عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

ماجرای دیدار علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی با حضرت بقیه الله (عج)

ماجرای دیدار علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی با حضرت بقیه الله (عج)
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  12:29 ب.ظ

حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان صنعانی گفت:

به خدمت علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازي رسیدم و در مورد اولاد امام حسن عسکريعلیه السلام از ایشان سؤال کردم. علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازي گفت: اي برادر! از امر بسیار بزرگی سؤال کردي.من بیست مرتبه به حجّ مشرف شده و در موسم ذي حجۀ اعمال حجّ را به جا آوردم و در تمام این سفرها دنبال زیارت و دیدارامام علیه السلام بودم، امّا راهی براي رسیدن به این آرزو پیدا نکردم. در یکی از شبها در محل اقامتم خوابیده بودم، که دیدم گویندهاي میگفت: اي علی بن ابراهیم! و خداوند به من اجازه داده که به حجّ بروم. شب چیزي نفهمیدم و تا صبح فکر میکردم وشب و روز منتظر رسیدن موسم حجّ بودم. وقتی که زمان موسم رسید، کارهایم را اصلاح و مرتب کردم، و به سمت مدینه حرکت کردم، همواره و بدون فوت وقت راه میپیمودم تا اینکه به مدینه رسیدم. به محض رسیدن، از آل و خاندان ابی محمّد حسن عسکري علیه السلام پرس و جو کردم، امّا از ایشان نه اثري یافتم و نه خبري شنیدم. همانجا ماندم و به این ماجرا فکر میکردم تا اینکه از مدینه خارج شده و عزم رفتن به مکّه کردم، به منطقه جحفه رسیدم و یک روز آنجا ماندم و به قصد غدیر که چهار میل با جحفه فاصله داشت حرکت کردم. وقتی وارد مسجد جحفه شدم، نماز خواندم و صورتم را روي خاك گذاشتم و سعی در دعا وتضرع به درگاه الهی کردم [تا آل ابی محمّد را پیدا کنم]. از آنجا به سمت عسفان حرکت کردم، پیوسته در این حال بودم، و پس از آن وارد مکه معظمه شدم و چند روز در آنجا ماندم و به طواف و اعتکاف در مسجد الحرام مشغول شدم. شبی درطواف بودم که ناگهان جوان خوش رو و خوش بویی را دیدم که در راه رفتنش میخرامید و طواف میکرد. در دلم نسبت به اوحسی [و علاقهاي] پیدا کردم، کنار او رفته و خودم را به او زدم که متوجّه من شود. گفت: از مردان کجا هستی؟ گفتم: از اهل عراق. گفت: از کجاي عراق؟ گفتم: از اهوازم. گفت: در اهواز " خصیب " را میشناسی؟ گفتم: خدا رحمتش کند، دعوت حقّ را اجابت کرد. گفت: خدا رحمتش کند. شبها را به عبادت میگذراند و گریه زاري و اشکّ او در درگاه خداوند بسیار بود. آیا علی بن ابراهیم مازیار [یا مهزیار] را میشناسی؟ گفتم: من علی بن ابراهیم هستم. گفت: خداوند تو را زنده بدارد، نشانهاي را که بین تو و ابی محمّد امام حسن بن علی علیه السلام بود چه کردی؟گفتم: همراهم هست. گفت: آن را بیرون بیاور. دستم را در جیبم کرده و آن را بیرون آوردم، تا علامت را دید نتوانست جلوي اشکش را بگیرد و چنان با ناله گریه کرد که صورتش و حتی لباسش تر شد. بعد گفت:پسر مازیار! همین الآن براي تو اجازه صادر شد. برو به سمت اثاثیه ات و مهیا شو و مسأله را پنهان کن، تا اینکه شب چادر سیاهش را بپوشد و مردم را در تاریکی اش فرو ببرد، آن وقت به شعب بنی عامر برو، آنجا مرا میبینی. به منزلگاهم رفتم و وقتی که احساس کردم زمانش رسیده است، اثاثیهام را مرتب کردم، شترم را جلو انداخته و بارش را محکم کرده و پشت آن گذاشتم. سوار شدم و با سرعت و جدیت تمام حرکت کردم تا اینکه وارد شعب بنی عامر شدم، ناگهان همان جوان را دیدم که ایستاده و صدا میزد: اي اباالحسن بیا اینجا. به سمت او حرکت کردم، تا نزدیک او شدم، ابتدا به سلام کرد و به من گفت: اي برادر با ما بیا. در طول مسیر با همدیگر صحبت میکردیم تا از کوههاي عرفات گذشتیم و به سمت کوههاي منی رفتیم. زمان فجر اوّل شد که ما در بین کوههاي طائف بودیم،در همین وقت دستورداد که از شتر پیاده شوم و گفت: پیاده شو و نماز شب بخوان. من هم پیاده شدم و نماز شب را اقامه کردم. بعد دستور به نماز وتر
داد و من هم اقامه کردم واین توفیق نماز شب فایدهاي بود که به برکت آن جوان نصیب من شد. آنگاه دستور به سجده [شکر] وتعقیبات داد. بعد از اتمام نمازش سوار شد و به من دستور داد سوار شوم. با هم رفتیم تا اینکه به بلنديهاي طائف رسیدیم. جوان گفت: چیزي میبینی؟ گفتم: تپه ریگی و بر فراز آن خیمهاي است که از آن خانه نور میتابد. وقتی که این صحنه را دیدم دلم آرام
و قرار گرفت. جوان گفت: اینجا آرزو و امید توست و بعد گفت: با من بیا برادر! حرکت کردیم و از بلندي ها پایین آمدیم، گفت:از شتر پیاده شو، اینجا جایی است که هر سرکشی، خوار و ذلیل و هر دشواري و سختی، آسان و هر متکبري، فروتن و خاضع میشود، زمام و افسار ناقه را رها کن. گفتم: ناقه را به چه کسی بسپارم؟ گفت: اینجا حرم قائمعلیه السلام است، به اینجا فقط مؤمن داخل و خارج میشود. زمام ناقه را رها کردم، با هم رفتیم به طرف خیمه تا اینکه به نزدیک درب خیمه رسیدیم. او جلوتر وارد شد و به من دستور داد که تا آمدنش همان جا بمانم.بعد جوان به من گفت: به
سلامتی وارد شو [سلامتی در اینجا است] و من هم داخل خیمه شدم، دیدم که آن حضرت نشسته و دو پارچه در بر داشت، یکی را روي شانه انداخته بود و دومی را به کمر بسته بود. یک طرف بردي را که به شانه مبارکش بسته بود بر گردانیده و به دوشش انداخته بود، حضرت مانند گل ارغوانی بود که شبنم روي آن نشسته بود و نسیم هوا آن را حرکت بدهد و در این حال امامعلیه
السلام مثل شاخه سرو و ساقه ریحان بود، حضرت آقا و بخشنده و متقی بود، قدش نه خیلی بلند بود نه کوتاه، بلکه قامت مبارك حضرت متوسط بود، سر مبارك حضرت گرد بود، پیشانیاش بلند بود، ابروهایش کمانی بود و به هم پیوسته، بینی مبارك نازك و بلند بود، سمت راست صورت، خالی داشت که گویا پاره مشک روي صفحه عنبر چکیده باشد. تا حضرت را دیدم سلام کردم،
جوابی بهتر از سلام من مرحمت فرمودند و بعد مرا مورد خطاب قرار دادند و از احوالات اهل عراق از من پرسیدند، عرض کردم:آقاي من! آنها لباس ذلّت و خواري پوشیدهاند و از ضعیفترین و ذلیل ترین مردم هستند. حضرت به من فرمودند: اي پسر مازیار! همان طور که آنها بر شما مسلط هستند وحکومت میکنند شما هم بر آنان حکومت خواهید کرد و مسلط خواهید شد، آن روز آنها ذلیل ترین خلایق هستند. عرض کردم:اي سیّد من! وطن دور است و مطلب [غیبت] طولانی شده. حضرت فرمودند: اي پسر مازیار! پدرم امام حسن عسکري علیه السلام از من عهد و پیمان گرفته که با کسانی که خداوند متعال به آنها غضب کرده همسایگی نکنم چون آنها در دنیا و آخرت خوار و ذلیل خواهند شد و عذاب دردناکی دارند. همچنین پدرم به من امر کرده که فقط در سختترین کوهها، و در شهرهاي خراب و فقیر ساکن شوم. به خدا سوگند که مولاي شما امام عسکري به تقیّه عمل میکرد و مرا هم به آن مأمور کرده است، بنابراین من در تقیّه هستم، تا زمانی که اجازه قیام به من داده شود و خروج کنم. عرض کردم: وقت خروج و قیام شما کی خواهد بود؟ حضرت فرمودند: زمانی که بین شما و راه کعبه حائل شوند، و خورشید و ماه جمع شده و دور آنها را ستارگان بگیرند. عرض کردم:در چه زمانی خواهد بود؟ فرمودند: در فلان سال، سالی که دابۀ الارض از (من) بین صفا و مروه خروج میکند، در حالی که عصاي موسی و انگشترسلیمان در نزد اوست و مردم را به سمت محشر حرکت میدهد. چند روزي در محضر مبارك حضرت بودم و پس از آن که به منتهاي آرزوي خودم رسیده بودم، امامعلیه السلام به من اذن خروج دادند، من هم براي رفتن به منزلم خارج شدم. به خدا قسم در مدتی که از مکه تا کوفه رفتم، در طول این مسیر غلامی همراه من بود و به من خدمت میکرد که فقط خیر و خوشی دیدم. درود و سلام خدا بر محمّد و آل محمّد باد.

 

غیبت طوسی،فصل سوم،ح228

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

nazaninfatemeh

nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 59194
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها