا سخن چون روزگار انوری ارزنده گشت

چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشت

بخت کشور شد سیه‌چون ‌رخت لشکر ژنده گشت

شه که در معنی بر شاهان عالم بنده کشت

معنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت

خود تناسب شرط باشد در جهات همسری

واین تناسب از میان گم شد به عهد ناصری

گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنوی

ناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی

صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستوی

جمع در وی جمله آداب و صفات خسروی

کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی

در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی

ور قیاس از عهد بیزمارک وگلادستون کنیم

از سر انصاف باید مدح را وارون کنیم

این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاه

کای دریغا از چه روکردم اتابک را تباه

باد بر زخمش پس از سی سال خو‌رد و کرد آه

وز حدیث بی‌وزیریک گشت خستو بر گناه

یافت کز بیزمارک‌، زی پاریس برد آلمان سپاه

وانگلستان از وزیران‌، زد به مرز هند راه

لیک در ای‌ران وزیران قصد جان هم کنند

هر به روزی چند سور ملک را ماتم کنند

شد فراهانی تباه وگشت اتابک ناپدید

بر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید

دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپید

کشت از درباریان سفله یکسر ناامید

در سیاست چاره‌ای جز روز طی کردن ندید

دست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید

محنت نادانی درباریان کردش زبون

ساخت بهر رفع حاجت جامع دارالفنون

در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشت

سر ز جا برداشت آن‌ساعت که ‌آب از سرگذشت

قسمتی از روزش اندر حاجت کشورگذشت

باقی اوقات او در زین و در بستر گذشت

وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشت

ماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت

تا به شه عبدالعظیمش راند دژخیم قضا

وز قضا گشت اندر آنجا کشته تیر رضا

مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شد

واز قضا تاریخ مرگش هم «‌غم بسیار» شد

شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد

زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد

انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد

جلسه‌ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد

اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید

پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید

از فرنگ آمد به ایران طرفه‌های رنگ‌رنگ

شاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ

زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ

خواست تا ایران شو‌د همچون فرنگستان قشنگ

زان سبب کرد از اجانب قرض‌هایی بیدرنگ

شد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ

مابقی صرف هوس‌های شه و دربار شد

وانهمه وام گران بر دوش ایران بار شد

تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درست

پس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست

مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چست

با اتابک داد او کار صدارت را نخست

پس امین‌الدوله را آورد و ز او اصلاح جست

لیک با دربار فاسد کی شود کاری درست

باز اتابک آمد و رفت و بتر شدکارها

چون که عین‌الدوله آمد بسته شد بازارها

کر و فری کرد عین‌الدوله اندر کار ملک

لیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک

کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملک

کی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک

شاه خود بیمار و مانده بی‌دوا بیمار ملک

رشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک

این‌چنین ملکی پریشان مانده دور از قافله

کی شود اصلاح با صوم و صلاه نافله

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

گفتار نخست در عظمت ذات باریتعالی و نقص ادراک بشر
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:43 ب.ظ

ای نبرده کسی به کنه تو راه

تاری و دیو و اورمزد و اله

ای خدایی که در تو حیرانم

کیستی‌؟ چیستی‌؟ نمی‌دانم

کرده‌ام من به هستیت اقرار

گفته‌ام در تو بهترین اشعار

همچنین گاه گاه از ته دل

کرده‌ام یادت ای شه عادل

لیکن ازنقص خویش عاجزوار

درنیاورده‌ام سر از این کار

حکما بس که حجت آوردند

کارها را خراب‌تر کردند

چون به گرد تو عقل برگردد

این کلافه کلافه‌تر گردد

هرچه اهل کلام بیش تنند

باز غرق کلام خویشتنند

با کمند کلام بر این بام

نتوان رفت اینت جان کلام

شیخ و واعظ که هادی بشرند

به خدا کز خدای بی‌خبرند

اهل تعلیم ادعا کردند

که خدا را به‌دست آوردند

چیزی از حرفشان نفهمیدم

بین شیخ و حکیمشان دیدم

سخن صوفیان عهد قدیم

هست نزدیک‌تر به عقل سلیم

که خدا شاهدیست هرجایی

لیک رخ بسته از تماشایی

هرکه را دید لایق دیدار

خویش را می‌کند بدو اظهار

اندرین عرصه مردمی بودند

ره کشف و شهود پیمودند

همه را نیست تاب زحمت‌ها

آن بلاها و آن ریاضت‌ها

یکی از صدهزار نفس بشر

گر تو را یافت بنده را چه ثمر

در تو و هستی تو حیرانم

این بدانسته‌ام که نادانم

آن قدر دیدم و شنیدم تا

گوش کرگشت و چشم نابینا

کسب کردم به معرفت قدری

که رسیدم به قرب لاادری

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

گفتار دوم در خلقت جهان
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:43 ب.ظ

دانم این مختصر که در این کار

رمزهایی بود فزون ز شمار

منظری هست فوق این منظر

فوق او نیز منظری دیگر

فوق‌ و تحتی گمان مبر کاینجاست

فوق‌وتحت‌اصطلاح‌ماوشماست

اصل‌هستی و فرع هستی‌، اوست

آن‌وجودی که می‌پرستی‌، اوست

قوه‌ای هست فوق جمله قوی

منقسم در تمامت اشیا

قوهٔ کائنات ازو باشد

کائنی نیست کان جز او باشد

هرکه زان قوه بیش همره داشت

سر عزت بر آسمان افراشت

اندربن قوه رشته‌هاست بسی

سر هر رشته‌ای به دست کسی

هرکه سررشته بیشتر دارد

بیشتر زین جهان خبر دارد

هست این رشته نردبان وجود

که بدان می کند وجود، صعود

هرکه در این سفر سبکبار است

راهش‌ آسان‌ و سهل‌ و هموار است

وان که‌ سنگین‌ دل‌ است‌ و سنگین‌ بار

ندهندش به قرب حضرت‌، بار

تا نشانی بود ز ما و منیش

لن‌ترانی است پاسخ ارنیش

پایبند نیاز دارندش

هم در این قلعه بازدارندش

گاه گل گشته‌، گه سبو گردد

تا سزاوار بزم او گردد

این جهان همچو نقش پرگارست

همه چیزش ز عدل هموار است

کجی و ظلم را در آن ره نیست

بد و خوب و دراز و کوته نیست

همه‌ چیزش‌ ز روی عدل نکوست

هرکسی آن کند که درخور اوست

می‌رود خلق سوی زیبایی

زاد ره‌، همت و شکیبایی

آن که را همت و شکیب کم است

به گمانش که ره سوی عدم است

هرکه‌ را نیست‌ ذوق‌ و طاقت‌ و هوش

نیمه‌ره می کشد ز درد خروش

دوست دارد قبای رنگین‌تر

می‌کند بار خویش سنگین‌تر

بار سنگین و تن ز رخت‌، گران

مانده واپس ز خیل همسفران

فتد از پای و ریش جنباند

دهر را ناکس و دنی خواند

هر چش افزون‌ دهی‌ فزون خواهد

بیم و آزش مدام جان کاهد

گر بپرسی از او که این همه چیز

چکنی گرد؟ ای رفیق عزیز

دیگری را حدیث پیش آرد

که ندارم هر آنچه او دارد

ور از آن دیگران سؤال کنید

کاین همه از چه جمع مال کنید

همه از این قیاس چانه زنند

تیر را بر همان نشانه زنند

چهر زببای نو عروس جهان

کشت از این ابلهان ز چشم نهان

شد عروسی بدان دل‌آرایی

زشت در دیده تماشایی

ورنه گیتی بهشت را ماند

خلد عنبر سرشت را ماند

بلکه‌ غیر از جهان‌ بهشتی‌ نیست‌

همه‌ خوب‌ است‌ و هیچ‌ زشتی‌ نیست‌

عیب‌ از آنجاست کاوستاد نخست

درس بد داد و راه باطل جست

علم‌ها سر به سر کمال گرفت

علم باطل ره زوال گرفت

به جز این علم اجتماع بشر

که ز باطل شده است باطل‌تر

توشه‌ای کاندربن سرا باشد

خود فزون ز احتیاج ما باشد

جای آرام و آب و نور و هوا

هست کافی به رفع حاجت ما

لطف و مهر طبیعت اندر دهر

سوی ما بیش‌تر که شدت و قهر

صنعت و پیشه نیز بسیار است

هرکه را در جهان یکی کار است

اگر این کین و آز را ابلیس

نفکندی به مغزهای خسیس

غم نبودی به روزگار دراز

نه حسود ونه مفسد و غماز

غم نبودی و چون نبودی غم

زیستی دیر زادهٔ آدم

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در مذمت مخدرات و مسکرات
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:43 ب.ظ

یا ز پرکاری است و کم‌خواری

یا ز پرخواری است وکم‌کاری

چون که عدل از میانه برخیزد

عقل وخیروصلاح بگریزد

آن توان‌گر ز بس تن‌ آسانی

خسته گردد کند هون‌رانی

تا عذاب درونش کم گردد

پیش خم شراب خم گردد

تا ز تن‌پروری دمی برهد

سوی بنگ وشراب روی نهد

کارگر هم ز فرط بدبختی

ازغم و رنج و محنت و سختی

ساغری درکشد که مست شود

دور از آن عالمی که هست شود

این ز تفریط و آن دگر زافراط

هر دو گردند منقطع ز نشاط

پس به‌ رغم طبیعت ساده

این کشد چرس و آن خورد باده

کارها گر ز روی داد بود

همه کس نیکبخت و شاد بود

ور شدی یاوه آز و ناکامی

زبستی شاد عارف و عامی

غصه و غم چو رفت و بیکاری

دوستی آید و بی‌آزاری

همه از نعمت خدای جهان

متنعم در آشکار و نهان

هرکسی حرفتی گرفته به‌ پیش

نه توانگر به‌جای و نه درویش

حرص و خشم از جهان پراکنده

شده گیتی به عدل آکنده

آن زمان خاک حکم زر دارد

زندگی لذتی دگر دارد

زندگانی جمال و فرگیرد

ذوق‌ها جنبشی دگر گیرد

قتل و دزدی و غیبت و بهتان

نیست گردد چو عقل شد سلطان

چون خردگشت بر جهان‌سالار

شیخ و شحنه روند و منبر و دار

چون که خالی شدند خلق از آز

سر نهند از نشیب سوی فراز

چون غم نان شب فرامش گشت

شعلهٔ کین و آز خامش گشت

طی شود رسم آکل و مأکول

اهرمن گردد از عمل معزول

شعلهٔ معرفت زبانه زند

ایمنی بانگ بر زمانه زند

حرکت جوهری سریع شود

چرخ و اختر تو را مطیع شود

کنی -‌ار بگذری ازاین پستی -

ای بسا عیش و ای بسا مستی

کاندرین حال عیش و مستی نیست

غیر حرص و درازدستی نیست

این بنا بهر این گذاشته‌اند

واندرو نقش‌ها نگاشته‌اند

تا تو بر زندگی دلیر شوی

نه که از عمر خویش سیر شوی

شاد باشی و عزم کارکنی

گوهر خویش آشکار کنی

کنی اندیشه‌های نغز سترگ

تا شوی درخور مقام بزرگ

قوت روح را بروز دهی

پای بر تارک سپهر نهی

سخت بی‌انتهاست قوت تو

تا چه فتوی دهد فتوت تو

ای دریغا که عامه کور و کر است

رهبرش نیز عامی دگر است

گفت عیسی و شد صلیب سوار

گفت منصور و رفت بر سردار

هست‌ با شیخ و شحنه تیغ و عصا

کس نیارد چخید با رؤسا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

گفتار سوم سبب نظم کتاب
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

بودش از ابر چین به پیشانی

سرد و پر باد و زشت و ظلمانی

مؤمنی گفت از چه عید امسال

شده برعکس‌، ماه رنج و ملال

هست تاربک و سرد و غم‌گستر

پاسخش داد مؤمن دیگر

گفت زیرا بهار محبوس است

عید بی نوبهار منحوس است

اول صبح و آخر اسفند

شد صدای در سرای بلند

باغبان شد بدر شتابنده

تا ببیند که کیست کوبنده

رفت ‌و برگشت‌ و گفت فخرائیست

گفتمش رو بپرس کارش چیست

من چه دانم که کیست این آقا

با منش کار چیست این آقا

آمد و گفت با تواش کار است

گفتمش رو بگوی بیمار است

اندر این حیص و بیص آن مأمور

با دو تن‌ همچو خود عوان‌و جسور

بی‌اجازت ورود فرمودند

(‌این‌ چه ‌حرفست‌؟‌) میهمان‌ بودند!

من درافتاده سخت در بستر

مبتلای زکام و دردکمر

کلفت آمد که آمدند به باغ

وز اطاق تو می‌کنند سراغ

راستی هم بسی کسل بودم

با غم و درد متصل بودم

شب نوروز و کیسهٔ خالی

خرج بسیار و همت عالی

بچه‌ها لخت و لخت کلفت‌ها

باغبان لخت و پیشخدمت‌ها

همسر من اگر سکوت کند

اکتفا با کهن رُخوت کند

چادر پاره را رفو سازد

صدره کهنه پشت و رو سازد

کودکان را که می کند ساکت‌؟

کفش خواهند و پالتو و ژاکت

بی‌زبان‌ها زبان نمی‌فهمند

غیر پوشاک و نان نمی‌فهمند

کلفت و نوکر از همه بدتر

داد از دست کلفت و نوکر

لخت سر تا به پای غالبشان

اوفتاده عقب مواجبشان

قسط قرض است غوز بالا غوز

داد می‌بایدش همین امروز

شیروانی بطانه می‌خواهد

باغبان ماهیانه می‌خواهد

هرچه آمد به‌دست از هرجا

همه شد خرج و هیچ نیست بجا

نه اجازت که شغلی آغازم

نه کزین مملکت برون تازم

بوده‌ام سال‌ها نماینده

گوش‌ها از خروشم آکنده

روزنامه‌نوبس بودم من

با افاضل جلیس بودم من

عمر در مردمی سر آورده

سر به آزادگی برآورده

خواجگی کرده سال‌های دراز

در فتوت ز خواجگان ممتاز

رخ گشاده‌، گشاده باب سرای

سفره گسترده‌، خادمان بر پای

در بر اهل مملکت مقبول

خدمت دولتی نکرده قبول

تا نپوسم به کنج خانه خموش

شده‌ام کاسبی کتاب‌فروش

بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش

کتبی درکتاب‌خانهٔ خویش

کارم آخر به کاسبی پیوست

به خرید و فروش بردم دست

نزد دولت اگرچه مغضوبم

بر ملت عزیز و محبوبم

لیک خواهد خدایگان زمین

تا شوم بی‌نشان و خانه‌نشین

سخت گیرند تاکه رام شوم

چاپلوسی کنم غلام شوم

لیک غافل که گردن احرار

درنیاید به چنبر اشرار

«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم

ور همای از جهان شود معدوم‌»

زبن تکان‌ها ز جا نخواهم رفت

زبر بار «‌رضا» نخواهم رفت

گر فروشم کتاب در بازار

به که خوانم قصیده در دربار

با چنین حال زار و رسوایی

در عذابم ز دست فخرایی

کاین سه تن ناشناس یک‌دنده

کارشان صبح چیست با بنده

پیش خود گفتم این سه قلاشند

شب عید آمدند و کلاشند

لیک بایست داد در هرحال

هریکی را چهار پنج ریال

به خدایی کزوست مایه و سود

درکفم پانزده ریال نبود

بود پانصد ریال آماده

تا شود قسط قرض را داده

گفتم از قسط قرض کم سازم

ماه دیگر عوض بپردازم

بعد معلوم شد که این حضرات

هرسه هستند عضو تأمینات

به ‌خدایی که خالق بشر است

که‌ ازو خوب‌ و زشت‌ و خیر و شر است

بس که بودم ز وضع خویش نفور

زبن خبر شاد گشتم و مسرور

لیک حال زنم دگرگون شد

چشمش‌ از سوز گریه پرخون شد

کودکان دور بنده جمع شدند

همچو پروانه گرد شمع شدند

شب عیدی که مرد و زن شادند

بلعجب عیدیئی به ما دادند

گفتی آن جمع را عزا برداشت

سیلی آن خانه را ز جا برداشت

الغرض زود رخت پوشیدم

کودکان را ز مهر بوسیدم

شد فراموشم آن کسالت‌ها

رفت از یادم آن ملالت‌ها

چون ز نو غصه‌ای به دل تازد

غصهٔ کهنه جا بپردازد

چون که از نو بلا پدید شود

غم دیرینه ناپدید شود

چون بلایی رسید غم برود

بیش چون شد پدید، کم برود

باید از درد جست چارهٔ درد

مرد بی‌درد مرده است نه مرد

به سوی باغ رفتم از تالار

گفتم اینک منم‌، چه باشد کار؟

ریش جوگندمی، سیه‌رنگی

ریزه‌چشمی‌، میانه‌ای لنگی

خنده‌رویی و گرم‌گفتاری

کهنه رندی‌، قدیم عیاری

با زبانی چو پشت افعی نرم

با بیانی چو کام اژدر گرم

گفت تفتیشکی کنیم اینجا

تا چه باشد نوشته‌های شما

گفتم اینجا نوشته بسیار است

کاغذ بیست ساله انبار است

گفت باشد کتاب خطی نیز؟

گفتم آری فزون‌تر از هر چیز

لیک تفتیش خطی آسان نیست

خواندنش کار بی کتابان نیست

خواندنش‌ نیست‌ سهل ‌بر همه کس

کار اهل کتاب باشد و بس

جلد باشید ویار درگیرید

هرچه باشد نوشته برگیرید

هرچه انبار بود کاوبدند

هرچه اشکاف بود گردیدند

هم به صندوق‌خانه سرکردند

نیز در خوابگه نظر کردند

از شبستان گرفته تا جایی

جمله را سرکشید فخرایی

قبض و مبض و قباله و اسناد

دفتر و مفتر و سواد و مواد

جمله را کرد درهم و برهم

ریخت در یک جوال بر سر هم

جزوه‌های مفصل طبری

شده آراسته ز کارگری

شد پریشان ز فرط افزونی

نصف درکیسه نصف درگونی

پس از آن گشت نوبت بنده

گفت آن مرد لنگ با خنده

دو دقیقه است و نیست طولانی

چه شود گر قدم برنجانی

که ببخشید با شما باری

در اداره است مختصرکاری

من خود از پیش دیده بودم کار

خوبش راکرده مستعد و تیار

جبه‌ای گرم نیز پوشیدم

بچه‌ها را دوباره بوسیدم

محشری‌شدکه‌سوخت‌زان‌دل‌سنگ

هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ

گفت از غصه توبه کردم من

سر جدم که توبه کردم من

گرچه می کرد لرزه با سفتی

به گمانم که بود غالفتی

دل این‌ها قساوتی دارد

به چنین حال عادتی دارد

بس که از این قبیل دیدستند

یا ز همکارها شنیدستند

حسشان خشک گشته در اعصاب

چون ز قتل غنم دل قصاب

شرف آدمی است بر حیوان

رقت و انفعال و حس نهان

وآن کسانی که سنگ دل شده‌اند

به جمادات متصل شده‌اند

الغرض با دو بستهٔ کاغذ

هریکی بادکرده چون گنبذ

من و آن سه برون شدیم از در

ماند در خانه جفت بی‌همسر

شدم آن لحظه نارسیده به کوی

با طلب کار خویش رویاروی

قبض پانصد ربال پیش آورد

ضرباتی به قلب ریش آورد

چکنم قبض محضررسمی است

سر ماه‌است و دادنش حتمی است

قسط پرداختیم و با رندان

سر نهادیم جانب زندان

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

مثل مردمان خطا نشود

که دویی نیست کان سه‌تا نشود

با من این حبس گاه راکار است

حبس این بنده سومین‌بار است

بارهای دگر بدون درنگ

می گذشتم ز ره به محبس تنگ

چون رسیدم ز ره ولیک این بار

برد فخرائیم به شعبهٔ چار

چون نشستم درآن کریچهٔ سرد

کمر من گرفت از نو درد

دیرگاهی نشستم آنجا من

کس نفرمود صحبتی با من

از پس یک‌ دو ساعت‌، آمد پیش

فربهی سبز رنگ وکافرکیش

صورتی گرد و چهره‌ای مغرور

دست و پایی ز ذوق و صنعت دور

لیک درکار خویش زبر و زرنگ

به فسون روبه و به کبرپلنگ

داد دست و نشست و خامه کشید

جا ونام و نشان من پرسید

پس بزد بانگ و آمد از بیرون

یکی از آن سه مرد راهنمون

اول رنج و زحمت است اینجا

فتح باب مشقت است اینجا

بنده با آن عوان روانه شدیم

یک‌دوساعت‌به یک‌دو خانه شدیم

شرح آن دخمه‌ها از اسرار است

فکرکاهست و خاطرآزار است

در یکی زان دوکلبهٔ احزان

مردمی دیدم از الم لرزان

حاج‌سیاح قمی ‌پرخور

بود آن جای بسته برآخور

شکم گنده پیش آورده

گنده‌بویی به ریش آورده

گشته چرک و سیاه‌مولویش

بر زبان بود مدح پهلویش

شعر می‌خواند و پف پف می کرد

بر سر و ریش خلق‌ تف می‌کرد

مدح می‌خواند شاه ایران را

حامی فرقهٔ فقیران را

تا مگر زودتر رها گردد

باز مبل اطاق‌ها گردد

سر و ریشی صفا دهد از نو

شکم گنده را دهد به جلو

بنشیند به مجلس اعیان

بدهد حکم چایی و قلیان

نیزه را محرمانه بند کند

چند غازی مگر بلند کند

گرچه در شهر ری سرایی نیست

محضری‌، منظری‌، لقایی نیست

محفل و مجلسی اگر باقی است

هست در این محل و الا نیست

قصرها را ببست دولت در

تا که شد باز باب «‌قصر قجر»

ساعتی هم دریچه گذشت

تا همه چیز ثبت دفتر گشت

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

صف زندان نمرهٔ دو
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

ایستادم به پیش آن درگاه

چه دری‌، لا اله الا الله‌!

دخمه‌ای تنگ و سوبه‌سوی ‌و نمور

واندر آن دخمه چند زنده‌به‌گور

هر یکی در کریچه‌ای دلتنگ

بسته بر رویشان دری چون سنگ

داشت دهلیزی و بر آن دهلیز

بود بسته دری ز آهن نیز

به درون رفتم از همان در، من

که بدم رفته بار دیگر، من

گرد برگشتم از یکی رهرو

پیش سمجی که بود مسکن نو

بر در نمرهٔ یک استادم

وان قلاوور را فرستادم

تا بگوید ز خانه‌ام باری

بستر آرند و فرش و ناهاری

پس نگه کردم اندر آن دالان

دیدم آنجا گروهی از یاران

هریک استاده گوشه‌ای خسته

چند تن در به رویشان بسته

میر مخصوص کلهر و خسرو

چندی از دوستان کهنه و نو

شده هر یک به دیگری مأنوس

پنج شش سال هر یکی محبوس

میرکلهر نمود از سختی

ناله‌، وز روزگار بدبختی

گفت شش سال بودم اندر بند

چار دیگر بر او برافزودند

چون شود مرد لشگری قاضی

شود انسان ز قاضیان راضی

کلبهٔ عهد پیش را دیدم

خوردم آنجا ناهار و خوابیدم

ظاهراً تازه همتی کردند

وان قفس را مرمتی کردند

پاک و بی گرد و آب و جارو بود

مبرزش نیز پاک و بی‌بو بود

هان و هان تا مگر نپنداری

که اطاقیست خوب و گچ‌کاری

عرض و طولش چو تنگنای عدم

سه قدم طول بود در دو قدم

بهتر از زنده در چنین مرقد

آن که مرده است و خفته زیر لحد

نبود کار مرده جنبیدن

نیست محتاج خوردن و ریدن

هست‌، تا هست آدمی زنده

گاه جنبنده گاه ریزنده

عادت آدمی است آمیزش

خور و خفتار و جنبش و خیزش

این همه در یکی کریچهٔ تنگ

گفتنش نیز هست مایهٔ ننگ

با بشر هیچ کس نکرده چنین

حیوان نیز نیست درخور این

بود اندر زمانه‌های قدیم

گاه‌گاهی چنین عذاب الیم

لیک در دورهٔ تمدن و دین

با بشر کس نکرده است چنین

تازه این جایگاه احرار است

وای از آنجا که جای اشرار است

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

صف زندان نمرهٔ یک
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر

در و دیوارها سیاه چو قیر

کلبه‌ها بی‌دریچه و روزن

تنگ و تاریک چون دل دشمن

روز و شب هم در آن سیاه‌مغاک

آب پاشند تا شود نمناک

هست دهلیزی اندرین جا نیز

کلبه‌ها هست در بن دهلیز

چون شود در به روی کس بسته

ریه زان بستگی شود خسته

که هوا نیز اندر آن حبس است

نفس‌ آنجا به‌ حبس‌ چون‌ نفس‌ است‌

نیست بین مبال و محبس‌، در

در مبالند حبسیان یکسر

گر ترا حشر ساس‌ و کیک‌ هواست

شو بدانجا که شهرشان آنجاست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

سبب بنای زندان
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

مجرمی کاو به کرده‌، خستو نیست

چاره‌اش غیر زور بازو نیست

سارقی کاو نمی کند اقرار

باید اقرار خواست با اصرار

جای اشکنجه و عذاب و کتک

افکنندش شبی به نمرهٔ یک

چون شبی ماند اندر آن پستو

شود از شدت تعب خستو

دانی اکنون که اندر آنجا کیست

غیر آزاده مردم آنجا نیست

ور بود نیز مجرم و خونی

پس چندی شوند بیرونی

وان که آزاده است و با مسلک

دخمهٔ اوست حبس نمرهٔ یک

نه مه و هفته بلکه سال به سال

جای دارد در آن سیاه مبال

حالشان بدتر است ز اهل قبور

زان که جان می کنند زنده به گور

همه عشاق مرگ و مرگ از ناز

نکند روی خود بدیشان باز

دوزخی را که گفته‌اند آنجاست

خاصه‌ زین‌پس که‌ موسم گرماست

باید آنجا به صبر پردازد

تا خدا خود وسیلتی سازد

یا بیابد از آن به مرگ فرج

یا رهایش کنند کور و فلج

یا ز پای افتد و شود بیمار

مایهٔ دردسر شود ناچار

ببرندش به سوی مارستان

زبردست علیم و همدستان

هرکه نزد علیم گشت مقیم

به کجا می‌رود؟ خداست علیم

روزی آمد علیم در بر من

گفت خود را به ناخوشی می‌زن

تا به سوی مریضخانه شوی

همنشین با می و چغانه شوی

زان که آنجاست در ادارهٔ من

نانت آنجاست غرق در روغن

گفتم اهل می و چغانه نیم

بنده باب مریضخانه نیم

تن من سالمست و حال درست

سکه بر یخ زدی گناه از تست

مجرمان نیز اندر آنجایند

بند بر دست و قید بر پایند

مجرمی گر نشد به فعل مقر

میکنندش شکنجه‌های مضر

دستی از روی کتف پیچانند

دستی از پشت سر بگردانند

ساق آن هر دو را نهند زکین

به یکی دستبند پولادین

استخوان‌های ساق و بازو و کِتف

می‌خورد تاب‌ ازین‌ شکنجهٔ سفت

عضلاتش به پیچ و تاو افتد

استخوان‌ها به چاو چاو افتد

رود از هوش و چون به‌هوش آید

از سر درد در خروش آید

سوی لا و نعم نمی‌پوبد

هر چه بایست گفت می‌گوید

کار پنهان برافتد از پرده

همچنین کارهای ناکرده

کارهای نکرده گفته شود

همچون آن کرده‌ها شنفته شود

ور کسی طاقتش شدید بود

داربستی بر آن مزید شود

دست‌های خمیده را به کمند

از یکی حلقه‌ای بیاو‌بزند

پس کشندش به داربست فراز

طاقت گفتنش ندارم باز

گاه با تازیانه و ترکه

می‌زنندش که افتد از حرکه

ای بسا بی گنه که فرمان یافت

وین بلا را به مرگ درمان یافت

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

تمثیل
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

گفت یک چیز ازین دوگانه بخواه

خربزه یا که هندوانه بخواه

گفت من هر دوانه می‌خواهم

خربزه‌، هندوانه می‌خواهم

برد مشروطه داغ و چوب و فلک

جای آن ساخت حبس نمره یک

شحنهٔ شهر هر دو وانه گرفت

خربزه داشت هندوانه گرفت

کرد من‌باب دبه و لنجه

حبس تاریک جفت اشکنجه

دست‌بند و شکنجه‌های دگر

تاز‌بانه ز جملگی بدتر

گاهگاهی هم از پی تحقیق

آب جوشیده می‌شود تزریق

آن شنیدم که «‌هایم‌» بدبخت

مبتلا شد بدین شکنجهٔ سخت

تا گروهی ز عارف و عامی

یار خود سازد، اینت بدنامی

و آن یهودی ز تهمت دگران

بست لب با چنین عذاب گران

وان که او را شکنجه می‌فرمود

مسلمی بود شوم‌تر ز جهود

بود تشنه‌، به خون ایرانی

شحنه با دعوی مسلمانی

بود «‌هایم‌» بدان دلآگاهی

بهتر از صدهزار «‌درگاهی‌»

کاو به‌ ناحق نبرد نام کسی

وین به خلق افترا ببست بسی

برد از آغاز آن جهول ظلوم

دست در خون عشقی مظلوم

بعد از آن تا زند مؤسس را

زد به تیر بلا‌ «‌مدرس‌» را

شحنهٔ شهر چون که شد فتاک

دگران را ز قتل و فتک چه باک

دارم افسانه‌ای ز «‌درگاهی‌»

شاهکاریست بشنو ار خواهی

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت حاج واعظ قزوینی
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

بی دلیل و بهانه میر سپاه

بود شایق به خلع احمدشاه

وکلا جمله واقف از اسرار

بین بیم و امید گشته دچار

همه سوگند خورده با قرآن

به وفاداری شه ایران

لیک سوگند گشت باد آن شب

رفت عهد وفا زیاد آن شب

سیم و زر دیدهٔ صلاح ببست

منفعت عهد مردمی بشکست

وکلا بی‌بهانه کرده تیار

نقشهٔ عزل دودهٔ قاجار

کرد طرح قضیه «‌‌یاسایی‌»

دگران گرم مجلس‌آرایی

نز خدا کرده یاد و نز سوگند

کاهرمن بسته‌ بودشان به کمند

گشته مندیل‌ها بدل به کلاه

شده نانشان سفید و قلب سیاه

حمله بردند بر شه مظلوم

چون به طاوس خسته لشکر بوم

من کشیدم زکام تیغ زبان

تکیه کردم به صاحب قرآن

با زبان‌ فصیح و منطق راست

ساختمشان چنان که‌ دل‌ می‌خواست

چون بکردم مراد خویش ادا

هیجانی فتاد در دل‌ها

یافتم کز نفوذ آن گفتار

اندرین جلسه نگذرد آن کار

سخنی کز دل سخنور خاست

در دل مستمع نشیند راست

شدم از جلسه تا کشم سیگار

سپری شد دقیقه‌ای سه چهار

بازگشتم درون جلسه که بود

هم درین قصه گرم گفت و شنود

ناگهان بانگ تیر خاست ز در

چند تیر از قفای یکدیگر

شیرمردان ز بیم ریزش خون

همه از جلسه ریختند برون

سوی درها شدند ویله کنان

لیک سربازشان گرفت عنان

پر دلان یافتند راه فرار

بخشی از درگروهی از دیوار

مانده من با «‌امیر جنگ‌» به کاخ

رفقا جمله رفته در سوراخ

شد چو مجلس دوباره بر سر پای

نیمی‌از جمع مانده بود به‌جای

جلسه شد ختم تا به روز نهم

بامداد مصیبت مردم

چون‌ ز مجلس‌ برون‌ شدیم به کوی

بود هرجا پلیس در تک‌وپوی

نه درشکه به‌جا ونه خودرو

شه شکاران پیاده در تک و دو

سوی منزل شدم در آن شب تار

دیده گریان ز وضع شهر و دیار

روز آدینه قرب ظهر از در

فرخی آمد و دو دیدهٔ تر

گفت از خانه پا منه بیرون

که بریزند خائنانت خون

شب دوشین ز جلسه چون رفتی

نطق کردی سپس برون رفتی

چند تن آن دم از تماشا جای

سوی بیرون شدند برق‌آسای

از قضا بود واعظ قزوین

رفته بیرون ز صحن درآن حین

چون شبیه تو بود بیچاره‌!

شد دچار گروه خونخواره‌!

کز سر شب حسین و همدستان

به کمین بر در بهارستان

همه همدست با رئیس پلیس

شده پنهان به پردهٔ تلبیس

روز تا شام کرده تدبیرت

که شبانگه زنند با تیرت

واعظ بی گنه در آن شب شوم

شدگرفتار آن گروه ظلوم

چون به قد و صفت مشابه تست

به گمانشان که او تویی بدرست

دم مجلس بگیرش آوردند

زیر باران تیرش آوردند

شیخ واعظ گرفت راه فرار

خونیان در پی‌اش به قصد شکار

سوی سرچشمه‌ ره گرفت فقیر

خونیانش گرفته در دم تیر

خورده تیرش به شانه وگردن

باز سرگرم جان بدر بردن

تا به مسجد نایستاد بجای

بر در مسجد اوفتاد ز پای

پهلویش را بکی به دشنه درید

دگری حنجرش به کارد برید

هم درین حین کسی رسید از پی

بانگ زد بر رفیق خویش که هی

این کس دیگرست یارو نیست

دست ازو بازدارکاین او نیست

زین سخن ماند دستشان ازکار

همه بگذاشتند پا به‌ فرار

چون بجستند خونیان زآنجا

سرپلیس وپلیس شد پیدا

کاین پلیسان ز بیم معزولی

کرده بر تن لباس معمولی

دیده‌بانان خونیان بودند

یک دو تن هم در آن‌میان بودند

واعظ سر بریده را بردند

جسم در خون طپیده را بردند

نام او را «‌بهار» بنهادند

وین خبر را به «‌پهلوی‌» دادند

چون بیامد طبیب عدلیه

سوی بیمارسان‌ نظمیه

از پس بازجست‌ها که نمود

شد محقق که او «‌بهار» نبود

عکس برداشتند از آن مردار

تلفون شد به حضرت سردار

بد به مهمانی سفیرفرنگ

کآمد این مژده‌های رنگارنگ

با وزیری که بود نزدش‌، گفت

وآن وز یر این خبر زما ننهفت

این تمنی ز دوستان بشنو

یک دو روزی ز خانه دور مشو

شد «‌مدرس» ازین حدیث خبر

«‌بهبهانی‌» و دوستان دگر

همه دادند سوی من پیغام

که تو فردا منه به مجلس گام

گفتم آن قوم راکه این نه رواست

مردن و زیستن به‌دست خداست

کان که دوش از اجل نجاتم داد

دیگری را به جای من بنهاد

هم تواند که در درون سرا

بسپارد به کام مرگ مرا

این مثل در جهان فسانه شده

که بود امن‌، راه دزد زده

حیف باشدکه جلسهٔ فردا

من نباشم میان جمع شما

دوستان لابه‌ام نپذرفتند

یک دوتن شب به خانه‌ام خفتند

که مبادا برون شوم ز سرای

روز شنبه نهم به مجلس پای

زبن سبب روز طرح بیدادی

نهم ماه و مرگ آزادی

نقل گفتار من کسی نشنید

نالهٔ زار من کسی نشنید

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در نیکامی و بدنامی می گوید
پنج شنبه 27 اسفند 1394  08:44 ب.ظ

ور شود سوی اوج‌، شاه شود

برتر از آفتاب و ماه شود

گه به عین‌الحیات گیرد جا

گَه شود شوم‌تر ز مرگ فجا

نیکنامی عزیزتر چیزی است

فرخ آن کو به نیکنامی زیست

مرد بدنام مایهٔ ننگ است

زان‌سبب سوی ننگش آهنگ است

دشمن مردمان به سر و علن

کز چه دارند مردمش دشمن

آن که اندر زمانه شد بدنام

طشت رسوائیش فتاد از بام

نیکنامی بر او حرام شود

دشمن مرد نیکنام شود

هرکه را نیک یافت بد خواند

تا بد خویشتن بپوشاند

این همه ظلم و جور و بدعت‌ها

وین بدآموزی و شناعت‌ها

زادهٔ فکر این گروه بود

کآدمیزاد از آن ستوه بود

به خطایی که کرده از این پیش

خلق‌را ساخته‌است‌دشمن خویش

وز سَر عجب و نخوت و پندار

نگشوده لبی به استغفار

بلکه هنجار بدتری گیرد

صفت کوری وکری گیرد

پیِ پامال کردن یک بَد

می کند صد بدی ز فرط خرد!

این‌چنین کس، سزای نفرین است

بدترینی که گفته‌اند این است ‌!

هیچ نشنیده نکته‌ای ز اصحاب

هیچ ناخوانده صفحه‌ای زکتاب

خوب و بد را به‌پای نفع برد

هرچه نفعی نداشت بد شمرد

خویش را شیر شَرزه اِنگارد

خلق را صید خویش پندارد

جود را عجز می‌شمارد او

وز چنین عجز عار دارد او

گر فلوسی به کس دهد روزی

هست ازآن فلس بر دلش سوزی

تا ازو پس نگیرد آن انعام

نشود سوزش دلش آرام

آن‌چنان دستِ آز بوسیده

که به عباس دوس دوسیده

خویشتن را ز فرط جهل و جنون

خوانده گه پطر وگاه ناپلئون

لیک اندر عمل ز خوی درشت

دست ضحاک را ببسته به پشت

در سیاست ز فرط کین و لجاج

گوی سبقت ربوده از حجاج

محوکرده به خنجر خون‌ریز

نام تیمور و شهرت چنگیز

خوانده از جهل و قلت مایه

خلق را طفل و خویش را دایه

دایه‌ای مهربان‌تر از مادر

که بریده است کودکان را سَر

گلوی شیرخواره بفشرده

عرضشان برده، مالشان خورده

همه‌چشمش‌به‌مال‌همسایه است

وای ‌طفلی کش ‌این ‌سبع‌ دایه است

متجددنما و کهنه‌پرست

بی‌رقم‌، قوشچی و بی می، مست

گویی از ملّت و خدا و نماز

گوید این ژاژها به دور انداز

کهنه شد دین وکهنه نیست به کار

دهر نو شد تو نیز چیز نو آر

گویی از چیزهای نو آن است

که جماعت سزای احسان است

هست کشور چو پیکری هشیار

عضوش این توده مردم بسیار

بدبودهرچه‌خلق‌بدبیند

برگزیده است آنچه بگزیند

کار مردم به‌دست مردم نه

کار مردم به‌دست مردم به

چون شنید این‌، ره دگر پوید

از علیّ ولی سخن گوید

گوید از کینه در حق اجماع

که همج اا خواندشان علی و ر‌عاع اا‌

مردمان را همج خطاب کند

جاهل ‌و گول و کج‌ حساب کند

خویش را از علی گرفته قیاس

فرق ننهاده فربهی ز آماس

ای علی ناشده مکن دغلی

منگر خلق را به چشم علی

آن که غالی اا خداش پندارد

با تو بسیار فرق‌ها دارد

اوست شیر خدای عزّوجل

توسگ کیستی‌؟ جناب اجل

تو علی نیستی معاویه هم

وان یزید درون ه

کاندو بودند مهتران عرب

صاحب‌علم‌و جود وفضل‌و ادب

تو یکی ملحد بداندیشی

دشمن خلق و عاشق خوبشی

نه شرف بوی کرده‌ای نه گهر

نه پدر دیده‌ای و نه مادر

زادهٔ فتنه‌ای و فتنه ‌نهاد

فتنه بر خوبش گشته‌ای‌، فریاد!

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها