عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

داستان کوتاه

داستان کوتاه
سه شنبه 24 فروردین 1395  09:32 ب.ظ

 

دزدیدن جوانمردی

 

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد
و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

 

ma1393

ma1393
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : شهریور 1393 
تعداد پست ها : 1244
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان کوتاه
سه شنبه 24 فروردین 1395  09:34 ب.ظ

 

خبر دادن

 

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

- جرج ازخانه چه خبر ؟

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد .

- سگ بيچاره پس او مرد. چه چير باعث مرگ او شد ؟

- پرخوري قربان !

- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت ؟

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگ او شد.

- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد ؟

- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان !

- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان همه آنها از کار زيادي مردند .

- براي چه اينقدر کار کردند؟

- براي اينکه آب بياورند قربان !

- گفتي آب؛ آب براي چه ؟

- براي انکه آتش را خاموش کنند قربان !

- کدام آتش را ؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .

- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود ؟

- فکرمي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان !

- گفتي شمع؟ کدام شمع ؟

- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !

- مادرم هم مرد ؟

- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان !

- کدام حادثه ؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان !

- پدرم هم مرد ؟

- بله قربان مرد. بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت .

- کدام خبر را ؟

- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 

ma1393

ma1393
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : شهریور 1393 
تعداد پست ها : 1244
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان کوتاه
سه شنبه 24 فروردین 1395  09:36 ب.ظ

 

کوتاهش کن
 
 
حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر!

حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن.

مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.

حکیم گفت برو یک سال بعد بیا.

یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت کوتاهش کن.

مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.

حکیم نپذیرفت و گفت برو یک سال بعد بیا!

سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.

مرد این بار گفت: نمی دانم و خواهش کرد پاسخ را بگوید.

حکیم خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت حالا کوتاه شد.

این حکایت فرهنگ ژاپنی ها را نشان می دهد.

نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت دیگران شکست می خورند. به دیگران کار نداشته باش کار خودت را بکن
 
ma1393

ma1393
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : شهریور 1393 
تعداد پست ها : 1244
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان کوتاه
سه شنبه 24 فروردین 1395  09:39 ب.ظ

 

دوست و دشمن

 

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند.

لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.

طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!!

قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.

ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

 

ma1393

ma1393
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : شهریور 1393 
تعداد پست ها : 1244
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها