عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

من یک مسیحی عاشقم

من یک مسیحی عاشقم
پنج شنبه 2 اردیبهشت 1395  03:29 ب.ظ

دوشنبه ساعت 12 ظهر_14بهمن1381_لبنان
ما _5 نویسنده_ که از ایران برای شرکت در یک مناسبت فرهنگی به لبنان آمده بودیم؛ برای رسیدن به قرار، خیابانها را پشت سر گذاشتیم و همان طور که هاشمی رایزن فرهنگی ایران، راهنمایی کرده بود؛ به محله مسیحی نشین در شمال غرب بیروت نزدیک شدیم.

 
 جرج جرداق

با احتساب ترافیک بیروت، حدود 5 دقیقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسیدیم. الحمرا محله ای بود مرفه تر از سایر محلات بیروت و دست کم اسمش ما را به یاد قصر الحمرا می انداخت. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده ای که یک کتابش در جهان تشیع بیش از یک میلیون نسخه، فروش داشته است، باید هم در چنین محله ای زندگی کند.
اما ... واقعیت آن است که هر چه از خیابان اصلی دورتر شدیم، بیشتر شک کردیم! خانه جرج جرداق یک آپارتمان معمولی در یک ساختمان قدیمی در خیابانی متوسط بود. اسمش را روی زنگ پیدا کردیم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبیند. قصر الحمرا، آپارتمانی بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندی شده، و نه تمیز و پاکیزه. انگار کن که 200 کیلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهی دست یک بچه بازیگوش و بگویی هر جور که خواستی آنها را پخش و پلا کن! تابلویی هم به دیوار آویزان بود؛ مجلس رقصی کج! در حضور سلطانی خاک آلود! البته ناگفته نماند یک وجب خاک (دقیقاً همان 5 انگشت!) روی همه چیز نشسته بود، جوری که روی هیچ صندلی و مبلی نمی توانستیم بنشینیم. وقتی خواستیم چند کتاب را از روی مبلی برداریم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دوید و با دقت کتابها را برداشت و در جایی دیگر قرار داد. انگار نظمی در میان این بی نظمی حاکم بود. بگذریم؛ در زمان بسیار کوتاهی، همه این ها را خُلق مهربان و چهره خندان استادِ 75 ساله، محو کرد.
پرسید که آیا عربی می فهمیم؟

جوابش دادیم: شُوی شُوی! (کمی!) اما اشاره کردیم که السید شریف، کار ترجمه را انجام می دهد.
دیگر جرج جرداق با ما صمیمی شده بود. به او گفتیم که خانه همه اهل قلم همین شکلی است. خندید و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همین خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...
همان ابتدای کار سؤال کردیم که ایا استاد تا به حال به ایران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، یک بار برای بزرگداشت سعدی و دیگر بار هم همین دو سال پیش (یعنی 2000 میلادی). مردمان ایران زمین را بسیار دوست می دارم، برخلاف ناشرانش! خندیدیم. من به ایشان گفتم که جنگ ناشر و نویسنده یک جنگ جهانی حی و قیوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:
- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه این جور نیست. هنوز کار من در نشریه فنون الجمیل (هنرهای زیبا یاFine Arts ) چاپ نشده است، آنها پیشاپیش چک حق التألیف را پست می کنند؛ اما من باید به مکتبه بروم و بالای همین کتابم که یک ناشر بحرینی بدون اجازه تجدید چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! این کارها مختصّ ما شرقی هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با این کارهاشان زیبایی های اسلام را از میان می برند. دقیقاً مثل بن لادن در عرصه سیاست.

درمانده ایم که این چگونه بی اعتقادی و چگونه اعتقادی است که هیچ گاه حاضر نیست اسم امیرالمؤمنین علیه السلام را بدون امام بیاورد! راستش کمی پریشان شده ایم. مگر می شود کسی بهترین سالهای جوانی اش را بی اعتقاد روی چنین موضوعی کار کند و چنان ادیبانه ...

از او درباره چگونگی علاقه مند شدنش به شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد:
- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعیون به دنیا آمده ام. دهی در ژنوب (جنوب) لبنان! دهی که اهل آن مانند سایر دهات اطراف، ذوق اصیل ادبی دارند... . مرجعیون از دو لغت مرج و عیون تشکیل شده است. یعنی محلی که در آن چشمه ها پیش می ایند. کنایه از سرسبزی و طراوت. ده ما مملو از چشمه بود و من نیز کودکی مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار می کردم و به یکی از این چشمه ها پناه می بردم. مدیر مدرسه و معلمان همواره به دنبال این کودک فراری بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض می کردند. در این میان فقط برادرم حامی من بود. فؤاد جرداق.
- همان فؤاد جرداق شاعر؟
- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوی بود. بسیار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به این وادی کشاند. هر زمانی که پدر و مادر، معلم و مدیر، معترض من می شدند از من دفاع می کرد و به من می گفت تو خارج از مدرسه بیشتر چیز یاد می گیری. حقیقت آن است که او بعد از این که پشتکار مرا در خواندن متون ادبی دید، روزی کتابی قطور به من هدیه داد و گفت، همه ادبیات عرب در همین کتاب خلاصه شده است... .
- نهج البلاغه؟
- آری! من نهج البلاغه را به دست می گرفتم و از مدرسه می گریختم و می رفتم در کنار چشمه ای، به صخره ای تکیه می دادم و غرق دریای نهج البلاغه می شدم.
پس همین کتاب شما را با امیرالمؤمنین آشنا کرد!
نه! من تازه گرفتار ادبیات امام علی علیه السلام شده بودم و نه گرفتار شخصیت امام. فراموش نکنید که ما مسیحی بودیم و در دِهی مسیحی نشین می زیستیم. پس خیلی به امام علی علیه السلام علاقه ای نداشتیم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتیم، اشعاری در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام برای مهمانها (ی مسیحی) می خواند و همین کمک می کرد به من!
- چگونه به شخصیت جامع امیرالمؤمنین علیه السلام نزدیک شدید؟
- وقتی رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب تحصیل و بعد تدریس می کردم. در هر دوی این رشته ها مجدداً با امام علی علیه السلام برخورد کردم، به عنوان شخصیتی بزرگ در ادبیات و فلسفه.
تصمیم گرفتم یک تحقیق خیلی جدی بکنم پیرامون این شخصیت. از عقاد و طه حسین بگیر تا علمای شیعه. هر کتابی را که مرتبط با امام علی علیه السلام بود، خواندم. با مطالعه این کتابها متوجه شدم که همه در مورد ولایت امام علی علیه السلام حقانیت یا عدم حقانیت او صحبت کرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحثها گم شده است. چندان در حواشی مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانی علی علیه السلام را ندیده اند. زمامداری علی علیه السلام را دیده اند؛ اما از انسانیت او مغفول مانده اند. من سیراب نشدم. پس شخصیت درخشان و بزرگ او را شکافتم، فقد بقرت عبقریته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران کودکی، اما با روشی جدید. همه کتابهایم درباره امام علی علیه السلام را همین گونه نوشتم. ...
- استاد ! از اولین کتاب بگویید صوت العدالة الانسانیه...

 همه در مورد ولایت امام علی علیه السلام حقانیت یا عدم حقانیت او صحبت کرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحثها گم شده است. چندان در حواشی مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانی علی علیه السلام را ندیده اند. زمامداری علی علیه السلام را دیده اند؛ اما از انسانیت او مغفول مانده اند. من سیراب نشدم. پس شخصیت درخشان و بزرگ او را شکافتم، فقد بقرت عبقریته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران کودکی، اما با روشی جدید

- اتفاقاً ماجرایش خیلی زیباست. شما حتماً خیال می کنید که با کمک مسلمانان این کتاب چاپ شد؟ (سر تکان می دهیم - می خندد) همان طور که متنش را می نوشتم، سردبیر مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنیم. من قبول نکردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئیس کشیشان و راهبان فرقه کرملیه (از فرق مارونی مسیحی) گفت: من خودم این را به هزینه خودم چاپ می کنم. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. برای این که دیدم از دست این ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصی یافته ام.
- و بعد حتماً مسلمانان شما را پیدا کردند!
- خیر اتفاقاً اول کار، مسیحی ها فهمیدند و آمدند پهلوی من. ذوق زده و شادان. می گفتند تو عرب را سرافراز کرده ای. پول جمع کرده بودند و می خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم این کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئیس راهبان کارملیه چاپ کرده است. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشید، من این را چاپ نکرده ام. این پول راهبانی است که در اینجا عبادت می کنند. ببرید این پول را بدهید به فقرا. بعدها آن کشیش -رئیس راهبان کارملیه- به من گفت من امام علی علیه السلام را دوست دارم و از برکت او فقرای ما نیز به نوایی رسیدند.
- عجب، استاد! بالاخره مسلمانها چه کردند؟
- اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه ای در بغداد کتاب را برد و طواف داد دور ضریح امیرالمؤمنین علیه السلام؛ اما بعد از او بعضی برادران شیعه این کتاب را بارها چاپ کردند و به من چیزی ندادند و متأسفانه حتی برای خرید کتاب خودم به کتاب فروشی ها می رفتم...
من عقیده دارم امام علی علیه السلام از مسیح بالاتر است. من شیفته شخصیت انسانی امام شده ام. ما کلاً مسیحی بوده ایم و بالطبع به امامت امام علی علیه السلام اعتقادی نداریم.
(درمانده ایم که این چگونه بی اعتقادی و چگونه اعتقادی است که هیچ گاه حاضر نیست اسم امیرالمؤمنین علیه السلام را بدون امام بیاورد! راستش کمی پریشان شده ایم. مگر می شود کسی بهترین سالهای جوانی اش را بی اعتقاد روی چنین موضوعی کار کند و چنان ادیبانه ... اما استاد بی توجه به ما ادامه می دهد.) من در خانواده ای مسیحی بزرگ شده ام که اعتقاد به این چیزها نداریم، اما بگذارید خاطره ای با مزه برایتان تعریف کنم.
پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهایش را می فروخت و به دهات اطراف می برد و روزی اش از این راه به دست می آید. اما سنگی را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روی آن کار می کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آویخت.
حساس شده ایم تا بدانیم چه چیزی به سر در خانه این خانواده مسیحی در ده مسیحی نشین مرجعیون نصب شده بوده است. از استاد می پرسیم: روی آن سنگ چه نوشته شده بود؟ استاد خندید و گفت: لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار.

 


منبع: ملاقات رضا امیرخانی و مرحوم دکتر جرج جرداق، با اندکی تصرف.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

nazaninfatemeh

nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 59194
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها