عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

قصاید سلمان ساوجی

قصاید سلمان ساوجی
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:47 ب.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه  قصاید سلمان ساوجی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام "جمشید و خورشید" و "فراقنامه" به جای مانده است.

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان اویس
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:50 ب.ظ

ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا

خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا

رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب

سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»

باز چتر سایه‌ بر نسرین چرخ انداخته

فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما

آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه

آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا

با غبار نعل شبذیر تو می‌ارزد کنون

خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها

شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس

چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا

این بشارت در چمن هر دم که می‌آرد نسیم

می‌نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را

می‌نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ

می‌زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا

ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!

وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!

سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است

بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!

ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین

عطف ذیل عاطفت می‌گستراند بر خطا

وصف لطفت در چمن می‌کرد ابر نوبهار

سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا

در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین

بازگردانی افق را نیز ننماید قفا

دور رای استوارت کافتابش نقطه‌ایست

در کشید از استقامت، خط به خط استوا

غنچه‌ای بودی به نسبت بر درخت همتت

گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما

رایت عزم شریفت دولتی بی‌انقلاب

سده قدر رفیعت سدره بی‌منتها

در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است

بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا

در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل

در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا

آفتاب از عکس شمشیر تو می‌گیرد فروغ

آسمان از بار احسان تو می‌گردد دو تا

در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم

کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا

گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب

کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!

ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی

در زمین دیگر نرویاند به جز مردم گیا

پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو

جبهه و اکلیل را بر ارض می‌ساید، سما

اطلسی بر قد قدرت در ازل می‌دوختند

وصله‌ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا

صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب

جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا

هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل

هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا

تا شبانگاه امل می‌گردد ایمن از زوال

گر به چترت می‌کند چون سایه خورشید التجا

طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز

نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا

کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت

از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا

دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است

بر سرش می‌آید و می‌سازدش در دم دوا

هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر

خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا

هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت

در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا

هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت

گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا

تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر

چشمه خورشید چشم روشنایی از سها

خویش را بیگانه می‌دارد ز مدحت طبع من

زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا

چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من

این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا

در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا

بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا

شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد

باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را

تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود

در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا

من به بویت کرده‌ام با باد خو در همرهی

لاجرم بی باد یک دم بر نمی‌آید مرا

هست دایی بی‌دوا در جان من از عشق تو

بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما

در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو

خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا

خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است

از غبار موکب جمشید افریدون لقا

آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست

تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا

دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه‌اند

آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا

پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده‌است

دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا

درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار

در ثبات و پایداری درد آرد پای ما

نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد

هر زمان می‌جنبد و پایم نمی‌جنبد ز جا

شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟

کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف

سرنگون بر پای می‌خیزم به یاری عصا

درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت

خاک بر سر می‌کنم هر ساعتی از درد پا

اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا

گفته‌ام حقا دعایت، در صباح و در مسا

مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من

همره ایشان نکردم کاروانی از دعا

تا چو باد نوبهاری مژده گل می‌دهد

لاله می‌اندازد از شادی کله را بر هوا

هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان

هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما

گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب

صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا

تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب

آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا

روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار

باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا

عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد

جاودان در سایه این رایت گیتی گشا

باد ماه روزه‌ات میمون و هر ساعت زنو

ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح شیخ حسن نویان
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:50 ب.ظ

ای قبله سعادت و ای کعبه صفا

جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا

هر طاقی از رواق تو، چرخی زمین ثبات

هر خشتی از اساس تو، جامی جهان نما

در ساحت تو مروخه جنبان بود، شمال

در مجلس تو مجمره گردان بود، صبا

از جام ساقیان تو خورشید را، فروغ

وز ساز مطربان تو ناهید را، نوا

دارالسلام را بوجود تو افتخار

ذات‌العماد را به جناب تو التجا

بر طایران سدره نشین بانگ می‌زنند

در بوستان سرای تو مرغان خوش سرا

بر گوشه‌های کنگره‌ات، پاسبان به شب

صد بار بیش بر سر کیوان نهاده پا

در مرکز حضیض بماند چنان حقیر

از اوج تو فلک، که بر اوج فلک سها

بعد از هزار سال به بام زحل رسید

گر پاسبان ز بام تو سنگی کند رها

این آن اساس نیست که گردد خلل پذیر

لودکت الجبال، او انشقت السما

چون روضه بهشت، زمین تو روح بخش

چون چشمه حیات، هوای تو جانفزا

داری تو جای آنکه نشاند بجای جام

در تابخانه تو فلک آفتاب را

بیرون و اندرون تو سبز است و نور بخش

اول خضر لقایی وانگه خضر بقا

خورشید ذره‌وار اگر یافتی مجال

خود را به روزن تو درافکندی از هوا

از عشق نیم ترک تو بیم است کاسمان

این طاق لاجوردی، اطلس کند قبا

در زیر طاق صفه‌ات، ارکان دولتمند

همچون ستون ستاده به یک پای دایما

خرم‌تر از خورنقی و خوشتر از سریر

وانگه برین سخن درو دیوار تو گوا

از رشح برکه تو بود، بحر را ذهاب

وز دود مطبخ تو بود، ابر را حیا

رکن مبارکت چو برآورد سر ز آب

بگذشت ز آب و خاک به صد پایه از صفا

اضداد چارگانه عالم به اتفاق

گفتند: شد پدید صفایی میان ما

بازار خود ز سایه او سرد در تموز

پشت زمین به پشتی او گرم، در شتا

از شرم این سواد که او جان عالم است

تبریز در میانه خوی زد مراغه‌ها

از آب روی دجله دگر بر جمال مصر

نیل کشیده را نبود، زینت و بها

در تیره شب، ز بس لمعان چراغ و شمع

بر روی صبح دجله زند خنده از صفا

بغداد خطه‌ای است معطر که خاک او

ارزد به خون نافه مشکین دم خطا

یا حبذا عراق که، از یمن این مقام

امروز شرق و غرب جهان راست، ملتجا

دراج بوم او، همه شاهین کند شکار

و آهوی دشت او، همه سنبل کند چرا

گاهی نسیم بر طرف دجله، درع باف

گاهی شمال بر گذر رقه، عطرسا

ماهی تنان و ماهر خان در میان شط

چون عکس مه در آب و چو ماهی در آشنا

روی شط از سفینه، سپهریست پر هلال

در هر هلال، زهره نوایی قمر لقا

شبها که ماهتاب فتد در میان آب

پیدا شود هزار صفا در میان ما

بغداد سایه بر سر آفاق ازان فکند

کافکند سایه بر سر او سایه خدا

سلطان نشان خسرو اقلیم سلطنت

بالا نشین منصب ایوان کبریا

دارای عهد، شیخ حسن، آفتاب ملک

نویین خصم بند خدیو جهان گشا

گر در میان تیر فتد عکس تیغ او

اعضای توامان شود از یکدگر جدا

تابان ز پرچم علمش نصرت و ظفر

کالبدر فی الدجیه، کالشمس فی الضحی

ای نعل بارگیر تو قدر گوشوار

وی خاک بارگاه تو را فعل کیمیا

سلطان کبریای تو را روز عرض و بار

بالای گرد بالش خورشید متکا

خاک در سرای تو کاکسیر دولت است

در چشم روشنان فلک گشته توتیا

تو آفتاب ملکی و هر جا که می‌روی

دولت تو را چو سایه دوان است در قفا

رای منور تو سپهری همه قرار

ذات مبارک تو جهانی همه وفا

من مادح سرای تو و وین شاه بیت را

سلمان صفت مدیح سرایی بود سزا

روز و شب تو ما طلع الشمس و القمر

صبح و مسات، اختلف الصبح و المسا

بادا همه مبارک و اقبال و شادیت

پیوسته خواجه تاش و غلامان این سرا

گردون به لاجورد ابد بر کتابه‌اش

تحریر کرده « دام لک العز و البقا »

هجرت گذشته هفتصد و پنجاه و چار سال

کین بیت شد تمام بر ابیات این بنا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پند و دوری از دنیا
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:50 ب.ظ

قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی

ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا

رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن

که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا

اساس عالم بالا برای تست و تو غافل

تو قدر خود نمی‌دانی که دارای منصب والا

تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی

اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا

کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد

مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا

درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت

بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا

به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت

که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا

دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده

که تن را آشنا کردن، نمی‌شاید درین دریا

نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس

که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا

ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می‌آید

تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا

به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره

چه می‌گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا

چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت

گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما

ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو

چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا

تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می‌خواهی

رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا

چو شهباز از پی طعمه مشو پابست قید خود

کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا

نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه

ولی مسکین نمی‌بیند که دارد بند را برپا

به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور

مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی

سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر

که حاصل می‌شود ز انفاس دریا عنبرسارا

سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران

که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا

سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران

بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا

سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن

چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما

تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می‌گویی

حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا

علاج علت سرسام عناب است و نیلوفر

تو می‌جویی زخرما و عدس درمان؟ زهی سودا!

چو آتش تیزی و گرمی کنی در هرکسی افتی

همان بهتر که بنشینی ز سر بیرون کنی صفرا

غریق نعمت دنیا دهد جان از پی نانی

چو در دریا ز شوق آب مسکین صاحب استسقا

بامید جوین نانی که حاصل گرددت تا کی

در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا؟

به هرجایی که خواهی رفت خواهی خود رزق خود

نخواهد بیش و کم گشتن به جا بلقا و جابلسا

همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی

غمی آید، مخور زان غم که باشد خار با خرما

مراد و کام دنیایی مضر چون زهر مارآمد

ز بهر زهر هر ساعت مرد در کام اژدرها

مکن قصد کسی کز بعد چندین سال در عالم

هنوز امروز بر دارست نقش قاصد دارا

شنیدم ملک دارا گشت دار الملک اسکندر

نه اسکندر بماند نه دارالملک نه دارا

تو را بالای جسم و جان مقامی داده‌اند ای جان

«مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا»

درون اهل عرفان نیست جای دنیی و عقبی

«قدم از هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا»

جاهن صنع صانع را چو غایت نیست، هست امکان

که باشد عالمی دیگر برون زین عالم مینا

بقول «لیس للانسان الا ما سعی» سعیی

همی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا

اگر چه از « ولو شینا» نمی‌شاید گذر کردن

ولی جهدیت می‌باید به حکم «جاهدوا فینا»

به خود پرداز روزی چند کز اندیشه آتش

نخواهد بود از حسرت به خود پروانه‌وش پروا

تیه حرص پر آهو چو تازی نفس چون سگ را

به صحرای قناعت رو که بی‌آهوست آن صحرا

شب برنایی ار در خواب بودی بود هم عذری

چه خسبی، کز سواد شب بیاض صبح شد پیدا

شکوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی

به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت دنیا

توان نوری که از خورشید رخشان می‌شود حاصل

ز خاک تیره می‌جویی زهی سر گشته شیدا

ز نفس بد اگر نیکی طمع داری چنان باشد

که از زاغ سیه داری طمع سر سبزی ببغا

صفای باطنت روشن کند چون صبح، مهر دل

که صدق اندرونی را توان دانست از سیما

چه می‌داند کسی حال گل اندامان به زیر گل

بگفتی خاک، اگر بودی زبان سوسنش گویا

بدی بر کان تو می‌آید، ز چشم است و زبان و دل

مباش ایمن که روز و شب تو را در خانه‌اند اعدا

مشو بدنام را منکر، نخوانده نامه سرش

که بدنام است و افعال نکو می‌آید از صهبا

من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو

مرا چه مصلحت با آن که این گبرست و آن ترسا

«و ما اوتیت» می‌خوانی و می‌گویی: که می‌دانم

علوم غیب اگر هستی علوم غیب را دانا

بگو تا فتنه بر آتش چرا گردیده پروانه؟

بگو تا عاشق خورشید رخشان از چه شد حربا؟

درین دریاز خونخوار قضا ساز از رضا کشتی

بدان کشتی قدم در نه که «بسم الله مجریها»

نجات از رحمت حق جو، نه از احیای غزالی

شفا زودان، نه از قانون طب بوعلی سینا

سلاح از حفظ یزدان کن وگر گوید خلاف آن

حدیثی در غلافت تیغ از وی دم مخور قطعاً

براق فکر را یک شب، به معراج حقیقت ران

به گوش سر زجان بشنو، که «سبحان الذی اسری»

الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو

کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما

چو دین دادی بده دنیا که چندان خوش نمی‌باشد

هزاران بدره بخشیدن به یک جو کردن استسقا

بیابان است و شب تاریک و ما گمراه و منزل دور

دلیلی نیست غیر از تو خداوندا رهی بنما

مرا توفیق طاعت بخش و خطی ده ز درویشی

چنا خطی که از هردو جهانم باشد استغنا

به بوی رحمت و غفران بدرگاه آمدیم اینک

گنه کار و خجل فاغفر لنا یارب و ارحمنا

سنایی گر مرا دیدی ز ننگ و نام کی گفتن

«مسلمانی ز سلمان پرس و درد دینز بوردردا»

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح دلشاد خاتون
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

آب آتش رنگ ده ساقی که می‌بخشد صبا

خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا

فرش خاکی می‌برد اجرام علوی را فروغ

روح نامی می‌دهد ارواح قدسی را صفا

از طراوت می‌پذیرد آسمان عکس زمین

وز لطافت می‌نماید بر زمین رنگ سما

عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می‌دهد

گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا

دود از آتش می‌دماند لاله آتش لباس

پر ز پیکان می‌نماید گلبن پیکان نما

زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلال

لاله در نیسان نماید صورت قلب شتا

بوی آن می‌آید از لطف هوا کاندر چمن

مرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما

صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگار

داستانی می‌سراید بلبل دستان سرا

کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیر

کم نئی از دانه‌ای، هر جا که افتی خوش برا

غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد داد

چون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا

سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسی

کز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا

می‌گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زر

آری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا

چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراند

پس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟

گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطب

عاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا

از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلی

نازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟

ابر هر ساعت، دهان لاله می‌شوید به مشک

تا گشاید لب به مدح داور فرمانروا

آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضم

آسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا

کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دین

ناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا

عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدار

مریم عیسی نفس، قید اف داراب را

آن خداوندی که فراشان قدرش می‌زنند

بر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا

طاق ایوان رفیعش را، محل آسمان

خاک درگاه معینش را، خواص کیمیا

شادی اندر نام او مد غم چو در صهبا نشاط

همت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا

گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکند

سرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا

رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثبات

بالش خورشید بودی در خور او متکا

ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی‌ثبات

وای سپهر عدل را رای تو خط استوا

گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه

خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا

در عبارات تو توضیحات منهاج نجات

در اشارات تو کلیات قانون را شفا

آهوی از پشتی عدلت می‌رود در کام شیر

بوم، از اقبال بختت می‌دهد فر شما

از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلام

وز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا

بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گسترد

تا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا

گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاب

بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها

زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهند

بر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا

تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتت

بر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا

گرد خنگت بر فلک می‌رفت و می‌کفت آفتاب:

مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا

پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتی

جز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا

در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولی

از گیا هرگز کی آید در جان کار کیا

نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟

بلبل دستان سرای، چند باشم بی‌نوا؟

مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟

گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟

کافرم گر هیچکس روزی به آبی تازه کرد

کشت امید مرا جز آب احسان شما

کرده‌ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیست

ز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا

عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و من

چشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟

چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتت

بسته‌ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا

من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظم

مقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا

شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیک

ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا

جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولی

جوهری داند به حد خویش هر یک را بها

گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی من

حضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا

بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخن

خود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟

این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوه

صد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا

ای فلک بر من تو هر جوری که می‌خواهی بکن

من نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا

ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کرد

لیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا

تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفراز

تا فشاند بر سر کافور باد مشکسا

کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طراز

خم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا

روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوت

ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح شیخ اویس
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

ای منزل ماه علمت، اوج ثریا

روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا

چون تیغ تو بذل تو گرفته همه عالم

چون صیت تو عدل تو رسیده به همه جا

گر سپهت خال زند بر رخ خورشید

موج کرمت آب کند زهره دریا

در آخر منشور ابد عهد تو تاریخ

در اول احکام ازل نام تو طغرا

ای خان زمان شیخ اویس آنکه ز تعظیم

شاهان جهان را در تو کعبه علیا!

یک شمه به ایوان تو خورشید منور

یک خیمه در اردوی تو گردون معلا

که مار سنان تو گزیده دل دشمن

گه شیر لوای تو دریده صف هیجا

در گور به عهد تو بنازد دل بهرام

در عدل به عهدت بفرازد سر دارا

کاووس و کی نوذر و هوشنگ و فریدون

کرده چو سعادت به جناب تو تولا

ای دیده ادراک تو ار منظر امروز

ناظر شده بر کارگه عالم فردا!

وی همت والای تو بیرون زده خیمه

از پردهسرای فلک اطلس والا!

عقل از روش رای تو آموخته قانون

روح از اثر طلف تو اندوخته احیا

در سجده درگاه تو خواهند که باشند

اجرام به یکسر دو سر از حرص و چو جوزا

چترت به فلک گفت که بالا مرو ای چرخ!

زیرا که مرا می‌رسد این منصب والا

برداشتن تیغ و کمند ار چه گناه است

در عهد تو هست این همه در گردن اعدا

بدخواه سبکسار تو را وعده مرگ است

زان گرز گرانش به سر آمد به تقاضا

انصاف ز شمشیر تو با این همه تیزی

با خصم ستمکار بسی کرد مدارا

آن لحظه که از زخم سر و نیزه پیکار

چون خانه زنبور شود، سینه اعدا

از بس که برآید به فلک گرد دو لشگر

چون توده غبرا شود، این قبضه خضرا

از زخم صداع فزع کوس و صدایش

فریاد بر آید ز ذل صخره صما

آن روز همه روز زبان و لب شمشیر

باشند به اوصاف ایادی تو گویا

چون دید پراز باد سری خصم تو را تیغ

چون شمع به گردن زندش، کرد مدارا

روزی مه رایت اگر آری سوی گردون

رایت بگشاید به مهی قلعه مینا

گر قلعه هفتم نسپارد به تو کیوان

صدبار فرود آری ازین قلعه زحل را

ای مصعد اعلای ملایک گه پرواز!

مرغ حرم فکر تو را مهبط ادنا

ای سایه حق پرتو انوار الهی!

در ناصیه توست چو خورشید هویدا

بی‌دردسر نیزه و آمد شد پیکان

بی‌آنکه لب زیر کند تیغ به بالا

اطراف بلاد تو شد از امن، مزین

اسباب مراد تو شد از فتح، مهیا

المنه لله که درین فتح نداری

جز منت لله تبارک و تعالی

شاها! چو سر گنج لال معانی

بگشوده ضمیرم به ثنای تو در اثنا

ناگاه خیال صنم در نظر آمد

مهر رخ او سر زد ازین مطلع غرا

کای کار مرا زلف تو انداخته در پا!

از دور رخت، راز دل من شده رسوا!

هم لعل تو جامی است، لبالب همه گوهر

هم زلف تو دامی است، سراسر همه سودا

از باد سحر شام دو زلف تو مشوش

وز شام پریشان تو خورشید مجزا

افتاده به هر حلقه‌ای از زلف تو، آشوب

برخاست به هرگوشه‌ای از چشم تو، غوغا

بنشاند تجلی جمال تو به یکدم

در زیر فلک شمع جهان تاب، مسیحا

وز شوق جمال تو دلم خون شد و هر دم

بر منظره چشم من آید به تماشا

درد دل عشاق ترا صبر، مداواست

دردا و دریغا که مرا نیست مداوا

آنجا که رخت دل زستم برده به غارت

صد جان لب شیرین تو آورد به یغما

مژگان تو برهم زده هر دم دل احباب

چون قلب عدو تیغ شهنشه گه هیجا

شاها! منم آن بحر معانی که به مدحت

شد حلقه به گوش سخنم، لولو لالا

نظام گوهر پرور طبعم به ثنایت

در نظم رساند سخنم را به ثریا

تا آب رخ مملکت و آینه عدل

از گرد سپاه و دم تیغ است، مصفا

بادا همگی نقش مراد تو مصور

در ناصیه این فلک آیینه سیما

چشم فلک از گرد سپاه تو، مکحل

روی ظفر از خون عدوی تو، مطرا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح سلطان اویس
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

زکان سلطنت لعلی سزای تاج شد، پیدا

که لولو با همه لطف از بن گوشش شود، لالا

مهی گشت از افق طالع که پیش طالع سعدش

کمر چون توامان بسته است، خورشید جهان‌آرا

قضا تا مهد اطفال فلک را می‌دهد جنبش

نخوابانید ازین ماهی، درین گهواره مینا

قبای اطلس گردون، به قد قدرش اربودی

بریدندی قماط او، ازین نه شفه والا

همایون مقدم این ماه میون فال فرخ پی

مبارک باد! بر سلطان، معز الدین و الدنیا

جهان سلطنت، سلطان اویس این شاه کو دارد

جهان در سایه فرخ همای چتر گردون سا

شهنشاهی که در تشریح اعضای بداندیشان

به شرح گوهر پاکش زبان تیغ شد گویا

سحاب همت او گرفکندی بر جهان سایه

زمین را بودی از خورشید و گردون نیز، استغنا

چو در معراج فکرت رو به منهاج کمال آرد

ملایک دردمند آواز «سبحان الذی اسری»

ز مهرش صبح دم می‌زد دم مرا شد صدق او روشن

که صدق اندرونی را توان دانست از سیما

چو در هیجا کمان گیرد چو در مسند قدح خواهد

تو گویی مشتری در قوس و خورشیدست در جوزا

ضمیر پیش بین او روان چون آب می‌خواند

ز لوح چهره امروز نقش صورت فردا

چنان احکام شرعی بر طریق عقل می‌داند

که اندر سر نمی‌آید کمیت خوشرو صهبا

برای او بود پیوسته میل اختران آری

به سوی کل چو در باشد همیشه جنبش اجزا

زدست دست طبع او شب و روز است، متواری

گهر در قلعه پولاد و زر در خانه خارا

زرای دین پناه او حربا گر خبر یابد

نسازد قبله از خورشید رخشان بعد ازین حربا

دعای دولتش باشد، جهان راورد پنج ارکان

ثنای حضرتش باشد، فلک را حرز هفت اعضا

دو سلطانند در ملک مروت دست و طبع او

که داد آن ابر را ادرار و راند این بحر را اجرا

به عهدش داد گل بر باد مستوری خود زان رو

کشندش بر سر سرباز و ریزندش آبرو، رسوا

ایا شاهی که تیغ تیز آهن روی رویین تن

نیارد کرد از امر تو سرمویی گذر قطعا!

تو عین لطفی و دریای اعظم آب مستعمل

تو نور محضی و گردون گردون دود مستعلا

سواد سایه چتر تو نور دیده دولت

غبار نعل شبذیر تو نیل چهره حورا

جلالت از گریبان سپهر آورد سر بیرون

مانت دامن آخر زمان را می کشد در پا

گذشته روز و شب آب حسامت از سر دشمن

نشسته سال و مه سهم خدنگ بر دل اعدا

بساط مجلس عدلت، جهان را ملجا و مرجع

بسیط عالم قدرت، ملک را مولد و منشا

چو خیزد شعله تیغت، نشیند آب بر آتش

چو خندد ساغر بزمت، بگرید آب بر دریا

کجا خیل بداندیشان چو مور و مار شد جوشان

سنانت، آن ید بیضا، نمود از چوب اژدرها

خرابی می‌شود، ورنه به عون عدل دیندارت

شریعت چار مادر را جدا کردی ز هفت آبا

الا تا قطه نیسان، که از صلب سحاب افتند

کند در یتیمش در صدف دریای گوهرزا

به یمن همت ذات شریفت، منتظم بادا!

عقود رشته پیوند نسل آدم و حوا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح دلشاد خاتون
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را

هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را

تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس را

در موقف کون تو مفام اهل صفا را

لبیک زنان بر عرفات سر کویت

صد قافله جان منتظر آواز درآرا

در آرزوی زمزم آتش وش لعلت

جان هر نفسی بر لب خشک آمده ما را

امید طواف حرم وصل تو افکند

در وادی غم طایفه بی‌سر و پارا

رو در خم محراب دو ابروی تو کردم

گفتم: مگر آنجا اثری هست دعا را

در سایه محراب نظر کرد دلم دید

ترکان خطایی نسب حور لقا را

فریاد برآورد: که ای قوم که ره داد

سرمست به محراب حرم ترک خطا را!

چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن

بر مست همان به که نگیرد خطا را

زایر، حرم کعبه گزید از پی فردوس

ما کوی تو آن کعبه فردوس نما را

حاجی به طواف حرم کعبه، ملازم

ما طوف کنان بارگاه کعبه بنا را

دلشاد شه، آن سایه یزدان که زرایش

خورشید فلک رفعت خورشید لقا را

سلطان قضا رای قدر قدر، که چون او

سلطان قدر قدر نبوداست قضا را

در عهد اسکندر عدلش نبود بیم

از رخنه یاجوج اجل سد بقا را

با مهر سلیمان قبولش نبود راه

در دایره خطه دل دیو هوا را

از عفت او می‌دهد آن بوی که دیگر

در پرده گل ره نبود باد صبا را

مهر نظر تربیت او بدماند

در ماه دی از شور زمین، مهر گیا را

ای از شرف سجده درگاه تو حاصل!

این تاج مرصع فلک سبز لقا را!

گر آینه تیغ تو گوهر بنماید

رخساره به خون لعل کند کاه ربا را

ور صبح ضمیرت تتق از چهره گشاید

از روی جهان برفکند زلف سیا را

در پرده‌سرای تو کشد زهره به گردن

چنگ طرب مطربه پرده‌سرا را

آنجا که سحاب کرمت سایه بگسترد

بر باد دهد ابر سیه روی گدا را

گر قیمت خاک کف پای تو کند عقل

از گوهر خود نقد کند وجه بها را

هر جا که دلی جسته خلاص از مرض جهل

بنمود اشارات تو قانون شفا را

چون مهر شود چشم و چراغ همه عالم

گر شمع ضمیر تو دهد نور سها را

تا شعر مرا زیور مدح تو شعارست

بر چرخ سخن شعری شعرم شعرا را

منثور شود گوهر منظوم ثریا

در مدح تو چون نظم دهم ورد ثنا را

تا از نفس باد صبا هر سر سالی

دوران کهن تازه کند عهد صبا را

هر شام و سحر عکس گل و نسترن از باغ

سرخاب و سفید آب کند روی هوا را

بلبل از سر سوز دهد ساز غزل را

قمری به سر سرو کند راست نوا را

بادا چمن جاه شما خرم و سرسبز!

زان سان که بران رشک برد صحن سما را

تا عید چو نوروز بود غره شادی

هر روز زنو، عید دگر باد شما را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح سلطان اویس
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما

در وجه او نهیم دل و جان به رو نما

رویش مه مبارک و مویش لیال قدر

خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟

آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت

چون ماه چارده شب، بر خط استوا

بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام

جان را از آن مفرح یاقوت دلگشاد

چون در، بر آستان توام بر امید بار

باری بگو که حلقه بگوش منی در را

بر غره صباح مبارک که عارضت

هر دم به طیره طره همچون منامسا

گردد خیال دوست همه گرد چشم من

آری، خیال دوست بگرداند آشنا

من می‌روم که روی بتابم ز کوی تو

موی تو می‌کشد ز قفا باز پس مرا

مجموع می‌روی تو و آشفته عالمی

چون مویت او فتاده شب و روز در قفا

از باغ وصل توست چو سروم به دست باد

پایم به گل فرو شده، سر رفته در هوا

باری هوای روی تو خواهد به باد داد

ما را اگر عنایت سلطان کند رها

خورشید هفت کشور گردون سلطنت

جمشید چار بالش ایوان کبریا

سلطان، معز دولت و دین پادشاه اویس

آن بر جهان عدل به تحقیق آشنا

آن سایه خدای، که گردون ندیده است

در آفتاب گردش از آن سایه خدا

طاس سپهر را همه صیتش بود، طنین

کاخ زمانه را همه شکرش بود، صدا

از چرخ دوخت بر قد قدرش قبای قدر

لیکن نداد همت او تن در آن قبا

ای آستان حضرت تو مطلع امل!

وی آستین کسوت تو قالب سخا!

هم ذروه کمال تو افزون ز کم و کیف

هم سدره جلال تو بیرون ز منتها

شخص حسود رادم تیغت بردد مار

شاخ امید را نم کلکت بود نما

گر در سر حسود خیال بلا رکت

آید به خاصیت، سرش از تن شود جدا

ملک آن توست و تیغ گران است در میان

بر خصم خویش می‌گذران هر زمان، گوا

گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست

بهر چه گاه چوب نماید، گه اژدها؟

دار السلام ملک تو عفویست بس فصیح

زان سان که محو می‌شود از نسختش، خطا

ای آنکه چار بالش زربفت آفتاب

شد زیر دست قدر تو بر رسم متکا!

حلم تو را چه باک «ولو بست الجبال»

ملک تو را چه بیم «ولو دکت السما»

بحر محیط کفچه کند، چون سفینه، دست

آنجا که همت تو کشد چون سفینه پا

با سیر لشگر تو دود آسمان به گرد

در روز موکب تو برآید زمین زجا

خورشید را که صفت اکسیرکار اوست

داد التفات رای تو تسلیم کیمیا

کاری که برخلاف رضای تو رفته است

امروز آن قضیه قدر می‌کند قضا

نصرت ندای دعوت کوست شنید و گفت:

«انی اجیب دعوه داعی اذا دعا»

بی‌حکم نافذ تو نیارد ستاند بوی

از کاروان نافه چین، لشگر صبا

با سایه‌ات چه پایه سلاطین عهد را؟

آنجا که طوبی است، چه سبزی دهد گیا؟

انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق

پیدا بود که چند بود رونق سها

گر چتر همتت فکند سایه بر زمین

دیگر به آسمان نکند خاک التجا

طبع جواد تو محیطی است، همه کرم

ذات شریف توست سپهری همه علا

شاها مخدرات جهان را نظاره کن

کاورده‌ام به پیش تو در کسوت بها

من جان دهم به رشوه که در گوش شه کنم

این گوهر نفیس، که دریست بی‌بها

بی‌مدح توست، گوهر منظوم من، هدر

بی‌ذکر توست، لولوی منثور من، هبا

شاها! از دست و پای خودم در بلا و رنج

کامد ز درد پای بسی در سرم بلا

درد سر غریم و تقاضا بسم نبود

کاورد چرخ بر سر این درد، درد پا

تا هست چهار کن جهان بر چهار طبع

این چهار صفه راست لقب خانه خدا فنا،

دولت‌سرای جاه تو پاینده باد و دور

گرد فنا ز گرد فناهای این سرا!

سال و مهت مبارک و عیدت خجسته باد

کز روی توست عید همه روزه ملک را

بر خور زرای پیروز بخت جوان که کرد

پیر خرد به بخت جوان تو اقتدا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در طلب بخشش از سلطان
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب!

باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب!

با شکوه کوه حلمت، ابر گریان بر جبال

با وجود جود دستت، برق خندان بر سحاب

می‌خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز

می‌برد رو به عونت پنجه از شیران غاب

جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر

بحر را کی با وجود جود دستت، بود آب

شام قهرت گر شبیخون آورد بر خیل روز

تا به روز حشر ماند تیغ صبح اندر قراب

ور مدار چرخ جز بر آب شمشیرت بود

آسیای آسمان یکبارگی گردد خراب

گوهر تیغ تو گر عکس افکند بر جرم کوه

روی خارا را به خون لعل گرداند خضاب

ساقی بزم تو چون بر خاک ریزد جرعه‌ای

زهره گوید بر فلک «یا لیتنی کنت التراب»

اعتدال نو بهار خلقت اندر مهرجان (مهرگان)

سبزه از آتش دماوند آب حیوان از سراب

خسروا! در روضه بزمت، که رشک جنت است

مدتی شد تا رهی نیست را راه از هیچ باب

من ز اهل جنت بزم تو بودم پیش ازین

چون شدم بی‌موجبی مستوجی چندین عذاب

گویی آن دولت کجا شد کز سر زلف و کرم

با منت هر ساعتی بودی خطاب «مستطاب»

آنچه من دیدم تصور بود، آیا یا خیال؟

و اینکه می‌بینم به بیداری است، یارب، یا به خواب؟

آفتاب عالم افروزی و من آن ذره‌ام

کز فروغ طلعت خورشید باشد در حجاب

آفتابا گر گناهی دیده‌ای از ما بپوش!

ور به تیغم می‌زنی سهل است روی از من متاب!

آسمان رحمتی دارم زرایت چشم مهر

حاش لله کاسمان با خاک فرماید عتاب

من خطایی خود نکردم، ور خطایی نیز رفت

همچنان امید عفو م هست از آن عالی جناب

آفتاب مهربان چون گرم گردد در عتاب

ای دل مجرم کجا داری تو تاب آفتاب!

هم به لطفش التجا کن، کز تف خورشید قهر

عاصیان را نیست، الا سایه یزدان ماب

گر گناهی کرده‌ام، «الاعتذار الاعتذار»

ور خطایی رفت ازآن «الاجتناب الاجتناب»

من حوالت می‌کنم خشم تو را با لطف تو

خود که جز لطفت تواند گفت خشمت را جواب؟

در جهان رسمی قدیم است از بزرگان مرحمت

وز فرودستان خطا و« الله اعلم بالصواب»

تا برای سایبان روز فراش قدر

می‌دهد خیط الشعاع شمس را هر روز تاب

خیمه عمر تو را اوتاد عالم باد میخ!

محور گردون ستون و مدت گیتی طناب

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان اویس
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب

بیا و کشتی دریای لعل را دریاب

بیا و یک دو قدح کش چه می‌کنی آتش

که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب

زآب سرخ می‌افتاد با زال خرد

ازین محیط تلوح ار خروج می‌طلبی

چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب

کسی برون نرود جز به کشتی می‌ناب

تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ

سهام دی مهی و از قوس می‌کند پرتاب

رود بباد چو دست چنار پنجه مرد

نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب

میان برف بود پای راهمان قدرت

که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب

فلک کبود شد و آفتاب می‌لرزد

ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب

چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون

که از دهن شب و روزش روانه است لعاب

نمی‌کند نظر مهر آسمان به زمین

که در میانه هر دو کدورت است و حجاب

گذار بر کره گل نمی‌کند خورشید

ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب

چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین

همه بیاض گرفه است با سواد سحاب

زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر

زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب

شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ

کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب

من آسیاب فلک پر دقیق می‌یابم

اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب

ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان

نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب

نمی‌کند اثری آفتاب و ممکن نیست

که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب

عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز

چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب

جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب!

ز آتشت برآب حیات بسته نقاب

بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی

چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب

خیال چشم تو در خواب می‌توان دیدن

خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب

بحسن و عارض و خط تو برده‌اند پناه

بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»

مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل

پدید می‌شود از آفتاب عالم تاب

بهار شرح جمال تو داده در یک شرح

بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب

دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه

غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب

بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید

بکام اگر برسیدی بریختی خوناب

لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک

که هست بر جگر ریش و سینه‌های کباب

هزار صید به هر موی می‌کشی در قید

کمند طره به هر سو که می‌کنی پرتاب

محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان

جم سپهر بساط آسمان عرش جناب

معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس

کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب

نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور

کواکب از در او یافتند فتح الباب

زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ

زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب

نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر

اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب

به قلعه‌ای که رسی ور حصار گردون است

به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»

به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است

به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»

به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر

چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب

ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن

به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب

قضاد قایق فکر تو تا بدید اول

بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب

شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج

برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب

عطای دست تو تا ابر دید با سایل

فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب

چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟

به بر سوال، کفت را مقدم است جواب

عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد

چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب

به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست

کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب

تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر

که آب می‌طلبد با وجود ما، ز سراب

اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب!

که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب

سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه

که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب

اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن

شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب

چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی

مقام بنده به بغداد دید شاه صواب

مقیم را همه‌جای از سه چیز نیست گریز

نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب

حقق است شما را که بنده را چه قدر

ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب

امید هست که نوعی کند عنایت شاه

که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب

بدولتت شود آزاد گردنم از قرض

به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب

همیشه تا بیاض نهار می‌آرند

مسودات لیال از برای ضبط حساب

حساب عمر و بقای تو باد چندانی

که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در شکایت از روزگار
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

سقی الله لیلا، کصدغ الکواعب

شبی عنبرین خال مشکین ذوایب

فلک را به گوهر مرصع، حواشی

هوا را به عنبر مستر، جوانب

درفش بنفش سپاه حبش را

روان در رکاب از کواکب مواکب

برآراسته گردن و گوش و گردون

شب از گوهر شب چراغ کواکب

مطالع زنور طوالع، منور

مشارق ز ضو مصابیح، ثاقب

شده جبهه صاعد، سعودش مقدم

شده ثور طالع، ثریاش غارب

بنات از بر مرکز قطب گردان

چو بر خاطر روشن، افکار صایب

درین حال من با فلک در شکایت

ز رنج حوادث، ز جور نوایب

ز فقد مراد و جفای زمانه

ز بعد دیار و فراق صواحب

ز تزویرهای جهان مزور

ز بازیچه‌های سپهر ملاعب

فلک را همی گفتم: از دور جورت

چرا اختر طالعم گشت غارب؟

چرا گشت با من زمانه مخالف؟

چرا گشت با من ستاره مغاضب؟

کنون پنج ماه است تا من اسیرم

به بغداد در، در بلا و مصایب

پریشان جمعی و جمعی پریشان

گرفتار قومی و قومی عجایب

نه جای قرارم، زجور اعادی

نه روی دیارم، ز طعن اقارب

مرا هر نفس، غصه بر غصه زاید

مرا هر زمان، گریه بر گریه غالب

فلک چون شنید این عتاب و شکایت

مرا گفت: بس کن که طالع المعایب!

اگرچه تو را هست جای شکایت

ولی هست شکرانه‌ات نیز واجب

که داری چو درگاه صاحب پناهی

مقر مقاصد، محل مآرب

کنون عزم تقبیل درگاه او کن

به اقبال او شو «سعید العواقب»

مشو یک زمان غافل از آستانش

که هرکس غایب شد او هست خایب

فلک با من اندر حکایت که ناگه

برآمد زکه رایت صبح کاذب

قمر چهرگان شبستان گردون

کشیدند رخ در نقاب مغارب

به گوشم رسید از محل قوافل

صهیل مراکب، غطیط نجایب

دلم را نشاط سفر خواست، ناگه

شدم چست بر مرکب عزم راکب

رهی پیشم آمد که از هیبت آن

بینداختی پنجه شیر محارب

سموم غمومش، وزان در صحاری

حمیم جمیمش، روان در مشارب

زلالش ملوث به سم افاعی

حجارش به حدت چو نیش عقارب

مزلزل زمین از ریاح عواصب

مستر هوا از غبار غیاهب

هوایش ز فرط حرارت به حدی

که چون موم می‌شد دل سنگ ذایب

چنان بد که شمشیر چون قطره پرآب

فرو می‌چکید از کف مرد ضارب

همی راندم اندر بیابان و وادی

گهی با ارنب، گهی با ثعالب

گهی برفرازی که نعل مه نو

همی سود در دست و پای مراکب

گهی در نشیبی که اموال قارون

همی برگذشت از رکاب رکایب

همه ره در اندیشه تا کی برآید؟

ز درگاه صاحب ندای مراحب

جهان معانی، سپهر وزارت

محیط مکارم، سحاب مواهب

بریده به آن سر که از حکم خطش

بگردد به یک موی چون خط کاتب

وزیرا به حق خدایی که صنعش

نهد جوهر روح در درج قالب

به تقدیر و تدبیر سلطان حاکم

به الای و نعمای رزاق واهب

به تعظیم احمد، که، با آن جلالت

نگه داشتن در حصار عناکب

به یاری یاران احمد که بودند

ز راه هدایت نجوم ثواقب

که تا شد سرم ز آستان تو خالی

نشد آستین من از اشک غایب

ثنایت به کارم درآورد ورنه

به یکبارگی بودم از شعر تایب

اگر مدح جاه تو گویم نگویم

بامید مرسوم و حرص مواجب

ولی چشم دارم که از دولت تو

مراتب فزاید مرا بر مراتب

الا تا گشایند خوبان مه‌رو

خدنگ بلا از کمان حواجب

سرای تو را باد، ناهید مطرب

جناب تو را باد، خورشید حاجب

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - در مدحدلشاد خاتون
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:51 ب.ظ

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست

همچو مویت دل سودایی ما بی‌سر و پاست

ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده‌ایم

حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست

مو به مو حال پریشانی ما می‌گوید

مو به مو سر زلف که بدین حال گواست

یک سر مو نظری با دل دروایم کن!

ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست

گفته‌ای یک سر مویت به جهانی نی‌ نی

یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست

شام را تیرگی از موی تو می‌باید برد

صبح را روشنی از روی تو می‌باید خواست

هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال

هر نفس سلسه موی تو در دست صباست

عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز

سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست

می‌کند سرکشا آن موی فرومگذارش

که در آن سرکشی آشوب و پریشانی‌هاست

نگشاید به جز از موی میان تو زهیچ

کار سلمان که فرو بسته‌تز از بند قباست

نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب

بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست

مشک با حلقه مویت سر سودا دارد

کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست

بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت

نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست

رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو

موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست

در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم

وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست

عکس رویت ز سواد زره موی سیاه

چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست

شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان

کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست

عکسی از بیرق او، غره غرای صباح

مویی از پرچم او، طره مشکین مساست

ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست!

وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!

نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت

گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست

کلک بی‌رای تو حرفی نتواند بنگاشت

تیغ بی‌حکم تو یک موی نیارد پیراست

کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر

برق را با روش عزم تو خاراندر پاست

گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت

گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست

هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست

یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست

چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند

غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست

دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی

در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست

می‌چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق

ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست

ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش

بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست

همچو موی سر قرابه که می‌پالاید

از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست

چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد

پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست

دست بربسته چو عودست مخالف بزنش

گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست

باد عزمت په فتنه به یکدم شکند

گرچه انبوه‌تر از موی بتان یغماست

قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا

هر سر موی بر اندام زبانی گویاست

می‌چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی

طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست

جامه‌ای بافته‌ام بر قد مدح تو ز موی

بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست

در پس گوش منه در حدیثم چون موی

جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست

ناروایی چنین شعر به هر حال روا

نبود خاصه درین فصل که موینه رواست

شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم

راست مویی است که در عین کمال شعر است

از صنایع به بدایع سخن آراسته‌ام

غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست

من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر

سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟

جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی

که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست

خاطر آینه سیمای من اندر پی موت

گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست

گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته

همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست

آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید

سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست

می‌زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ

هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست

بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم

که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست

سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را

به تراشیدن موی سر شهزاده هواست

این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت

مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست

آسمان گفت که یارد که مویی کم

از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست

تیز شد استره و باز فرو رفت به خود

گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست

باز می‌خواست کزان موی تراشی بکند

اول از بندگی شاه اجازت می‌خواست

موی در تاب شد از استره در خود پیچید

کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست

باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم

هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست

لله الحمد که گر موی برفت از سر او

تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست

تا شبیهند به ماران سیاه فرعون

موی‌های سیه و آفت ایشان موساست

از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک

هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - درمصیبت کربلا
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:52 ب.ظ

خاک، خون آغشته لب تشنگان کربلاست

آخر ای چشم بلابین! جوی خون بارت کجاست؟

جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه

نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست

ای دل بی‌صبر من آرام گیر اینجا دمی

کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست

این سواد خوابگاه قره‌العین علی است

وین حریم بارگاه کعبه عز و علاست

روضه پاک حسین است این که مشک زلف حور

خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست

شمع عالم تاب عیسی را درین دیر کهن

هر صباح از پرتو قندیل زرینش ضیاست

زاب چشم زایران روضه‌اش «طوبی لهم»

شاخ طوبی را به جنت قوت نشو و نماست

مهبط انوار عزت، مظهر اسرار لطف

منزل آیات رحمت، مشهد آل عباست

ای که زوار ملایک را جنابت مقصد است

وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست

نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار

گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست

صفحه تیغ زبانت عاری از عیب خلاف

روی مرات ضمیر صافی از رنگ ریاست

ناری از نور جبینت، شمع تابان صباح

تاری از لطف سیاهت، خط مشکین مساست

نا سزایی کاتش قهر تو در وی شعله زد

تا قیامت هیمه دوزخ شد و اینش سزاست

بهره جز آتش چه دارد هر که سر برد به تیغ؟

خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاست

هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد

گر خود او آهوی تاتارست، در اصلش خطاست

تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک

هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست

در حق باب شما آمد «علی بابها»

هر کجا فضلی درین باب است، در باب شماست

تا صبا از سر خاک عنبرینت برد بوی

عاشق او شد به صد دل زین سبب نامش صباست

هر کس از باطل به جایی التجایی می‌کند

زان میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست

کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم

راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست

ای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم

آب رویی ده به ما کاب همه عالم‌تر است

خواهشت آب است و ما می‌آوریم اینک به چشم

خاکسار آنکس که با دریا به آبش ماجراست

بر لب رود علی، تا آب دلجوی فرات

بسته شد زان روز باز افتاده آب از چشمهاست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل

این زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماست

سنگها بر سینه کوبان، جامها در نیل عرق

می‌رود نالان فرات، آری ازین غم در عزاست

آب کف بر روی ازین غم می‌زند، لیکن چه سود؟

کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست

یا امام المتقین! ما مفلسان طاعتیم

یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست

یا شفیع المذنبین! در خشکسال رحمتیم

زابر احسان تو ما را چشم باران عطاست

یا امیر المومنین! عام است خوان رحمتت

مستحق بی‌نوا را بر درت گوش صلاست

یا امام المسلمین! از ما عنایت وا مگیر

خود تو می‌دانی که سلمان بنده آل عباست

نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست

مصطفی فرمود سلمان هم زاهل بیت ماست

روضه‌ات را من هوادارم بجان قندیل‌وار

آتشین دل در برم دایم معلق زین هواست

خدمتی لایق نمی‌آید ز من بهر نثار

خرده‌ای آورده‌ام وان در منظوم ثناست

هرکسی را دست بر چیزی، و ما را بر دعا

رد مکن چون دست این درویش مسکین بر دعاست

یا ابا عبدالله! از لطف تو حاجات همه

چون روا شد حاجت ما گر برآید هم رواست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح دلشاد خاتون
سه شنبه 10 فروردین 1395  02:52 ب.ظ

ای دل! امروز تو را روز مبارک بادست

که جهان خرم و سلطان جهان، دلشاد است

خوش برآ، چون خط دلدار، که در دور قمر

همه اسباب خوشی، دست فراهم دادست

هر پریشانی و تشویش که جمع آمده بود

لله الحمد، که چون زلف بتان بر بادست

آمد از روضه فردوس «مبارک بادی»

مژده‌ای داد و جهان پرز «مبارک بادست»

می‌دمد باد طرب، دور بقا می‌گذرد

ساقیا! باده که دوران بقا بر بادست

دامن عمر به غفلت مده از کف، که تو را

دامن عمر ز کف رفته نیاید با دست

راست شد چون الف از صحبت این قره عین

پشت کوژ فلک پیر، که مادرزادست

یاد داری فلک این دور سعادت که تو را!

این چنین دور عجب دارم اگر خود یادست!

ای نهال چمن مملکت امروز ببال!

که گل سلطنت از باد خزان آزادست

باد باقی تن و جانش که زد آب و گل او

چار دیوار بقا، تا به ابد آبادست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145725
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها