عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

خردنامه نظامی گنجوی

خردنامه نظامی گنجوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  09:12 ق.ظ

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک  خردنامه نظامی گنجوی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهره‌ای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار می‌آمده است. مهمترین اثر وی"پنج گنج" یا "خمسه" است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:33 ب.ظ

خرد هر کجا گنجی آرد پدید

ز نام خدا سازد آنرا کلید

خدای خرد بخش بخرد نواز

همان ناخردمند را چاره ساز

رهائی ده بستگان سخن

توانا کن ناتوانان کن

نهان آشکارا درون و برون

خرد را به درگاه او رهنمون

برارندهٔ سقف این بارگاه

نگارنده نقش این کارگاه

ز دانستنش عقل را ناگزیر

بزرگی و دانائیش دلپذیر

به حکم آشکارا به حکمت نهفت

ستاینده حیران ازو وقت گفت

سزای پرستش پرستنده را

تولا بدو مرده و زنده را

ورای همه بوده‌ای بود او

همه رشته‌ای گوهر آمود او

یکی کز دوئی حضرتش هست پاک

نه از آب و آتش نه از باد و خاک

همه آفریدست در هفت پوست

بدو آفرین کافریننده اوست

همه بود را هست ازو ناگزیر

به بود کس او نیست نسبت پذیر

بدو هیچ پوینده را راه نیست

خردمند ازین حکمت آگاه نیست

گرت مذهب این شد که بالا بود

ز تعظیم او زیر تنها بود

وگر ذات او زیر گوئی که هست

خدا را نخواند کسی زیردست

چو از ذات معبود رانی سخن

به زیر و به بالا دلیری مکن

چو در قدرت آید سخن زان دلیر

که بی قدرتش نیست بالا و زیر

به هرچ آرد از زیر و بالا پدید

سر از خط فرمان نباید کشید

یکی را ز گردون دهد بارگاه

یکی را ز کیوان درآرد به چاه

دلی را فروزان کند چون چراغ

نهد بر دل دیگر از درد داغ

همه بیشیی پیش او اندکیست

بزرگی و خردی به پیشش یکیست

چه کوهی بر او چه یک کاه برگ

چه با امر او زندگانی چه مرگ

نه گوینده خاکی کس آرد بدست

نه بر آب نقشی توان نیز بست

جز او کیست کز خاک آدم سرشت

بر آب این چنین نقش داند نوشت

چو ره یاوه گردد نماینده اوست

چو در بسته باشد گشاینده اوست

تواناست بر هر چه او ممکنست

گر آن چیز جنبنده یا ساکنست

تنومند ازو جمله کاینات

بدو زنده هر کس که دارد حیات

همه بودی از بود او هست نام

تمام اوست دیگر همه ناتمام

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۲ - نیایش به درگاه باریتعالی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:33 ب.ظ

 

خدایا توئی بنده را دستگیر

بود بنده را از خدا ناگزیر

توئی خالق بوده و بودنی

ببخشای بر خاک بخشودنی

به بخشایش خویش یاریم ده

ز غوغای خود رستگاریم ده

تو را خواهم از هر مرادی که هست

که آید به تو هر مرادی به دست

دلی را که از خود نکردی گمش

نه از چرخ ترسد نه از انجمش

چو تو هستی از چرخ و انجم چه باک

چو هست آسمان بر زمین ریز خاک

جهانی چنین خوب و خرم سرشت

حوالت چرا شد بقا بر بهشت

از این خوبتر بود نباشد دگر

چو آن خوبتر گفتی آن خوبتر

در آن روضه خوب کن جای ما

ببر نقش ناخوبی از رای ما

نه من چاره خویش دانم نه کس

تو دانی چنان کن که دانی و بس

طلبکار تو هر کسی بر امید

یکی در سیاه و یکی در سپید

بدان تا زباغ تو یابد بری

تضرع کنان هر کسی بر دری

نبینم من آن زهره در خویشتن

که گویم تو را این و آن ده به من

کنم حاجت از هر کسی جستجوی

چویابم تو بخشنده باشی نه اوی

تو مستغنی از هر چه در راه توست

نیاز همه سوی درگاه توست

سروش مرا دیو مردم مکن

سر رشته از راه خود گم مکن

چو بر آشنائی گشادی درم

مکن خاک بیگانگی برسرم

به چشم من از خود فروغی رسان

که یابم فراغی ز چشم کسان

چو پروانه شب چراغ توام

چنان دان که مرغی ز باغ توام

مبین گرچه خردم من زیردست

بزرگم کن آخر بزرگیت هست

من آن ذره در خردم از دیده دور

که نیروی تو بر من افکند نور

به نیروی تو چون پدید آمدم

در گنجها را کلید آمدم

بسر بردم اول بساط سخن

دگر ره کنم تازه درج کهن

به اول سخن دادیم دستگاه

به آخر قدم نیز بنمای راه

صفائی ده این خاک تاریک را

که به بیند این راه باریک را

برانم کزین ره بدین تنگنای

به خشنودی تو زنم دست وپای

حفاظت چنان باد در کار من

که خشنود گردی ز گفتار من

چو از راه خشنودی آیم برت

نپیچم سر از قول پیغمبرت

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۳ - در نعت پیغمبر اکرم
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:33 ب.ظ

محمد که بی‌دعوی تخت و تاج

ز شاهان به شمشیر بستد خراج

غلط گفتم آن شاه سدره سریر

که هم تاجور بود و هم تخت گیر

تنش محرم تخت افلاک بود

سرش صاحب تاج لولاک بود

فرشته نمودار ایزد شناس

که مارا بدو هست از ایزد سپاس

رساننده ما را به خرم بهشت

رهاننده از دوزخ تنگ زشت

سپیده دمی در شب کاینات

سیاهی نشینی چو آب حیات

گر او بر نکردی سر از طاق عرش

که برقع دریدی برین سبز فرش

ره انجام روحانی او دادمان

ره آورد عرش او فرستادمان

نیرزد به خاک سر کوی او

سر ما همه یک سر موی او

ز ما رنجه و راحت اندوز ما

چراغ شب و مشعل روز ما

درستی ده هر دلی کو شکست

شفاعت کن هر گناهی که هست

سرآمدترین همه سروران

گزیده‌تر جملهٔ پیغمبران

گر آدم ز مینو درآمد به خاک

شد آن گنج خاکی به مینوی پاک

گر آمد برون ماه یوسف ز چاه

شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه

اگر خضر بر آب حیوان گذشت

محمد ز سرچشمهٔ جان گذشت

وگر کرد ماهی ز یونس شکار

زمین بوس او کرد ماهی و مار

ز داود اگر دور درعی گذاشت

محمد ز دراعه صد درع داشت

سلیمان اگر تخت بر باد بست

محمد ز بازیچه باد رست

وگر طارم موسی از طور بود

سراپردهٔ احمد از نور بود

وگر مهد عیسی به گردون رسید

محمد خود از مهد بیرون پرید

زهی روغن هر چراغی که هست

به دریوزه شمع تو چرب دست

تو آن چشمه‌ای کاب تو هست پاک

بدان آب شسته شده روی خاک

زمین خاک شد بوی طیبش توئی

جهان درد زد شد طبیبش توئی

طبیب بهی روی با آب و رنگ

ز حکم خدا نوشدارو به چنگ

توئی چشم روشن کن خاکیان

نوازندهٔ جان افلاکیان

طراز سخن سکهٔ نام توست

بقای ابد جرعهٔ جام توست

کسی کو ز جام تو یک جرعه خورد

همه ساله ایمن شد از داغ و درد

مبادا کزان شربت خوشگوار

نباشد چو من خاکیی جرعه خوار

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:33 ب.ظ

 

به هر مدتی گردش روزگار

ز طرزی دگر خواهد آموزگار

سرآهنگ پیشینه کج رو کند

نوائی دگر در جهان نو کند

به بازی درآید چو بازیگری

ز پرده برون آورد پیکری

بدان پیکر از راه افسونگری

کند مدتی خلق را دلبری

چو پیری در آن پیکر آرد شکست

جوان پیکری دیگر آرد بدست

بدینگونه بر نو خطان سخن

کند تازه پیرایه‌های کهن

زمان تا زمان خامهٔ نخل بند

سر نخل دیگر برآرد بلند

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

عروس مرا پیش پیکر شناس

همین تازه روئی بس است از قیاس

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس

سخن گفتن تازه بودی فسوس

من آن توسنم کز ریاضت گری

رسیدم ز تندی به فرمانبری

چه گنج است کان ارمغانیم نیست

دریغا جوانی جوانیم نیست

جوان را چو گل نعل برابر شست

چو پیری رسد نعل بر آتشست

در آن کوره کایینه روشن کنند

چو بشکست از آیینه جوشن کنند

دل هرکرا کو سخن گستر است

سروشی سراینده یارگیر است

از این پیشتر کان سخنهای نغز

برآوردی اندیشه از خون مغز

سراینده‌ای داشتم در نهفت

که با من سخنهای پوشیده گفت

کنون آن سراینده خاموش گشت

مرا نیز گفتن فراموش گشت

نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنید

هم از شقهٔ کار شد ناپدید

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت

سخن چون توان در چنین حال گفت

مگر دولت شه کند یاریی

درآرد به من تازه گفتاریی

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

چو طوفان اندیشه را هم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

شبی از دل تنگ تاریک‌تر

رهی از سر موی باریکتر

در آن شب چگونه توان کرد راه

درین ره چگونه توان دید چاه

فلک پاسگه را براندوده نیل

سر پاسبان مانده در پای پیل

بر این سبزهٔ آهو انگیخته

ز ناف زمین نافه‌ها ریخته

نه شمعی که باشد ز پروانه دور

نه پروانه‌ای داشت پروای نور

من آن شب نشسته سوادی به چنگ

سیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ

به غواصی بحر در ساختن

گه اندوختن گاهی انداختن

چو پاسی گذشت از شب دیر باز

دو پاس دگر ماند هر یک دراز

شتاب فلک را تک آهسته شد

خروسان شب را زبان بسته شد

من از کلهٔ شب در این دیر تنگ

همی بافتم حلهٔ هفت رنگ

مسیحا صفت زین خم لاجورد

گه ازرق برآوردم و گاه زرد

مرا کاول این پرورش کاربود

ولینعمتی در دهش یار بود

عماد خوئی خواجه ارجمند

که شد قد قاید بدو سربلند

جهان را ز گنج سخا کرده پر

ز درج سخن بر سخا بسته در

ندیدم کسی در سرای کهن

که دارد جز او هم سخا هم سخن

عطارد که بیند در او مشتری

بدین مهر بردارد انگشتری

بود مدبری کان جنان را جهان

به نیرنگ خود دارد از من نهان

فرو بسته کاری پیاپی غمی

نه کس غمگساری نه کس همدمی

ز یک قابله چند زاید سخن

چه خرما گشاید ز یک نخل بن

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد

شناور درین برکهٔ لاجورد

شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

شبی کز سیاهی بدان پایه بود

کزو نور در تهمت سایه بود

من از دولت شه کمندی به دست

گرفته بسی آهوی شیر مست

درافکنده طرحی به دریای ژرف

به طرح اندرون ماهیان شگرف

رصد بسته بر طالع شهریار

سخن کرده با ساعت نیک بار

بدان تا کنم شاه را پیشکش

برآمیخته خیل چین با حبش

به منزل رسانده ره انجام را

گرو برده هم صبح و هم شام را

در آن وحشت آباد فترت پذیر

شده دولت شه مرا دستگیر

گوهر جوی را تیشه بر کان رسید

جگر خوردن دل به پایان رسید

چو زرین سراپردهٔ آفتاب

به خر پشتهٔ کوه برزد طناب

من شب نیاسوده برخاستم

به آسودگی بزمی آراستم

سریری به آیین سلطانیان

زدم بر سر کوی روحانیان

بساطی کشیدم به ترتیب نو

براو کردم اندیشه را پیش رو

می‌و نقل و ریحان مرا همنفس

زبان و ضمیر و سخن بود و بس

سرم چون ز می تاب مستی گرفت

سخن با سخاهم نشستی گرفت

در آمد به غریدن ابر بلند

فرو ریخت گوهر به گوهرپسند

دلم آتش و طالعم شیر بود

زبانم در آن شغل شمشیر بود

دو جا مرد را بود باید دلیر

یکی نزد آتش یکی نزد شیر

مگر آتش و شیر هم گوهرند

که از دام و دد هر چه باشد خورند

چو بر دست من داد نیک اختری

دف زهره و دفتر مشتری

گه از لطف بر ساختم زیوری

گه از گنج حکمت گشادم دری

جهانی به گوهر برانباشتم

که چون شاه گوهر خری داشتم

دگر باره برکان گشادم کمین

برانداختم مغز گنج از زمین

به دعوی دروغی نباید نمود

زر و آتش اینک توان آزمود

شرفنامه را تازه کردم نورد

سپیداب را ساختم لاجورد

دگر باره این نظم چینی طراز

ببین تا کجا می‌کند ترکتاز

به اول چه کشتم به آخر چه رست

شکسته چنین کرد باید درست

بسی سالها شد که گوهر پرست

نیاورد از اینگونه گوهر به دست

فروشندهٔ گوهر آمد پدید

متاع از فروشنده باید خرید

چه فرمود شه باغی آراستن

سمن کشتن و سرو پیراستن

به سرسبزی شاه روشن ضمیر

به نیروی فرهنگ فرمان پذیر

یکی سرو پیراستم در چمن

که بر یاد او می‌خورد انجمن

سخن زین نمط هر چه دارد نوی

بدین شیوهٔ نو کند پیروی

دلی باید اندیشه را تیز و تند

برش بر نیاید ز شمشیر کند

سخن گفتن آسان بر آن کس برد

که نظم تهیش از سخن بس بود

کسی کو جواهر برآرد ز سنگ

به دشواری آرد سخن را به چنگ

غلط کاری این خیالات نغز

برآورد جوش دلم را به مغز

ز گرمی سرم را پر از دود کرد

ز خشگی تنم را نمک سود کرد

به ترتیب این بکر شوهر فریب

مرا صابری باد و شه را شکیب

سخن بین کجا بارگه می‌زند

چه می‌گویم او خود چه ره می‌زند

ندانم که این جادوئیهای چست

چگونه درین بابلی چاه رست

که آموخت این زهره را زیر زند

که سازد نواهای هاروت بند

بدین سحر کو آب زردشت برد

بسا زند را کاتش زنده مرد

کجا قطره تا در به دریا برد

خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد

من آن ابرم این طرف شش طاق را

که آب از جگر بخشم آفاق را

همه چون گیا جرعه خواران من

ز من سبز و تشنه به باران من

چو سایه که هنجار دارد ز نور

وزو دارد آمیزش خویش دور

ز من گر چه شوریده شد خوابشان

هم از فیض جوی منست آبشان

همه صرف خواران صرف منند

قباله نویسان حرف منند

من ادرار این فیض از آن یافتم

که روی از دگر چشمه‌ها تافتم

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ

که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

چو من کردم آیینه را تابناک

پذیرندهٔ پاک شد جای پاک

نخواندی که از صقل چینی حصار

چگونه ستد رومیان را نگار

چو خواهی که بر گنج یابی کلید

نباید عنان از ریاضت کشید

مثل زد در این آنکه فرزانه بود

که برناید از هیچ ویرانه دود

بسا خواب کاول بود هولناک

نشاط آورد چون شود روز پاک

بسا چیز کو دردل آرد هراس

سرانجام از آن کرد باید سپاس

جهان پر شد از دعوی انگیختن

برین نطع ترسم ز خون ریختن

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

چو باران هوا تر نماید ز آب

نسوزاند آن چرک را آفتاب

چو بر عادت خود درآید خریف

هوا دور باشد ز باد لطیف

وبا خیزد از تری آب و ابر

که باشد نفس را گذرگه سطبر

بباید یکی آتش افروختن

برو صندل و عود و گل سوختن

من آن عود سوزم که در بزم شاه

ندارم جز این یک وثیقت نگاه

خدای از پی بندگیم آفرید

بجز بندگی ناید از من پدید

به نیک و به بد مرد آموزگار

نپیچد سر از گردش روزگار

بهرچش رسد سازگاری کند

فلک برستیزنده خواری کند

ندارد جهان خوی سازندگان

نسازد نوا با نوازندگان

چو ابریشمی بسته بیند بساز

کند دست خود بر بریدن دراز

دو کرم است کان در بریشم کشی

کند دعوی آبی و آتشی

یکی کارگاه بریشم تند

یکی کاروان بریشم زند

دو باشد مگس انگبین خانه را

فریبنده چون شمع پروانه را

کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت

به دزدی خورد دیگری در نهفت

یکی زان مگس که انگبین گر بود

به از صد مگس که انگبین خور بود

از آن پیش کارد شبیخون شتاب

چو دراج در ده صلای کباب

ز حرصی چه باید طلب کرد کام

که گه سوخته داردت گاه خام

اگر جوش‌گیری بسوزی ز درد

و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

سپهر اژدهائیست با هفت سر

به زخمی کی اندازد از مه سپر

درین طشت غربالی آبگون

تو غربال خاکی فلک طشت خون

گر او با تو چون طشت شد آبریز

تو با او چو غربال شو خاک بیز

کجا خاکدان باشد و آبگیر

ز غربال و طشتی بود ناگزیر

فسونگر خم است این خم نیلگون

که صد گونه رنگ آید از وی برون

اگر جادوئی بر خمی شد سوار

خمی بین برو جادوان صد هزار

حساب فلک را رها کن ز دست

که پستی بلند و بلندیست پست

گهی زیر ماگاه بالای ماست

اگر زیر و بالاش خوانی رواست

درین پرده با آسمان جنگ نیست

که این پرده با کس هماهنگ نیست

چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ

نبازد در این چار دیوار تنگ

کسی را که گردن برآرد بلند

همش باز در گردن آرد کمند

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد

بخورد سگان سپاهش دهد

درین چار سو چند سازیم جای

شکم چارسو کرده چون چارپای

سرآنگاه بر چار بالش نهیم

کزین کنده چاربالش رهیم

رباطی دو در دارد این دیر خاک

دری در گریوه دری در مغاک

نیامد کسی زان در اینجا فراز

کزین در برونش نکردند باز

فسرده کسی کو درین چاه بست

چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

خنک برق کوجان به گرمی سپرد

به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

کسیرا که کشتی نباشد درست

شناور شدن واجب آید نخست

نبینی که ماهی به دریای ژرف

نیندیشد از هیچ باران و برف

شتابنده را اسب صحرا خرام

یرق داده به زآن که باشد جمام

جهان آن جهان شد که از مکر و فن

گه آب تو ریزد گهی خون من

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد

گه از رق کند رنگ ما گاه زرد

درین ره کسی پرده داند نواخت

که هنجار این ره تواند شناخت

به رهبر توان راه بردن بسر

سر راه دارم کجا راهبر

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش

که امید بردارم از عمر خویش

دگر باره غفلت سپاه آورد

سرم بر سر خوابگاه آورد

خیالی به خوابی به در می‌برم

به افسا

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵ - در اندازه هر کاری نگهداشتن
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:34 ب.ظ

 

چو فیاض دریا درآمد به موج

ز کام صدف در درآرد به اوج

از آن ابر کاتش در آب افکند

زمین سایه بر آفتاب افکند

دگر باره دولت درآمد به کار

دل دولتی با سخن گشت بار

فرو رفت شب روز روشن رسید

شباهنگ را صبح صادق دمید

دگر باره بختم سبک خیز شد

نشاط دلم بر سخن تیز شد

چو دولت دهد بر گشایش کلید

ز سنگ سیه گوهر آید پدید

همه روز را روزگارست نام

یکی روزدانه‌ست و یک‌روز دام

چو فرمان ده نقش پرگار کن

به فرمان من کرد ملک سخن

برانداختی کردم از رای چست

که این مملکت بر که آید درست

در این شهر کاقبال یاری کند

که باشد که او شهریاری کند

خرد گفت که آنکس بود شهریار

که باشد پسندیده در هر دیار

به داد و دهش چیره بازو بود

جهان بخش بی هم ترازو بود

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

نه چون خام کاری که مستی کند

به خامه زدن خام دستی کند

رهاورد موری فرستد به پیل

دهد پشه را راتب جبرئیل

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

که یک ره سر از نیره نشناختند

به مستی کلاهی برانداختند

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

کم و بیش کالا چنان برمسنج

که حمال هر ساعت آید به رنج

مکش بر کهن شاخ نو خیز را

کز این کشت شیرویه پرویز را

مزن اره بر سالخورده درخت

که ضحاک ازین گشت بی‌تاج و تخت

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

به دریا رسد در فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

به هرجا که رایت برآرد بلند

سر کیسه را بر گشاید ز بند

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

زبر سختن کوه تا برک گاه

شناسد همه چیز را پایگاه

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

ز من هر کس این نامه را باز جست

به عنوان او نامه آمد درست

جز او هر که را دیدم از خسروان

ندیدم در او جای خلوت روان

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

همه صیرفی طبع بازارگان

جگرخوارهٔ جامگی خوارگان

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو در

خریداری الحق چنین ارجمند

سخنهای من چون نباشد بلند

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۶ - در ستایش ممدوح
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:34 ب.ظ

شنیدم که بالای این سبز فرش

خروسی سپیداست در زیر عرش

چو او برزند طبل خود را دوال

خروسان دیگر بکوبند بال

همانا که آن مرغ عرشی منم

که هر بامدادی نوائی زنم

برآواز من جمله مرغان شهر

برارند بانگ اینت گویای دهر

نظامی ز گنجینه بگشای بند

گرفتاری گنجه تا چند چند

برون آر اگر صیدی افکنده‌ای

روان کن اگر گنجی آکنده‌ای

چنین نزلی ار بخت روزی بود

سزاوار گیتی فروزی بود

چو بر سکه شاه بستی زرش

همان خطبه خوان باز بر منبرش

شهی که آنچه در دور ایام اوست

بر او خطبه و سکه نام اوست

سر سرفرازان و گردنکشان

ملک نصرت الدین سلطان نشان

طرف دار موصل به فرزانگی

قدر خان شاهان به مردانگی

چو محمود با فرو فرهنگ و شرم

چو داود ازو گشته پولاد نرم

به طغرای دولت ز محمودیان

به توقیع نسبت ز داودیان

بهاریست هم میوه هم گل براو

سراینده قمری و بلبل بر او

نبینی که در بزم چون نوبهار

درم ریزد و در نماید نثار

چو در جام ریزد می سالخورد

شبیخون برد لعل بر لاجورد

چو شمشیرش آتش برآرد ز آب

میانجی کند ابر بر آفتاب

کجا گشت شاهین او صیدگیر

ز شاهین گردون بر آرد نفیر

عقابش چو پر برزند بر سپهر

شکارش نباشد مگر ماه و مهر

که باشد کسی تا به دوران او

کند دزدی سیرت و سان او

سر و روی آن دزد گردد خراب

که خود را رسن سازد از ماهتاب

سراب از سر آب نشناختن

کشد تشنه را در تک و تاختن

کلیچه گمان بردن از قرص ماه

فکندست بسیار کس را به چاه

دهد دیو عکس فرشته ز دور

ولیک آن ز ظلمت بود این زنور

درین مهربان شاه ایزد پرست

ز مهر و وفا هر چه خواهند هست

نه من مانده‌ام خیره در کار او

که گفت: آفرینی سزاوار او

چرا بیشکین خواند او را سپهر

که هست از چنان خسروان بیش مهر

اگر بیشکین بر نویسنده راست

بود کی پشین حرف بروی گواست

سزد گر بود نام او کی پشین

که هم کی نشانست و هم کی نشین

به احیای او زنده شد ملک دهر

گواه من آن کس که او راست بهر

ازان زلزله کاسمان را درید

شد آن شهرها در زمین ناپدید

چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت

که گرد از گریبان گردون گذشت

زمین گشته چون آسمان بیقرار

معلق زن از بازی روزگار

برآمد یکی صدمه از نفخ سور

که ماهی شد از کوهه گاو دور

فلک را سلاسل زهم بر گسست

زمین را مفاصل بهم در شکست

در اعضای خاک آب را بسته کرد

ز بس کوفتن کوه را خسته کرد

رخ یوسفان را برآمود میل

در مصریان را براندود نیل

نمانده یکی دیده بر جای خویش

جهان در جهان سرمه ز اندازه بیش

زمین را چنان درهم افشرد سخت

کز افشردگی کوه شد لخت لخت

نه یک رشته را مهره بر کار ماند

نه یک مهره در هیچ دیوار ماند

ز بس گنج که آنروز بر باد رفت

شب شنبه را گنجه از یاد رفت

ز چندان زن و مرد و برنا و پیر

برون نامد آوازه‌ای جز نفیر

چو ماند این یکی رشته گوهر بجای

دگر ره شد آن رشته گوهر گرای

به اقبال این گوهر گوهری

از آن دایره دور شد داوری

به کم مدت آن مرز ویرانه بوم

به فر وی آبادتر شد ز روم

در آن رخنه منگر که از پیچ و تاب

شد از مملکت دور اکنون خراب

نگر تا بدین شاه گردون سریر

دگر باره چون شد عمارت پذیر

گلین بارویش را زبس برگ و ساز

به دیوار زرین بدل کرد باز

برآراست ویرانه‌ای را به گنج

به تیماری از مملکت برد رنج

ز هر گنجی انگیخت صد گونه باغ

برافروخت بر خامه‌ای صد چراغ

چو ز آبادی آن ملک را نور داد

خرابی ز درگاه او دور باد

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۷ - خطاب زمین بوس
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:34 ب.ظ

زهی آفتابی که از دور دست

به نور تو بینیم در هر چه هست

چراغ ارچه باشد هم از جنس نور

جز او را به او دید نتوان ز دور

نه آن شد کله داری پادشاه

که دارد به گنجینه در صد کلاه

کله داری آن شد که بر هر سری

نهد هر زمان از کلاه افسری

دماغی که آن در سر آرد غرور

ز سرها تو کردی به شمشیر دور

چو عالی بود رایت و رای شاه

همش بزم فرخ بود هم سپاه

توئی رایت از نصرت آراسته

تردد ز رای تو برخاسته

کیان گر گذشتند ازین بزمگاه

به سرسبزی آنک تو داری کلاه

تو امروز بر خلق فرماندهی

به نفس خود از آفرینش بهی

کله‌دار عالم توئی در جهان

که از توست بر سر کلاه مهان

ز کاوس و کیخسرو و کیقباد

توئی بیشدادای به از پیشداد

چو در داد بیشی و پیشیت هست

سزد گر شوی بر کیان پیش دست

برآیی برین هفت پیروزه کاخ

کنی پردهٔ تنگ هستی فراخ

ز کاس نظامی یکی طاس می

خوری هم به آیین کاوس کی

ستامی بدان طاس طوسی نواز

حق شاهنامه ز محمود باز

دو وارث شمار از دوکان کهن

تو را در سخا و مرا در سخن

به وامی که ناداده باشد نخست

حق وارث از وارث آید درست

من آن گفته‌ام که آنچنان کس نگفت

تو آن کن که آن نیز نتوان نهفت

به گفتن مرا عقل توفیق داد

به خواندن تو را نیز توفیق باد

چو توفیق ما هر دو همره شود

سخن را یکی پایه در ده شود

به این گل که ریحان باغ منست

در ایوان تو شب چراغ منست

برآرای مجلس برافروز جام

که جلاب پخته‌ست در خون خام

تو می‌خور بهانه ز در دوردار

مرا لب به مهرست معذوردار

به آن جام کارد در اندیشه هوش

همه ساله می‌خوردنت باد نوش

دلت تازه با داو دولت جوان

تو بادی جهان را جهان پهلوان

قران تو در گردش روزگار

میفتاد چون چرخ گردان ز کار

بلندیت بادا چو چرخ کبود

که چرخ از بلندی نیاید فرود

دو تیغی‌تر از صبح شمشیر تو

سپهر از زمین رام‌تر زیر تو

درفشنده تیغت عدو سوز باد

درفش کیان از تو فیروز باد

اگر چه من از بهر کاری بزرگ

فرستادمت یادگاری بزرگ

مبادا ز تو جز تو کس یادگار

وزین یادگار این سخن یاددار

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۹ - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:34 ب.ظ

 

بساز ای مغنی ره دلپسند

بر اوتار این ارغنون بلند

رهی کان ز محنت رهائی دهد

به تاریک شب روشنائی دهد

سخن را نگارندهٔ چرب دست

بنام سکندر چنین نقش بست

که صاحب دوقرنش بدان بود نام

که بر مشرق و مغرب آوردگام

به قول دگر آنکه بر جای جم

دو دستی زدی تیغ چون صبح‌دم

به قول دگر کو بسی چیده داشت

دو گیسو پس و پیش پیچیده داشت

همان قول دیگر که در وقت خواب

دو قرن فلک بستد از آفتاب

دیگر داستانی زد آموزگار

که عمرش دو قرن آمد از روزگار

دگر گونه گوید جهان فیلسوف

ابومعشر اندر کتاب الوف

که چون بر سکندر سرآمد زمان

بود آن خلل خلق را در گمان

ز مهرش که یونانیان داشتند

به کاغذ برش نقش بنگاشتند

چو بر جای خود کلک صورتگرش

برآراست آرایشی در خورش

دو نقش دگر بست پیکر نگار

یکی بر یمین و یکی بریسار

دو قرن از سر هیکل انگیخته

بر او لاجورد و زر آمیخته

لقب کردشان مرد هیئت شناس

دو فرخ فرشته ز روی قیاس

که در پیکری کایزد آراستش

فرشته بود بر چپ و راستش

چو آن هر سه پیکر بدان دلیری

که برد از دو پیکر بهی پیکری

ز یونان به دیگر سواد افتاد

حدیث سکندر بدو کرد یاد

ثنا رفت از ایشان به هرمرز و بوم

برآرایش دستکاران روم

عرب چون بدان دیده بگماشتند

سکندر دگر صورت انگاشتند

گمان بودشان کانچه قرنش دراست

نه فرخ فرشته که اسکندر است

از این روی در شبهت افتاده‌اند

که صاحب دو قرنش لقب داده‌اند

جز این گفت با من خداوند هوش

که بیرون از اندازه بودش دو گوش

بر آن گوش چون تاج انگیخته

ز زر داشتی طوقی آویخته

ز زر گوش را گنجدان داشتی

چو گنجش ز مردم نهان داشتی

بجز سرتراشی که بودش غلام

سوی گوش او کس نکردی پیام

مگر کان غلام از جهان درگذشت

به دیگر تراشنده محتاج گشت

تراشنده استادی آمد فراز

به پوشیدگی موی او کرد باز

چو موی از سر مرزبان باز کرد

بدو مرزبان نرمک آواز کرد

که گر راز این گوش پیرایه پوش

به گوش آورم کاورد کس به گوش

چنانت دهم گوشمال نفس

که نا گفتنی را نگوئی به کس

شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد

سخن نی زبان را فراموش کرد

نگفت این سخت با کسی در جهان

چو کفرش همی داشت در دل نهان

ز پوشیدن راز شد روی زرد

که پوشیده رازی دل آرد به درد

یکی روز پنهان برون شد ز کاخ

ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ

به بیغوله‌ای دید چاهی شگرف

فکند آن سخن را در آن چاه ژرف

که شاه جهان را درازست گوش

چو گفت این سخن دل تهی شد ز جوش

سوی خانه آمد به آهستگی

نگه داشت مهر زبان بستگی

خنیده چنین شد کزان چاه چست

برآهنگ آن ناله نالی برست

ز چه سربرآورد و بالا کشید

همان دست دزدی به کالا کشید

شبانی بیابانی آمد ز راه

نیی دید بر رسته از قعر چاه

به رسم شبانان از او پیشه ساخت

نخستش بزد زخم و آنگه نواخت

دل خود در اندیشه نگذاشتی

به آن نی دل خویش خوش داشتی

برون رفته بد شاه روزی به دشت

در آن دشت بر مرد چوپان گذشت

نیی دید کز دور می‌زد شبان

شد آن مرز شوریده بر مرزبان

چنان بود در ناله نی به راز

که دارد سکندر دو گوش دراز

در آن داوری ساعتی پی فشرد

برآهنگ سامان او پی نبرد

شبان را به خود خواند و پرسید راز

شبان راز آن نی بدو گفت باز

که این نی ز چاهی برآمد بلند

که شیرین ترست از نیستان قند

به زخم خودش کردم از زخم پاک

نشد زخمه زن تا نشد زخمناک

در او جان نه و عشق جان منست

بدین بی زبانی زبان منست

شگفت آمد این داستان شاه را

بسر برد سوی وطن راه را

چو بنشست خلوت فرستاد کس

تراشنده را سوی خود خواند و بس

بدو گفت کای مرد آهسته رای

سخنهای سربسته را سرگشای

که راز مرا با که پرداختی

سخن را به گوش که انداختی

اگر گفتی آزادی از تند میغ

وگرنه سرت را برد سیل تیغ

تراشنده کاین داستان را شنید

به از راست گفتن جوابی ندید

نخستین به نوک مژه راه رفت

دعا کرد و با آن دعا کرده گفت

که چون شاه با من چنان کرد عهد

که برقع کشم بر عروسان مهد

ازان راز پنهان دلم سفته شد

حکایت به چاهی فرو گفته شد

نگفتم جز این با کس ای نیک رای

وگر گفته‌ام باد خصمم خدای

چو شه دید راز جگر سفت او

درستی طلب کرد بر گفت او

بفرمود کارد رقیبی شگرف

نیی ناله پرورد ازان چاه ژرف

چو در پرده نی نفس یافت راه

همان راز پوشیده بشنید شاه

شد آگه که در عرضگاه جهان

نهفتیدهٔ کس نماند نهان

به نیکی سرآینده را یاد کرد

شد آزاد و از تیغش آزاد کرد

چنان دان که از غنچهٔ لعل و در

شکوفه کند هر چه آن گشت پر

بخاری که در سنگ خارا شود

سرانجام کار آشکارا شود

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۸ - آغار داستان
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:35 ب.ظ

سر فیلسوفان یونان گروه

جواهر چنین آرد از کان کوه

که چون ی کره آن شاه گیتی نورد

ز گردش به گردون برآورد گرد

به یونان زمین آمد از راه دور

وطن گاه پیشینه را داد نور

زرامش سوی دانش آورد رای

پژوهش‌گری کرد با رهنمای

دماغ فلک را به اندیشه سفت

در بستگیها گشاد از نهفت

سخن را نشان جست بر رهبری

ز یونانی و پهلوی و دری

از آن پارسی دفتر خسروان

که بر یاد بودش چو آب روان

ز دیگر زبانهای هر مرز و بوم

چه از جنس یونان چه از جنس روم

بفرمود تا فیلسوفان همه

کنند آن چه دانش بود ترجمه

زهر در بدانش دری درکشید

وز آن جمله دریائی آمد پدید

صدف چون زهر گوهری گشت پر

پدید آمد از روم دریای در

نخستین طرازی که بست از قیاس

کتابیست کان هست گیتی شناس

دگر دفتر رمز روحانیان

کزو زنده مانند یونانیان

همان سفر اسکندری کاهل روم

بدو نرم کردند آهن چو موم

خبر یافتند از ره کین و مهر

که در هفت گنبد چه دارد سپهر

کنون زان صدفهای گوهر فشان

برون ز انطیاخس نبینی نشان

چنین چند نوباوه عقل و رای

پدید آمد از شاه کشور گشای

بدان کاردانی و کارآگهی

چو بنشست بر تخت شاهنشهی

اشارت چنان شد ز تخت بلند

که داناست نزدیک ما ارجمند

نجوید کسی بر کسی برتری

مگر کز طریق هنر پروری

زهر پایگاهی که والا بود

هنرمند را پایهٔ بالا بود

قرار آنچنان شد که نزدیک شاه

بدانش بود مرد را پایگاه

چو دولت به دانش روان کرد مهد

مهان سوی دانش نمودند جهد

همه رخ به دانش برافروختند

ز فرزانگان دانش آموختند

ز فرهنگ آن شاه دانش پسند

شد آواز یونان به دانش بلند

کنون کان نواحی ورق در نوشت

زمان گشت و زو نام دانش نگشت

سر نوبتی گر چه بر چرخ بست

به طاعتگهش بود دایم نشست

نهانخانه‌ای داشتی از ادیم

برو هیچ بندی نه از زرو سیم

یکی خرگه از شوشهٔ سرخ بید

در آن خرگه افشانده خاک سپید

دلش چون شدی سیر ازین دامگاه

در آن خرگه آوردی آرامگاه

نهادی کلاه کیانی ز سر

به خدمتگری چست بستی کمر

زدی روی بر روی آن خاک پاک

برآوردی از دل دمی دردناک

ز رفته سپاسی برآراستی

به آینده هم یاریی خواستی

هر آن فتح کاقبالش آورد پیش

ز فضل خدا دید نزجهد خویش

دعا کردنش بین چه در پرده بود

همانا که شاهی دعا کرده بود

دعا کاید از راه آلودگی

نیارد مگر مغز پالودگی

چو صافی بود مرد مقصود خواه

دعا زود یابد به مقصود راه

سکندر که آن پادشاهی گرفت

جهان را بدین نیک راهی گرفت

نه زان غافلان بود کز رود و می

بدو نیک را برنگیرند پی

به کس بر جوی جور نگذاشتی

جهان را به میزان نگه داشتی

اگر پیره زن بود و گر طفل خرد

گه داد خواهی بدو راه برد

بدین راستی بود پیمان او

که شد هفت کشور به فرمان او

به تدبیر کار آگهان دم گشاد

ز کار آگهی کار عالم گشاد

وگر نه یکی ترک رومی کلاه

به هند و به چین کی زدی بارگاه

شنیدم که هر جا که راندی چو کوه

نبودی درش خالی از شش گروه

ز پولاد خایان شمشیر زن

کمر بسته بودی هزار انجمن

ز افسونگران چند جادوی چست

کز ایشان شدی بند هاروت سست

زبان اورانی که وقت شتاب

کلیچه ربودندی از آفتاب

حکیمان باریک بین بیش از آن

که رنجانم اندیشهٔ خویش از آن

ز پیران زاهد بسی نیک‌مرد

که در شب دعائی توانند کرد

به پیغمبران نیز بودش پناه

وزین جمله خالی نبودش سپاه

چو کاری گره پیش باز آمدی

به مشکل گشادن نیاز آمدی

ز شش کوکبه صف برآراستی

ز هر کوکبی یاریی خواستی

به اندازهٔ جهد خود هر کسی

در آن کار یاری نمودی بسی

به چندین رقیبان یاریگرش

گشاده شدی آن گره بردرش

به تدبیر پیران بسیار سال

به دستوری اختر نیک فال

چو زین گونه تدبیر ساز آمدی

دو اسبه غرض پیشباز آمدی

کجا دشمنی یافتی سخت کوش

که پیچیدی از سخت کوشیش گوش

به پیغام اول زر انداختی

به زر کار خود را چو زر ساختی

اگر دشمن زر بدی دشمنش

به آهن شدی کار چون آهنش

گر آهن نبودی بر آن در کلید

به افسونگران چاره کردی پدید

گر افسونگر از چاره سرتافتی

به مرد زبان دان فرج یافتی

چو زخم زبان هم نبودی به بند

ز رای حکیمان شدی بهره‌مند

ز چاره حکیم ار هراسان شدی

به زهد و دعا سختی آسان شدی

گر از زاهدان بودی آن کار بیش

به پیغمبران بردی آن کار پیش

و گر زین همه بیش بودی شمار

به ایزد پناهیدی انجام کار

پناهندهٔ بخت بیدار او

شدی یار او ساختی کار او

ز هر عبره کاندر شمار آمدش

نمودار عبرت به کار آمدش

ز بزم طرب تاب شغل شکار

ندیدی به بازیچه در هیچ کار

یکی روز می خوردن آغاز کرد

در خرمی بر جهان باز کرد

برامش نشستند رامشگران

کشیدند بزمی کران تا کران

سراینده‌ای بود در بزم شاه

که شه را درو بیش بودی نگاه

وشی جامه‌ای داشتی هفت رنگ

چو گل تاروپودش برآورده تنگ

تماشای آن جامهٔ نغز باف

دل شاه را داده بر وی طواف

بر آن جامهٔ چون گل افروخته

ز کرباس خام آستر دوخته

خداوند آن جامهٔ نغز کار

گران جامه زو تا بسی روزگار

ز بس زخمهٔ دود و تاراج گرد

وشی پوش را جامه شد سالخورد

چو خندید بر یکدیگر تاروپود

سرآینده را آخر آمد سرود

کهن جامه را داد سازی دگر

وشی زیر کرد آستر برزبر

چو در چشم شاه آمد آن رنگ زشت

بدو گفت کی مدبر بدسرشت

چرا پرهٔ سرخ گل ریختی

بخار مغیلان در آویختی

حریرت چرا گشت برتن پلاس

چه داری شبه پیش گوهر شناس

زمین بوسه داد آن سراینده مرد

بجان و سرشاه سوگند خورد

که این جامه بود آنکه بود از نخست

ز بومش دگرگونه نقشی نرست

جز آن نیست کز تو عمل کرده‌ام

درون را به بیرون بدل کرده‌ام

خلق بود بیرون نهفتم ز شاه

خلق‌تر شدم چون درون یافت راه

شه از پاسخ مرد دستان سرای

فروماند سرگشته لختی بجای

از آن پس که خلقان او تازه کرد

به خلقش کرم بیش از اندازه کرد

ز گریه بپیچید و در گریه گفت

که پوشیده به راز ما در نهفت

گر از راز ما بر گشایند بند

بگیرد جهان در جهان بوی گند

چو از نقش دیبای رومی طراز

سر عیبه زینسان گشایند باز

به ارمار درین مجمر نقره پوش

چو عود سیه برنداریم جوش

که خوبان به خاکستر عود و بید

کنند از سر خنده دندان سفید

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:35 ب.ظ

 

مغنی بیا ز اول صبح بام

بزن زخمهٔ پخته بر رود خام

از آن زخمه کو رود آب آورد

ز سودای بیهوده خواب آورد

چنین گوید آن نغز گوینده پیر

که در فیلسوفان نبودش نظیر

که رومی کمر شاه چینی کلاه

نشست از برگاه روزی پگاه

به طاق دو ابرو برآورده خم

گره بسته بر خندهٔ جام جم

مهی داشت تابنده چون آفتاب

ز بحران تب یافته رنج و تاب

شکسته جهان کام در کام او

رسیده به نومیدی انجام او

دل شه که آیینه‌ای بود پاک

از آن دردمندی شده دردناک

بفرمود تا کاردانان روم

خرامند نزدش ز هر مرز و بوم

مگر چارهٔ آن پریوش کنند

دل ناخوش شاه را خوش کنند

کسانی که در پرده محرم شدند

در آن داوریگه فراهم شدند

در آن تب بسی چارها ساختند

تنش را ز تابش نپرداختند

نه آن سرخ سیب از تبش گشت به

نه زابروی شه دور گشت آن گره

از آنجا که شه دل دراو بسته بود

ز تیمار بیمار دل خسته بود

فرود آمد از تخت و برشد به بام

که شوریده کمتر پذیرد مقام

یکی لحظه پیرامن بام گشت

نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت

در آن پستی از بام قصر بلند

شبان دید و در پیش او گوسفند

همایون یکی پیر بافر و هوش

کلاه و سرش هر دو کافور پوش

در آن دشت می‌گشت بی مشغله

گهش در گیاروی و گه در گله

دلش زان شبان اندکی برگشاد

که زیبا منش بود و زیرک نهاد

فرستاد کارندش از جای پست

بر آن خسروی بام عالی نشست

رقیبان بفرمان شه تاختند

شبان را به خواندن سرافراختند

درآمد شبانه به نزدیک شاه

سراپرده‌ای دید بر اوج ماه

خبر داشت کان سد اسکندریست

نمودار فالش بلند اختریست

زمین بوسه دادش که پرورده بود

دیگر خدمت خسروان کرده بود

پس آنگاه شاهش بر خویش خواند

به گستاخیش نکته‌ای چند راند

بدو گفت کز قصه کوه و دشت

فرو خوان به من بر یکی سرگذشت

که دلتنگم از گردش روزگار

مگر خوش کنم دل به آموزگار

شبان گفت کای خسرو تخت گیر

به تاج تو عالم عمارت پذیر

ز تخت زرت ملک پرنور باد

ز تاج سرت چشم بد دور باد

نخستم خبر ده که تا شهریار

ز بهر چه بر خاطر آرد غبار

بدان تا سخن گو بدان ره برد

سخن گفتن او بدان در خورد

پسندید شاه از شبان این سخن

که آن قصه را باز جست اصل و بن

نگفت از سر داد و دین پروری

سخن چون بیابانیان سرسری

بدو حال آن نوش لب باز گفت

شبان چون شد آگه ز راز نهفت

دگر باره خاک زمین بوسه داد

وزان به دعائی دگر کرد یاد

چنین گفت کانگه که بودم جوان

نکردم به جز خدمت خسروان

ازان بزم داران که من داشتم

وزایشان سر خود برافراشتم

ملک زاده‌ای بود در شهر مرو

بهی طلعتی چون خرامنده سرو

سهی سرو را کرده بالاش پست

دماغ گل از خوب روئیش مست

عروسی ز پائین پرستان او

کزو بود خرم شبستان او

شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند

تب آمد شد آن نازنین دردمند

در آن تب که جز داغ دودی نداشت

بسی چاره کردند و سودی نداشت

سهی سرو لرزنده چون بید گشت

بدان حد کزو خلق نومید گشت

ملک زاده چون دیدگان دلستان

به کار اجل گشت هم‌داستان

از آن پیش کان زهر باید چشید

از آن نوش لب خویشتن درکشید

ز نومیدی او به یکبارگی

گرفت از جهان راه آوارگی

در آن ناحیت بود از اندیشه دور

بیابانی از کوه و از بیشه دور

بسی وادی و غار ویران در او

کنام پلنگان و شیران در او

در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ

بنام آن بیابان بیابان مرگ

کسی کوشدی ناامیدی از جهان

در آن محنت آباد گشتی نهان

ندیدند کس را کز آن شوره دشت

به مأوا گه خویشتن بازگشت

ملک زاده زاندوه آن رنج سخت

سوی آن بیابان گرائید رخت

رفیقی وفادار دیرینه داشت

که مهر ملک زاده در سنیه داشت

خبر داشت کان شاه اندوهناک

در آن ره کند خویشتن را هلاک

چو دزدان ره روی را بازبست

سوی او خرامید تیغی به دست

بنشناخت بانگی بر او زد بلند

بر او حمله‌ای برد و او را فکند

چو افکنده بودش چو سرو روان

فرو هشت برقع بروی جوان

سوی خانه خود به یک ترکتاز

به چشم فرو بستش آورد باز

نهانخانه‌ای داشت در زیر خاک

نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک

یکی ز استواران بر او برگماشت

کزو راز پوشیده پوشیده داشت

به آبی و نانی قناعت نمود

وزین بیش چیزیش رخصت نبود

ملک زاده زندانی و مستمند

دل ودیده و دست هر سه به بند

فروماند سرگشته در کار خویش

که نارفته چون آمد آن راه پیش

جوانمرد کو بود غمخوار او

کمر بست در چارهٔ کار او

عروس تبش دیده را چاره ساخت

دلش را به صد گونه شربت نواخت

طبیبی طلب کرد علت شناس

گرانمایه را داشت یک چند پاس

پری رخ ز درمان آن چیره دست

از آن تاب و آن تب به یکباره رست

همان آب و رنگش درآمد که بود

تماشا طلب کرد و شادی نمود

چو گشت از دوا یافتن تندرست

دوای دل خویش را بازجست

جوانمرد چون دیدگان خوب‌چهر

ملک زاده را جوید از بهر مهر

شبی خانه از عود پرطیب کرد

یکی بزم شاهانه ترتیب کرد

چو آراست آن بزم چون نوبهار

نشاند آن گل سرخ را بر کنار

شد آورد شاه نظر بسته را

مهی از دم اژدها رسته را

ز رخ بند برقع برانداختش

در آن بزمگه بر دو بنواختش

ملک زاده چون یک زمان بنگرید

می و مجلس و نقل و معشوقه دید

از آن دوزخ تنگ تاریک زشت

همش حور حاصل شده هم بهشت

چه گویم که چون بود ازین خرمی

بود شرح از این بیش نامحرمی

شهنشه چو گفت شبان کرد گوش

به مغز رمیده برآورد هوش

برآسود از آن رنج و آرام یافت

کزان پیر پخته می خام یافت

درین بود خسرو که از بزم خاص

برون آمد آوازه‌ای بر خلاص

که آن مهربان ماه خسرو پرست

به اقبال شه عطسه‌ای داد و رست

شبان چون به شه نیکخواهی رساند

مدارای شاهش به شاهی رساند

کسی را که پاکی بود در سرشت

چنین قصه‌ها زو توان درنوشت

هنر تابد از مردم گوهری

چو نور از مه و تابش از مشتری

شناسنده گر نیست شوریده مغز

نه بهره شناسد ز دینار نغز

کسی کو سخن با تو نغز آورد

به دل بشنوش کان ز مغز آورد

زبانی که دارد سخن ناصواب

به خاموشیش داد باید جواب

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:35 ب.ظ

 

مغنی یکی نغمه بنواز زود

کز اندیشه در مغزم افتاد دود

چنان برکش آن نغمهٔ نغز را

که ساکن کنی در سر این نغز را

هم از فیلسوفان آن مرز و بوم

چنین گفت پیری ز پیران روم

که بود از ندیمان خسرو خرام

هنر پیشه‌ای ارشمیدس به نام

ز یونانیان محتشم زاده‌ای

ندیده چو او گیتی آزاده‌ای

خزینه بسی داشت خوبی بسی

به یونان نبد خوبتر زو کسی

خردمند و با رای و فرهنگ و هوش

به تعلیم دانا گشاینده گوش

ارسطوش فرزند خود نام کرد

به تعلیم او خانه بدرام کرد

سکندر بدو داد دیوان خاص

کزو دید غم‌خوارگان را خلاص

کنیزی که خاقان بدو داده بود

به روس آن همه رزمش افتاده بود

بدان خوبروی هنر پیشه داد

هنر پیشه را دل به اندیشه داد

چو صیاد را آهو آمد به دست

نشد سیر از آن آهوی شیر مست

بدان ترک چینی چنان دل سپرد

که هندوی غم رختش از خانه برد

ز مشغولی او بسی روزگار

نیامد به تعلیم آموزگار

سراینده استاد را روز درس

ز تعلیم او در دل افتاد ترس

که گوئی چه ره زد هنر پیشه را

چه شورید در مغزش اندیشه را

به تعلیم او بود شاگرد صد

که آموختندی ازو نیک و بد

اگر ارشمیدس نبودی بجای

نود نه بدندی بدو رهنمای

سراینده را بسته گشتی سخن

کزان سکه نو بود نقش کهن

و گر بودی او یک تنه یادگیر

سخن گوی را بر گشادی ضمیر

نیوشنده یک تن که بخرد بود

ز نابخردان بهتر از صد بود

هنر پیشه را پیش خواند اوستاد

که چونست کز ما نیاری تو یاد

چه مشغولی از دانشت باز داشت

به بی‌دانشی عمر نتوان گذاشت

چنین باز داد ارشمیدس جواب

که بر تشنهٔ راه زد جوی آب

مرا بیشتر زانک بنواخت شاه

به من داد چینی کنیزی چو ماه

جوانی و زانسان بتی خوب‌چهر

بدان مهربان چون نباشم به مهر

بدان صید وامانده‌ام زین شکار

که یک دل نباشد دلی در دو کار

چو دانست استاد کان تیز هوش

به شهوت پرستی برآورد جوش

بگفت آن پری‌روی را پیش من

بباید فرستاد بی انجمن

ببینم که تاراج آن ترکتاز

تو را از سر علم چون داشت باز

شد آن بت پرستندهٔ فرمان پذیر

فرستاد بت را به دانای پیر

برآمیخت دانا یکی تلخ جام

که از تن برون آورد خلط خام

نه خلطی که جان را گزایش کند

ولی آنکه خون را فزایش کند

بپرداخت از شخص او مایه را

دوتا کرد سرو سهی سایه را

فضولی کز آن مایه آمد به زیر

به طشتی در انداخت دانا دلیر

چو پر کرد از اخلاط آن مایه طشت

بت خوب در دیده ناخوب گشت

طراوت شد از روی و رونق ز رنگ

شد از نقرهٔ زیبقی آب و سنگ

بخواند آن جوان هنرمند را

بدو داد معشوق دلبند را

که بستان دلارام خود را بناز

سرشادمانه سوی خانه باز

جوانمرد چون در صنم بنگریست

به استاد گفت این زن زشت کیست

کجا آنکه من دوستارش بدم

همه ساله در بند کارش بدم

بفرمود دانا که از جای خویش

بیارندش آن طشت پوشیده پیش

سرطشت پوشیده را برگرفت

دران داوری ماند گیتی شگفت

بدو گفت کاین بد دلارام تو!

بدین بود مشغولی کام تو!

دلیل آنکه تا پیکر این کنیز

از این بود پر بود پیشت عزیز

چو این مایه در تن نمی‌دانیش

به صورت زن زشت می‌خوانیش

چه باید ز خون خلط پرداختن

بدین خلط و خون عاشقی ساختن

مریز آب خود را در این تیره خاک

کز این آب شد آدمی تابناک

دراین قطره آب ناریخته

بسی خرمیهاست آمیخته

به چندین کنیزان وحشی نژاد

مده خرمن عمر خود را به باد

یکی جفت تنها تو را بس بود

که بسیار کس مرد بی کس بود

از آن مختلف رنگ شد روزگار

که دارد پدر هفت و مادر چهار

چو یک رنگ خواهی که باشد پسر

چو دل باش یک مادر و یک پدر

چو دید ارشمیدس که دانای روم

چگونه کشید انگبین را ز موم

به عذری چنین پای او بوسه داد

وزان پس نظر سوی دانش نهاد

ولیکن دلش میل آن ماه داشت

که الحق فریبندهٔ دلخواه داشت

دگر ره چو سبزی درآمد به شاخ

سهی سرو را گشت میدان فراخ

بنفشه دگر باره شد مشگپوش

سر نرگس آمد ز مستی به جوش

گل روی آن ترک چینی شکفت

شمال آمد و راه میخانه رفت

دل ارشمیدس درآمد به کار

چو مرغان پرنده بر شاخسار

ز تعلیم دانا فروبست گوش

در عیش بگشاد بر ناز و نوش

پریوار با آن پری چهره زیست

چه ایمن کسی کو نهان چون پریست

عتاب خود استاد ازاو دور داشت

دلش را بدان عشق معذور داشت

چو بگذشت ازین داستان یک دو سال

غزاله شد از چشم چینی غزال

گل سرخ بر دامن خاک ریخت

سرایندهٔ بلبل ز بستان گریخت

فرو خورد خاک آن پری زاده را

چنان چون پری زادگان باده را

فلک پیشتر زین که آزاده بود

از آن به کنیزی مرا داده بود

همان مهر و خدمتگری پیشه داشت

همان کاردانی در اندیشه داشت

پیاده نهاده رخش ماه را

فرس طرح کرده بسی شاه را

خجسته گلی خون من خورد او

بجز من نه کس در جهان مرد او

چو چشم مرا چشمهٔ نور کرد

ز چشم منش چشم بد دور کرد

ربایندهٔ چرخ آنچنانش ربود

که گفتی که نابود هرگز نبود

بخشنودیی کان مرا بود از او

چگویم خدا باد خشنود از او

مرا طالعی طرفه هست از سخن

که چون نو کنم داستان کهن

در آن عید کان شکر افشان کنم

عروسی شکر خنده قربان کنم

چو حلوای شیرین همی ساختم

ز حلواگری خانه پرداختم

چو بر گنج لیلی کشیدم حصار

دگر گوهری کردم آنجا نثار

کنون نیز چون شد عروسی بسر

به رضوان سپردم عروسی دگر

ندانم که با داغ چندین عروس

چگونه کنم قصه روم و روس

به ار نارم اندوه پیشینه پیش

بدین داستان خوش کنم وقت خویش

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:35 ب.ظ

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

من بینوا را به آن یک نوا

گرامی کن و گرمتر کن هوا

گزین فیلسوف جهان آزمای

سخن را چنین کرد برقع گشای

که قبطی زنی بود در ملک شام

زمیری پدر ماریه‌ش کرده نام

بسی قلعهٔ نامور داشته

ز بیداد بد خواه بگذاشته

بدو گشته بدخواه او چیره دست

به کارش درآورده گیتی شکست

چو کارش ز دشمن به جان آمده

به درگاه شاه جهان آمده

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش

شود خرم از ملک آباد خویش

به دستور شه برد خود را پناه

بدان داوری گشت ازو دادخواه

چو دیدش که دستور دانش پژوه

دهد درس دانش به چندین گروه

از آن دادخواهی هراسان شده

بر او دانش‌آموزی آسان شده

دل از قصه داد و بیداد شست

به تعلیم دانش کمر بست چست

به خدمتگری پیش دانای دهر

پرستنده‌ای گشت گستاخ بهر

ز دیگر کنیزان پائین پرست

جز او کس نشد محرم آب دست

ز پرهیزگاری که بود استاد

نظر بست هر گه که او رخ گشاد

ز دستی چنان کاب از او می‌چکید

جز آبی که بر دستش آمد ندید

چو زن دید کاستاد پرهیزگار

ز کافور او گشت کافور خوار

ز میلی که باشد زنان را به مرد

هوای دلش گشت یکباره سرد

منش داد در دانش آموختن

به سامان شد از دانش اندوختن

ارسطوی دانا بدان دلنواز

در دانش خویش بگشاد باز

بسی در بران در ناسفته سفت

بسی گفتنیهای ناگفته گفت

از آن علم کاسان نیاید بدست

یکایک خبردادش از هر چه هست

زن دانش‌آموز دانش سرشت

چو لوحی ز هر دانشی در نبشت

سوی کشور خویشتن کرد رای

که رسم نیا را بیارد بجای

بدان داوری دستگاهی نداشت

به آیین خود برگ راهی نداشت

چو دستور دانا چنین دید کار

که بی گنج نتوان شدن شهریار

بران جوهر انداخت اکسیر زر

به اکسیر خود کردش اکسیر گر

بدان کیمیا ماریه میر گشت

لقب نامه علم اکسیر گشت

چو از دانش خویش دستور شاه

به گنجی چنان دادش آن دستگاه

به دستوری شه سوی کشورش

فرستاد با گنج و با لشگرش

شتابنده چون سوی کشور شتافت

به آهستگی مملکت بازیافت

چنان گشت مستغنی از ساو و باج

که برداشت از کشور خود خراج

به اکسیر کاری چنان شد تمام

که کردی زر پخته از سیم خام

ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد

در گنج برخاکیان باز کرد

چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ

که آرد زر بی ترازو به چنگ

ز لشگر گهش کس نیامد بدست

که بر بارگی نعلی از زر نبست

به درگاه او هر که سر داشتی

اگر خر بدی زین زر داشتی

ز بس زر که بر زیور انباشتند

سگان را به زنجیر زر داشتند

گروهی حکیمان دانش پرست

ز اسباب دنیا شده تنگدست

از آن گنج پنهان خبر یافتند

به دیدار گنجینه بشتافتند

نمودند خواهش بدان کان گنج

که درویشی آورد ما را به رنج

ندانیم چون دیگران پیشه‌ای

مگر در جهان کردن اندیشه‌ای

ز کسب جهان دامن افشانده‌ایم

به قوت یکی روز درمانده‌ایم

تواند که بانوی عاجز نواز

گشاید به ما بر در گنج باز

درآموزد از رای و تدبیر خویش

به ما چیزی از علم اکسیر خویش

جهان را چنین گنج گوهر بسیست

کلید در گنج با هر کسیست

مگر قوت را چاره سازی کنیم

ز خلق جهان بی نیازی کنیم

زن کار پیرای روشن ضمیر

بدان خواسته گشت خواهش پذیر

یکی منظری بود با آب و رنگ

مقرنس برآورده از خاره سنگ

عروسانه بر شد بران جلوه‌گاه

پرندی سیه بسته بر گرد ماه

برآموده چون نرگس و مشک و بید

به موی سیه مهره‌های سپید

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند

در آن مهره آورده با پیچ و بند

به نظارگان گفت گیسوی من

ببینید در طاق ابروی من

نمودار اکسیر پنهانیم

ببینید در صبح پیشانیم

نیوشندگان را در آن داوری

غلط شد زبان زان زبان آوری

یکی گفت اشارت بدان مهره بود

که شفاف و تابنده چون زهره بود

یکی راز پوشیده از موی جست

که آن مهره با موی دید از نخست

گرفتند هر یک پی آن پیشه را

خلافی پدید آمد اندیشه را

از آن قصه هر یک دمی می‌شمرد

به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

دگر روز خواهش برآراستند

در آن باب فصلی دگر خواستند

پری‌روی بر طاق منظر نشست

نشاند آن تنی چند را زیر دست

سخن راند از گنج درخواسته

چو سربسته گنجی برآراسته

حدیث سر کوه و مردم گیا

که سازند از او زیرکان کیمیا

همان سنگ اعظم که کان زرست

سخن بین که چون کیمیا پرورست

به پوشیدگی کرد رمزی پدید

در او آهنین قفل زرین کلید

به دانا رسید این سخن گنج یافت

به نادان رسید انده و رنج یافت

گر آن کیمیا را گهر در گیاست

گیای قلم گوهر کیمیاست

از آن کیمیا با همه چربدست

دریغی نه چندانکه خواهند هست

کسی را بود کیمیا در نورد

که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد

شنیدم خراسانیی بود چست

به بغداد شد چون شدش کار سست

دمی چند بر کار کردای شگفت

خراسانی آمد دمش در گرفت

از آن دم که اهل خراسان کنند

به بغدادیان بازی آسان کنند

هزارش عدد بود مصری چو موم

زری که آنچنان زر نباشد به روم

به سوهان یکایک همه خرد سود

بر آمیختش با گل سرخ زود

وزان سرخ گل مهره‌ای چند ساخت

به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت

به عطاری آن مهره‌ها بر شمرد

به مهر خود آن مهره او را سپرد

که این مهره در حقه‌ای نه به راز

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

به دیناری این بر تو بفروختم

وزو کیسه سود بردوختم

چو وقت آید این را که داری برنج

بده بازخرم زهی کان گنج

بپرسید عطار کاین را چه نام

بگفتا طبریک سخن شد تمام

ز دکان عطار چون بازگشت

به افسونگری کیمیا ساز گشت

به دارالخلافه خبر باز داد

که اکسیریی آمدست اوستاد

منم واصل کیمیا در نهفت

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

عملهای من چون درآید به کار

یکی ده کند ده صد و صد هزار

درستی صدم داد باید نخست

که گردد هزار از من آن صد درست

همان استواران مردم شناس

به من برگمارند و دارند پاس

گرآید زمن دستکاری شگرف

نیارند با من در این کار حرف

وگر خواهم از راستی درگذشت

ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

به عشوه زری داد و زرقی خرید

به افسون روباهی آن شیر مرد

زر پخته را بر می خام خورد

چو ده گانه‌ای ماند ازان زر بجای

دران دستکاری بیفشرد پای

یکی کوره‌ای ساخت چون زر گران

زهر داروئی کرد چیزی دران

فرستاد در شهر بالا و پست

طبریک طلب کرد و نامد بدست

هم آخر رقیبان آن کارگاه

به عطار پیشینه بردند راه

گل سرخ او را به دینار زرد

خریدند و بردند نزدیک مرد

خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد

نمود آشکارا یکی دستبرد

به کوره درافکند و آتش دمید

بجا ماند زر وان دگرها رمید

سبیکه فرو ریخت درنای تنگ

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

به گوش خلیفه رسید این سخن

که نقد نو آمد ز کان کهن

زری دید با سود همره شده

دران کدخدائی یکی ده شده

به امید گنجی چنان گوهری

بسی کرد با او نوازش گری

از آن مغربی زر مصری عیار

فرستاد نزدیک او ده هزار

که این را به کار آورای نیک رای

که من حق آن با تو آرم بجای

کشند استواران ما از تو دست

که نزدیک ما استواریت هست

دران آزمایش چو چست آمدی

به میزان معنی درست آمدی

خراسانی آن گنج بستد به ناز

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

گریزان ره خانه را پی گرفت

شبی چند با عاملان می گرفت

بخفت و به خفتن به خسباندشان

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

ستوران تازی غلامان کار

به اندازه بخرید و بر بست بار

به راهی که دیده نشانش ندید

چنان شد که کس در جهانش ندید

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

حدیث طبریک به یاد آمدش

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

خبر بازجست از طبریک فروش

بخندید کان طنزش آمد به گوش

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

بیاموز معنی و معنیش گیر

هر افسون کز افسونگری بشنوی

نگر تا به افسون او نگروی

در این داوری هیچکس دم نزد

که در بازی کیمیا کم نزد

سکندر به یونان خبردار شد

که بر گنج زرماریه مار شد

به شه باز گفتند کان ماده شیر

به صید افکنی گشت خواهد دلیر

زنی کار دانست و سامان شناس

نداند کسی سیم او را قیاس

ز پوشیده گنجی خبر داشتست

به آن گنج گیتی بینباشتست

به افسونگری سنگ را زر کند

صدف ریزه را لؤلؤ تر کند

از آن بیشتر گنج زر ساختست

که قارون به خاک اندر انداختست

گرش سر نبرد سر تیغ شاه

جهان زود گیرد به گنج و سپاه

سپاه آورد دشمنان را به رنج

سپاهی نگردد مگر گرد گنج

به آزار او شه شتابنده گشت

ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

به تدبیر آن شد کزان جان پاک

به تدبیر دشمن برآرد هلاک

چو از آتش خشم شاهنشهی

به دستور دانا رسید آگهی

بسی چید بر خدمت شهریار

بسی چربی آورد با او به کار

که آن زن زنی پارسا گوهرست

جهانجوی را کمترین چاکرست

کمر بستهٔ توست در ملک شام

به گوهر کنیز و به خدمت غلام

بسی گشت چون چاکران گرد من

به چندین هنر گشت شاگرد من

منش دل به دانش برافروختم

نهانی در او چیزی آموختم

که چندان به دست آرد از برگ و ساز

که گردد ز خلق جهانی نیاز

بر او طالعی دیدم آراسته

خبر داده از گنج و از خواسته

جز او هر که این صنعت آرد به کار

جوی نارد از گنج او در شمار

به هشیاری طالع مال سنج

بجز ماریه کس نشد مار گنج

کنون کان کفایت به دست آمدش

بجای نیاکان نشست آمدش

چو شه پوزش رای دستور یافت

دل خویش از آن داوری دور یافت

چو دستور گرد از دل شه ربود

سوی ماریه کس فرستاد زود

بفرمود تا عذر شاه آورد

همان قاصدی سر به راه آورد

زن کاردان چون شنید این سخن

گشاد از زر تازه گنج کهن

فرستاده‌ای را برآراست کار

فرستاد گنجی سوی شهریار

که چندین ترازوی گنجینه سنج

به یکجای چندان ندیدست گنج

چو بر گنج دادن دلش راه برد

هلاک از خود و کینه از شاه برد

درم دادن آتش کشد کینه را

نشاند ز دل خشم دیرینه را

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:35 ب.ظ

 

مغنی بیار آن نوای غریب

نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب

نوائی که در وی نوائی بود

نوائی نه کز بینوائی بود

خنیده چنین شد در اقصای روم

که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم

به کم مدتی شد چنان سیم سنج

که شد خواجه کاروانهای گنج

کس اگه نه کان گنج دریا شکوه

ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه

یکی نامش از کان کنی می‌گشاد

یکی تهمت ره زنی می‌نهاد

سرانجامش آزاد نگذاشتند

به شاه جهان قصه برداشتند

که آمد تهی دستی از راه دور

نه در کیسه رونق نه در کاسه نور

به تاریخ یکسال یا بیش و کم

بدست آوریدست چندین درم

که گر شه گمارد بر آن ده دبیر

ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر

یکی نانوا مرد بد بینوا

نه آبی روان و نه نانی روا

کنون لعل و گوهر فروشی کند

خرد کی در این ره خموشی کند

نه پیشه نه بازارگانی نه زرع

چنین مایه را چون بود اصل و فرع

صواب آنچنان شد که شاه جهان

از احوال او باز جوید نهان

جهاندار فرمود کان زاد مرد

فرو شوید از دامن خویش گرد

به خلوت کند شاه را دستبوس

ز تشنیع برنارد آوای کوس

درم دار مقبل به فرمان شاه

به خدمت روان شد سوی بارگاه

درون رفت و بوسید شه را زمین

زمین بوس چون کرد خواند آفرین

چو شاه جهانش جوان دید بخت

جوانبخت را خواند نزدیک تخت

بسی نیک و بد مرد را کرد یاد

سخنها کزو گنج شاید گشاد

که مردی عزیزی و آزاد چهر

به فرخندگی در تو دیده سپهر

شنیدم چو اینجا وطن ساختی

به یک روزه روزی نپرداختی

کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید

که نتواندش کاروانها کشید

بباید چنین گنج را دسترنج

وگرنه من اولی‌تر آیم به گنج

اگر راست گفتی که چونست حال

زمن ایمنی هم به سر هم به مال

وگر بر دروغ افکنی این اساس

سر و مال بستانم از ناسپاس

نیوشنده چون دید کز خشم شاه

بجز راستی نیست او را پناه

زمین بوس شه تازه‌تر کرد باز

چنین گفت کای شاه عاجز نواز

ندیده جهان نقش بیداد تو

به نیکی شده در جهان یاد تو

رعیت زدادت چنان دلخوشند

که گر جان بخواهی به پیشت کشند

مرا مال و نعمت زمین زاد توست

هم از داده تو هم از داد توست

اگر می‌پذیری زمن هر چه هست

بگو تا برافشانم از جمله دست

به کمتر غلامی دهم شاه را

زنم بوسه این خاک درگاه را

چو شه گفت کاحوال خود باز گوی

بگویم که این آب چون شد به جوی

من اول که اینجا رسیدم فراز

تهی دست بودم ز هر برگ و ساز

دلم را غم بی‌نوائی شکست

گرفتم ره نانوائی بدست

وزان پیشه نیزم نوائی نبود

که در کار و کسبم وفائی نبود

به شهری که داور بود پی فراخ

شود دخل بر نانوا خشک شاخ

ز هر سو سراسیمه می‌تاختم

به بی برگی آن برگ می‌ساختم

زنی داشتم قانع و سازگار

قضا را شد آن زن ز من باردار

به سختی همی گشت ز ما سپهر

شد از مهر گردنده یک باره مهر

زن پاکدامن‌تر از بوی مشک

شکیبنده با من به یک نان خشک

چو آمد گه زادن او را فراز

به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز

ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ

نبودم به جز خون در آن خانه هیچ

من و زن در آن خانه تنها و بس

مرا گفت کی شوی فریاد رس

اگر شوربائی به چنگ آوری

من مرده را باز رنگ آوری

وگرنه چنان دان که رفتم ز دست

ستمگاره شد باد و کشتی شکست

چو من دیدم آن نازنین را چنان

برون رفتم از خانه زاری کنان

ز سامان به سامان همه کوی و شهر

دویدم مگر یابم از توشه بهر

ندیدم دری کان نه در بسته بود

که سختی به من سخت پیوسته بود

رسیدم به ویرانه‌ای دور دست

درو درگهی با زمین گشته پست

بسی گرد ویرانه کردم طواف

شتابنده چون دیو در هر شکاف

سرائی کهن یافتم سالخورد

دری در نشسته بر او دود و گرد

در او آتشی روشن افروخته

بر او هیمه خروارها سوخته

سیه زنگیی دیدم آتش پرست

سفالین سبوئی پر از می بدست

بر آتش نهاده لویدی فراخ

نمک سود فربه در او شاخ شاخ

چو زنگی مرا دید برجست زود

بپیچید برخود به کردار دود

به من بانگ برزد که‌ای دیوزاد

شبیخون من چونت آمد به یاد

تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟

به دزدی شدن پیش دزدان خطاست

من از هول زنگی و تیمار خویش

فروماندم آشفته در کار خویش

زبان برگشادم به آیین زنگ

دعا گفتم آوردم او را به چنگ

که از بینوائی و بی‌مایگی

گرفتم در این سایه همسایگی

جوانمردی چون تو شیرافکنی

شنیدم به افسانه از هر تنی

نخوانده به مهمان تو تاختم

سر خویش در پایت انداختم

مگر کز تو کارم به جائی رسد

در این بینوائی نوائی رسد

چو زنگی زبان مرا چرب دید

وزآن گونه گفتار شیرین شنید

از آن چرب و شیرین رها کرد حرب

که دشمن فریبست شیرین و چرب

بگفتا خوری باده دانی سرود؟

بگفتم بلی پیشم آورد رود

از او بستدم رود عاشق‌نواز

ز بی سازیش پرده بستم به ساز

سر زخمه بر رود بگماشتم

سرودی فریبنده برداشتم

درآوردم او را به بانگ و خروش

چو دیگی که از گرمی آید به جوش

گهی خورد ریحانیی زان سفال

گهی کوفت پائی به امید مال

زدم زخمه‌ای چند زنگی فریب

برون بردم از جان زنگی شکیب

حریفانه با من درآمد به کار

چو سرمست شد کرد راز آشکار

که امشب در این کاخ ویرانه رنگ

به امید مالی گرفتم درنگ

دگر زنگیی هست همزاد من

که می خوردنش نیست بی یاد من

یکی گنجدان یافتیم از نهفت

که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت

مگر ما که هستیم چون اژدها

ز دل کرده آزرم هر کس رها

بود سالی اکنون کزان کان گنج

خوریم و نداریم خود را به رنج

من اینجا نشستم چنین بیهمال

دگر زنگیی رفته جویای مال

ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر

همانا که یک پشته مانده دگر

چو امشب رسیدی تو مهمان ما

روانست حکم تو بر جان ما

به شرطی که چون آید آن ره نورد

کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد

تو در کنج کاشانه پنهان شوی

شکیبنده چون شخص بیجان شوی

که من در دل آن دارم ای هوشمند

که آن اژدها را رسانم گزند

هر آن گنج کارد به تنها برم

به کنجی نشینم به تنها خورم

تو را نیز از آن قسمتی بامداد

دهم تا دلت گردد از تاج شاد

من و زنگی اندر سخن گرم رای

که ناگه به گوش آمد آواز پای

ز جا جستم و در خزیدم به کنج

گهی خار در خاطرم گه ترنج

درآمد سیه چهره‌ای چون زگال

به پشت اندر آورده یک پشته مال

نهادش به سختی ز گردن به زیر

برو گردنی سخت چون تند شیر

از آن پیش کان پشته را باز کرد

یکی نیمه زان شوربا باز خورد

نگه کرد همزاد او خفته بود

همان کرد با او که او گفته بود

بزد تیغ پولاد بر گردنش

سرش را بیفکند در دامنش

من از بیم از آنان که افتم ز پای

دگر باره خود را گرفتم بجای

چو زنگی سر یار خود را برید

تنش را به خنجر زهم بردرید

یکی نیمه در بست و بر زد به دوش

برون رفت و من مانده بی‌عقل و هوش

پس از مدتی کان برآمد دراز

نگه کردم آمد دگر باره باز

دگر نیمه را همچنان کرد خرد

به آیین پیشینه در بست و برد

چو دیدم که هنجار او دور بود

شب از جمله شبهای دیجور بود

بدان گنج پویان شدم چون عقاب

سوی پشتهٔ مال کردم شتاب

به پشت اندر آوردم آن پشته را

چو زنگی دگر زنگی کشته را

وزان شور با ساغری گرم جوش

ربودم سوی خانه رفتم خموش

چنان آمدم سوی ایوان خویش

که جز دولتم کس نیفتاد پیش

چو در خانه رفتم به نیروی بخت

نهادم ز دل بارو از پشت رخت

به گوش آمد آواز نو زاد من

وزان شادتر شد دل شاه من

به زن دادم آن شوربا را بخورد

پس از صبر کردن بسی شکر کرد

ز فرزند فرخنده دادم خبر

پسر بود و باشد پسر تاج سر

گشادم گرهٔ رخت سربسته را

به مرهم رساندم دل خسته را

چه دیدم یکی گنج کانی در او

ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو

به گنجی چنان کان گوهر شدم

وزان شب چو دریا با توانگر شدم

به فرزند فرخ دلم شاد گشت

که با گوهر و گنج همزاد گشت

همه مال من زان شب آمد پدید

که شب با گهر بد گهر با کلید

چنین بود گوینده را سرگذشت

سخن کامد آنجا ورق در نوشت

شه از وقت مولود فرزند او

خبر جست و از حال پیوند او

شد آن گوهری مرد و از جای خویش

نمودار آن طالع آورد پیش

شه آن نسخه را هم بدانسان که بود

به والیس دانا فرستاد زود

که احوال این طالع از هر چه هست

چنان کن که ز اختر آری به دست

بدو نیک او را نهانی بجوی

چویابی نهان آشکارا بگوی

چو آمد به والیس فرمان شاه

سوی اختران کرد نیکو نگاه

نظر کردن هر یکی بازجست

شد احوال پوشیده به روی درست

نبشت و فرستاد از آنجاکه دید

نه ز آنجا که از کس حکایت شنید

چو شه نامه حکم والیس خواند

در آن حکم نامه شگفتی بماند

نمودار طالع چنان کرده بود

از آن نقش‌ها کز پس پرده بود

که این بانوا نانوا زاده‌ایست

که از نور دولت نواداده‌ایست

به بی برگی از مادر انداخته

چو زاده فلک برگ او ساخته

پدر گشته فرخ ز پرواز او

توانگر ز پیروزی راز او

همانا که چون زاده باشد بجای

نهاده بود بر سر گنج پای

ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش

لطف کرد با مرد گوهر فروش

پس آنگاه بسیار بنواختش

یکی از ندیمان خود ساختش

 
 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۱۴ - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان
جمعه 10 اردیبهشت 1395  12:36 ب.ظ

مغنی بر آهنگ خود ساز گیر

یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر

که مارا سر پردهٔ تنگ نیست

بجز پی فراخی در آهنگ نیست

بهر مدتی فیلسوفان روم

فراهم شدندی ز هر مرز و بوم

بر آراستندی به فرهنگ و رای

سخن‌های دل پرور جان فزای

کسی را که حجت قوی‌تر شدی

به حجت بر آن سروران سرشدی

در آن داوری هرمس تیز مغز

بحق گفت اندیشه‌ای داشت نغز

ز هر کس که او حجتی بیش داشت

سخنهای او پرورش بیش داشت

ز بس گفتن راز روحانیان

بر او رشک بردند یونانیان

بهم جمع گشتند هفتاد تن

به انکار او ساختند انجمن

که هرچ او بگوید بدو نگرویم

سخن گر چه زیبا بود نشنویم

تغییر دهیمش به انکار خویش

به انکار نتوان سخن برد پیش

چنان عهد بستند با یکدگر

که چون هرمس از کان برآرد گهر

ز دریای او آب ریزی کنند

برآن گنجدان خاک بیزی کنند

به حق گفتنش درنیارند هوش

بگیرند از انکار گوینده گوش

چو هرمس سخن گفتن آغاز کرد

در دانش ایزدی باز کرد

به هر نکته‌ای حجتی باز بست

که چون نور در دیده و دل نشست

ندید آن سخن را برایشان پسند

جز انکار کردن به بانگ بلند

دگر باره گنجینه نو گشاد

اساسی دگرگونه از نو نهاد

بیانی چنان روشن و دلپذیر

که در دل نه در سنگ شد جایگیر

دگر ره ندید آن سخن را شکوه

به انکار خود دیدشان هم گروه

سوم باره از رای مشکل گشای

نمود آنچه باشد حقیقت نمای

سخن‌های زیبندهٔ دلنواز

برایشان فرو خواند فصلی دراز

ز جنباندن بانگ چندان جرس

سری در سماعش نجنباند کس

چه گوینده عاجز شد از گفت خویش

زبان گشته حیران گلو گشته ریش

خبر داشت کز راه نابخردی

ستیزند با حجت ایزدی

چو در کس ز جنبش نشانی نیافت

بجنبید و روی از رقیبان بتافت

برایشان یکی بانگ برزد که های

مجنبید کس تا قیامت ز جای

همان لحظه بر جای هفتاد مرد

ز جنبش فتادند و گشتند سرد

چو در پرده راست کج باختند

از این پرده‌شان رخت پرداختند

سرافکنده چون آب در پای خویش

ز سردی فسردند بر جای خویش

سکندر چو زین حالت آگاه گشت

چو انجم بر آن انجمن بر گذشت

از آن بیشه سرو با بوی مشک

یکی سروتر مانده هفتاد خشک

بپرسید و هرمس بدو گفت راز

که همت در آسمان کرد باز

سکندر بر او آفرین سازگشت

وز آنجا به درگاه خود بازگشت

به خلوت چو بنشست با هر کسی

ازان داستان داستان زد بسی

که هرمس به طوفان هفتاد کس

به موجی همی ماند و هفتاد خس

گروهیش کز حق گرفتند گوش

بمردند چون یافه کردند هوش

ز پوشیدن درس آموزگار

کفن بین که پوشیدشان روزگار

بیانی که باشد به حجت قوی

ز نافرخی باشد ار نشنوی

دری را که او تاج تارک بود

زدن بر زمین نامبارک بود

هنر نیست روی از هنر تافتن

شقایق دریدن خشن بافتن

خردمند را چون مدارا کنی

هنرهای خویش آشکارا کنی

 
 

 

شارژ مستقیم سیم کارت شما با 30 درصد تخفیف

در صورت تمایل پیام بدین

siryahya

siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 134968
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂
دسترسی سریع به انجمن ها