عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

غزلیات سیف فرغانی

غزلیات سیف فرغانی
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:05 ق.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه غزلیات سیف فرغانی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه اشعار او از غزل و فصیده و قطعه و رباعی حدود ده الی یازده هزار بیت است. وی ارادتی وافر به سعدی داشته و بین آن دو مکاتباتی نیز بوده است. این شاعر بزرگوار در سال ۷۴۹ هجری در یکی از خانقاه های آقسرا وفات یافت. قصیدهٔ او که با مصرع «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد» آغاز می‌شود و گویا خطاب به مغولان مهاجم سروده شده از اشعار معروف این شاعر آزاده است

 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما

دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا

از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم

وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما

گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند

تا بحشر از تربت من لاله گون روید گیا

نان لطف ای شاه در زنبیل فقرم ار نهی

همچو من درویش شد چون تو توانگر را گدا

گوهر عشقت که جان بی دلانش معدنست

قلب ما را آنچنان آمد که مس را کیمیا

از هوای تو هرآنکس را که در دل ذره ییست

روز و شب گو همچو ذره چرخ می زن درهوا

از صف مردان راه عشق تو هر دم کند

دفع تیر حادثه همچون سپر تیغ قضا

عشقت از شیطان کند انسان واز انسان ملک

آدمی از پشم قالی سازد از نی بوریا

بر سر کویت چو عاشق پای دار دامن کشد

دست او اورا چنان باشد که موسی را عصا

جای عاشق در دو عالم هیچ کس نارد بدست

کندران عالم که پای اوست آنجا نیست جا

همچو عاشق را توجه در دو عالم سوی تست

رو بدرگاه سلیمان کرد هدهد از سبا

سیف فرغانی برین در عذر گو حاجت بخواه

نزد او هم عذر مقبولست وهم حاجت روا

با بت اندر کعبه نتوان رفت وبا سگ در حرم

بر در جانان اگر از خویشتن رفتی بیا

سیف فرغانی چو غایب گردد از درگاه تو

ذره را با مهر کی باشد دگر بار التقا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

کسی که بار غم عشق آن پسر کشدا

زمانه غاشیه دولتش بسر کشدا

کسی مدام چومن بی مدام مست بود

که باده زآن لب شیرین چون شکر کشدا

کسی خورد می وصلش که بی ترش رویی

چوزهر ساغر تلخش دهند در کشدا

غلام آن مه سیمین برم که از پی او

مدام از رگ کان آفتاب زرکشدا

اگر مرا می عشقش زپا دراندازد

سرم نه بار کله تن نه بار سر کشدا

وگر زپنجه سیمین او بساغر زر

لبان خشک تو یکروز لعل ترا کشدا

درخت عقل بیک شاخ باده ازکف او

زبوستان نهاد تو بیخ بر کشدا

مرا از آن رخ معنی نما محقق شد

که روی او قلم نسخ در صور کشدا

بدست خود ید بیضای آفتاب رخت

سواد خجلت بر چهره قمر کشدا

زخود همی نرهم کاشکی می عشقش

بدست حکم خود از من مرا بدر کشدا

کسی که ساغر ازین خم خورد سزد که مدام

زعیب نیل کند بر رخ هنر کشدا

زعاشقانش تأثیر کرد در من عشق

که ذرهای زمین نم زیکدگر کشدا

اگر چه باخته ام نرد عشق می ترسم

که مهره وارم در ششدر خطر کشدا

همه عنای تو از تست سیف فرغانی

زخون شناس چو رگ زخم بیشتر کشدا

بدیگران دل ما می رود بیا ای دوست

(بیاور آنچه دل مابیکدگر کشدا)

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

بیاور آنچه دل ما بیکدگر کشدا

بسر کشد آنچه دلم بار او بسر کشدا

غلام ساقی خویشم که بامداد پگاه

مرا زمشرق خم آفتاب بر کشدا

چو تیغ باده برآهختم از نیام قدح

زمانه باید تا پیش من سپر کشدا

چه زر چه سیم و چه خاشاک پیش مرد آن روز

که از میانه سیماب آب زر کشدا

خوش است مستی واز روزگار بی خبری

که چرخ غاشیه مست بی خبر کشدا

اگر بساغر زرین هزار باده کشم

هنوز همت من باده دگر کشدا

در نشاط (من) آنگه گشاده تر باشد

که مست باشم وساقی مرا بدر کشدا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

مبداء عشق ز جاییست که نیز آنجا را

کسی ندیدست و نداند ازل آن مبدا را

سخن عشق بسی گفته شد و می گویند

کس ازین راه ندانست امد اقصا را

راست چون صورت عنقاست که نقاشانش

می نگارند و ندیدست کسی عنقا را

پایه عشق بلندست و ز سربازان هیچ

کس نیاورد بزیر قدم آن بالا را

گر تو از خود بدر آیی هم از اینجا که تویی

سیر ناکرده ببینی افق اعلا را

قلم عشق کند درج بنسخ کونین

در خط علم تو مجموعه ما او حی را

در کتب می نگری،راه رو و کاری کن

کآینه حسن نبخشد رخ نازیبا را

گر زاغیار دلت سرد شود، جان بخشی

نفس گرم تو تعلیم کند عیسی را

هر چه در قبضه الاست ز اعیان وجود

لقمه یی ساز از آن بهر دهان لا را

ترک دنیا کن اگر قربت جانان خواهی

که به عیسی نرساند سم خر ترسا را

کشته عشق شو ای زنده که هرگز چون جان

مرگ ممکن نبود کشته آن هیجا را

دست ازین جیب برون آر که آل فرعون

نتوانند سیه کرد ید بیضا را

تا تو در گوش دل خویش کنی کردستند

پر ز لؤلوی معانی صدف اسما را

ای جدل پیشه شفای خود ازین قانون ساز

کین اشارات نباشد پسر سینا را

سیف فرغانی رو وصف ره عشق مکن

چون بپیمانه کسی کیل کند دریا را؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

رفتی و دل ربودی یکشهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز نالهای زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم بگل فروشد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضلست مصطفا را

در دور خوبی تو بی قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم زوصل خواهد

اینست وجه درمان آن درد بی دوا را

من بنده ام تو شاهی با من هرآنچه خواهی

می کن که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده ام گناهی درملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیب دورست سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

(مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا)

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

کی بنگرد برحمت چشم خوش تو ما را

نرگس همی نیارد اندر نظر گیا را

دل می دهد گواهی کورا تو برد خواهی

چشمت بتیر غمزه گو جرح کن گوا را

ای محتشم بخوبی هستم فقیر عشقت

در شرع بر توانگر حقی بود گدا را

گر سایه جمالت بر خاک تیره افتد

چون آفتاب ذره روشن کند هوا را

حسنت بغایت آمد زآن صید کرد دل را

عشقت بقوت آمد از ما ببرد مارا

عشق فراخ گامت در دل نهاد پایی

بر میهمان شادی غم تنگ کرد جا را

بسیار جهد کردم اندر مقام خدمت

تا تحفه ای بسازم درگاه کبریا را

دل از درخت همت افشاند میوه جان

برگی جزین نباشد درویش بی نوا را

درآشنایی تو خویشی بریدم از خود

بیگانه وار منگر زین بیش آشنا را

قهرت شکست پایم گشتم مقیم کویت

لطفت گرفت دستم بردم بسر وفا را

سیف ار ز حکم یارت شمشیر بر سر آید

تسلیم شو چو مردان گردن بنه قضا را

زین صابر ضروری دیگر مجوی دوری

(مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا)

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

سوخت عشق تو من شیفته شیدارا

مست برخاسته ای باز نشان غوغا را

کرد در ماتم جان دیده تر وجامه کبود

خشک مغزی دو بادام سیاهت مارا

قاب قوسین دو ابروی تو با تیر مژه

دور باشی است عجب قربت او ادنی را

چون ازآن روی کسی دور کند عاشق را؟

چون زخورشید کسی منع کند حربا را؟

لب شیرین ترا زحمت دندان رهی

ناگزیر است چو ابرام مگس حلوا را

شد محقق که بسان الف نسخ قدیست

پست با قامت تو سرو سهی بالا را

باغ را تحفه زخاک قدم خویش فرست

تا صبا سرمه کشد نرگس نابینا را

توز عشق تو اگر نامیه را روح دهی

بزبان آورد او سوسن ناگویا را

در دل بنده چو سودای کسی رخت نهد

بشکند عشق تو هنگامه آن سودا را

عشق تمغای سیه کرد مرا بر رخ زرد

تابخون آل کند چشم من آن تمغا را

رسن زلف تو در گردن جانم افتاد

عاقبت مار کشد مردم مار افسا را

گفتم ای چشم باشکم مددی کن سوی دل

رو بپنهان بکش آن آتش ناپیدا را

موج برخاسته را جوش فرو بنشاند

ابر کز قطره خود آب زند دریا را

روز وصل توکه احیای من کشته کند؟

ای تو جان داده بلب مرده بویحیی را

رستخیزی بشود گر تو برای دل من

وقت تعیین کنی آن طامة الکبری را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۹
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

چنان عشقش پریشان کرد ما را

که دیگر جمع نتوان کرد ما را

سپاه صبر ما بشکست چون او

بغمزه تیر باران کرد ما را

حدیث عاشقی با او بگفتیم

بخندید او و گریان کرد ما را

چو بربط برکناری خفته بودیم

بزد چنگی و نالان کرد ما را

لب چون غنچه را بلبل نوا کرد

چو گل بشکفت و خندان کرد ما را

بشمشیری که از تن سر نبرد

بکشت و زنده چون جان کرد ما را

غمش چون قطب ساکن گشت در دل

ولی چون چرخ گردان کرد ما را

کنون انفاس ما آب حیاتست

که از غمهای خود نان کرد ما را

بسان ذره بی تاب بودیم

کنون خورشید تابان کرد ما را

مرا هرگز نبینی تا نمیری

بگفت و کار آسان کرد ما را

چو بر درد فراقش صبر کردیم

بوصل خویش درمان کرد ما را

بسان سیف فرغانی بر این در

گدا بودیم سلطان کرد ما را

نسیم حضرت لطفش صباوار

بیکدم چون گلستان کرد ما را

چو نفس خویش را گردن شکستیم

سر خود در گریبان کرد ما را

کنون او ما و ما اوییم در عشق

دگر زین بیش چه توان کرد ما را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:09 ق.ظ

اگر دلست بجان می خرد هوای ترا

وگر تن است بدل می کشد جفای ترا

بیاد روی تو تازنده ام همی گریم

که آب دیده کشد آتش هوای ترا

کلید هشت بهشت ار بمن دهد رضوان

نه مردم اربگذارم درسرای ترا

اگر بجان وجهانم دهد رضای تو دست

بترک هر دو بدست آورم رضای ترا

بگیر دست من افتاده را که در ره عشق

بپای صدق بسر می برم وفای ترا

چه خواهی ازمن درویش چون ادا نکند

خراج هردو جهان نیمه بهای ترا

برون سلطنت عشق هرچه پیش آید

درون بدان نشود ملتفت گدای ترا

سزد اگر ندهد مهر دیگری دردل

که کس بغیر تو شایسته نیست جای ترا

مرا بلای تو ازمحنت جهان برهاند

چگونه شکر کنم نعمت بلای ترا

اگرچه رای تو درعشق کشتن من بود

برای خویش نکردم خلاف رای ترا

بدست مردم دیده چو سیف فرغانی

بآب چشم بشستیم خاک پای ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۳
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:10 ق.ظ

اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را

وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را

ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل

چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را

سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی

اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را

مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد

بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را

کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی

کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را

گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خود

ز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را

چو حلاج از شراب عشق او شد مست لایعقل

نمی کردند هشیاران تحمل های (و) هویش را

چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودم

بمن کردند درویشان حوالت گفت و گویش را

ز صدر سینه هر ساعت توان دلرا برون کردن

ولی نتوان برون کردن ز دل مرآرزویش را

ز خون دل روان کردست جویی سیف فرغانی

ندانم تا چو سیل این جو چه سنگ آرد سبویش را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:10 ق.ظ

ای سیم بر زکات تن وجان خویش را

بردار از دلم غم هجران خویش را

تا درنیوفتددل مردم بمشک خط

رو سر بگیر چاه زنخدان خویش را

قومی بزور بازوی مرگ استدند باز

از دست محنت تو گریبان خویش را

گفتم بعقل دوش که ترک ادب بود

کز وصل او بجویم درمان خویش را

او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کار

تو عاشقی فرو مگذار آن خویش را

عیبم مکن اگر زتو بوسی طلب کنم

جمعیت درون پریشان خویش را

صد بوسه آرزو کنی از خویشتن اگر

بینی در آینه لب و دندان خویش را

عاشق شوی تو بر خود اگر هیچ بنگری

در خنده پسته شکر افشان خویش را

گر ماه در کنار تو آید روا مدار

قیمت چرا بری تن چون جان خویش را

در موسم بهار که یاد آورند باز

هر بلبلی هوای گلستان خویش را

در موسم بهار که یاد آوردند باز

هر بلبلی هوای گلستان خویش را

در بوستان نشیندو در حسرت تو سیف

بر گل فشاند اشک چو باران خویش را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:10 ق.ظ

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را

نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را

هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل

آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را

در کار عشق تو دل دیوانه را خرد

زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را

زردی درد بر رخ بیمار عشق تو

اصلیست آنچنانکه سیاهی کلاغ را

دلرا برای روشنی و زندگی، غمت

چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را

اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود

مزد هزار شغل دهند این فراغ را

از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند

طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:10 ق.ظ

ای بر گل روی تو حسد باغ ارم را

بت کیست که سجده نکند چون تو صنم را

خورشید نهد غاشیه حکم تو بر دوش

در موکب حسنت مه استاره حشم را

در جیب چمن باد صبا مشک فشاند

چون تو بفشانی سر آن زلف بهم را

تیر مژه بر جان بزن ای دوست چو چشمت

افگند در ابروی کمان شکل تو خم را

سگ بر سر کوی تو مرا پای نگیرد

در کعبه مجاور نکشد صید حرم را

حکمت نبود جور و گر از حکم تو باشد

بر لطف و کرم فضل بود جور و ستم را

گر بر سر من تیغ زنی عشق تو گوید

پا پیش نه و بوسه ده آن دست کرم را

در کویش اگر راه توان یافت بهر گام

سر نه که درو جای نماندست قدم را

بر خوان هوای تو دل عاشق جان سیر

هر لحظه بشادی بخورد لقمه غم را

عاشق چه کند ملک جهان بی تو که خسرو

بی صحبت شیرین نخوهد ملک عجم را

بی روی تو روزم چو شب است و عجب اینست

کاندیشه روی تو چراغست شبم را

آن ها که مقیمان زوایای وجودند

بینند بنور تو خبایای عدم را

خاک سر کوی تو بدینار خریدند

قومی که بپولی بفروشند درم را

آن لحظه که با یاد تو از سینه برآید

آثار نفسهای مسیح آمده دم را

رخت از همه آقاق بکوی تو نهد سیف

بر درگه خورشید زند صبح علم را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:10 ق.ظ

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را

کرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را

کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او

گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را

عشق دعوی می کنی، بار بلا بر دوش نه

نقد خود بر سنگ زن بنگر عیار خویش را

یا چو زن در خانه بنشین عاشق کار تو نیست

عشق نیکو می شناسد مرد کار خویش را

عاشق آن قومند کندر حضرت سلطان عشق

برگرفتند از ره خدمت غبار خویش را

روز اول چون بدولت خانه عشق آمدند

زآستان بیرون نهادند اختیار خویش را

بارگیر نفس شان در هر قدم جانی بداد

تا بدین منزل رسانیدند بار خویش را

دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرند

زین شتر دل همرهان بگسل مهار خویش را

وندرین ره دام ساز از جان و جانان صید کن

پای بگشا باشه عنقا شکار خویش را

چون صدف گر در میان دارد در مهرش دلت

زآب چشم چون گهر پر کن کنار خویش را

ای توانگر سوی درویشان نظر کن ساعتی

تا بخدمت عرضه دارند افتخار خویش را

هر زمان در حلقه زنجیر زلفت می کشند

یک جهان عاشق دل دیوانه سار خویش را

سیف فرغانی ز هجرانت بکام دشمنست

چند دشمنکام داری دوستدار خویش را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135088
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها