عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!

الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!
دوشنبه 23 فروردین 1395  02:43 ب.ظ

ظهر بود و همه جا روشن و منطقه نیز در دید کامل دشمن بود. از این رو موقع آمبولانس نمی توانست به ما نزدیک شود. مرا به داخل سنگر بردند. دشمن بر حجم آتش افزود. زانویم، خونریزی و درد داشت. در این بین آن سرباز زاهدانی رسید. خیالم راحت شد. مرا که باآن حال دید گفت…

الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!

به گزارش تا شهدا؛ روز نهم آبان ۱۳۶۶ بود. در منطقه طلائیه بودیم. به من دستور دادند که مسئولیت چهار، پنج سرباز را بر عهده بگیرم و به دژبانی پد خاکی برویم.
 
قرار شد از گروهان دوم، پشتیبانی کنیم. ساعت دوازده ظهر بود. عراقی ها داشتند خمپاره می زدند. حدفاصل پد خاکی و قرارگاه مرکزی، پل های شناور زده بودیم. خودم پست نگهبانی را تحویل گرفتم و به سربازها گفتم که بروید داخل سنگر و استراحت کنند.
 
یک لحظه شنیدم که صدای گلوله آمد. تا خواستم خودم را روی زمین بیندازم و هنوز در هوا بودم که احساس کردم چیزی محکم به بدنم خورد. زانوهایم داغ شد. آن موقع دردی حس نمی کردم. خون از زانویم فواره زد. فریاد زدم:
– بچه ها بیایید. ترکش خوردم!
 
 نمی خواستم از جایم حرکت کنم. سربازها سریع آمدند و مرا از روی زمین بلند کردند. دشمن مرتب گلوله می زد و ترکش گلوله های خمپاره با صدای… ویژه ی… خاصی از کنارمان عبور می کرد. یکی از سربازها که زاهدانی بود، برای غذا رفته بود و هنوز برنگشته بود. در فکر او هم بودم. بچه ها با بی سیم تماس گرفتند و آمبولانس خواستند.
 
ظهر بود و همه جا روشن و منطقه نیز در دید کامل دشمن بود. از این رو موقع آمبولانس نمی توانست به ما نزدیک شود. مرا به داخل سنگر بردند. دشمن بر حجم آتش افزود. زانویم، خونریزی و درد داشت. در این بین آن سرباز زاهدانی رسید. خیالم راحت شد. مرا که باآن حال دید گفت:
– اِ ترکش طلائیه خوردی.
 
-ها!
 
« ترکش طلائیه» آن روزها میان بچه ها معروف بود. گفت:
– خوش به حالت. راحت می شوی و می روی. دعا کن نصیب من هم بشود!
 
با آن حال خنده ای کردم و گفتم:
– ان شاءالله نصیب تو هم بشود.
 
هدف دشمن انهدام یک پل ۷۰ متری بود. هر اندازه آتش تهیه ریخت موفق نشد. حجم آتش که کم شد، آن زاهدانی گفت:
– من شناخته را می برم پشت خط.
 
– با چی؟
 
– روی دوشم می اندازم.
 
یک سرباز شمالی بود که او هم به من علاقه خاصی داشت. دوتایی بلندم کردند و راه افتادند. از پل که گذشتیم ناگهان یک گلوله خمپاره آمد نزدیک ما منفجر شد. فریاد زدم:
– مرا روی زمین پرت نکنید. خمپاره با ما کاری ندارد.
 
گلوله دوم داخل آب منفجر شد. زاهدانی روی زمین افتاد و من هم رویش افتادم. به شوخی گفت:
– خدا را شکر! از جبهه بی نصیب نماندم.
 
مرابردند تدارکات گردان و زانویم را پانسمان کردند. حسابی گرسنه بودم. گفتم:
– دارم از گرسنگی می میرم!
 
پرستار گفت:
– اولین مجروحی هستی که می بینم فکر زخمش نیست و می گوید گرسنمه. صبر کن.
 
– بابا گرسنمه. دروغ بگویم؟
 
رفتند و نان و کنسروی برایم آوردند و من خوردم. پرستار گفت:
– سیر شدی؟
 
– بله. حالا مرا ببرید بیمارستان! زانوم درد می کنه!
 
آمبولانسی آمد و مرا به بیمارستان صحرایی برد. نزدیک جاده اهواز، خرمشهر بود. بعد می خواستند با جیپ مرا به بیمارستانی در اهواز ببرند. گفتم:
– من مجروحم. کسی مجروح رابا جیپ نمی برد.
 
– پس با چی می برند؟
 
– با آمبولانس. شما کدام مجروح را سراغ دارید که با جیپ ببرند؟
 
افسری بود که حرف هایم را شنید. گفت:
– حرف تو درسته. اما زخم تو سطحی است. خطرناک نیست. آمبولانس را گذاشته ام برای مجروحانی که حالشان خرابه. حال تو، با این سر و زبان، الحمدالله از من هم بهتره!
 
راوی: آزاده مجید بنشاخته (سجادیان)

 

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

nazaninfatemeh

nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 59296
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها