عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

غزلیات قاآنی

غزلیات قاآنی
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:01 ب.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک  غزلیات قاآنی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.

 

 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:02 ب.ظ

صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را

کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را

دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی

کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را

خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن

آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را

چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس

بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را

قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی

یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا

ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا

لخت جگر کباب کنم خون دل شراب

کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا

من هر چه باده‌ نوش کنم نور جان شود

نهی است بهر تجربه لاتسرفوا مرا

یا می مده مرا ز سبو یا اگر دهی

راهی ز خم می بگشا در سبو مرا

خمی بساز از گل صلصال و آب فیض

وانگوروار سر ببر اول در او مرا

چندی بپوش آن سر خم را که بگسلد

یکباره از حلاوت تن آرزو مرا

چون رفت آن حلاوت و تلخی شد آشکار

آن تلخیی که هست حلاوت از و مرا

لتها زند به چوب بلا عشق بر سرم

تا خیزد از درون نفس مشکبو مرا

جان از هزار ساله ره آید نموده کف

شادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا

تا خون او به چشم ببینم که ‌کرده کف

ناید به لب کف از طرب های و هو مرا

عشق غیور کف کند از خشم و گویدش

من خود همان تنم که ‌تو خواندی ‌عدو مرا

کشتم برای مصلحتی خویش را که عقل

نشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا

اکنون تو را کشم که نگویی به هیچ کس

این سر به‌ مهر حکمت راز مگو مرا

مستت کنم ز باده و می را کنم حرام

تا بوی باده پرده کشد پیش رو مرا

هشتاد تازیانه زنم بر تو وقت هوش

در مستی ار به عقل شوی رازگو مرا

کاین‌ عقل جزوی از پی نظم معاش هست

محتاط شحنه‌ای به سر چارسو مرا

ساقی کنون که قدر من و می شناختی

حوضی ز می بساز و در او کن فرو مرا

تلخ آیدم به کام به جز باده هر چه هست

کز عهد مهد دایه به می داده خو مرا

آلایش دو کونم اگر هست باک نیست

می آب رحمتست و دهد سشت و شو مرا

در عمر یک نماز شهادت مرا بس است

آن دم که چون علی بود از خون وضو مرا

چون موی شیر زرد و نزارم مبین‌ که هست

صد شیر شرزه بسته به هر تار مو مرا

از بیم عشق لالم و ترسم که برجهد

دل بر سر زبان به دل گفتگو مرا

آسوده هست جانم و آلوده پیکرم

تا زشت زشت بیند و نیکو نکو مرا

سر بسته جوی آبم در زیر پای تو

هرگز نجوییم چو بینی بجو مرا

گر عکس من در آینهٔ وهم تست زشت

با وهم خود قیاس‌ مکن ای عمو مرا

ناژوی راست قامت در آب جویبار

عکسش نماید از چه نگون هین بگو مرا

نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغت

کشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا

پنهان چو جام خنده زنم گر چه آشکار

چون شیشه خون دل دود اندر گلو مرا

تا‌ گم‌ شدم ز خود همه عضوم شدست روح

گم شو ز خویش ای که کنی جستجو مرا

از قول دوست وصف خود ار می کنم مرنج

کاین شور و های و هو بود از های هو مرا

عشق از زبان من صفت خویش می کند

وصف از وی و ملامت بیهوده گو مرا

طبال پشت پرده و من یک قواره پوست

او در خروش و دمدمهٔ روبرو مرا

تعویذ روح و حرز تنم مهر مصطفاست

تا چاکهای دل شود از وی رفو مرا

او رحمه ‌الله است و همی روز و شب نهان

خواند به گوش آیت لاتقنطوا مرا

و آن اشک‌های بی‌خبر از چشم و دل مگر

قا آنیا شود سبب آبرو مرا

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را

بساز برگ و نوای دی و زمستان را

گلوی بلبله و راح ارغوانی گیر

بدل گل سحر و بلبل خوش الحان را

چو آفتاب می و صبح روی ساقی هست

چراغ و شمع چه حاجت بود شبستان را

از آن فروخته گوهر که سوی نور جمال

دلیل شد به شب تیره پور عمران را

قرین شکر و عود و شراب و شمع کنید

طیور بابزن و برّه‌های بریان را

چو جمع‌ شد همه‌ اسباب عیش موی به ‌موی

به حلقه آر سر و زلفکی پریشان را

شو آستین بتی درکش و ز زلف و رخش

پر از بنفشه و گل کن کنار و دامان را

عبیر و عود بر آتش منه بگیر و بده

به باد طرهٔ مشکین عنبرافشان را

به ار نماند درختان و بوستان را بر

درخت قامت گیر و به زنخدان را

گهی به گاز فراگیر سیب غبغب را

گهی به مشت بیفشار نار پستان را

مفتحی نه از آن زلف عنبرین دل را

مفرحی ده ازین لعل شکرین جان را

بگیر زلفش و از روی لعل یکسو کن

به دست دیو منه خاتم سلیمان را

به‌ پیچ جعدش و از روی خوب یک جانه

به روی گنج ممان اژدهای پیچان را

ازین دو گوهر جانی نکوتر ار خواهی

به رشته کش گهر مدحت جهانبان را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

ضحاک ‌وار کشته بسی بی گناه را

بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را

قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین

چشمم ندید در شب تاریک چاه را

هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج‌کلاه

برد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را

حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشت

از ابلهی گناه شمارد نگاه را

می خوردنم به مجلس جانان گناه نیست

آسوده در بهشت چه داند گناه را

صوفی نشد ریاضت چل ساله سودمند

یک دم بیا و میکده کن خانقاه را

کو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌ای

تا شب به عیش روز کنم سال و ماه را

هر روز و شب به یاد جمال جمیل تو

نظاره می‌کنم رخ خورشید و ماه را

در گیسوی سیاه تو دلها چو شبروان

گم کرده‌اند در شب تاریک راه را

دارم دلی گرفته و مشکل که شاه عشق

در این فضای تنگ زند بارگاه را

وقتست کز تطاول آن چشم فتنه‌جوی

آگه کنیم لشکر عباس شاه را

شاهی که خاک درگه گردون اساس او

تاج زر است تارک خورشید و ماه را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

حیران کند جمال تو ماه دو هفته را

خجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را

دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهی

تا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را

باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیر

رسمی نکوست آب زدن راه رفته را

بینم به خواب روی تو آری به غیر آب

ناید به خواب تشنهٔ ناکام خفته را

هیچ افتدت که آیی و بازآوری به خلق

از روی و زلف خویش شب و روز رفته را

خاکم به سر که آب دو چشمم بسان باد

گرمی فزود آتش عشق نهفته را

طوفان به ‌چشم من نگر از آن و این مپرس

با دیده اعتبار نباشد شنفته را

سوز دلم ز گریه فزون شد عبث مگوی

کآ ‌بست چاره خانهٔ آتش گرفته را

بنگر بدان دو زاغ که چون بلبلان باغ

در زیر پرگرفته گل نوشکفته را

وان طبله طبله عود که چون حلقه حلقه دود

بر سر کشیده چتر سیه نار تفته را

قاآنیا شه از سخن آبدار خویش

بر خاک ریخت آب سخن‌های گفته را

دیریست تا ز غیرت الماس فکر شاه

سوراخ گشته است جگر در سفته را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

چه شیرین گفت خسرو این عبارت

که نبود وصل شیرین بی‌مرارت

سرم را در ره وصل تو دادم

که بی‌سرمایه صعب افتد تجارت

سزد گر زندهٔ جاوید مانم

که مرگ آمد ندیدم از حقارت

مرا تهدید کشتن چون کند دوست

به عمر جاودان بخشد بشارت

برون نه از دل سوزان من پای

که می‌ترسم بسوزی از حرارت

که دارد فرصت خونخواری تو

که صدتن می کشی از یک اشارت

به زلف و خال و خط بردی دلم را

سپه را حکم فرمودی به غارت

مجو در گریه قاآنی صبوری

که نتوان کرد در دریا عمارت

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت

ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت

دلا از چشم خونخوارش‌ حذر کن

که بی‌رحمند ترکان وقت غارت

به خون دل بسازم از غم دوست

‌ناعت کرد باید در تجارت

چو سنگ سختم آتش در درونست

تنم را زان نمی سوزد حرارت

از آن رو بی ‌تو چشمم کس‌ نبیند

که نبود بی‌تو در چشمم بصارت

به شادی بگذرانم بعد از این عمر

که غم جانم نبیند از حقارت

پس از قتل پدر شیرویه دانست

که شیرین دست ندهد بی‌مرارت

اگر از قاب قو سینت بپرسند

بفرما زان دو ابرو یک اشارت

تبه شد حال دل قاآنی از اشک

ز جوش سیل ویران شد عمارت

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۸
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:03 ب.ظ

دامن وصل تو گر افتد به دست

پای به دامن کشم از هرچه هست

عشق توام چشم درایت بدوخت

مه‌ر توام دست کفایت ببست

شوق رخت پردهٔ عقلم درید

سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست

رنگ رخت آب برونم ببرد

مشک خطت ریش درونم بخست

ای دلم از یاد دهان تو تنگ

ای سرم از ساغر شوق تو مست

چون تو گلی را دل و جان باغبان

چون تو بتی را دو جهان بت‌پرست

مهر تو در تن عوض جان خرید

عشق تو در بر به دل دل نشست

باز نگردیم ز حرف نخست

دست نداریم ز عهد الست

یار پریر و چو کمان کرد پشت

ناوک تدبیر برون شد ز شست

پای مرا بست و خود آزاد زیست

کرد مرا صید و خود از قید جست

جور ز صیاد جفاجو بود

ماهی بیچاره چه نالی ز شست

دام تو شد نام تو قاآنیا

باید ازین نام و ازین دام جست

وز مدد دادگر ملک جم

ساغر می داد نباید ز دست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

که بود آن ترک خون‌آشام سرمست

که جانم برد و خونم‌خورد و ‌دل خست

درآمد سرخوش و افتادم از پای

برون شد مست و بیرون رفتم از دست

سپر بر پشت و تیغ کیه در مشت

کمان در دست و تیر فتنه در شست

فغان جای نفس از سینه برخاست

جنون جای خرد در مغز بنشست

نه تیرش هست تیری کش توان جست

نه‌زخمش‌ هست زخمی کش‌ توان بست

نه چشم از نیش تیرش می‌توان دوخت

نه هیچ از پیش تیرش‌ می‌توان جست

وفا و مهر در جان و دلش نیست

جفا و جور در آب وگلش هست

به کام دشمنان از دوست ببرید

به رغم یار با اغیار پیوست

هلاک آن تن که بی‌یاد رخش زیست

اسیر آن دل که از دام غمش رست

عزیز آن جان که از عشقش شود خوار

بلند آن سرکه در راهش شود پست

ندیدم تا ندیدم چشم مستش‌ا

که وقتی آدمی بی می شود مست

بهل تا سر نهم بر خاک تسلیم

که چون ماهی اسیرم کرده در شست

برون نه یک قدم قاآنی از خویش

که از قید دو عالم می‌توان رست

بهار و عهد صاحب اختیارست

بباید باده خورد و توبه بشکست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۰
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست

کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست

چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید

بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است

به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی

چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است

من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد

که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست

گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان

دست در زلف زد و گفت‌ کیت پای ببستست

حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند

که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست

گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست

دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست

دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد

چ‌ون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

قوت من باده قوتم یارست

وآدمی را همین دو درکارست

عیش آدم بود به قوت و قوت

قوت و قوت نیست مردارست

هر ولایت که خوبرویی هست

هرکه جز اوست نقش دیوارست

ای که گفتی مبین به صورت خوب

صورت خوب بهر دیدارست

گوش اگر نشنود حکایت یار

بر بناگوش مردمان بارست

چشم اگر ننگرد به صورت خوب

پیشه بر روی آدمی عارست

دل به مستی ربود نرگس دوست

به خدا مست نیست هشیارست

چشم یار ار چه هست خواب‌آلود

اندرو هرچه فتنه بیدارست

دستم ای همسفر ز دست بدار

که مرا پای دل گرفتارست

خودکشم رنج و خودکنم شکوه

درد عشق ای رفیق بسیارست

بر من مست چند طعنه زنی

آخر ای زاهد این چه آزارست

گر عبادت به مردم آزاریست

زان عبادت خدای بیزارست

من ز دریا روم تو از خشکی

به سوی کعبه راه بسیارست

نفس بیدار گفت دارم شیخ

نه چنانست نقش پندارست

موشکافست طبع قاآنی

از چنین طبع جای زنهارست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

دل هرجایی من آفت جانست و تنست

آتش عمر خود و برق تن و جان منست

از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق

در تن تیره‌اش از بس که شکنج و شکنست

حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا

نه دلست این به حقیقت که بلا و فتنست

دیده آ‌زادی خود را به گرفتاری خویش

زین سبب عشق نکویانش شعارست و فنست

در ره غمزهٔ مهرویان از تیر نگاه

راست مانندهٔ مرغیست که بر بابزن‌ست

گاه با اژدر زلفست چو بهمنش مدار

بیژن‌آسا گهی افتاده به چاه ذقنست

هرکجا صارم ابرویی آنجا سپرست

هرکجا ناوک مژگانی آنجا مجنست

گاه چون قمری بر سرو قدی نغمه‌ سراست

گاه دهقان و به پیرایش باغ سمنست

گه چو بیند صنمی گلرخ و سیمین اندام

عندلیب‌آسا بر شاخ گلش نغمه زنست

هرکجا روی بتی بیند در سجدهٔ او

قد دو تا کرده چو در سجدهٔ بت برهمنست

در پرستیدن بت‌رویان از بس مولع

راست پنداری آن ‌یک صنم این یک شمنست

سال و مه عشق بتان و زرد و رنجه نشود

عیش او مانا از رنج وگداز و محنست

در ره دانش و دین کاهل و خیره است و زبون

لیک در کار هوس چیره‌تر از اهرمنست

روز اگر شام کند بی‌رخ یوسف چهری

خلوت سینه بر او ساحت بیت‌الحزنست

هرچه گویمش دلا توبه کن و عشق مورز

که سر‌انجام هوس سخرهٔ مردم شدنست

غیر ناکامی و بدنامی ازین عشق نزاد

ابله آنکش سر فانی شدن خویشتنست

فهم گردآر و خرد پبشه کن و دانش‌جوی

کانکه عقل و خردش نی به سفه مفتتنست

دل به‌ خشم آید و بخروشد و راند به جواب

حبذا رای حکیمی که بدینسان حسنست

باد بر حکمت نفرین اگر اینست حکیم

که حکیمان را آماده به هجو سننست

حاصل هستی ما هستی عشق آمد و او

منعم از عشق فراگوید کاین نزفطنست

ای حکیم خرد اندوز سبک تاز که من

عشق می‌بازم و این قاعده رسمی کهنست

حکما متفقستند که خلق از پی عشق

خلق گشتند و درین کس را کی لاولنست

عشق اگر می نبود نفس مهذب نشود

عشق زی بام کمالات روانرا رسنست

ز آتش عشق بنگدازد تا هیکل جسم

کی بر افلاک شود جان که ترا در بدنست

بی‌ریاضت نشود جان تو با فر و بها

شمع را فر و بها جمله ز گردن زدنست

متفاوت بود این عشق به ذرات وجود

ور نه پیدا ز کجا فرق لجین از لجنست

متفاوت شد از آن روی مقامات کمال

که به مقدار نظر هرکه خبیر از سخنست

پرتو عشق بود یکسره از تابش مهر

هان و هان بشمر تا شمع که اندر لگنست

فهم این نکته نیارد همه کس کرد مگر

خواجهٔ عصر که در عشق دلش ممتحنست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

چه غم ز بی کلهی کآ‌سمان کلاه منست

زمین بساط و در و دشت بارگاه منست

گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم

نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه منست

به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست

که عشق مملکت و دوست پادشاه منست

زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست

به جان دوست همان نیستی پناه منست

به‌روز حشرکه اعمال خویش عرضه دهند

سواد زلف بتان نامه ی سیاه من است

به مستی ار ز لبت بوسه‌ای طلب کردم

لب پیاله درین جرم عذرخواه منست

قلدرانه گنه می‌کنم ندارم باک

از آنکه رحمت حق ضامن گناه منست

به‌رندی این‌ هنرم بس که‌ عیب کس نکنم

کس ار ز من نپذیرد خدا گواه منست

مرا به حالت مستی نگر که تا بینی

جهان و هرچه درو هست دستگاه منست

دمی که مست زنم تکیه در برابر دوست

هزار راز نهانی به هر نگاه منست

چگونه ترک کنم باده را به شام و سحر

که آن دعای شب و ورد صبحگاه منست

هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت

که این بلاکش افتاده خاک راه منست

مرا که تکیه بر ایام نیست قاآنی

ولای خواجهٔ ایام تکیه گاه منست

امیر کشور جم صاحب اختیار عجم

که در شداید ایام دادخواه منست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  10:04 ب.ظ

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست

بی‌سبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست

حور در سایهٔ طوبی اگرش جاست چرا

طوبی قد تو در سایهٔ حورالعینست

چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر

هرشب از اشک روان جلو گه پروینست

دیده تا دید ترا گفت زهی سرو بلند

راستی کور به آن دیده که کوته‌بینست

به سرت گر سر من بی‌ تو به بالین سوده

سر و پا سوخته را کی هوس بالینست

این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار

شب‌ و روز و مه‌ و سالم همه فروردینست

هرکجا قامت او تا گذری شمشادست

هرکجا طلعت او تا نگری نسرینست

هجر شمشادش تیمار دل بیمارست

وصل نسرینش تسکین‌ دل مسکینست

حاصل عمر گرانمایه همین بس که مرا

مدح دارای جهان از دل و جان آیینست

خسرو رادابوالسیف که نوک قلمش

به صفت چون نفس باد صبا مشکینست

شاه آزاده محمد شه کاندر صف جنگ

مژه در چشم عدو از سخطش زوبینست

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 135238
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها