عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

خسرونامه عطار

خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:26 ق.ظ

بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت

طلسم گنج جان هردو جهان ساخت

جهانداری که پیدا و نهانست

نهان در جسم و پیدا در جهانست

چو ظاهر شد ظهور او جهان بود

چو باطن شد بطونش نور جان بود

زپنهانیش در باطن چو جان ساخت

ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت

چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست

چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست

زمین را جفت طاق آسمان ساخت

خداوندی که جان داد و جهان ساخت

تن تاریک نور جان ازو یافت

خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت

چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد

بسی فرزند موجود از عدم کرد

ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت

ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت

چو طفلی ساخت شش روز این جهان را

چو مهدی، داد جنبش آسمان را

سر چرخ فلک در چنبر آورد

بصد دستش فرو برد و برآورد

شب تاریک را آبستنی داد

ز ابطانش فلک را روشنی داد

شبانگه چون طلسم شب عیان کرد

بوقت صبحدم گنجی روان کرد

چو صادق کرد صبح گوهری را

برو افشاند زرّ جعفری را

چو آتش گرم در راهش قدم زد

فرو کرد آب رویش تا علم زد

چو باد از مهر اوره زود برداشت

گرش از خاک گردی بود برداشت

چو آب از سوز شوقش چاشنی برد

بیک آتش ازو تر دامنی برد

اگرچه خاک آمد خاکسارش

ز ره برداشت از بادی غبارش

چه گویم گر زمین گر آسمانست

یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست

همه در راه او سرگشتگانند

بدو تشنه بدو آغشتگانند

کفی خاک از در او آدم آمد

غباری از ره او عالم آمد

خداوند جهان و نور جان اوست

پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست

جهان یک قطره از دریای جودش

ولی جان غرقهٔ نور وجودش

بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده

بشش روز این سپهر هفت پرده

فلک گسترده و انجم نموده

دو گیتی در وجودش گم نموده

نه بی او جایز آن را خود فنائی

نه بی او هیچ ممکن را بقائی

نه هرگز جنبشش بود ونه آرام

نه آمد شد نه آغاز و نه انجام

خداوند اوست از مه تا بماهی

زهی ملک و کمال و پادشاهی

بدانک او در حقیقت پادشاهست

که مراین را که گفتم دو گواهست

گواهی میدهد بر هستی پاک

بلندی سپهر و پستی خاک

همه جای اوست و او از جای خالی

تعالی اللّه زهی نور معالی

چو او را نیست جایی در سر و پای

توانی یافت او را در همه جای

جهان کز اوّل و کز آخر آمد

وگر باطن شد و گر ظاهر آمد

در اصل کار چون هر دو جهان اوست

چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست

چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر

چه میگویی چه اوّل یا چه آخر

چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد

صفاتش اوّل و آخر ندارد

مکان را باطن و ظاهر نماید

زمان را اوّل و آخر نماید

عدد گردر حقیقت از احد خاست

ولی آنجا نیامد جز احد راست

یقین دان این چه رفت و بی شکی دان

هزار و یک چوصد کم یک یکی دان

وجودی بی نهایت سایه انداخت

نزول سایه چندین مایه انداخت

وجود سایه چون در یافت آن خواست

که خود را بی نهایت آورد راست

چو طاوس فلک را زرفشان کرد

هزاران دانهٔ زرّین عیان کرد

لباس خور چو از کافور پوشید

ز عنبر در شب دیجور پوشید

زروز و شب دو خادم بر در اوست

که آن کافور و این یک عنبر اوست

چو مصر جامع عالم عیان کرد

ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد

ز آبی در زمستان نقره انگیخت

ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت

سر هر مه مه نو را جوان کرد

بطفلی پشت او همچون کمان کرد

زره پوشید در آب از نسیمی

بماهی داد جوشن همچو سیمی

چو قهرش از شفق خونی عجب کرد

همه در گردن زنگی شب کرد

چو زنگی بی گنه برگشت خندان

زانجم بین سفیدش کرد دندان

ز نوح پاک کنعانی برآورد

خلیلی ازگلستانی برآورد

برآورد از قدمگاهی زلالی

که شد خشک آن ز گر ماهم بسالی

ز راه آستین آبستنی داد

ز روح محض طفلی بی منی داد

ز مریم بی پدر عیسی برآورد

ز شاخ خشک خرمایی ترآورد

چو شاه صبح را زرّین سپر داد

بملک نیمروزش چتر زر داد

چو بالا یافت ملک نیمروزش

علم میزد رخ عالم فروزش

همو را در زوال چرخ انداخت

وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت

که هان ای چشمهٔ خشک روانه

چو چشمه در ترازو زن زبانه

که تا بنمایی اینجا زور بازو

بهای خود ببینی در ترازو

بساط آسمان تا هفتمینش

کند طی چون سجلّی از زمینش

کند چون پشم کوه آهنین را

چنان کاندر بدل فرش زمین را

زمین را او بدل در حال سازد

که از اوتاد کوه ابدال سازد

چو آتش هفت دریا را تب آرد

زمین را لرزه داء الثَعلَب آرد

دهد یرقان اسود ماه و خور را

چو تنگی نفس صبح و سحر را

چو هر شب در شبه گوهر نشاند

نگین روز را در زر نشاند

گشاید نرگس از پیهی سیه پوش

ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش

گه از آتش گلستانی برآرد

گه ازدریا بیابانی برآرد

ز سنگ خاره اشتر او نماید

ز آبی دانهٔ دُرّ او نماید

چو گل را مهد از زنگار سازد

بگردش دور باش از خار سازد

چو لاله می درآرد سر براهش

ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش

چو سر بنهد بنفشه در جوانیش

دهد خرقه بپیری جاودانیش

چو سوسن ده زبان شد یاد کردش

غلام خویش خواند آزاد کردش

چو نرگس زار تن در مرگ دادش

هم از سیم و هم از زر برگ دادش

چو آمد یاسمین هندوی راهش

بشادی نیک میدارد نگاهش

چو اصلش بی نهایت بود او نیز

وجود بی نهایت خواست یک چیز

ولی بر بی نهایت هیچ نرسد

ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد

ز پیچیدن نبودش هیچ چاره

شد القصه ز نقصان پاره پاره

چو هر پاره بهر سویی برون شد

چنین گشت و چنان و چند و چون شد

اگر هستی تو اهل پردهٔ راز

بگویم اوّل وآخر بتو باز

وجودی در زوال حدّ و غایت

فرو شد در وجود بی نهاست

چو بود او روز اوّل در فروغش

در آخر سوی او آمد رجوعش

درآمد پشهیی از لاف سرمست

خوشی بر فرق کوه قاف بنشست

چو او برخاست زانجا با عدم شد

چه افزود اندران کوه و چه کم شد

ازانجا کاین همه آمد بصد بار

بدانجا باز گرددآخر کار

همه اینجا برنگ پوست آید

ولی آنجا برنگ دوست آید

کلام اللّه اینجا صد هزارست

ولی آنجا بیک رو آشکارست

همه اینجا برنگ خویش باشد

ولی آنجا هزاران بیش باشد

همه آنجایگه یکسان نماید

که هرچ آنجایگه شد آن نماید

اگر جمله یکی ور صد هزارست

بجز او نیست این خود آشکارست

اگر گویی عدد پس چیست آخر

شد و آمد برای کیست آخر

جواب تو بسست این نکته پیوست

که کوران پیل میسودند در دست

یکی خرطوم او سود و یکی پای

همه یک چیز را سودند و یکجای

چو وصفش کرد هر یک مختلف بود

ولی در اصل ذاتی متّصف بود

اگر خواهی جوابی و دلیلی

جهانی جمله پرکورند و پیلی

اگر یک چیز گوناگون نماید

عجب نبود چو بوقلمون نماید

عدد گر مینماید تو یقین دان

که توحیدست در عین الیقین آن

تو هم یک چیزی و هم صد هزاری

دلیل از خویش روشنتر نداری

عدد گر غیر خودبینی روانیست

ولی چون عین خود بینی خطا نیست

هزاران قطره چون در چشمم آید

اگردریا نبینم خشمم‌ آید

ز باران قطره گر پیدا نماید

چو در دریا رود دریا نماید

وگر تو آتش وگر برف بینی

همه قرآنست گر صد حرف بینی

اگر بر هر فلک صد گونه شمعند

برنگ آفتاب آن جمله جمعند

مراتب کان در ارواحست جاوید

چو صد شمعست پیش قرص خورشید

اگر روحی بود معیوب مانده

بماند همچنان محجوب مانده

هزاران خانه در شهدست امّا

یقین دان کان طلسمست و معمّا

همی آن خانها هرگه که حل گشت

عدد شد ناپدید و یک عسل گشت

هزاران نقش بر یک نحل بستند

ولی جز آن همه درهم شکستند

اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ

ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ

همه چیزی چو یکرنگست اینجا

اگر جمع آوری سنگست اینجا

دران وحدت دو عالم را شکی نیست

که موجود حقیقی جز یکی نیست

خداست و خلق جز نور خدا نیست

ولی زو نور او هرگز جدانیست

حقست ونور حق چیزی دگر نیست

بباید گفت حق جز حق دگر کیست

اگر آن نور را صورت هزارست

ولی در پرده یک صورت نگارست

اگر باشد در عالم ور نباشد

همه او باشد و دیگر نباشد

نبود این هر دو عالم بود او کرد

نه خود رازان زیان نه سود او کرد

چنان کو بود اگرچه صد جهانست

کنون با آن و این او همچنانست

در اوّل تن سرشت و جانت او داد

خرد بخشیدت و ایمانت او داد

در آخر جان و تن از هم جدا کرد

ترا در خاک ره چون توتیا کرد

چو مرگ آمد ترا بنمود باتو

ندانستی که آن او بود یا تو

که گر او باتو چندینی نبودی

ترا جان و دل و دینی نبودی

چو تو بی او نیی تو کیستی اوست

همه اوست ای تو در معنی همه پوست

چو زو داری تو دایم جان و تن را

چه خواهی کرد با او خویشتن را

چو تو باقی بدویی این بیندیش

بدو باید که مینازی نه بر خویش

تو میگویی که خوش باشم من اینجا

چگونه خوش بود با دشمن اینجا

ترا دشمن تویی از خودحذر کن

اگر خاکیست در کان تو زر کن

چو تو کم میتوانی گشت جاوید

در آن نوری که عکس اوست خورشید

چو آخر زر تواند شد همه خاک

نماند خاک و نبود مرد غمناک

چو داری آفتابی سایه بگذار

چو شیر مادر آید دایه بگذار

بقدر ذرّهیی گر در حسابی

ز خورشید الهی در حجابی

بیک ذرّه ندارد هیچ تابی

کسی از دست تو جز آفتابی

کسی کو در غلط ماندست از آنست

که در بحر شک و تیه گمانست

ولیکن هر که دارد کعبه درگاه

نگردد در میان کعبه گمراه

کسی کو در میان کعبه درگشاد است

همه سویی برو کعبه گشادست

ز نور معرفت تحقیق مابس

وزو راه هدی توفیق ما بس

بلی قومی که گم گشتند ازان ذات

فقالوا ربّنا ربّ السّموات

ولی قومی که در ره خیره گشتند

بدو چشم جهان بین تیره گشتند

کسی خورشید اگر بسیار بیند

شود خیره کجا اغیار بیند

ولی چون آفتاب آید پدیدار

نماند سایه را در دیده مقدار

که داند کان چه خورشیدست روشن

که بر هر ذرّهیی تابد معین

اگر بر ذرّه‌ایی تابد زمانی

فرو گیرد چو خورشیدی جهانی

روا باشد انااللّه از درختی

چرا نبود روا از نیک بختی

کسی کو محو آن خورشید گردد

فنایی در بقا جاوید گردد

اگر خواهی که یابی آن گهر باز

چو پروانه وجود خویش در باز

اگر قومیپی این راه بردند

چو گم گشتند پی آنگاه بردند

ترا بی خویش به با دوست بودن

که بیخود بودنت با اوست بودن

اگر با او توانی بود یکدم

بحق او که بهتر از دو عالم

چو مردان خوی کن با او که پیوست

نخواهی بود بی او تا که او هست

چو باید بود با او جاودانت

نباید بود بی او یک زمانت

برنگ او شوومندیش از خویش

کزو اندیشی آخر به که از خویش

چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز

یقین میدان که دریا شد ز اعزاز

چنین آمد ز حق کانانکه هستند

چو جان در راه او بازند رستند

چگونه نقد جان بازیم با او

که از خود مینپردازیم با او

چگویم چون نمیدانم اگر هیچ

که اویست و همویست و دگر هیچ

چرا گویم که چون او هست کس نیست

چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست

نمیآید احد در دیدهٔ تو

احد آمد عدد در دیدهٔ تو

چو تو بر قدر دید خویش بینی

یکی را صد هزاران بیش بینی

که دارد آگهی تا این چه کارست

تعدّد هست و بیرون از شمارست

درین ره جان پاکان چون گرفتست

که راهی مشکل و کاری شگفتست

همه عالم تهی پر بر هم آمیخت

تعجّب با تحیر در هم آمیخت

بسی اصحاب دل اندیشه کردند

بآخر عجز و حیرت پیشه کردند

چو تو هستی خدایا ما که باشیم

کمیم از قطره در دریا که باشیم

تویی جمله ترا از جمله بس تو

نداری دوستی با هیچکس تو

از آن باکس نداری دوستداری

که تو هم صنع خود را دوست داری

چو صنع تست اگر جز تو کسی هست

اثر نیست از کسی گرچه بسی هست

چو استحقاق هستی نیست در کس

ترا قیومی و هستی ترا بس

کمال ذات تو دانستن آسانست

ولی از جانب ماجمله نقصانست

تویی جمله ولی ما می ندانیم

ز پنهانیت پیدا می ندانیم

جهان پر آفتابست و ستم نیست

اگر خفّاش نابیناست غم نیست

اگر خفّاش را چشمی نباشد

ازو خورشید را خشمی نباشد

کسی کوداندت بیرون پردهست

که هر کو در درون شد محو کردهست

خیال معرفت در ما از آنست

که آن دریا ازین قطره نهانست

چو دریا قطره را عین الیقین شد

نبودش تاب تا زیر زمین شد

شناسای تو بیرون از تو کس نیست

چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست

تویی دانای آن الّا تویی تو

چه داند عقل و جان الّا تویی تو

چو تو هستی یکی وین یک تمامست

برون زین یک یکی دیگر کدامست

اگر احول احد را در عدد نیست

غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست

اگر قبطی زلالی خورد و خون شد

ولیکن عقل میداند که چون شد

ز بوقلمون عالم در غروری

سرابی آب میبینی که دوری

چو دوری عالم پرپیچ بینی

که گر نزدیک گردی هیچ بینی

خداوندا بسی اسرار گفتم

چگویم نیز چون بسیار گفتم

الهی سخت میترسم بغایت

که در پیشست راهی بینهایت

ز تاریکی در آوردی تو ما را

بتاریکی فرو بردی تو ما را

بخوبی صورتی پرداختی تو

بخواری سوی خاک انداختی تو

قبای فهم این بر قد ما نیست

کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست

تو میدانی که عقلم دور بینست

سر مویی نمیبینم یقینست

سر مویی مرا معلوم گردان

که در دست توام چون موم گردان

اگر من دوزخیام گر بهشتی

تو میدانی تو تا چونم سرشتی

مرا چون در عدم میدیدهیی تو

که مال ونفس من بخریدهیی تو

ز من عیبی که میبینی رضا ده

چو بخریدی مکن عیبم بهاده

مزن زخمم که غفّا را لذنوبی

مکن عیبم چو ستّار العیوبی

چو بهر کردن آزاد یا رب

فریضه کردهیی مال مُکاتب

بسرّ سینهٔ آزاد مردان

که کلّی گردنم آزاد گردان

خداوندا بسی تقصیر کردم

شبه در معصیت چون شیر کردم

که هر کازادی گردن ندارد

قبول بندگی کردن ندارد

ندارم هیچ جز بیچارگی من

ز کار افتادهام یکبارگی من

مرا گر دست گیری جای آن هست

وگر دستم نگیری رفتم ازدست

چو هستی ناگزیر ای دستگیرم

مزن دستم که ازتو ناگزیرم

بسی گرچه گناه خویش دانم

ولکین رحمتت زان بیش دانم

خداوندا دل و دینم نگهدار

تو دادی آنم راینم نگهدار

در آن ساعت که ما و من نماند

چراغ عمر را روغن نماند

از آن زیتونهٔ وادی ایمن

که نه شرقی و نه غربیست روغن

چراغ جان بدان روغن برافروز

چو من مردم مرا بی من برافروز

چو جانم بر لب آید میتوانی

مرا آن دم ندایی بشنوانی

که تا من زان ندا در استقامت

شوم در خواب تا روز قیامت

کفی خاکم چو خاکم تیره داری

مگردان زیر خاکم خاکساری

چو دربندد دری از خاک و خشتم

دری بگشای در گور از بهشتم

چو پیش آری صراط بیسر و پای

مرا پیری ده و طفلی براندای

اگرچه بر عمل خواهی جزاداد

توانی داد بی علّت عطا داد

عمل کان از من آید چون من آید

که از لاف و منی آبستن آید

چو فضلت هست بی علّت الهی

بجرم علّتی از من چه خواهی

ولی فضل تو چون بیعلّت افتاد

بهر که افتاد صاحب دولت افتاد

نبوّت بی عمل چون میتوان داد

توانی بیعمل خط امان داد

چنانم رایگان کردی پدیدار

بفضلت رایگانم شو خریدار

برون بر از دو کونم ای نکوکار

درون مقعد صدقم فرود‌ آر

بجز تو درجهان کس را ندانم

بجز تو جاودان کس را نخوانم

ترا خوانم گرم خوانی وگرنه

ترا دانم گرم دانی وگرنه

بسی نم ریخت این چشمم تو دانی

بیک شبنم گرم بخشی توانی

اگر گویم بسی وگر نگویم

چو میدانی همه دیگر چگویم

هم از خود سیرم و هم از دو عالم

ترا میبایدم و اللّه اعلم

 

 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:27 ق.ظ

امام اهل دین سلطان اوّل

امیرالمؤمنین صدیق افضل

ولی عهد سپهر صدق صدّیق

خلافت را ولی او بود بتحقیق

چو یافت از فقر پیغمبر نسیمی

همه در باخت جز هیچ و گلیمی

نبود از معرفت پروای گفتش

ازینجا کن قیاس خورد و خفتش

شبانروزی خموشی پیشهٔ او

ورای هر دو کون اندیشهٔ او

خلافت را نخست او لایق آمد

که صدّیقست و صبحش صادق آمد

خلافت را اگر کس صبح دیدی

که بودی پیش او کاذب دمیدی

چودر عالم دمید آن صبح انوار

کواکب رنگ او گیرند هموار

چو اصحابش کواکب را مثالند

بنور صبح همرنگ از کمالند

ز نور او موحدّ شد مقرّب

که در صبحست همرنگی کوکب

ولی آن صبح صادق را بتحقیق

نمیداند کسی مانند صدّیق

بنور صبح صدّیقست لایق

که آنها کوکبند او صبح صادق

پس اینجا تو یقین دان کانکه هستند

بنور صبح صادق حق پرستند

نبی گفتست اگر ایمان صدّیق

بسنجد آنکه از ایمان بتحقیق

از ایمان خلایق بیش آید

پس آن بهتر که اوّل پیش آید

چو ابراهیم امّت را پدر بود

بصدیقیش قرآن جلوه گر بود

چو افضل آمد و دین را پدر شد

لقب صدّیق یافت و نامور شد

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:27 ق.ظ

ثنایی کان ورای عقل و جانست

چه حدّ شرح و چه جای بیانست

ثنا و مدح صدری چون توان گفت

که مدح او خداوند جهان گفت

محمد کافرینش را غرض اوست

مراد از جوهر و جسم و عرض اوست

محمد مشفق دنیا و دین را

شفیع اوّلین و آخرین را

شگرف کارگاه هر دو عالم

نبی و خواجهٔ اولاد آدم

سوار چابک میدان افلاک

نظام عالم و سلطان لولاک

لطایف گوی رمزلایزالی

معارف جوی گنج ذوالجلالی

سپهسالار دیوان رسالت

امام مسند و صدر جلالت

ز عالم تا بآدم پرتو اوست

ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست

سپهر دانش و خورشید بینش

بزیر سایهٔ او آفرینش

باصل و فرع مالک عقل و جان را

بجان و دل ولی نعمت جهان را

تنش معیار دارالضرب اشباح

دلش طیار دارالملک ارواح

ملایک خاشه روب گلشن او

خلایق خوشه چین خرمن او

نیازش پیک راه قاب قوسین

نمازش جلوه گاه قرّة العین

خرد با حکم شرعش یافه گویی

جهان از مشک خلقش نافه جویی

خدا را در حقیقت اوست بنده

لباس اصطفا در بر فکنده

زر خالص ز کان کبریا اوست

همه عالم مس آمد کیمیا اوست

نه عالم بود و نه آدم که او بود

که او بود و خدا آن دم که او بود

چو از کُنت نبیاً راه برداشت

بیک ره بر جهانی رهگذر داشت

در آن ره آن قدمها را شمارست

چنین دانم که بیش از صد هزارست

ز خاک هر قدم کان صدر برداشت

خدا پیغمبری با قدر برداشت

چو شد خاک رهش در هم سرشته

سجودش کرد صد عالم فرشته

اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک

نبود آن خاک الّا آدم پاک

نه آدم بود هرگز نه سلیمان

که او از پیش و از پس داد فرمان

چو آمد انبیا را خاتم آن صدر

ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر

چو آن سلطان دین آمد پدیدار

هزاران بُت ز عالم شد نگونسار

درین نه طاق ازرق خیمه افراخت

بچَفته طاق نوشروان درانداخت

جهان تاریک بود از کفر کفّار

ز نور او منّور شد بیکبار

برون آمد ز پرده همچو خورشید

دل و دین را منّور کرد جاوید

چو شد لطف خداوندیش دایر

بران بی سایه میغ افکند سایه

چو خورشید از پس پرده زدی تیغ

برو سایه فکندی یکسره میغ

چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک

ز نطق تست رقّاصی طربناک

چرایی دایم الفکر اینت بس نیست

که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست

چو مهر انبیایی در دو عالم

بمهر تست ذُریات آدم

دو قوس قاب قوسین اوّل کار

یکی شد کامد آن صورت پدیدار

ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه

مگر عقرب از آن افتاد در راه

درآمد جبرییل آن پیک کونین

یکی تیر از کمان قاب قوسین

بزد بر عقربو بر آسمان دوحت

چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت

ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک

همه مهره بریخت و حقّه شد پاک

چو ماهی گیسوی او چون زره یافت

خجل شد جوشن از تشویر بشکافت

بپشتی چنان مهری که بر پشت

تو داری میشکافی مه بآنگشت

گر انگشتت نبودی در مقابل

ندیدی منزلت ماه از منازل

بهر منزل که میگردد شب و روز

ترا میخواند ای درّ شب افروز

بهر منزل سلوکی طرفه دارد

که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد

طوافت میکند تا در وجودست

که او رادر روش سعدالسعودست

از آن در راه قلبش منزل آمد

که پر دل رفت او و پر دل آمد

تو جانی و کسی کز عشق جان رفت

اگر منزل رود پر دل توان رفت

چو پر دل بود و بر دل بود راهت

خطاب آمد بدل از پیشگاهت

که گردندانت بشکستند از سنگ

بر افروزیم آتش چند فرسنگ

ولیک ار سنگ در مردم فروزیم

بت سنگین و سنگین دل بسوزیم

چو دندان تو از سنگی نگون شد

دل سنگ ای عجب از درد خون شد

بسنگ آن را که با تو جنگ باشد

دل او سخت تر از سنگ باشد

چو سنگت میزند اعدای ناچیز

بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز

فلک از شرم او پرده نشین شد

گهی بر رفت گاهی بر زمین شد

چومهرت سنگ مغناطیس آمد

حسود سنگدل ابلیس آمد

کسی باتو چو سنگ و آبگینه

بیک دم سنگسارش کن ز کینه

حسودت سنگ بر دل پاره پاره

چو سنگ آتش آمد زخم خواره

چو سنگ افسرده آمد جانش گویی

ز سنگ آمد برون ایمانش گویی

اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ

شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ

بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست

از آن روی زمین پر سنگلاخست

دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ

که از قرآن نگردد نرمتر سنگ

ز قران سنگدل را نیست تبدیل

ولی سنگش به از طیراً ابابیل

عدوی توبتی از سنگ دارد

عجب نبود که بروی سنگ بارد

چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز

تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز

سهیل شرع او را جدی بشناخت

ادیم از بهر نعلینش در انداخت

رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب

که تا بهر بُراق او برد آب

چو دیدش هشت خلد از هفت پرده

باستقبال شد هر هفت کرده

از آن گیسوی کژوان قامت راست

ز حوران صد قیامت بیش برخاست

فلک در آستین صد جان برآمد

بخدمت چون گریبان بر سر آمد

چو با جان در طبق پیش آمدش باز

چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز

فلک از راه او کحلی طلب کرد

که درچشم کواکب شب بشب کرد

چو گرد خاک پایش آسمان یافت

کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت

فروغ صبح ازان بر عالمی زد

که با او از سر صدقی دمی زد

چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص

همه قندیلهای عرش رّقاص

قلم در پیش او لوحی فرو خواند

بسی عرش آیة الکرسی برو خواند

چو شد القصه در صدر طریقت

سبق گفت انبیا را از حقیقت

وز آنجا همچو خورشیدی روان شد

چو سایه هر دو عالم زو نهان شد

جهانی دید پر موج مسّمی

بیک ره هم جهان محو و هم اسما

اگرچه داشت جبریل منوّر

هزاران پرّ طاوس معطّر

باستاد و پیمبر گفت آنگاه

منم پروانه، شمعم نوراللّه

اگر سازد وگر سوزد چنان به

نیم من در میان حق جاودان به

تو طاوس ملایک مینمایی

منم پروانهٔ نور خدایی

بدر منشین چو آن همخانهٔ تو

بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو

زهی نور جهان پرور که او داشت

که پیشش هر دو عالم سر فروداشت

چو نور او علم زد از رهی دور

دو عالم خورد با هم کوس ازان نور

چو او در بندگی داد قدم داد

خداوندش چنین کوس و علم داد

چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست

جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست

درآمد پیک الهامی ز پیشانش

سخن گفت از زبان وحی در جانش

که بنگر قاب قوسین الهی

مثال بندگی و پادشاهی

بدست او یکی وان چیست ایمان

بدست تو یکی رفتن بفرمان

چو قوس جان من یافت استطاعت

تو قوس جسم برزه کن بطاعت

چو یک زه تو کشیدی و یکی من

زهی تو نه منم جمله زهی من

هزاران زه سزد یکیک زبان را

اگر تو میبری این دو کمان را

نه از انگشت تو بر ماه یکبار

دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار

یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه

پدید آمد ازان دو قوس یک ماه

کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین

یکی شد از تو، ای سلطان کونین

عدد از ماه تا ماهیست در راه

عدد گم گشت باقی ماند یک ماه

تویی آن ماه ای خورشید اصحاب

که انجم بر تو میلرزد چو سیماب

ز عالم نرگس چشمت فرو پوش

بکش این دو کمان تالالهٔ گوش

بلندی دو عالم پستی تست

غرض از آفرینش هستی تست

دو گیتی حور و از شعر تو بویی

دو عالم نور و از فرق تو مویی

ز دو ابروت طاق چرخ بابی

ز دو گیسوت مهر و ماه تابی

ز حُسنت جنّة القلبست پر نور

ز نورت جنّة الفردوس پرحور

چو تو آسایش عقل و روانی

بحق آرایش هر دو جهانی

چه کژ موییست در چشم تو افلاک

بیک یک مینگر لا تعدعیناک

تواضع مینهد تاجی بتارک

اگر خواهی علّو و اخفض جناحک

نظر درعکس این قوم اصفیااند

ولاتَطرُد که عکس نور مااند

که اوّل زمرهیی نه واقف راز

ترادادند از نه حجره آواز

سپهری را که بر اندازهٔ تست

کنون نه حجره پر آوازه تست

بآخر نور آن حضرت علم زد

محمّد محو شد آنگاه دم زد

ز امّت در سخن آمد زمانی

بدو بخشید امّت را جهانی

چو کار امّتش از پیش برخاست

بحق خویش قرب خویش درخواست

میان آندو حضرت دو کمان بود

ز احمد تا احد میمی میان بود

چو در میمی که میگویی دو میمست

بهر یک میم یک عالم مقیمست

چو این عالم در انعالم نهان شد

دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد

چو آن میم دگر برخاست از پیش

احد ماند و فنا شد احمد از خویش

ترا این سرّ که میگویم عیانست

قل ان کنتم تحبّون صدق آنست

چوب از آمد از آنجا جانش آنجا

ایاز اینجایگه سلطانش آنجا

نشست القصّه پیش صفّهٔ بار

همه مقصود او حاصل بیکبار

سخن از جسم و از جانش برون گفت

که نحن السابقون الآخرون گفت

چو تشریف لعمرک بر سر افکند

دو گیسوی مسلسل در برافکند

بیک موی حقیقت آن مسلسل

محقق کرد نسخ دین اوّل

همه خطها از آن در درج او بود

که دخل کلّ عالم خرج او بود

زهی کونین عکس نور پاکت

خطاب از نه فلک روحی فداکت

زهی کرسی درت را حلقه داری

ز دستت عرش اعظم خرقه داری

کجا خورشید باشد سایه داری

ندارد سایه با خورشید کاری

زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر

برات هشت خلد و هفت اختر

تو بنشسته طویل الحزن جاوید

ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید

تنش از سایه زان معنی جدا بود

که دایم سایه پرورد خدا بود

کسی کو در قیامت قطب مردانست

وزو هفت آسیای چرخ گردانست

چو او را نیم جو هفت آسیا نیست

کند دست آس چون این کار مانیست

چو این نه حجره را میکرد دست آس

وزو نه آسیای چرخ را پاس

که داند تا دران منصب که او بود

چنان عالی چرا اینجا فرو بود

ترا امّ القری کی در حسابست

نبی امّی ازامّ الکتابست

چو دارد خط حق نقش دل خویش

چه بنویسد، چنان خطیش در پیش

چو علم اوّلین و آخرین داشت

چه برخواند که ناخواندن ازین داشت

چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی

بسش این خط، دگر از خط چه پرسی

خدا چون خواند در دارالسلامش

چه خواهد خواند این خواندن تمامش

دلش چون غرق قرآن بود و اخبار

درین منصب چه خواهد کرد اشعار

چو شد بیت الله و بیت المقدّس

ردیف این دو بیتش شعر من بس

دم سحر حلال بیت دامست

که بیت لایقش بیت الحرامست

اگر اوّل گل سرخش عرق کرد

ازان در آخرش زرّین طبق کرد

که تا بر نام او زر میفشاند

گلاب از دیدهٔ تر میفشاند

ازان گل صدورق شد در ره ناز

که تا آن صدورق از هم کند باز

ازان یک یک ورق چون عاشق مست

صفات روی او خواند بصد دست

چو بسیاری بود آن شرح عالی

فرو ریزد ز هم از سرّ جالی

شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل

نه برشق کرد صد را و بتعجیل

چو عکس انداخت این طشت مثمن

ز عکسش گشت این نه طاس روشن

مزین کرد آن طشت از دل او

چنانک آن طاق ازرق از گل او

دل او میبشست این کی بود راست

که فردوس از دل او میبیاراست

غلوّ قهر شرع موسوی بود

غلوّ لطف دین عیسوی بود

یکی از قهر ملّت نفس میسوخت

یکی از لطف دین دل می بر افروخت

چو قهر و لطف با هم معتدل شد

رسول ما طبیب نفس و دل شد

چو او سلطان دارالملک جانست

سر موییش بیش از دو جهانست

چو هفده موی شد در دین سپیدش

دو عالم سر بسر اندر امیدش

چنان آن هفده مویش سایه انداخت

که هژده الف عالم سر بر افراخت

چو نور هفده مویش موجزن شد

نماز هفده فرض مرد و زن شد

خدا‌آن هفده میدانست از پیش

فریضه هفده کرده از همه بیش

رخ او را و مه را اهل اقلیم

همی گفتند چون سیبی بدونیم

چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت

سخنها چون چراغی در دهان کشت

چو گویی دید ماه آسمان را

شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را

چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره

بیک ره گشت گوی مه دو پاره

کنون از شوق انگشتش از آنگاه

گهی گوی و گهی چوگان شود ماه

چو خورشید رخش افگند سایه

همای چرخ را بشکست مایه

ز فرّ او از ان مه پاره آمد

که او خورشید صد مهپاره آمد

ازان مه پارهٔ هست آسمان شد

که او مهپارهٔ هر دو جهان شد

زهی روشن چراغی کوبانگشت

چراغ ماه را بر آسمان کشت

زهی چشم و چراغ چرخ چارم

زهی نور دو چشم هفت طارم

زهی برقبّه افلاک جایت

زهی بر فرق ساق عرش پایت

اگر فر تو همچون فیض یزدان

بموری بگذرد گردد سلیمان

تو بی شک از سلیمانی بسی بیش

منت پای ملخ آوردهام پیش

ز من بپذیر زیرا کاین حکایت

ز تو کردند ره بینان روایت

که پیغمبر که داغ کبریا داشت

یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت

بسی سر سبزی ونورش از آن بود

که در سرّ حقیقت آسمان بود

ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز

بصد پشتی بپشت افتادهام باز

طمع دارم کزان مهر نبوّت

نهی بر کار من مهر مروت

میان از بهر فرمان بسته دارم

که نامت حرز جان خسته دارم

اگر من ذرّهام امیدوارم

که در پرده چو تو خورشید دارم

سبکسارم کن ای پشت و پناهم

که از صد ره گران بار گناهم

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:28 ق.ظ

 

جهان معرفت دریای عرفان

امیرالمؤمنین عثمان عفّان

حیابحریست کورا پاو سر نیست

ولی دروی به جز عثمان گهر نیست

کسی در صحبت قرآن همیشه

حیا چون نبودش پیوسته پیشه

دلش در علم و تقوی عالمی پاک

نبی را و ُنبی را همدمی پاک

نکویی با پیمبر بی عدد کرد

بسی در ساعة العسرش مدد کرد

بدامادی پیمبر بر گزیدش

مکن ردّش چو پیغمبر گزیدش

چو او مقبول قرآن و رسولست

ترا گر نیست مغزت بر فضولست

چنان آن گوهر پاکش صفا داشت

که در دریای قرآن آشنا داشت

دل پاکش چو جان پاک در باخت

بپاکی با کلام پاک در ساخت

بهر حرفی که از قرآن بخواندی

ز سرّش صدورق از جان بخواندی

ولی تا یک ورق از جان گرفتی

جهانی علم از جانان گرفتی

بمعنی حرف او بودی جهانی

ز کاف و نون ترا این بس نشانی

جهانی چون زهر حرفی درون داشت

ببین تا وسعت جان چند و چون داشت

ز یک یک نقطهٔ قرآن چنان بود

که نقطه نقطه چشمش خون فشان بود

ز هر نقطه که در اسرار میگشت

بگرد نقطه چون پرگار میگشت

چو عثمان کرد آن بنیاد آغاز

ثواب جمله میگردد بدو باز

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:28 ق.ظ

سپهر معرفت خورشید انور

امیرالمؤمنین کرّار صفدر

امام مطلق ارباب بینش

بدانش آفتاب آفرینش

چو او شیر حق آمد داغ حق داشت

بمردی و جوانمردی سبق داشت

اسد چون خانهٔ خورشید باشد

علی کالشمس ازو جاوید باشد

چو اصل اهل بیت افتاد حیدر

بلی بایست شهر علم رادر

چو شهر علم دین پیغمبر آمد

اگر بابیست آن را حیدر آمد

چو بیت آفتاب ذوالجلالست

گرش شیر خدا خوانی حلالست

چنین گفت او که در دین حق تعالی

مرادادست در علم آن کمالی

که گردرباء بسم اللّه ز اسرار

کنم تضیف بیش از ده شتروار

بهر حرف از کلام صانع پاک

کنم هر دم هزاران معنی ادراک

چو دنیا را طلاقی داد جانش

مگر انگشتری ماند از آنش

خداوندش یکی سایل فرستاد

که آمد در نمازش پیش،‌ استاد

که در دین تو دنیا بند جانست

تو میدانی که این خاتم از آنست

چو شد زین سرّ عالی سرفراز او

بسایل داد خاتم در نماز او

نمازش را چو خاتم در نگنجید

بجز حق ذرّهیی هم درنگنجید

نمازش چون حضوری معتبر داشت

کی از پیکان برون کردن خبر داشت

کسی کو در حقیقت تشنه جانست

که کلّی سیر از کار جهانست

اگر آبیش میباید که جان خورد

ز دست ساقی کوثر توان خورد

عزیزی کو دو چشم راه بین داشت

سه روح ازچاریار راستین داشت

ترا از زهر بدعت گر گزندست

همین تریاق اربع سودمندست

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:28 ق.ظ

امامی کو امامت را حسن بود

حسن آمد که جمله حسن ظن بود

همه حسن و همه خلق و همه حلم

همه لطف و همه جود و همه علم

زجودش هفت دریا هشت آمد

ز شوقش نه فلک در گشت آمد

سه نور بس قوی را چارم او بود

برای آن همه چیزش نکو بود

مربع زان سه آمد جوهر او

مثلث دو مثنّی در بر او

چو دو میراث مشکین زان سه تن داشت

چو جان در بر ازو با خویشتن داشت

دل پر نور او دریای دین بود

دو موی او دو شست عنبرین بود

چو در دریا فکند آن شست در راه

بشست افتاد از ماهیش تا ماه

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت

کسی کان هر دو دید الحق عجب داشت

چو آه از دل برآوردی بغم در

در افتادی شب و روزش بهم در

شب از موی سیاهش تیره گشته

ز رویش ماه روشن خیره گشته

لبش قایم مقام حوض کوثر

که بودی چشمهٔ نوش پیمبر

چنان نوشی بزهر آلوده کردند

جگر پر خون دلش پالوده کردند

ز زهرش چون جگر شد پاره پاره

ز غصّه گشت خونین سنگ خاره

دل خصمش نشد از خون جگر رنگ

ولی از درد او خون شد دل سنگ

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:28 ق.ظ

خدا را آنکه محبوب و حبیبست

ابوالفضل زمان ابن الربیبست

دل و دین خواجه سعدالدّین که امروز

دل اوست آفتاب عالم افروز

خراسان را وزارت داشت بابش

ولی انداخت او تابرد آبش

چو ابراهیم ادهم ملک بگذاشت

که او ملک خلافت یکجو انگاشت

قیام آفرینش از دل اوست

که نقد هر دو عالم حاصل اوست

سر یک موی او عالم نداند

که داند قدر او اوهم نداند

چو حق تحت قباب لایزالیش

فرود آورد، حق داند معالیش

بحق امروز قطب اولیا اوست

حریم خاص را خاص خدا اوست

گر اوتادند و گر ابدال امروز

ازو دارند کشف حال امروز

هر آن علمی که در لوح جهانست

باقصی الغایة او را نقد جانست

کمال فضل و علم او نهان نیست

ولیکن کور دل را چشم آن نیست

چو رو آورد در معلوم پیوست

همه پشتش ورای روی آن هست

چو بود او در شریعت شافعی دوست

طریقت را علی الحق شافعی اوست

که سرّ جملهٔ فقه و اصول او

معین دیده از نور رسول او

همه اسرار قرآنش عیانست

که با او علم مطلق در میانست

بود بر قرب ماهی شرب آبش

برین میکن قیاس خورد و خوابش

طعام او چه گویم کز چسانست

که هر روزش کم از ده سیر نانست

شده سی سال تادل بر سخنها

بخلوت روی آوردست تنها

بترک جملهٔ عالم گرفتست

فرو رفته بهم در دم گرفتست

خدایا قادری و میتوانی

باوج همّت خویشش رسانی

مرا در خرمن او خوشه چین دار

ز نور او دلم را راه بین دار

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

چراغ جنّت و شمع دو عالم

امیرالمؤمنین فاروق اعظم

اگر چه بود ملکی در میانش

نمیارزید ملکی یک زمانش

غلامی بر سرش استاده بودی

زبان بر نیکویی بگشاده بودی

همی گفتی بدو الموت الموت

که تا عمرش نگردد لحظهیی فوت

کسی کو را موکّل مرگ باشد

کجا ملک جهان پر برگ باشد

شبی بودی که خود هیزم بچیدی

برای پیره زن هیزم کشیدی

چراغ خلد هیزم چین که دیدست

چنین روشن چراغ دین که دیدست

چو دین را مغز بودی در دماغش

بسی کردند روغن در چراغش

چو در دنیا نمیگنجید آن نور

چرغی شد میان جنّت و حور

اگر در دل ز فاروقت غباریست

ترا در راه دین آشفته کاریست

چه برخیزی بخصمی چراغی

که روشن زوست چون فردوس باغی

بخصمی زخم او برخویشتن زن

بروابلیس را کن کورو تن زن

چو زو ابلیس شد کور اوّل کار

از آن در خصمی او با تو شد یار

عجم بگشاد و این فتحی مدامست

چو پیغمبر عرب را، وین تمامست

عجم آنگه جهود و گبر بودند

ازو گوی مسلمانی ربودند

کسی اجدادش اسلام از عُمر یافت

ز مهر او چرا امروز سر تافت

کسی کو اعجمی افتاد در راه

ز سعی او مسلمان گشت و آگاه

چو از سعیش درون آمد باقرار

چرا باوی برون آمد بانکار

گر او هرگز نکردی نشر ایمان

که گشتی در عجم هرگز مسلمان

کسی را زو بود ایمان برونق

چگونه گویدش کو بود ناحق

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

الا ای کارفرمای معانی

بگستر سایهٔ صاحب قرانی

چو داری عالم تحقیق در راه

ز عالم آفرین توفیق در خواه

چو تودر وقت خود همتا نداری

هنر داری چرا پیدا نیاری

چو در باب سخن صاحبقرانی

چرا ای خوش زبان خامش زبانی

چنان خوشگوی شو کز هر زبانی

برآید بانگ احسنت از جهانی

خموشی را بگویایی قضا کن

زبان بگشای و خاموشی رها کن

چنان نوع سخن را جلوه گر باش

که نطقت طوطیی خواند شکرپاش

چو دُرّ و گوهر منثور داری

چرا از سلک نظمش دور داری

همه آن خواهمت کاسرار گویی

نه کم گویی و نه بسیار گویی

ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر

بغواصی برون آری جواهر

توان کردن بهر بیتی صنیعت

ولی از وی بگیرد هر طبیعت

صنیعت را برای خویشتن گوی

حکایت را برای انجمن گوی

سخن قوت دل هر خرده دانست

ولی صنعت سخن را جان جانست

کنون هم جان جان هم قوت دل به

حکایت با صنیعت معتدل به

کراماندست نسّاخ جهان را

که بنویسد بزر این داستان را

بزرگانی که بر گردون رسیدند

بزر بر لوح گردون مینویسند

بعهد من اگر نوگر کهن هست

سخن دزدان این شیرین سخن هست

ندارد کس سخن هرگز درین دست

بحق حق که بنگر تا چنین هست

فرو دیدن باسرار کهن من

کشیدم روغن از مغز سخن من

کتاب افسانه گفتن را چه خوانی

چنان خوان کانچه میخوانی بدانی

چو این سحر حلالست ای یگانه

حرامت باد اگر خوانی فسانه

هر آن عاشق که پر عشقست جانش

بود معشوق نغز این داستانش

هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست

چو این برخواند او را اوستادست

هران عارف که دارد همدمی دور

برون گیرد از اینجا عالمی نور

پس از من دوستان را بوستانست

که الحق داستانی دلستانست

بنام خسرو روی زمین را

نهادم نام خسرونامه این را

خداوندا زهر در دُرّ بسیار

بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار

بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز

بچشم عقل روشن دار چون روز

ز چشم کور چشمان دور دارش

بچشم اهل بینش نور دارش

چنان این حرفها را دار همپشت

که کس ننهد برین یک حرف انگشت

نهفته دارش از مشتی فسونگر

درون هردلش از بد برون بر

شبی خوشتر زنوروز بهاری

خوشی میتافت مهتابی بزاری

دران شب مشتری از قوس میتافت

جهان از نور چون فردوس میتافت

بدست زهره جام می سراسر

ستاده مشتری را در برابر

کواکب را نظرهای دلفروز

خواطر را بحکمت مشکل آموز

نشسته بودم و شمعی نهاده

جماعت سوی من سمعی گشاده

دماغم مغز پالودن گرفته

خیال عشق پیمودن گرفته

زهر نوعی سخن گفتیم بسیار

زهر علمی بسی راندیم اسرار

بآخر چون باشعار اوفتادیم

ز کار رفته در کار اوفتادیم

رفیقی داشتم عالی ستاره

دلی چون آفتاب وشعر باره

ز شعر من چو بیتی گوش کردی

ز مهرم خویش را بیهوش کردی

چو کردی بار دیگر آن تفکّر

چو صوفی رقص کردی از تحیر

ز شعرم یادداشت از طبع داعی

همه مختار نامه از رباعی

ز گفت من که طبع آب زرداشت

فزون از صد قصیده هم ز برداشت

غزل قرب هزارو قطعه هم نیز

ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز

جواهرنامهٔ من بر زبان داشت

ز شرح القلب من جان بر میان داشت

چو ازدیوان من بیتی بخواندی

چگویم من که چون واله بماندی

بمن گفتی که ای هر نکته جانی

نداری هیچ تحسین را زیانی

بدان دریا که دُرّش جان پاکست

اگر تحسین رود ورنی چه باکست

چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد

نثار هر دُری صد دانه دُر باد

درین شب این رفیقم بود در بر

چو شمع از آتش دل دود بر سر

بمن گفت ای بمعنی عالم افروز

چنین مشغول طب گشتی شب و روز

طب از بهر تن هر ناتوانست

ولیکن شعر وحکمت قوت جانست

سه سالست این زمان تالب ببستی

بزهد خشک در کنجی نشستی

اگرچه طب بقانونست امّا

اشاراتست در شعر و معمّا

چو پر کردی ز هر چیزی جهان را

هم امشب ابتدا کن داستان را

که من از بدر اهوازی هم امروز

بدست آوردهام نثری دلفروز

بغایت داستانی دلپسندست

ز هر نوعی سخنهای بلندست

چو بیشک بی نظیری در سخن تو

سخن گویی خویش اظهار کن تو

ببین خورشید را در چار پرده

فروغ خویشتن اظهار کرده

کسی را چون بود خطّی روانه

روانه به که باشد جاودانه

چو صاحب سرّی این اسرار را باش

مگردان ناامیدم کار را باش

بسی پیشینیان افسانه گفتند

چو تو گفتند نه حقّا نگفتند

که از گفتن صفای سینه باشد

چو دقیانوسی و دیرینه باشد

هران شعری که عمر نوح دارد

چو عیسی کی همه تن روح دارد

خوشی در سلک کش دُر سخن را

بمعنی نو کن این جان کهن را

چه گر از قصّه گفتن عار داری

ولیکن عالمی اسرار داری

تو منگر قصّه، اسرار سخن بین

سخن گفتارو گفتار سخن بین

بغایت حق تعالی خوب گوید

حدیث یوسف و یعقوب گوید

که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد

یکی عاشق ز معشوقی چنین شد

حدیث هر دو تن گر بیش خوانی

ازان حق گفت تا برخویش خوانی

تو نیز این را فسون ساز و بهانه

توان دانست افسون از فسانه

سخن گفتن چو بر جایی توان گفت

بلاشک بایدت این داستان گفت

جهانی راز داری در میان آر

همه در لفظ کوش و در بیان آر

که گر یک بیت بنشیند بجایی

همه کارت براید از دعایی

چو من زان دوست پاسخ این شنیدم

شدم شوریده چون شیرین شنیدم

چو بر من الحق او حق داشت بسیار

پذیرفتم سخن زان مرد هشیار

قلم را سر برون دادم ز پنجه

بماندم همچو کاغذ در شکنجه

چه میگویم که هر بیتی که گفتم

چو گل از شادی او برشکفتم

نهادم سر بکاغذ بر شب و روز

قلم راندم بدرُهای شب افروز

حکایت گفتم و دوشیزه گفتم

معانی گفتم و پاکیزه گفتم

قرین نور پاک آن پاک رایی

که این گوینده راگوید دعایی

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

الا ای جوهر قدسی کجایی

نه در عرش و نه در کرسی کجایی

نه در کونین و نه در عالمینی

که سرگردان بین الاصبعینی

گرت نقدست دنیی دین توداری

یکی دلدار برسیمین توداری

پس آن جامی که گویم این سخن دان

تو آن می بیخودی خویشتن دان

چو کار افتاده و محرم تو باشی

اگر دل گویمت آنهم تو باشی

اگر من شعر سازم جامهٔ راز

تو مرد راز شو جامه بینداز

کنون گر تو چنین کردی که گفتم

فشانم بر تو هر درّی که سفتم

رفیقی داشتم کو حاصلی داشت

بجان در کار من بسته دلی داشت

مرا گفتا چو خسرونامه امروز

فروغ خسروی دارد دلفروز

اگرچه قصه‌ایی بس دلنوازست

چگویم قصه کوته بس درازست

اگر موجز کنی این داستان را

نماند هیچ خار آن بوستان را

چو اندر راز قشر و مغز باشد

همه روغن گزینی نغز باشد

دگر توحید و نعت و پند و امثال

که خسرونامه را بود اوّل حال

چو در اسرار نامه گفتهیی باز

دو موضع کردهیی یک چیز آغاز

اگرچه اوستادانی که هستند

ره توحید و نعت و پند جستند

ولیک اندک سخن گفتند از آن دست

نهانی نیست میبین تا چنان هست

ترا دادست این قوّت خداوند

که در توحید و نعتت نیست مانند

اگر توحیدی و نعتی بگویی

جزای آن ترابس این نکویی

چو او در حق این قصّه نکو گفت

چنان کردم همی القصّه کو گفت

برون کردم از آنجا انتخابی

برآوردم ز یک یک فصل بابی

خدا را نعت و توحیدی بگفتم

ز هر در دُرّ حکمت نیز سُفتم

اگرچیزی ترازش رازیان داشت

بگردانیدم از طرزی که آن داشت

سخن بعضی که چون زر نامور شد

در آتش بُردمش تا آب زر شد

مصیبت نامه کاندوه جهانست

الهی نامه کاسرار عیانست

بداروخانه کردم هر دو آغاز

چگویم زود رستم زین و آن باز

بداروخانه پانصد شخص بودند

که در هر روز نبضم مینمودند

میان آن همه گفت و شنیدم

سخن را به ازین نوعی ندیدم

اگر عیبی بود، گر عیب پوشی

چو تحسین نکنیم باری خموشی

مصیبت نامه زاد رهروانست

الهی نامه گنج خسروانست

جهان معرفت اسرار نامهست

بهشت اهل دل مختار نامهست

مقامات طیور امّا چنانست

که مرغ عشق را معراج جانست

چو خسرونامه را طرزی عجیبست

ز طرز او که و مه را نصیبست

کنون بشنو سخن تا راز گویم

ز مغز قصّه،‌ معنی بازگویم

که در هر نقطه صد معنی نهانست

ولی در چشم صاحبدل عیانست

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

کسی کو ابن عمّ مصطفی بود

امامت در دو کون او را روا بود

دو ابن عم رسول حق چنان داشت

که دینش از هر دو نور جاودان داشت

ز ابن مطلّب برخاست امامت

چنانک از ابن عبّاسش خلافت

اگر اهل طریقت صد هزارند

وگر صد، جز طریق او ندارند

یقینم شد که او سلطان جیشست

دلیلم، الامیة من قریشست

چو دین صدر عالم بایدم داشت

قریشی را مقدّم بایدم داشت

دلش تا پیشگه چون بی حسابست

کتاب امّتش اُمّالکتابست

اگر روزی بدریا راه یابد

شود گمنام، بحر آنگاه یابد

چو او در دین پیغمبر فرو شد

بجای او نشست آن بحرو او شد

چو آن دریا بجای خود روان یافت

قریشی و محمّد نام ازان یافت

محمّد بر زبان او گهر شد

چنان کانجا سخن حق بر عمر شد

اگر او محو پیغامبر نبودی

حدیث و آیتش همبر نبودی

حدیث آن بجای این چو برخاست

شد از صاحب حدیثی قامتش راست

قریشی جدّو ادریسش اَب آمد

طریقت از بهشت این مذهب آمد

چو این مذهب بنا داده به ادریس

بهشتش نقد دان اعداش ابلیس

نبی بنهاد گنجی جمله رحمت

بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت

درآمد شافعی آن گنج عالی

چو دید الحق براو افشاند حالی

گرت از مهر کوفی حاصلی نیست

چو بوفت جز خرابی منزلی نیست

چو داری شافعی و بوحنیفه

تویی هم مالک دین هم خلیفه

وگر این داری امّا آن نداری

دلی داری ولیکن جان نداری

چو ایشانند هردو چشم، دین را

بنه سر این دو چشم راه بین را

اگر این هر دو را باهم نداری

تو یک عالم ز دو عالم نداری

چه میگویی که هر دو در مقابل

یکی اندو دو میبینی تو احول

اگر زیشان تو در دل خشم داری

دو چشمت کوربین گر چشم داری

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

 

الا ای بلبل دستان زننده

گهی جان بخش و گه بر جان زننده

چو یوسف رویی و داودی آواز

زبور عشق چون بلبل کن آغاز

چو در افسانهٔ گل بایدت بود

هزار آوا چو بلبل بایدت بود

ز بلبل بیقراری بیش داری

که شرح عشق گل در پیش داری

چو تو تیغ زبان داری گهربار

بیا ای ابر روحانی گهر بار

سخنگویی که برداندر سخن گوی

سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی

که شاهی بود گیتی زیر فرمانش

همه عالم مسلّم چون سلیمانش

سپهرش بود دارالملک شاهی

ولی او آفتاب ماه و ماهی

چو خورشیدی بصد تعظیم میگشت

میان برج هفت اقلیم میگشت

توان گفتن بسی هر جنس و فصلش

کز اجداد سکندر بود اصلش

جهان را چون سکندر پادشه بود

ز سر تا پای رومش پر سپه بود

ز بس لشکر، چنان افتاد رایش

که هر سالی دو موضع بود جایش

میان بحر بودش یک جزیره

همه گنج شه آنجا بد ذخیره

یکی ایوانش بودی سر بعیوق

که نرسیدی باوجش چشم مخلوق

همایی بر سر قصر سرافراز

که کردی با دونسرچرخ پرواز

بشادی پادشاه آنجا نشستی

بهر سالی سه ماه آنجا نشستی

چو فصل سال نامعلوم گشتی

بکشتی نوح دین تا روم گشتی

بسنبل نیز قصری داشت عالی

که کم بودی ز گلرویانش خالی

بحق چون شهریار بحر و بر بود

گهش در بحر و گه در بر سفر بود

بصدق آمد جهان جان مطیعش

که ترسا بود و روح الله شفیعش

مپرس از عدل او در کشور روم

وگر نامش بپرسی قیصر روم

ز عدل او همه کشور چنان بود

کز آبادی زمین چون آسمان بود

چو عدل و داد بودش کار و پیشه

بعدل و داد فرمودی همیشه

ز بس کودر جهان داد و دهش کرد

جهان تند خورا خوش منش کرد

چو برحق بود، بی دینی نیاورد

بناحق خونی از بینی نیاورد

نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت

نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت

اگر یک طفل پر زر کرده طشتی

بگرد کشور قیصر بگشتی

ز بیم شه نبودی یک دلاور

که پرسیدی که این خاکست یازر

چنان عدلش گشاده داشتی دست

که دست باد بر سنبل فروبست

که از بیمش نکردی باد گردی

کلاه گل ربودن ترک کردی

اگر بادی بجستی از درشتی

ندانم تا چراغی نیز کشتی

اگرچه پیلتن را بود زوری

نیازردی ازو بر خاک موری

اگرچه بود عالی پادشایی

سخن گفتی بلطفی باگدایی

ازان زیباست شه را شهریاری

که در شاهی کند درویش داری

ترا از خُلق خوش نبود زیانی

چو زر ندهی مکش باری زبانی

زبانی کاب زر ازوی چکیدست

جهانی بندهٔ بی زر خریدست

میان زیرکان شاه گرامی

بعدل و خلق گیرد نیکنامی

مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد

بترس از آه پیران کهن زاد

نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر

که در وقت سحر آه دل پیر

اگر تو پادشاهی،‌همچو خورشید

مکن یک ذرّه را از خویش نومید

شه قیصر که بودش عدل ودادی

نکردی ظلم و داد عدل دادی

سپاه او درون هر دیاری

برون از تنگنای هر شماری

مه تو گشته طغرای وزیرانش

عطارد را خط آموزد دبیرانش

حکیمانش ز دل تقویم کرده

بفکرت نه فلک تقسیم کرده

ز گنجش گنج قارون صدقهیی بود

کلید گنج او را حلقهیی بود

ز عدلش چشمهای فتنه در خواب

ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب

بهر کشور که شه لشکر کشیدی

در آن کشور کسی لشکر ندیدی

ظفر بودی یزک دار سپاهش

فلک کردی زمین بوس کلاهش

چه گر بودش مراد و شادکامی

نبودش هیچ فرزند گرامی

شه آزاده چون دلدادهیی بود

که جانش بستهٔ شهزادهیی بود

نبودش پیشگه را شهریاری

که تابودی پس از وی یادگاری

یکی را دل بجان آید ز فرزند

یکی را جان بفرزند آرزومند

یکی در آرزوی بچه پیوست

یکی را ده بچه، یک نان نه دردست

عجب کاری که کار چرخ گردونست

که هر کس را ازو رنجی دگرگونست

همی مردم اگر هستش و گر نیست

بجز غم خوردنش کاری دگر نیست

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

شه از اندیشه دُرّ شب افروز

حکیمان را بر خود خواند یک روز

بدیشان گفت از دُرجی که گردونست

نصیب هر کسی درّی دگرگونست

چو من شاهی که زیراین کهن دیر

بشاهی میزنم بانگ و لاغیر

بخدمت ربع مسکون در سجودم

بعشرت سبع دریا عُشر جودم

اگر گردون بکام من نگردد

نگردد تاغلام من نگردد

چنان از اخترم فالی بلندست

که چشم بد بر آتش چون سپندست

چنان از دور گردون با نصیبم

که هر کو غم خورد آید عجیبم

کند در دست شستن همّت من

بهشت عدن را طشتی مثمّن

ز کوثر آب آرد حور عینم

نهد کرسی ز چرخ هفتمینم

چو خشمم خط سوی دوزخ نوید

جوابش نام او بریخ نویسد

چورایم دراسد خورشید گردد

دلم آیینهٔ جمشید گردد

اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم

ز بیمم آتش آرد آب در چشم

اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم

فتد در سردسیری با دلی گرم

چو رایم دراسد آمد علم زد

اسد شیر علم شد تا که دم زد

بجان من که گر جوید جهان جنگ

ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ

خطای ترک در من دایم آمد

خطا گفتم صوابم خادم آمد

چنان بختم ز بیداری پر آبست

که فتنه زیر بختم مست خوابست

کجا در خواب بیند چشم جانی

ببیداری چو بخت من جوانی

جوانی دارم و ملک سلیمان

چو فرزندی ندارم چیست درمان

مرا باید که چون من بر نهم رخت

مرا تاجی بود کورادهم تخت

کنون از قعر این نه طاق دوّار

که دریایی روانست و نگونسار

چو غوّاصان بجویند آشنایی

مگر دریا کنار آید ز جایی

خردمندان ده و دو برج افلاک

زدند از آسمان بر تختهٔ خاک

وزان پس عنکبوت هر سطرلاب

شد از خورشید چارم پرده برتاب

چو روی عنکبوت از تف اثر یافت

دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت

چو تار عنکبوتی بود گردون

ز ثقبه شد بطالع وقت بیرون

تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن

بهم چون سوزنست و چشم سوزن

سوی خورشید عیسی کرد اشارت

که سوزن را بترسابر بشارت

که خواهد خاست شه را شاهزادی

همایون طلعتی فرّخ نژادی

یکی گوهر که در سلک زمانه

سخن منظوم گوید جاودانه

بدانایی زر افشاند چو آتش

چگونه آتشی، چون آب زر خوش

چنان واقف شود بر سرّ افلاک

که افلاکش نهد رخساره بر خاک

بشاهی چون قبا پوشد شه نو

کله بنهد بپیش او مه نو

چنان دست افتد از مردی بحالی

که رستم آیدش چون پیرزالی

چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشک

که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک

چنان زیبا بود مصر جمالش

که یوسف برکشد نیل کمالش

ولی این هفت میدان جفا کیش

نهد استانهٔ سختش فرا پیش

چو برخیزد ز پیش آن آستانه

از آن پس راست بنشیند زمانه

چو شه را در دل آمد این بشارت

دلش گفتی که شادی کرد غارت

شه از شادی دلی چون عقل کل کرد

حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد

زر و سیم و گهر چندان فشاند او

که برچیننده درماند و بماند او

بدان بنشست تا از نقطهٔ کار

چه نقشی افکند تو چتر پرگار

شگفتی در پس پرده فراوانست

نمیدانی و لیکن بر تو آسانست

اگر آن بر تو تابنده نبودی

دلت چندین پراکنده نبودی

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:29 ق.ظ

امامی کافتاب خافقینست

امام از ماه تا ماهی حسینست

چو خورشیدی جهان را خسرو آمد

که نه معصوم پاکش پس رو آمد

چو آن خورشید اصل خاندانست

بمهرش نه فلک از پی روانست

چراغ آسمان مکرمت بود

جهان علم و بحر معرفت بود

بهمّت هر دو عالم کم گرفته

ولی نورش همه عالم گرفته

رخ او بود خورشید الهی

شبی تاریک، مویش از سیاهی

کسی کو آفتاب و شب بهم خواست

حسن آن از حسین آمد بهم راست

امام ده و دو حق کرد قسمت

که هر یک پردهیی سازد ز عصمت

ده و دو پرده زان آمد پدیدار

حسینی بود امّا پردهیی زار

ببر داین راه او گر مبتلا بود

ولی خونریز او در کربلا بود

اگر هستی تو اهل پردهٔ راز

ازین پرده بزاری میده آواز

بسی خون کرده‌اند اهل ملامت

ولی این خون نخسبد تا قیامت

هر آن خونی که بر روی زمانهست

برفت از چشم و این خون جاودانهست

چو ذاتش آفتاب جاودان بود

ز خون او شفق باقی ازان بود

چو آن خورشید دین شد ناپدیدار

در آن خون چرخ میگردد چو پرگار

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:30 ق.ظ

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

چو هادی گشتهیی بگذار خانه

چه خاشه میکشی بر آشیانه

تو تا این آشیان بر خاک دادی

ز راه پنج حس خاشاک دادی

دمی طوبی لک، از زندان غدّار

بسوی شاخ طوبی پربهنجار

بزیر سایهٔ او بال بگشای

گلوخوش کن وزان پس راز بسرای

چنان بسرای کان پاکان حلقه

بیک ره بر تو اندازند خرقه

ز بستان سخن در فکر گلروی

چو سوسن ده زبان شو حال گل گوی

چو یک مه خشم گل بادایه برداشت

وزان خورشید طلعت سایه برداشت

دلش در عشق آن گلرخ همی سوخت

چو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت

بگل نزدیک شد در رنج دوری

که برخیزد ز دست ناصبوری

چو دید آن آفتاب دلنوازان

چو شمع از آتش گل شد گدازان

دلش را شعلههای آتشین بود

چو مومی شد دلش گر آهنین بود

رخش را قطرههای خون نهان داشت

بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت

تنش را ذرّهها شد همچو سیماب

چگونه ذرّه آرد در هوا تاب

شبی تاریک بود و سینه پرجوش

ز بیصبری نشد یک ذرّه خاموش

چو شب شد از دو جزعش پر ستاره

شب آنشب ماند برجا ازنظاره

زبان بگشاد گل کای بیخور و خواب

ز بیخوابی شدم از دیده غرقاب

ازان خوابی بچشمم مینیاید

که آب چشم، خوابم در رباید

ندانم تا چه خواهم دید ز ایام

که من نه خواب مییابم نه آرام

مگر خوابم ببست افگند در آب

که سربگشاد آب از چشم بیخواب

منم امشب چو شمع از سوز زنده

نخواهم بود جز تاروز زنده

منم امشب دلی بریان بداده

چو شمع از آتش دل جان بداده

منم امشب چو شمعی عمر کوتاه

چنین در سوز مانده تا سحرگاه

شبی بودآسمانی چون زمینش

شده روز قیامت همنشینش

جهان را روی قیر اندود کرده

ز ماهی تا بمه پردود کرده

مه گردون بداده پشت ازخشم

زده انگشت شب انگشت در چشم

همه چوبک زنان بام گردون

فتاده مست سر، در طشت پرخون

نهاده بند بر پای ستاره

در افتاده مؤذن از مناره

خروس صبح در ویرانه مرده

دهل زن را زنش در خانه مرده

گشاده زنگی شب دستها را

در آتش کرده مار و اژدها را

فلک را قطب کرده میهمانی

فگنده قطب بر گردون گرانی

شباهنگ فلک در گور مانده

چراغ آسمان شب کور مانده

قبا بدریده دوران قمر را

زبان ببریده مرغان سحر را

همه شب صبحدم دم درکشیده

پلاسی را بعالم درکشیده

ستاره چار میخ و ماه دربند

سپاه روز دور و راه در بند

دمیده چشم اختر میل در چشم

پلاس شب کشیده نیل در چشم

شده اسکندر شب در سیاهی

نهان چون خضر مرغ صبحگاهی

بیک ره کهکشان هفت پرده

همه داروی بیهوشانه خورده

فتاده زنگی شب سرنگونسار

ستاره دامنش راکرده مسمار

سیه پوشیده هاروت سپیده

فتاده ماه در چاه زبیده

بسوزن مرغ شب از هفت طارم

همی چید ارزن زرّین ز انجم

چنان شب نوک سوزن چون توان دید

بسوزن ارزن آخر کی توان چید

شبی چون روی زنگی پر سیاهی

رسیده زنگ شب تا پشت ماهی

کلید صبح در دریا فتاده

جهان را کوه بر بالا فتاده

تو گفتی صبح را پروای دم نیست

ز سنگ آید برون آن نیز هم نیست

فغان دربست گل کای شب زمانی

دری بگشای و بازم خر بجانی

تو ای شب گرنه روز رستخیزی

چرا آخر سبک تر برنخیزی

چو شمعی ماندهام در سوز امشب

مگر شب را فرو شد روز امشب

دلم تا چند بریان داری ای صبح

دمی بر زن اگر جان داری ای صبح

مگر ای صبح از آن برنخیزی

که همدستان روز رستخیزی

چو از حد رفت نامعلومی صبح

گشاده گشت قفل رومی صبح

چو صبح این دیبه زر بفت گردون

گرفت از کارگاه سبز بیرون

چو گرد نیل شب از راه برخاست

چو یوسف روی روز از جای برخاست

همه شب دایه گل را گوش میداشت

در آن بیهوشی او را هوش میداشت

نمیآورد طاقت دایهٔ پیر

که گلرخ زار مینالید چون زیر

برگل رفت و چون گل زار بگریست

بسی بررخ زد و بسیار بگریست

بپهلو در بر آن مه بگردید

میان خاک و خون ره بگردید

بگل گفت ای شده در خون جانم

بجانم سیر کردی از جهانم

منم ماهی میان خشک مانده

تویی ماهی کناری خون فشانده

مرا ماهیست تا حالیست بی تو

که از ماهم شبی سالیست بی تو

مپرس از من که من چونم درین حال

فرومانده چو مرغی بی پر و بال

نه روی آنکه سازم چارهٔ کار

نه برگ آنکه ماند گل چنین زار

ز دست تو من کار اوفتاده

بیکبار از دو خر ماندم پیاده

کنون چون ترک نام وننگ گفتم

بعیاری برین سر سنگ خفتم

چه فرمایی مرا تا آن کنم من

که فرمانت از میان جان کنم من

کجا در تو رسد سگ با قلاده

چو تو بر گاو افگندی لُباده

کنون چون دوست میداری چنینش

بکوشم تا برارم از زمینش

بقیل و قال و افسون و فسانه

بدم بیرونش آرم زاستانه

چو گفت این دایه و دمساز گردید

دهان گل چو غنچه باز گردید

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خسرونامه عطار
شنبه 11 اردیبهشت 1395  01:30 ق.ظ

جهان را هم امام و هم خلیفه

کِرا میدانی الّا بوحنیفه

جهان علم و دریای معانی

امام اوّل و لقمان ثانی

اگر اعدای دین بسیار جمعند

ز کار بوحنیفه سر چو شمعند

چراغ امّت آمد آن سرافراز

چراغی کو عدو را مینهد گاز

قضا کردند بر وی عرضه ناگاه

بنپذیرفت یعنی جان آگاه

قضا را و قدر را معتبر یافت

ولیکن این قضا اندر قدر یافت

چو نعمان سرخ روی حق چو لالهست

قضا چکند بشاگردش حوالهست

قضا در جنگ او آمد فروتر

که از یوسف همه چیزی نکوتر

چو تو یوسف قضا را این زمان بس

مرا قاضی اکبر جاودان بس

چودر دین محمّد داد دین داد

محمّد را چنین بود و چنین داد

چو او استاد دین آمد در اسرار

چو تو بگذشتی از قرآن و اخبار

اگر در فقه صد جامع کبیرست

ز یک شاگردش آن جامع صغیرست

مجرّد شو اگر کوفی شعاری

برافشان چون الف چیزی که داری

ره کوفیت میباید روان شو

الف دانی تو باری همچنان شو

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 232710
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز
دسترسی سریع به انجمن ها