عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هر کس به شایستگی در حقّ خانواده‌اش نیکی کند، خداوند بر عمرش می‌افزاید. الکافی، ج8، ص219

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:37 ب.ظ

سیدناصر حسینی پور در کانال تلگرام خود نوشت:

"براى ايراد سخنرانى جنگ از نگاه فرماندهان و نظاميان عراقى، در فرهنگسراى خاتم، منطقه ١٨ تهران، كتاب هاى زيادى از عراقى ها را خواندم و از هر كتاب يك فيش كوتاه برداشتم، كه هر كدام از اين فيش ها در پُست هاى جداگانه در اين كانال تقديم حضورتان مى گردد، خاطرات نظاميان و فرماندهان عراقى براى اولين بار به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد آزادى خرمشهر روانه بازار شدند. اين كتاب ها با تلاش و كوشش و تدبير برادر مرتضى سرهنگى مدير دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنرى توليد و از سوى انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است."

منبع: کانال تلگرام سیّدناصر حسینی پور(نویسندهء کتاب "پایی که جا ماند")  https://telegram.me/Payikejamand

تلاش می کنم این نوشته ها را در همین پست بازنشر دهم.

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى ١
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:38 ب.ظ

⏺ سخنرانى سيدناصر حسينى پور
فرهنگسراى خاتم - منطقه ١٨ تهران
ناگفته هاى جنگ - از نگاه نظاميان عراقى
-----------------------------------
⏹ شماره ١
در كتاب " آتش و خون " نوشته سرهنگ عراقى خالد سلمان محمود آمده است:

از فرماندهى ستاد ارتش عراق دستور آمد كه چون مسجد جامع خرمشهر مركز تجمع و فرماندهى نيروهاى ايرانى است، مسجد را با توپخانه هدف قرار بدهيد. به فرمانده گردان دوم از تيپ ٥٠٤ سرگرد سلمان طرفه گفتم: جناب سرگرد! چطور مى شود مسجد را كه خانه و يك مكان مقدس و دينى است را بمباران كنيم؟ سرگرد لحظه اى سكوت كرد و گفت: مگر پيامبر اسلام محمد مصطفى (ص) مسجد ضُرار را ويران نكرد؟ ...
در جاى ديگرى از كناب همين سرهنگ خالد سلمان محمود مى گويد: در سوسنگرد به خانه ابراهيم زبيدى رسيديم، پسر بچه شش ساله اى از خانه به آن سمت خيابان مى دويد، سروان عراقى عبدالوهاب الحديثى دستور شليك داد و او كشته شد، جنازه اش كه به زمين افتاد خيلى ناراحت شدم. خبر كشته شدن اين بچه شش ساله به فرمانده تيپ سرهنگ ستاد عمران طرفه رسيد. او مخالف اين كار بود، اما سروان عبدالوهاب الحديثى كه بعثى بود، گفت: جناب سرهنگ! ما امروز كودكان ايرانى را مى كُشيم، تا در آينده و بعد از ما با فرزندانمان نجنگند...

 

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى ٣
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:42 ب.ظ

⏺ سخنرانى سيدناصر حسينى پور
 فرهنگسراى خاتم - منطقه ١٨ تهران
ناگفته هاى جنگ - از نگاه نظاميان عراقى
-----------------------------------
⏹ شماره ٣
در كتاب " چرخه مرگ " نوشته سرلشكر ستاد ابوحيدر از فرماندهان ارشد سپاه هفتم عراق، ايشان مى گويد:

در شهر بستان ٣٢ زن كه لباس عربى پوشيده بودند را از زير يك كوپه ماسه بيرون آوردند. گويا اين زن ها يك سال در دست نظاميان ما بوده اند. نظاميان ما اين زن ها را يكسال در منطقه بستان به زور نزد خودشان نگه داشته بودند، بعد هم در زمان عقب نشينى، آنها را كشته و خاك كرده بودند. بدن هاى بعضى هاشان كه زير ماسه بود، هنوز گرم بود. ...
سرلشكر ابوحيدر مى گويد:
من اين ماجراى ٣٢ زن را براى ثبت در تاريخ روايت مى كنم و براى همين ناگزيزم كه على رغم ميل باطنى ام حقيت را بگويم، هر چند مى دانم اين حقيقت چقدر برايم تلخ و رنج آور است.

 

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى ٤
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:47 ب.ظ

⏺ سخنرانى سيدناصر حسينى پور
 فرهنگسراى خاتم - منطقه ١٨ تهران
 ناگفته هاى جنگ - از نگاه نظاميان عراقى
-----------------------------------
⏹ شماره ٤
در كتاب "احساس مى كنم خودمان سرنگون شده ايم" نوشته سرلشكر ستاد ابوعلى رئيس ستاد لشكر ١٤ زرهى ارتش عراق، جملات و عبارات عجيبى آمده است، اين سرلشكر عراقى در عباراتى سخت، پر معنا و قابل تأمل اينگونه مى گويد:

...در ميان اعراب، عراق به خانه علم و دانش مشهور بود. اما همين خانه علم، اكنون كودكى است با چهره اى كثيف و آلوده كه اشك از رخسارش روان مى شود و همگان به ديده ترحم به او نگاه مى كنند. ...

سرلشكرابوعلى درباره اشغال كشورش توسط قواى نظامى امريكا مى گويد:

من به عنوان يكى از افسران بلند پايه ارتش عراق، از صدام خسته شده بودم و دوست داشتم حاكميت او سرنگون شود. اما با وضعى كه امروز در عراق بوجود آمده، احساس مى كنم خودمان سرنگون شده ايم. در چنين شرايطى نه تنها كودكان عراقى كه حتى كهنه سربازان بازمانده از سال هاى جنگ تحميلى نيز در اين سرزمين بلاخيز، چشمانى اشك آلود دارند، من از قرار گرفتن كشورم در چنين وضعى نه فقط حرص و جوش مى خورم بلكه حتى ممكن است به گريه هم بيفتم ...
 

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى ٥
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:47 ب.ظ

⏺ سخنرانى سيدناصر حسينى پور
 فرهنگسراى خاتم - منطقه ١٨ تهران
 ناگفته هاى جنگ - از نگاه نظاميان عراقى
-------------------------------
⏹ شماره ٥
در کتاب "عملیات عبور" نوشته يك سروان عراقى به نام حمید حسین فلک، اينگونه آمده است:

قرار بود من در یک مأموريت شناسايى مرگبار داخل جبهه ايران شوم. اما دوستم سروان فلاح ناصری که از من ارشدتر بود، از فرط وفاداری به صدام و اینکه اگر در این راه کشته شود، شهید است، من را کنار زد و خودش به این مأموریت مى رود. شاید شنیدن این حرف ها درباره نیروهای ایرانی از زبان سروان فلاح ناصری تازگی خاصی داشته باشد. ساعت نه و دوازده دقیقه شب سروان فلاح ناصری با بى سيم با من تماس گرفت و گفت: دوست من! سروان حمید فلك! خداحافظ! همه افراد من کشته شده اند و من در محاصره کامل ایرانی ها هستم. گفتم: یعنی هیچ راهی برای نجات وجود ندارد؟ گفت: به هیچ وجه. اگر یک قدم بردارم كشته مى شوم. نیروهای ایرانی ما را محاصره کرده اند. گفتم: میخواهی چیکار کنی؟ گفت: من خوب فکر کرده ام. قبلآ اعتقاد به شهادت داشته ام. اما در حال حاضر می خواهم به جرأت به تو بگویم که ما عراقى ها اشتباه می کرديم. من در اینجا فرشته ها را به چشم خودم دیده و بوی مشک و عنبر از اجساد ایرانی ها استشمام کرده ام. خداحافظ سروان حمید! من به ایرانی ها ملحق خواهم شد و علیه شما خواهم بود. به خدا قسم هر کس با ایرانی ها بجنگد، شرف ندارد. سروان حمید فلک می گوید: آخرین سخنان سروان فلاح ناصری مثل وصیتی بود که یک مسلمان مؤمن هنگام مرگ به زبان می آورد.

بعد از این اتفاق از سوى ستاد ارتش عراق حکمی درباره سروان فلاح ناصرى اينگونه صادر شد:

١- نامبرده خائن است و غیابأ به اعدام محکوم می شود.

٢- پدر و خانواده اش تا اطلاع بعدی بازداشت می شوند.

٣- کلیه حقوق و مزایای وی و همه هدایایی که به او داده شده بود، پس گرفته می شود.

٤- نامبرده از ارتش عراق اخراج و تمام سنوات خدمتی او به عنوان خدمت وظیفه در نظر گرفته می شود.
 

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان

ناگفته هاى جنگ از نگاه نظاميان عراقى ٦
دوشنبه 30 فروردین 1395  12:47 ب.ظ

⏺ سخنرانى سيدناصر حسينى پور
 فرهنگسراى خاتم - منطقه ١٨ تهران
 ناگفته هاى جنگ - از نگاه نظاميان عراقى
------------------------------
⏹ شماره ٦
از كتاب "زندانی فاو" نوشته گروهبان دوم عماد جبار زعلان الکنعانی هم يك فيش برداشته ام. در عمليات والفجر ٨ كه فاو به تصرف نيروهاى ايرانى درآمد، اين گروهان عراقى كه از دیده بانان ورزیده تیپ 111 سپاه هفتم عراق بود، چهار ماه خانه به خانه خودش را از چشم ایرانی ها پنهان کرده بود. نه مى توانست از فاو فرار كند، و نه خودش را به اسارت ايرانى ها درمى آورد. اين گروهبان عراقى در اين چهار ماه كه در فاو خودش را از نيروهاى ايرانى مخفى كرده بود، یک بسیجی را در فاو به شهادت رسانده بود و به مخفیگاهش برگشته بود. او در کتاب "زندانی فاو" می گوید:
نه راه پس داشتم نه راه پیش، بعد از چهار ماه، ديگر از مخفى شدن در فاو خسته شده بودم، تصميم گرفتم خودم را به نيروهاى ايرانى تسليم كنم، چند متر جلوتر یک سرباز ایرانی را دیدم که داخل یک تشت در کنار یک تانکر آب مشغول شستن لباسهایش بود، به آرامی از خاکریز پایین آمدم و کنار تانکر رفتم. چهره نورانی و مهربانی داشت. در اوج ترس و وحشت دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: انأ جندی عراقی. من سرباز عراقی هستم. .او در حالی که لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود، رو به من کرد و گفت: لاخوف ( نترس) تو مسلمان هستی. و در كمال احترام. با شنیدن این جمله دنیا را روی سرم خراب کردند. صحنه کشتن آن بسیجی ایرانی را به خاطر آوردم. نگاه مظلومانه او و پیکر غرق در خونش را. از خودم بدم می آمد. دوست داشتم به جای شنیدن این جمله، مرا زیر مشت و لگد می گرفتند و تاحد مرگ می زدند. و یا بدن مجروح و ناتوانم را آماج گلوله قرار می دادند.

 

mhzahraee

mhzahraee
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 2614
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها