عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: هر کس به شایستگی در حقّ خانواده‌اش نیکی کند، خداوند بر عمرش می‌افزاید. الکافی، ج8، ص219

قصاید هلالی جغتایی

قصاید هلالی جغتایی
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  03:34 ب.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک  قصاید هلالی جغتایی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمی‌توان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان می‌نماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل می‌شده است). مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کرده‌اند.

 

 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  06:21 ب.ظ

خراسان سینهٔ روی زمین از بهر آن آمد

که جان آمد درو، یعنی عبیدالله خان آمد

زهی خان همایون‌فر که بر فرق همایونش

پر و بال همای دولت او سایبان آمد

شهنشاه فلک مسند، که بهر خواب امن او

ملک بر گوشهٔ ایوان کیوان پاسبان آمد

قوی‌دستی که در میدان همت پنجهٔ رستم

به پیش او فرسوده مشتی استخوان آمد

سمند تند زرین‌نعل او خورشید را ماند

که از مشرق به مغرب رفت و یک شب در میان آمد

مگر از سنگ رعدست آهن پیکان خون‌ریزش؟

که از جا چون برخاست بر دشمن گران آمد

قران کردند ماه و مشتری در طالع سعدش

به این طالع چو خورشید فلک صاحب‌قران آمد

ایا ماه فلک‌قدری، که بهر پابوس تو

همه روز آسمان بر آستان آمد

نزد مار سپهر ار فرق دشمن بر زمین یکسان

بفاوت بین که ما بین زمین و آسمان آمد

امان داد از کرم تا هر کسی گردد با من دل

بحمدالله! لطفش موجب امن و امان آمد

صفات ظاهر و اظهار آن کردم، خطا بود این

بیان کردم حدیثی که بر مردم عیان آمد

زبان را هیچ نقصانی نیامد اندرین گفتن

ولی چون در زبان یک نقطه افزون شد زیان آمد

هلالی گرچه عمری در به در می‌شد به هر کویی

بحمدالله آخر بندهٔ این آستان آمد

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  06:21 ب.ظ

گر جان کنم به حسرت زان لب نمی‌کند دل

دل کندن از لب او جان کندنی‌ست مشکل

قبله‌ست روی جانان، لعلش چو آب حیوان

این یک مقابل جان و آن یک به جان مقابل

درست دعا بر آرم، هرگز فرو نیارم

الا دمی که سازم در گردنت حمایل

ای من سگ خیالت، آن‌جا که اوست هرگز

نه حاجب‌ست مانع، نه پرده‌دار حایل

بازی مکن که پیشت، در خون و خاک غلتم

نه مرده و نه زنده، چون مرغ نیم‌بسمل

گر بر زلال حیوان ریزد حمیم قهرت

آن آب زندگی را سازد چو زهر قاتل

گر در سموم باشد اندک نسیم لطفت

در یک نفس جهان را بخشد حیات کامل

از بهر مطربانت سازد فلک همیشه

این چرخ چنبری را خورشید و مه جلاجل

دست کرم گشودی، بذل درم نمودی

پیش از دعای داعی، پیش از نماز سایل

در سلک آن لئالی، خود را مکش هلالی

سررشته را نگه دار، زین رشته دست مگسل

بادا تمام مردم در خدمت تو حاضر

بادا نظام انجم از طلعت تو حاصل

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۳
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  06:21 ب.ظ

تخت مرصع گرفت شاه ملمع بدن

جیب مرقع درید شاهد گل‌پیرهن

ساغر سیمین شکست ساقی زرین قدح

پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لگن

آتش موسی گرفت در کمر کوهسار

شعله به گردون رساند آه دل کوهکن

حضرت خضر فلک خلعت خضرا گرفت

یافت به عمر دراز چشمهٔ ظلمت وطن

شمع فلک را نشاند شعشعهٔ آفتاب

شعله در انجم فگند مشعل آن انجمن

ارقم طاق فلک شمع جهان‌تاب را

تیغ زبان تیز کرد، گرم شد اندر سخن

شعبده‌باز سپهر ز آتش پنهان مهر

بر صفت اژدها ریخت شرر از دهن

خاتم زرینه داد دست سلیمان پناه

صبح به صحرا فتاد از بغل اهرمن

گفت فلک: نیست اینؤ بلکه در ایوان عرش

چتر سعادت زدند بهر حسین و حسن

مهر و مه از دست آن لعل و در بحر کان

سرو و گل از آب این جان و دل مرد و زن

هر دو بر اوج کمال همچو مه و آفتاب

هر دو به باغ جمال چون سمن و یاسمن

هر دو شه یک بساط، هر دو در یک صدف

هر دو مه یک فلک، هر دو گل یک چمن

شیفتهٔ باغ آن غنچهٔ خضرا لباس

سوختهٔ داغ این لالهٔ خونین کفن

بندهٔ هندوی آن افسر ترک ختا

صید سگ کوی این آهوی دشت ختن

سر علم عهد آن بیضهٔ بیضافروغ

مهره‌کش مهد این زهرهٔ زهرابدن

والد ایشان قریش، مولد ایشان حجاز

منبع ایشان فرات، معدن ایشان عدن

ناقهٔ ایشان حلیم، چون دل سلمی سلیم

مهرهٔ دل در مهار، رشتهٔ جان در رسن

خارخور و بارکش، نرم‌رو و سخت‌کوش

گرگ‌در و شیرگیر، کرگدن پیل‌تن

لعل تراز جُلش حضرت سلمان فارس

شانه‌کش کاکلش حضرت ویس قرن

زهرع‌جبینان ظهور کرده ز کوهان او

همچو طلوع سهیل از سر کوه یمن

صحن چراگاه او خاک رفیعی، که هست

خار و خس آن زمین زشک گل نسترن

کاش ز خاک هرات بر لب آب فرات

بختی بخت افگند رخت من و بخت من

یا فگند بر سرم سایه همای حجاز

تا شود این استخوان طعمهٔ زاغ و زغن

ماه جمال حسن گفت و کمال حسین

نظم هلالی گرفت حسن کلام حسن

رفته فروغ بصر، مرده چراغ نظر

کرده دلم را حزین گوشهٔ بیت‌الحزن

چشم و چراغ منید گر نظری افگنید

باز شود این چراغ در نظرم شعله‌زن

چند بود در بلا خاطر من مبتلا؟

چند بود در محن، سینهٔ من ممتحن؟

نفس دغل از درون گام نه و دام نه

دیو دنی از برون راهزن و چاه‌کن

رشتهٔ جان تاب زد، آتش دل سرکشید

شمع صفت سوختم مردم از این سوختن

برفگنم جامه را در شکنم خامه را

ختم کنم بر دعا مهر نهم بر دهن

ظل شما بسته‌ام نور شما برده‌ام

تا فگند ظل و نور بر دل حانم علن

جان شما غرق نور، نور شما در حضور

تا فتد از ابر فیض سایه به خار و سمن

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۴
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  06:21 ب.ظ

شتر کشیدی اگر بار دل ز حجرهٔ تن

شدی نزار شتر زیر بار حجرهٔ من

شتر به باد رود، حجره نیز خاک شود

گرت شتر بود از سنگ و حجره از آهن

اجل به حجرهٔ گیتی عجب شترجانی‌ست!

که محمل شتر اوست حجره‌های بدن

به حجره و شتر ارکان دین چو قایم نیست

قوائم شتر و رخت حجره را بشکن

شتر به حجره بران تا در مدینه، که هست

در آن زمین شتر و حجرهٔ رسول زمن

ز حجره و شتر آن جناب منفعل‌ست

کلیم با شتر طور و حجرهٔ ایمن

ز دیده زد شتر تو قدم به حجرهٔ دل

کزان لبان شتر حجرهٔ مراست لبن

سرشک لعل که زد شترت به حجرهٔ چشم

ز حجره داد به من صد شتر عقیق یمن

به حجره بس که دلم بر شتر زند آتش

شتر به حجله نماید، چو شعله در گلخن

به حجره هیمه ندارم جز استخوان شتر

شتر به حجرهٔ جان آورم، دهم روغن

شتردلم من اگر نه مراست حجرهٔ طبل

ز حجره‌ام شتران بار برده از همه فن

چه معدن‌ست شتر حجره‌ام که از نظمش

به حجره‌ها شتران می‌برند در عدن

شته نه هم ملخست و نه حجره خانهٔ مور

شتر چو قصر بهشت‌ست و حجره چون گلشن

خوش آن که در طلا حجره و شتربانش

روان شود شتر روح ما ز حجرهٔ تن

شکاف حجرهٔ من چیست؟ چون دهان شتر

به قصد من چو شتر حجره باز کرده دهن

اگر نهد شترش رو به حجله‌ام شب تار

شود چو چشم شتر حجرهٔ دلم روشن

ز حجره‌ام شترش چون به خار قانع شد

به حجره خارشتر خوش‌تر آید از گلخن

به یمن احمد و اوصاف حجره و شترش

هزار بار شتر حجره می‌توان گفتن

به یاد حجرهٔ او بار بر شتر بندم

شتر کنیم ز تابود و حجره از مدفن

هلالی از شتر و حجره‌اش سخن تا کی؟

شتر به حجرهٔ مقصود کی رسد به سخن

همیشه تا شتر ابر گرد حجرهٔ گل

به حجره‌های افق چون شتر کند مسکن

فلک پی شتر و حجره باد از سر مهر

به حجرهٔ شتر از رشته‌ای مهر رسن

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 145726
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها