عضویت العربیة English
امام على علیه‌ السلام: فاطمه علیها السلام، همواره مظلوم و از حق و میراث خود محروم بود. امالى طوسى، ص 155

📗📘📙غزلیات صائب تبریزی📗📘📙

غزل شمارهٔ ۱۹
جمعه 13 فروردین 1395  10:25 ب.ظ

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را

از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را

سینه اش از باده لعلی بدخشان می شود

هر که سازد چون سبو در خواب بالین دست را

انتظار قتل، کار عاشقان را ساخته است

تا تو می سازی بلند ای کوه تمکین دست را

بس که از دل های خونین است زلفش مایه دار

می کند در هر سراسر، شانه رنگین دست را

پای ایمان جهانی در خم لغزیدن است

بر میاور ز آستین ای دشمن دین دست را

رشته نازک، گوهر دلها ازان نازک تر است

زینهار آهسته کش در زلف مشکین دست را

بحر را سر پنجه مرجان نیندازد ز جوش

چند بر دل می نهی از بهر تسکین دست را

فرصت خاریدن سر، خواجه را از حرص نیست

کی معطل می گذارد جسم گرگین دست را

خون گریبان می درد از زخم هر دم بر تنم

تا که خواهد ساخت از خونم نگارین دست را

بر نمی دارد گل از دامان شبنم دست خویش

چون به آسانی کشد ز آیینه خودبین دست را

قمریان را عقده ای ای سرو از دل باز کن

تا به کی بیکار بتوان داشت چندین دست را

بیستون را تیشه ام در حمله اول گداخت

نیست با من نسبتی فرهاد سنگین دست را

خشک می گردد ز حیرت چون به دامانش رسد

می کنم بی طاقتی چندان که تلقین دست را

کی به خون قطره صائب پنجه رنگین می کند؟

آن که چون مرجان کند از بحر خونین دست را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲
جمعه 13 فروردین 1395  10:25 ب.ظ

رتبه بال پری باشد پر تیر ترا

شوخی چشم غزالان است زهگیر ترا

می شود سرسبز از عمر ابد، آن را که کشت

داده اند از چشمه خضر آب شمشیر ترا

چرخ نتواند نگاه کج به مجنون تو کرد

شیر می بوسد زمین از دور نخجیر ترا

شاهد گویاست بر حسن تمام اجزای تو

نا تمامی، در کف نقاش، تصویر ترا

وه چه سلطانی، که بر گردن عزیز مصر را

منت زلف گره گیرست زنجیر ترا

حسن دوراندیش آماده است از خط گرد مشک

تا کند در منت های حسن، تعمیر ترا

می شمارد گوهر شهوار را اشک یتیم

قلب صائب چون فریبد دیده سیر ترا؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳
جمعه 13 فروردین 1395  10:25 ب.ظ

چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را

صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را

از علایق نیست پروایی دل بی تاب را

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

عشق در کار دل سرگشته ما عاجزست

بحر نتواند گشودن عقده گرداب را

می کند هر لحظه ویران تر مرا تعمیر عقل

شور سیلاب است در ویرانه ام مهتاب را

بی خموشی نیست ممکن جان روشن یافتن

کوزه سربسته می باید شراب ناب را

زنده می سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی سوزد درین کشور به هم احباب را

طاعت زهاد را می بود اگر کیفیتی

مهر می زد بر دهن خمیازه محراب را

نیست دلگیر آسمان از گریه های تلخ ما

خون ناحق گل به دامن می کند قصاب را

در صفای سینه خود سعی کن تا ممکن است

صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را

نفس را نتوان به لاحول از سر خود دور کرد

وای بر کاشانه ای کز خود برآرد آب را

نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی

ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را

روشنم شد تنگ چشمی لازم جمعیت است

بر کف دریا چو دیدم کاسه گرداب را

چرب نرمی رتبه ای دارد که با اجرای حکم

می نماید زیردست خویش روغن آب را

تا نگردد آب دل صائب ز آه آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهر نایاب را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵
جمعه 13 فروردین 1395  10:25 ب.ظ

نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا

کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان ترا

تا نبندی رخنه چشم و دهان و گوش را

از درون دل نجوشد چشمه حیوان ترا

همرهان سست در راه طلب سنگ رهند

دل مخور، افتاد در پیری اگر دندان ترا

گر چه نگذارد کمان از خانه خود پا برون

قامت خم ساخت در پیری سبک جولان ترا

گوشمال آخر شود دست نوازش ساز را

سر مکش گر گوشمالی می دهد دوران ترا

نیست بی جمعیت خاطر تلاوت را ثمر

می شود سی پاره دل در خواندن قرآن ترا

از خجالت می شود هر دم به رنگی چهره ات

بس کز الوان گنه، آلوده شد دامان ترا

صبح زد از خنده رویی غوطه در خون شفق

تا چه گلها بشکفد از چهره خندان ترا

سوده شد از خوردن نان گر چه دندان های تو

چشم کوته بین پرد باز از برای نان ترا

چون به زیر خاک خواهی خفت، کز بس سرشکی

می فشانی گر نشیند گرد بر دامان ترا

گر نشویی صائب از اشک ندامت روی خویش

جز سیه رویی نباشد حاصل از دیوان ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷
جمعه 13 فروردین 1395  10:25 ب.ظ

بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را

هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را

کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا

نیست در دست اختیاری سالک مجذوب را

حسن را از دیده های پاک نبود سرکشی

می کشد آیینه بی مانع به بر محبوب را

بوته خاری است جنت مو دیدار ترا

سیر چشمی می کند مکروه هر مرغوب را

بی قراری می شود بال و پر موج خطر

نیست جز تسلیم لنگر بحر پر آشوب را

دید تا درد گران سنگ من بی صبر را

شد زبان شکر امواج بلا ایوب را

از شکستن می شود پوشیده در دل راز عشق

پاره کردن می کند سربسته این مکتوب را

پیش روشن گوهران یک جلوه دارد خار و گل

کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا

خواب سنگین شد فسانی تیغ مژگان ترا

این لطافت نیست هرگز میوه فردوس را

می توان خوردن به لب سیب زنخدان ترا

حلقه ها در گوش سرو از طوق قمری می کشد

گر به گلشن ره فتد سرو خرامان ترا

دیده شبنم که در پیراهن گل محرم است

حلقه بیرون در باشد گلستان ترا

چون نباشم چشم بر راه نسیم التفات؟

من که پروردم به آب چشم، ریحان ترا

قدر من این بس که چون ابر بهار از آب چشم

تازه دارم خار دیوار گلستان ترا

گر چه افکار تو صائب سر به سر سنجیده است

این غزل مشهور خواهد کرد دیوان ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا

گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا

می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت

ابر می بوسد زمین از دور گلزار ترا

خشک می آید به چشمش جلوه آب حیات

هر که در مستی تماشا کرده رفتار ترا

سبز می گردد ز حیرت حرف در منقارشان

طوطیان آیینه گر سازند رخسار ترا

از تماشای تو خورشیدست یک چشم پر آب

چون تواند سیر دیدن دیده دیدار ترا؟

بس که می چسبد به هم کام و لب از شیرینی اش

نقل نتوان کرد گفتار شکربار ترا

تا چه در پیراهن گلهای بی خارش بود

ناز مژگان است در سر، خار دیوار ترا

ساده می سازد ز جوهر، روشنی آیینه را

نیست پروای خط شبرنگ، رخسار ترا

دست گلچین را ز حیرت پای خواب آلود ساخت

احتیاج دور باشی نیست گلزار ترا

آب می گردید در چشم ترازو گوهرش

یوسف مصری اگر می دید بازار ترا

اهل دین را می برد از راه، زلف کافرت

در بغل چون رشته گیرد سبحه زنار ترا

کردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر

من همان روزی که دیدم چشم عیار ترا

مرگ نتواند عنان بی قراران را گرفت

نیست زیر خاک آسایش طلبکار ترا

قابل قسمت شمارد نقطه موهوم را

هر که بیند در سخن لعل گهربار ترا

گردی از دور از نمکدان قیامت دیده است

هر که صائب از تو نشنیده است گفتار ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا

چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟

پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند

چون نهان از دیده ها سازد دل روشن ترا؟

بس که سیراب است دامانت ز خون عاشقان

جوی خون گردد، زنم گر دست در دامن ترا

آه مظلومان چه سازد با تو ای بیدادگر؟

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن ترا

بس که شد محو تن سیمینت ای یوسف لقا

برنیاید از گریبان بوی پیراهن ترا

برنمی آید کسی با دورباش ناز تو

پرتو خورشید برمی گردد از روزن ترا

بر فقیران بسته ای راه سؤال از سرکشی

بسته برگردد دهان مور از خرمن ترا

زلف را دست نگارین می کند بوسیدنش

بس که خون بی گناهان است بر گردن ترا

برق عالمسوز را تسخیر کردن مشکل است

چون شود صائب به افسون مانع از رفتن ترا؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۹
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا

لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا

می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا

می شود روشن چراغ کشته بر بالین ترا

نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی

بود خواب ناز در مهد ازل سنگین ترا

با تو چون گردند خوبان همعنان، کز کودکی

مرکب نی برق جولان بود زیر زین ترا

پیش از ان کز خون بلبل غنچه گردد شیر مست

بود در گهواره دست از خون ما رنگین ترا

شوخی اطفال را در روزگار کودکی

بود لنگر چون معلم پله تمکین ترا

صبح از آغوش گلبن تازه تر خیزد ز خواب

گر گل پژمرده افشانند بر بالین ترا

در سواری می توان گل چید از بالای تو

می کند چون رشته گلدسته رعنا زین ترا

کرد اگر شیرین زبانی دیگران را دلپذیر

تلخ گویی ساخت در چشم جهان شیرین ترا

از زبردستان که خواهد این کمان را چله کرد؟

باده پرزور چون نگشود از ابرو چین ترا

جوی خون از دیده خورشید خواهد شد روان

باده لعلی کند گر این چنین رنگین ترا

جوهر ذاتی بود سنگ فسان شمشیر را

ساده لوح آن کس که بی رحمی کند تلقین ترا

چهره ات در خواب خندان تر ز بیداری بود

گریه شادی است کار شمع بر بالین ترا

گرد نتواند عنان برق تازان را گرفت

کی غبار خط ز شوخی می دهد تسکین ترا

تیر را از کیش می آرد دل آزاری برون

بر دل موری مخور گر هست درد دین ترا

گلشن حسن ترا گردد گل از چیدن زیاد

چون تواند خالی از گل ساختن گلچین ترا؟

گر به تحسین تو نگشایند لب صائب مرنج

کز سخن فهمان، شنیدن بس بود تحسین ترا

غم مخور صائب ز بی انصافی هم گوهران

خسرو صاحبقران چون می کند تحسین ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۲
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

صوفیان بردند از ره چشم جادوی ترا

در کمند وحدت آوردند آهوی ترا

آستین افشانی بی جای این تردامنان

کرد محتاج شراری شعله روی ترا

تندباد بی اصول چرخ ارباب سماع

خصم تمکین ساخت نخل قد دلجوی ترا

زود باشد قرب این پشمینه پوشان، همچو خط

در نظرها زشت سازد روی نیکوی ترا

ترسم آخر ذکر خیر اختلاط این گروه

بر زبان ها افکند لعل سخنگوی ترا

شرط دلسوزی است جان من، که صائب گاه گاه

بر فروزد از نصیحت آتش خوی ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۰
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا

چهره زرین می کند چون به، نمدپوشی ترا

حلقه ذکر خدا گردد لب خاموش تو

گر شود توفیق از مردم فراموشی ترا

خانه داری، در گذار سیل لنگر کردن است

می شود حصن سلامت، خانه بر دوشی ترا

هوشمندی می برد بیرون ترا از آب و گل

می نماید صورت دیوار، بیهوشی ترا

گوش اگر داری درین بستانسرا هر غنچه ای

می کند با صد زبان تلقین خاموشی ترا

غافلی چون رشته کز سیمین بران روزگار

رنج باریک است حاصل از هم آغوشی ترا

خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی

می گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

آنچنان کز خار آتش را فزاید سرکشی

بیش شد رعنایی نفس از خشن پوشی ترا

هوشیاری زنگ غفلت می برد صائب ز دل

دل سیه چون لاله می گردد ز می نوشی ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

من ملایم کردم از آه آسمان سخت را

نرم از آتش می توان کردن کمان سخت را

سختی ایام را مردن تلافی می کند

عذرخواهی هست چون مغز استخوان سخت را

گر نمی گردید پیدا، مصرفی چون بیستون

ما چه می کردیم چون فرهاد، جان سخت را

سختیی کان نیست ذاتی، زود زایل می شو

می توان کردن به آبی نرم، نان سخت را

نرمتر از مغز گردانید در کام هما

زور بازوی قناعت، استخوان سخت را

نیست حرف نرم را تأثیر در آهن دلان

ناوک از فولاد می باید نشان سخت را

قسمت منصور از دار فنا خمیازه بود

من کشیدم گوش تا گوش این کمان سخت را

ناله گرمی اگر صائب به فریادم رسد

می کنم نرم آن دل نامهربان سخت را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟

برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا

باده پر زور، کار سنگ با مینا کند

مست را اندیشه از بند عسس باشد چرا

تا هوا ابر و چمن پر گل بود، از زهد خشک

آدمی در چار دیوار قفس باشد چرا

دامن غواص پر گوهر شد از پاس نفس

اینقدر غافل کس از پاس نفس باشد چرا

تا به خاموشی توان سنگ نشان گشتن، کسی

در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا

تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوا

چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا

آن که کوه قاف چون عنقا بود یک لقمه اش

بر سر خوان ها طفیلی چون مگس باشد چرا

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

تا نفس باشد، کسی بی همنفس باشد چرا؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا

سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا

نیستم شایسته گر نظاره روی ترا

سجده ای از دور دارم طاق ابروی ترا

پله ناز تو دارد نازنینان را سبک

کوه تمکین سنگ کم باشد ترازوی ترا

با سمن چون نسبت آن پیکر سیمین کنم؟

بستر گل، خار ناسازست پهلوی ترا

آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود

سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا

هر که را دستی بود در حل و عقد مشکلات

بر زبان چون شانه دارد حرف گیسوی ترا

چون سکندر، تشنه از ظلمات می آمد برون

خضر اگر می دید تیغ و دست و بازوی ترا

گر گذارد قوت گیراییی در دست ها

در گره بندند گل پیراهنان بوی ترا

بر سیه روزان ببخشا، کز خط شبرنگ هست

در کمین روز سیاه طرفه ای روی ترا

آنقدر جرأت ز بخت نارسا دارم طمع

کز دل صد چاک سازم شانه گیسوی ترا

مصرع برجسته هیهات است از خاطر رود

چون کند صائب فرامش قد دلجوی ترا؟

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷
جمعه 13 فروردین 1395  10:26 ب.ظ

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا

گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا

آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش

نیست با خورشید نسبت روی تابان ترا

باغبان در بستن در سعی بی جا می کند

چوب منع از جوش گل باشد گلستان ترا

تشنگی در خواب ممکن نیست کم گردد ز آب

نیست صبر از خون عاشق چشم فتان ترا

پای خود چون کوه پیچیده است در دامن ز شرم

دیده تا کبک دری سرو خرامان ترا

با قیامت نسبت آن قد موزون چون کنم؟

شور محشر گرد دامانی است جولان ترا

گر چه ناز و نعمت حسن تو بیش است از شمار

روزیی جز خوردن دل نیست مهمان ترا

طوطیان دیگر اینجا سبزه بیگانه اند

از خط سبزست طوطی شکرستان ترا

خون رحم چشم خونخوار تو می آمد به جوش

خون اگر می کرد رنگین تیغ مژگان ترا

مانع از جولان نمی گردد شفق خورشید را

نیست پروایی ز خون خلق دامان ترا

دارد از تمکین پا بر جای خود در پیچ و تاب

گوی سیمین ذقن زلف چو چوگان ترا

می نماید برق عالمسوز در ابر سیاه

خط کند پوشیده چون رخسار خندان ترا؟

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار تو

مصرع بی رتبه صائب نیست دیوان ترا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145865
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها