عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

اشترنامه عطار

اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:14 ب.ظ

ابتدا برنام حی لایزال

صانع اشیاء و ابداع جلال

آن خردبخشی که آدم ذات اوست

جمله اشیا مصحف آیات اوست

خاک را بر روی آب او گسترید

عقل و جان و دین و دل زو شد پدید

کره چرخ فلک گردان بکرد

ماه و خورشید اندرو تابان بکرد

آفتاب روح را اطوار داد

چار را شش داد و نه را چار داد

جسم را از خاک و آب او آفرید

روح را از باد و آتش پرورید

روح پنهان گشت و تن پیدا نمود

از یداللّه اوید بیضا نمود

اول وآخر نبد غیری ورا

هرچه بینی اوست این بس مر ترا

آسمان شد خرقه پوش از شوق او

دایما گردان شده از ذوق او

هرچه بینی ذات یزدانست و بس

میدهد بر این گواهی هر نفس

اولین وآخرین ذات ویست

نحن اقرب گفت آیات ویست

هرچه آورد از عدم پیدا نمود

صورت جزوی همه اشیا نمود

آفتاب از نور او یک ذرّه دان

پرده دار از نور او شد آسمان

ماه گشته سالکی این نور را

میدهد هر روز نور او حور را

اندرین ره سالها بگداخته

محو گشته راز او نشناخته

هر زمان در منزلی دیگر رود

گاه بی پا و گهی بی سر رود

کوکبان چرخ حیران گشتهاند

با فلک در رقص گردان گشتهاند

چرخ میخواهد که این سر پی برد

لیک هرگز ره بصنعش کی برد

خاک را این سر مسلّم آمدست

زانکه اندر راه او کم آمدست

هرچه پنهان بود از وی فاش شد

بود معنی نقش صورتهاش شد

قرب خاک از بعد آن کامل ترست

هر که او مهجورتر و اصل ترست

باد خدمتکار کوی خاک شد

روح مطلق گشت جان پاک شد

عقل آنجا چون نظر بر دل فکند

عشق پیدا شد ز جان دردمند

آب شد آئینه کلی بدید

علفو و سفل از یکدگر شد ناپدید

هر چهار آمد پدید از هر چهار

صدهزار آمد برون از صد هزار

عقل صورت بین بدو با عشق گفت

کاین چه نقشی بود ز اسرار نهفت

عشق گفتا آنچه من دیدم ز تو

تو ندیدی سرّو من دیدم ز تو

جمله ذرّات پیدا و نهان

نقطه من گشت در هر دو جهان

اولین و آخرین عشقست و بس

عقل سودا میپزد در هر نفس

عشق جانان دید، عقل اشیا نمود

عشق بر موسی ید بیضا نمود

جوهر عشقست پیدائی حق

راز پنهانست یکتائی حق

عشق ظاهر کرد هر چیزی که بود

عقل بود امابرین واقف نبود

عشق جانان دید و جانان گشت کل

در عیان عشق پنهان گشت کل

عقل اندر قل تعالوا باز ماند

عشق سوی سرّ صاحب راز ماند

گر ترا عشقست یک ذره درای

تا درین ره بشنوی بانگ درای

چند خواهی ماند نه پخته نه خام

نه بد و نه نیک نه خاص ونه عام

اول آدم در فنای عشق بود

گشت پیدا ظاهرش بود و نبود

خواست تا خود را بداند از یقین

عقل او را رهنما آمد درین

اول آدم سوی هر ذره شتافت

تا بخود در ره نتافت او ره نیافت

بی خبر از نور جان پاک بود

گرچه سر تا پای صورت خاک بود

کرد جانان مر ورا تعلیم اسم

تا عدو پیدا شود بر قسم قسم

سوی ظلمت آشیان نور کرد

بعد از آن رو در بهشت و حور کرد

از سوی دنیا سوی جنت فتاد

تاج بر فرق خدا دانی نهاد

نور عشق اندر رهش همراه بود

پس سوی جانان ورا راهی نمود

گفت ای آدم تو هستی جزو و کل

عزها کلی بدل کردی بذل

بندگی ما را تو مطلوب آمدی

در محبت عین محبوب آمدی

درید قدرت وجودت چل صباح

داد ترکیبی مرورا روح راح

هرچه بینی آن تویی خود را بدان

ظاهری و باطنی و جسم و جان

اولی بس بی نهایت گشتهٔ

پرتوی بی حدّ و غایت گشتهٔ

عرش با کرسی ز ذاتت خواستند

هر دو را از ذات تو آراستند

آسمان و عرش و عنصر ذات تست

هر دو عالم نقطه ذرّات تست

آفرینش از تو بگرفته نظام

اولین و آخرین را کن تمام

آدم آن دم گفت ای جان جهان

ای مرا نور دل و عین عیان

ای بتو پیدا شده جان و تنم

ای ز نور تو شده ره روشنم

ای مه و خورشید عکس نور تو

من ز تو میخواهم این منشور تو

تا مرا راهی نمایی از رهت

زانکه آدم هست خاک درگهت

جزو و کل ذات تو میبینم همه

در دم آدم فکندی دمدمه

هفت گردون نقطه پرگارتست

عرش و کرسی غرقه انوار تست

ای بتو روشن تمام کاینات

آدم مسکین شده گم در صفات

کمترین خاک کویت آدمست

نور پاکت روشنی عالمست

آدم از تو راه عزت یافته

از همه اشیا ترا دریافته

مر مرا راهی سوی جانان نمای

این گره از جسم آدم برگشای

نور پیغمبر یقین راه او

گشته پیوسته سوی درگاه او

دید آدم عالم از بهر فنا

انبیا و اولیا و اصفیا

گفت احمد کاین همه ذرّات تست

نقطهای صفحه آیات تست

از میان جمله مقصودش منم

زانکه من نور تمامت آمدم

انبیا از نسل تو پیدا شوند

هر یکی سر فتنهٔ غوغا شوند

آنچه اسرارست ماداناتریم

جمله از خود دیده بر دید آوریم

آنچه ما دانیم آن ظاهر کنیم

گاه مومن گاهشان کافر کنیم

آنچه ما دانیم پیدا آوریم

نیک و بدهاشان تمامت بنگریم

آنچه ما دانیم از نیک و بدی

حکم کرده در ازل الّا الذی

آنچه ما دانیم از اسرار کل

بگذرانیم از همه از عزّ و ذل

بر سر هر یک قضایی آوریم

بر تن هر یک بلایی آوریم

چرخ را دور شبانروزی دهم

شب برم روز آورم روزی دهم

یفعل اللّه ما یشاء از حکم ماست

هر که جز این بنگرد عین خطاست

چشم بگشای ای امین راه بر

کار عالم را تمامت در نگر

این همه بند ره سالک شدست

جملگی تقدیر از مالک شدست

هر که او در قید چندین پیچ پیچ

چون بمیرد در نیابد هیچ هیچ

انبیا بودند سر غوغای عشق

جان فدا کردند در سودای عشق

زانکه راه جمله پیچاپیچ بود

چون بدیدند آن همه بر هیچ بود

محو گشتند از صفات جسم و جان

تا یقین شان گشت بی شک جان جان

در ره توحید فانی آمدند

غرق آب زندگانی آمدند

در ملامتها که آمد جملهشان

از نشان جسم گشته بینشان

آنچه آمد از بلا بر انبیا

در ره معشوق از جور و جفا

اول آدم از عزازیل لعین

در گمان افتاد از راه یقین

نوح را بنگر که از طوفان چه دید

شد درون بحر عشقش ناپدید

دیگر ابراهیم را از تف نار

غرقه گشته در میان نور نار

باز در یعقوب نابینا نگر

یوسفش گم کرده گر گان پیش در

باز بنگر کز سلیمان ملک و تاج

بستدند ازوی بکلی دیو داج

درنگر کایوب ابدال ضعیف

مانده اندر کرم تن زار و نحیف

باز بنگر چون زکریا بر درخت

کرده ارّه برو جودش لخت لخت

باز بنگر تا سر اسحاق را

کرد خونش بر سر عشّاق را

باز موسی را نگر ز آغاز عهد

دایهاش فرعون و ازتابوت مهد

باز بنگر بر سر یحیی که چون

کرده جوشش بر سر عشّاق خون

باز بنگر تا که عیسی چند بار

آوریدند آن سگان در زیر دار

باز بنگر تا سر ختم رسل

چند دیده خویش را در عین ذل

این همه راه ملامت آمدست

تا بنزدیک قیامت آمدست

کس نداند تا چه حکمت میرود

هر وجودی را چه قسمت میرود

جهد میکن تا ز صورت بگذری

بو که از معنی زمانی برخوری

جان خود را بر رخ جانان فشان

در ره مردان چو ایشان جان فشان

این طلسم از جسم و صورت برفکن

طیلسان از روی معنی برفکن

تا بگنج ذات مخفی در رسی

همرهان رفتند و تو مانده پسی

ذات تو در نیستی پیدا شود

وین دو بینی تو در یکتا بشود

ای شده کون و مکان از تو پدید

هر چه گفتم گوش جان ازتو شنید

ای درون جسم و جان پیدا شده

از دو عالم تا ابد یکتا شده

ای اناالحق گفته بی لفظ و زبان

در دلم پیدا و ازدیده نهان

اولین وآخرین را رهنمون

از تو پیدا گشته یکسر کاف و نون

ای بذات خویش بیچون آمده

نه درون رفته نه بیرون آمده

آشکارا بر دل و برجان شده

از تمام دیدگان پنهان شده

ای شده بر جان و دلها آشکار

راحم و رحمان و حی و کردگار

ای جلال و قدر تو دانسته تو

در ازل هم قدر تو دانسته تو

ای کمال لایزالت نور پاک

ای شده جویای صنعت آب و خاک

آفتاب از شوق تو در تک و تاب

خیمه کرده بی ستون و بی طناب

ماه هر ماهی ز غم بگداخته

هم کمال نور تو نشناخته

آتش اندر آتش شوقت مدام

باد کرده راه پیمایی تمام

تا زجایی راه یابد سوی تو

در نفسها میزند اوهوی تو

آب از صنعت روان در مرغزار

در درون چشمه نالان زار زار

خاک خاک راه بر سر کرده است

کو میان صد هزاران پرده است

از پس پرده ترا جویان شده

اوفتاده در ره و حیران شده

کوه را کوه غم و اندوه و درد

در دل و پایش فرو رفته بگرد

میرند هر لحظه بحر از شوق جوش

تا کند درّ وصالت را بگوش

هر شجر کان از زمین آید برون

میشود در راه عشقت سرنگون

میوههای رنگ رنگ از شاخسار

میکند هر سال از صنعت نثار

طالبان عشق در کار آمده

از پی حسنت ببازار آمده

جمله در اطوار و ادوار و خورش

عقل اینجا میکند زان پرورش

تا ز اسرار تو ای عقل فضول

میکند هر ذرّه تدبیر وصول

چند گویم چند جویم مر تورا

ای ز پنهانی شده پیدامرا

در سوی هر ذرّهٔ چون بنگرم

از هویدائیت آنجا ره برم

عشق راهم مینماید هر نفس

عقل میاندازدم در باز پس

چون یقینم شد که جانانم تویی

محو گشتم در تو، بردار این دویی

قل هواللّه احد یک بیش نیست

دیده بگشا زانکه او یک بیش نیست

خالقا بیچارهٔ راه توم

بنده و زندانی جاه توم

در درون نفس چندین پیچ پیچ

ماندهام جان پرخطر بر هیچ هیچ

از دو بینی دیدهام بگشای زود

سوی مقصودم رهی بنمای زود

حاضری یا رب ز زاریهای من

وارهان جانم ز دست خویشتن

سیر گشتم از جهان و خلق پاک

آرزویم میکند در زیر خاک

بی نیازا در نیاز من نگر

وارهان جانم ازین خوف و خطر

از سوی صورت سوی معنی برم

وز سوی معنی سوی عقبی برم

از لقای خود دلم پر نور کن

وز عزازیل لعینم دور کن

رحمتی کن بر من آشفته کار

از خداوندی به بخشش درگذار

گر نیامرزی تمامت جزو و کل

عزّها کلّی بدل گردد بذل

ای گناه آمرز مشتی پرگناه

هم ز تو سوی تو آوردم پناه

در دم آخر که خواهم آمدن

مر مرا امّید توخواهی بدن

شومی و بی شرمی ما در گذار

کرده ما پیش چشم ما میار

 

 

 

mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:15 ب.ظ

مهترین هر دو عالم مصطفاست

انبیاء و اولیا را رهنماست

خواجه ثقلین و سلطان جهان

ذرّهٔ از نور او کون و مکان

بهترین ومهترین جزو و کل

مهدی اسلام و هادی سبل

سایه حق رحمة للعالمین

نور شرعش در مکان و در مکین

جبرئیل از دست او شد خرقه پوش

راه بینانش شده حلقه بگوش

نور او مقصود موجودات بود

ذات او چون معطی هر ذات بود

از تمام انبیا مقصود اوست

بود موجودات را موجود اوست

عرش و کرسی قبله گاه کوی اوست

هر دو عالم آفتاب روی اوست

سایه او بر زمین هرگز نتافت

هر دو عالم همچو او دیگر نیافت

چرخ سرگردان شرع او شدست

دایماً گردان برای او شدست

هیچ پیغمبر ندید این سروری

دعوت کل امم را رهبری

ای ورای جسم و جوهر جای تو

هر دوعالم هست خاک پای تو

موسی از عشق تو شد بر کوه طور

از کمال عشق تو در غرق نور

من رانی ذات خود را دیده باز

هم ز خود گفته ز خود بشنیده راز

بیت اسرایش شب معراج بود

جبرئیل اندر میان محتاج بود

یک شبی در تاخت جبریل امین

خازن حق پیک ربّ العالمین

گفت ای ختم همه پیغامبران

سوی حق امشب تو هستی میهمان

در گذر زین خاکدان تنگ نای

زانکه میخواند ترا امشب خدای

یک براق ازنور حق آورده بود

در میان صد هزاران پرده بود

روی او بر شکل روی آدمی

در ملاحت وز جلادت آن دمی

زیور کرّوبیان بسته ورا

از دو عالم جای او بد ماورا

گفت امشب آن شبست ای بحر دین

تا شود عین عیان عین یقین

از زمین و از زمان پرواز کن

دیدهٔ اسرار معنی باز کن

صد جهان پر فرشته حاضراند

انبیا استاده در ره ناظراند

غلغلی افتاده در کون و مکان

زانکه اینجا میرسد صدر جهان

هشت جنّت در گشاده در رهت

برتر از عرش آمده منزلگهت

حور و رضوان با طبقهای نثار

از برای تو ستاده بیقرار

آسمانها جمله در بگشادهاند

هرچه هست از بهر تو بنهادهاند

یک زمان در سوی آن حضرت خرام

تا شود کار همه عالم تمام

بر براق شاه برگشت او سوار

زود بیرون راند از پنج و چهار

در زمانی از مکان بگذشته بود

تا رسید آنجا که آنجایی نبود

هرچه پیش آمد ورا از کاینات

میگذشت ومحو میکرد از صفات

تا بنزد آدم پیر آمد او

گفت ای آدم رموز سر بگو

گفت ای آدم دل و جان در پناه

آدم بیچاره را از حق بخواه

بعد از آن مر نوح را تصدیق گفت

از کمال شوق او تحقیق گفت

موسی عمران ز شوق استاده بود

غرقه گشته در تجلّی مینمود

گفت امشب مر مرا از حق بخواه

امّت تو گشتم ای پشت و پناه

دید ایوب ستم کش را بزار

ایستاده تن ضعیف و سوگوار

گفت ای درد مرا گشته دوا

چشم امید منی جانم ترا

از بلای عشق جانم وارهان

امشب آور راز کلی در میان

بعد از آن دیدش سلیمان خدیو

باز رسته از تمام مکر دیو

گفت ای سالار جمله انبیا

بس بود خود دیدن رویت مرا

بعد از آن در پیش ابراهیم شد

گرچه جدّش بود هم تسلیم شد

گفت ای فرزند امشب مرتراست

از خداوند جهان شد کار راست

بعد از آن در نزد عیسی در رسید

صورت و معنی او پر نور دید

گفت زنهار ای رسول بحر و بر

تانیندازی تو هر سویی نظر

امشب این مسکین ز حق درخواست کن

کار خلق و انبیا را راست کن

گر بهر چیزی فرود آیی براه

کی توانی خورد جام ازدست شاه

چون صفات راه را بگذاشت او

هیچ چیزی درنظر نگذاشت او

پرتو نور تجلّی شد پدید

در زمان شد میم احمد ناپدید

تا نظر بر احمد رهبر فکند

برقع از روی حقیقی برفکند

ثمّ وجه اللّه ناگه شد عیان

لال میگردد ز شرح این زبان

در میان آن فنا دید او بقا

در میان بد ابتداو انتها

در میان آن فنا صد گونه راز

گفته با او سرّها هر گونه باز

در میان آن فنا صد گونه نور

شعله میزد در دلش اندر حضور

گفت با او سی هزار و شصت هزار

جمله از اسرار سرّش بی شمار

سی هزار اسرار گفتا این مگوی

سی هزار دیگرش گفتا بگوی

بر علی کن سی دیگر آشکار

خود درین اسرار ما را پاس دار

پس محمد چون وصال دوست دید

هر کمالی را که آن اوست دید

گفت یا رب امّتم آزاد کن

جمله رادر حشر تو دل شاد کن

گفت بخشیدم تمام امتت

بلکه جمله از کمال حرمتت

چون محمد باز جای خود رسید

هر دوعالم در درون خویش دید

محو گشته فانی مطلق شده

در جهان عشق مستغرق شده

سی هزار اسرار از سرّ کلام

در میان آورد از بهر نظام

سی هزار اسرار با حیدر بگفت

باز حیدر شد بچاه اندر نهفت

با ابوبکر و عمر و هم راز گفت

آن همه تمکین و با اعزاز گفت

خویش را کل دید و کل را خویش دید

همچنان کز پس بدید از پیش دید

یاوران مصطفی یکسان بدند

دوستدار خاندان از جان شدند

گر ابوبکرست صدیق آمدست

پای تا سر عین تحقیق آمدست

گر عمر یک درّه دارشرع بود

دائماً در زهد و شوق و ورع بود

بود صاحب شرع عثمان از حیا

از دو دختر کار ساز مصطفی

یک زمان بی خواندن قرآن نبود

سر آن دریافت تا قربان ببود

صاحب زوج بتولی مرتضاست

بر یقین او پیشوای اولیاست

در دل او بود مکنونات غیب

زان برآوردی ید بیضا ز جیب

راز خود با هیچکس هرگز نگفت

در شبانروزی یکی ساعت نخفت

موج میزد در دلش دریای راز

بود او سر حقیقت بی مجاز

گر نه او بودی نبودی ماه و خور

گرنه او بودی نبودی بحر و بر

گرنه او بوی کجا دریافتی

جوهر عطار کی دریافتی

گر نه او بودی نبودی و اصلی

کار ما بودی همه بی حاصلی

گفته است او لو کشف را از یقین

یک زمان بی خویشتن حق را ببین

در جوانمردی چو او دیگر نبود

همچو او در ملک یک صفدر نبود

گرنه او بودی درین ره پایدار

کی شدی مر دین احمد آشکار

چون صحابه غرق توحید آمدند

نه چو تو پیرو بتقلید آمدند

جان خود ایثار کردند از نخست

تا باول بود آخرشان درست

صد هزاران آفرین بر جانشان

پاک باشد تا ابد دیوانشان

سالک آن باشد که در یاران او

دوست دارد مر وفاداران او

نور چشم مصطفی و مرتضی

کشتهٔ زهر و شهید کربلا

میوه باغ نبوّت برقرار

عرش اعظم را مریشان گوشوار

آن یکی در زهر کرده جان نثار

این یکی در خاک و خون افتاده زار

جان خود ایثار کردند از یقین

در گذشتند از مکان و از مکین

یا رب این سر را تو میدانی و بس

خستگان عشق را فریاد رس

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

یک زمان ای روح روحانی قدس

پای بیرون نه ازین دیر سدس

خیمه دل ماورای دیر زن

بود با نابود کلّ سیر زن

این بت و رهبان طبعی خوار کن

بعد از آن تو ترک پنج و چار کن

بشکن این بتهای نقش آزری

چند باشی در مقام کافری

این مهار اشتران بگسل ز هم

بگذر آنگه از وجود و از عدم

کعبه مقصود دل کن نیستی

هرچه پیش آید درو وانیستی

در درون کعبه خود را محو کن

راز جانان میشنو تو بیسخن

شرب جان را از بحار دل طلب

تا ترا آبی دهد ای خشک لب

از حیات طیبه جانی بیاب

صورت مایی بکن یکسر خراب

چون وصال کعبه دل یافتی

راز معشوق از میان دریافتی

کعبه همچون ذات کل یکسان نمود

شش جهت یک سوی را میدان نمود

ذات مخفی دان یقین اندر صفات

گاه اندر ذات و گه در کاینات

صورت و معنی یکی گردان بهم

تا زنی برکاینات دل علم

این صفات از عکس نور ذات خاست

عکس بر هر گوشه ذرات خاست

آن یکی بد این دو شد اسم عدد

این عدد پیدا نبود اندر احد

پرده دار نورها بد هفت قسم

گشته یکسر لیک هر یک برده اسم

پرده اول قمر دارد مقام

تیر گشته بر دوم صاحب مقام

بر سیم زهره شده از هر صور

بر چهارم شمس گشته تاج ور

پنجمین مریخ را باشد ببین

از برای جان تو در خشم و کین

مشتری جامه کبود اندر ششم

پای تا سر در تحیر گشته گم

در سلوک هفتمین دایم زحل

تاکند او مشکلات چرخ حل

هشتمین وادی توحید آمده

این همه آنجای با دید آمده

هر یکی در گردش از بهر تواند

روز و شب در کینه و مهر تواند

هر زمان در منزلی دیگر شوند

در طلب حیران درین ره میروند

با تو اند و بی تواند آنجایگاه

صورت مایی ترا گم کرده راه

در تک این دیر حیران ماندهٔ

چون کم در بند و زندان ماندهٔ

از وجود خویش فانی شو دمی

تادل ریشت بیابد مرهمی

بت پرستی میکنی در دیر تو

وین همه گردان شده در سیر تو

بت پرستی میکنی ای بی خبر

هر زمان بر صورتی داری نظر

بت پرستی میکنی و کافری

تو مگر مزدور نقش آزری

هرچه داری در نظر بت آن بود

بت پرستی مر ترا لابد بود

برشکن بتها چو ابراهیم دین

تا زنی دم لا احب الافلین

ملکت نمرود را گردان خراب

رو ز ابراهیم یک دم بر متاب

بر مشو سوی فلک نمرود وار

ورنه افتی در نجاست زار و خوار

در نجاست اوفتی تو سرنگون

آنگهت ابلیس باشد رهنمون

ای گرفتار بلای جان و تن

مانده سرگردان طبع خویشتن

این فلک سرگشته تر از آسیاست

اختران گردان گرداب بلاست

جامه ماتم بپوشیده ازین

در گمان و در خیال و در یقین

سالها گردیده در شیب و فراز

تا زمانی پی برد در صنع راز

هم حکیمان جهان حیران شدند

همچو او در فکر سرگردان شدند

هر کسی کرده کتابی در نجوم

یادگاری ساخته بهر علوم

برتر از جا ماسب کی خواهی شدن

همچو او در حکم کی خواهی بدن

عاقبت عقرب مرورا نیش زد

او بدید از پس و لیک از پیش زد

این همه نقشی بود چون بنگری

جهد کن تا یک زمان زین بگذری

در دم آخر بدانی کاین چه بود

این نمودارت ازینجا مانده بود

پس همانجا باش و آنجا گم مشو

از ره نفس و طبیعت دور شو

تو نمیدانی که بهر چیستی

اندرین ره از برای کیستی

این همه بهر تو پیدا کردهاند

دایماً حیران پس این پرده اند

صورت تو زاده ایشان شدست

جان تو در پردهها پنهان شدست

در پس این پردهها بازی مکن

در هوای خویش طنّازی مکن

پردهها را بردران پرده مدر

برگذر زین پردههای پرده در

چند خواهی بود اینجا پرده باز

یک زمانی برفکن این پرده باز

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

ای نموده جسم و جان از کاینات

هست در تاریکیت آب حیات

ای همه اسرار جانان کرده فاش

بیش ازین در صورت حسّی مباش

آنچه بخشیدم ترا آن قسم کن

هم نموداری بکن فاش این سخن

آنچه هرگز آدمی نشنیده است

نه کسی دانسته و نه دیده است

در رموز سرّ سبحانی بخوان

سر این تفسیر ربّانی بدان

یک زمان بر منبر وحدت برآی

زنگ شرک از صورت حس بر زدای

حافظان عشق را آور بجوش

جملهٔ ذرّات آور در خروش

از زبور عشق سر آغاز کن

پرّ و بال مرغ معنی باز کن

همچو داود آیت عشّاق خوان

سر آن با مذهب عشّاق ران

از بحار عشق جوهر بار کن

این زمان دل را بهمّت یار کن

بر سر عشّاق جوهرها ببار

چون درآمد شاخ معنیّت ببار

هر زمان وصفی دگر آغاز کن

هر نفس سازی دگر برساز کن

این همه ذرّات پیدا و نهان

از وجود خویشتن گردان عیان

این همه اشجار معنی بربرست

جایشان بر خاک و باد و آذرست

قسمتی ده روح روحانی عشق

تا بگوید راز پنهانی عشق

پرزنان سیمرغ وار از کوه قاف

کوه بر منقار معنی بر شکاف

از پس قاف وجودت رخ نمای

این معمّا را بمعنی برگشای

تو ازین صورت نه بینی جز که هیچ

عاقبت افتی میان پیچ پیچ

گر درین صورت بمانی زار تو

در میان خاک افتی خوار تو

کارها در صورت و معنی فتاد

عقل را با عشق ازان دعوی فتاد

نکتهٔ سرّ عجب پیدا نمود

هر دو عالم در دلم یکتا نمود

عقل سودا کرد بیحد بر دلم

هر زمانی سخت تر شد مشکلم

هر زمانم از ره دیگر ببرد

تا مگر ما را نماید دست برد

گفت این نقش خیالست این مبین

راه من جوی و مراد من گزین

گفتمش گرراست میگوئی یقین

چیست پیدا نزد من راه این چنین

گفت سرگردان مشو تا بنگری

گرنه از دور زمانه بگذری

نه ترا صورت نه آن معنی بود

نه ترا دنیی و نه عقبی بود

هرکه او از عقل بگذشت از جنون

هر که او با عقل باشد ذوفنون

هیچ عاقل مرد دو رنگی ندید

لیک یک میگشت در دو ناپدید

هیچکس او ترک جان و تن نگفت

هیچکس بر روی آتش خوش نخفت

هیچکس دیدی که او خود را بکشت

ور بکشت این هست کاری بس درشت

ناگهان عشق از کمین گاه ازل

روی خود بنمود بی مکر و حیل

هر دو عالم را بهم بر زد بکل

عقل سودایی شد اندر عین ذل

عقل چون عشق از برابر گاه دید

در زمان از پیش تن شد ناپدید

وهم، از گفتار عقل بوالفضول

همچو بادی بود بی رأی و اصول

عشق سیمرغیست کورا دام نیست

عشق را آغاز هست انجام نیست

عشق مغز کاینات آمد مدام

عشق هر چیزی کند صاحب مقام

عشق آدم یافت از جنّت فتاد

عشق شورش بر همه عالم نهاد

عشق آتش بود و عقل آب ای پسر

عشق خاکی و خرد باد ای پسر

عشق پنهان بود پیدا کرد کل

عشق معشوقیست اندر عین ذل

عقل میخواهد جهان را پایدار

عشق میخواهد که باشد پای دار

عشق بر منصور غالب گشته بود

بود هم مطلوب و طالب گشته بود

عشق او را بر سر دارش کشید

عشق او را کرد از جان ناپدید

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

از خود و هر دو جهان یکسر ببر

عشق لوح و عرش و کرسی بسترد

عشق هرگز غیر جانان ننگرد

عقل ابلیس لعین از ره فکند

عقل یوسف را درون چه فکند

جوهر عشقست بی ذات و صفت

برتر از ادراک و عقل و معرفت

جوهر عشقست پیدا ونهان

حادث عشقست این هر دو جهان

جوهر عشقست دریای عظیم

جوهر عشقست رحمان رحیم

ای دل از خون میکن از تن جام ساز

بعد از آن این زرق و دلق و دام ساز

جان خود در راه عشق ایثار کن

جسم خود از عشق او بردار کن

بگذر از پنج و چهار و شش مبین

تا شود عین عیان عین یقین

هفت اختر را برون کن ازدماغ

از دوعالم کن تو جان و دل فراغ

چون نه جان ماند ونه دل جانان شوی

هم ز پیدائی خود پنهان شوی

در میان آن فنا صد گونه راز

گفت با او لیک بی او گفته باز

محو گردی فانی مطلق شوی

در جهان عشق مستغرق شوی

کل یکی گردد نماند این دویی

نیست آنجا جای مائی و تویی

جمله یک ذاتست اما بی عدد

جمله یک چیزست کلّی در احد

چون نماند صورتت را جسم و جان

اول وآخر تو باشی جاودان

چون تو باشی اول وآخر تویی

جزو و کل را باطن و ظاهر تویی

از صفات و از مکان باشد خیال

جمله یک گردد نیاید در زوال

این سخنها زان محقّق آمدست

نه از آن جهل مطبّق آمدست

ازمعانی موحّد باشد این

گر ببیند هم مکان را در مکین

گر هزاران کاس بر آب آوری

آن زمان در اندرونش بنگری

هر یکی را آفتابی باشد آن

چون رود خورشید خوابی باشد آن

گر یکی شمع آوری تاریک جای

صد هزاران آینه داری بپای

روی هر آیینهٔ شمعی بود

آن همه از پرتو لمعی بود

در سوی باغی اگر آبی رود

هردرختی را از آن تابی بود

آب روی خود بهر کس وا نمود

هر درختی میوهٔ پیدا نمود

آن همه یک آب بود از روی طور

هر یکی اسمی نموده گشته دور

آب خود را صانع اشیا کرده است

میوههای رنگ رنگ آورده است

هر سحرکان میوهٔ پیدا شود

آن بقیمت عالمی یکتا شود

کوکبان سرگشته و خورشید و ماه

جمله حیران گشته بر صنع اله

این همه معنی چو در جان باشدت

در صفت فرق فراوان باشدت

گر هزاران قرن گندم بدروی

آن همه یکی بود نبود دویی

چون همه یک گندست آن از عدد

جمله فانی میشود اندر احد

ذات گندم بود آدم بر صور

کی بیابد سرّ این هر بیخبر

گر نگفتی مرو را لاتقربا

کی شدی پیدا ولاد و اقربا

اندرین سر بود شیطان قضول

گشته ردّ و آدم آنجا شد قبول

گندم آدم بند راه صورتست

پای تا سر غرق عین حسرتست

سرّ گندم مصطفی دریافتست

کو سر از کونین و عالم تافتست

آدم مسکین کجا دانست کو

کین چه بازی بود پرگفتگو

بود ابلیس لعین از نور ونار

آدم از روی حقیقت در غبار

نور در ظلمت توانی یافتن

ظلمت اندر نور شد نایافتن

چون عزازیل آدم خاکی بدید

بعد از آن خود رادر آن پاکی بدید

گفت یا رب من ز نور مطلقم

اینت خاک باطل و من بر حقم

هر که او خود را ببینند در میان

بر کنارست از صفای صوفیان

من که چندین سال بر درگاه تو

بودهام اندر سلوک راه تو

من به جز تو سجده کس را چون کنم

من ازین اندیشه دل پرخون کنم

بهترم از خاک من صدباره تر

سجدهٔ تو کردهام زیر و زبر

علو و سفلم در بهشت جاودان

نور تحقیقم عیان اندر عیان

جنّت و حور و قصور، آن منست

جمله اندرحکم و فرمان منست

سالها گردیدهام شیب و فراز

تا قبولم در میان عزّ و ناز

من کجا و آدم خاکی کجا

این سخن با من بگو یا رب چرا

جز تو کس را سجده نکنم تا ابد

گر قبولم ور بخواهی کرد رد

حق تعالی گفت مرابلیس را

چند سازی این زمان تلبیس را

او بصد چیز از تو پیشم بهتر است

از هزاران همچو تو فاضلترست

سرّ خاکش آینهٔ کونین شد

از تو تا او قرنها ما بین شد

آدم از خاکست و تو از آتشی

او قبولی دارد و تو سرکشی

خاک صد باره به از آتش بود

زانکه جای سرکشان آتش بود

من نظر دارم درین خاک ضعیف

هست بر درگاه ما او بس شریف

انبیا زین خاک پیدا آورم

لون لون از وی بصحرا آورم

آنچه من دانم در این خاک ای لعین

سرّ اسرار هویدا و یقین

قرب خاک از آتش افزونتر بود

گرچه آتش ذات او بر تر بود

دانهٔ بر خاک بسپار و برو

بعد از آن صد دانهٔ دیگردرو

هرچه آتش را سپاری گم کند

جمله را یکسر بسوزد نیک و بد

آدم خاکی کنون محبوب ماست

جملهٔ ذرّات او مطلوب ماست

چون نیامد در نظر این خاک راه

کار خود کردی عزازیلا تباه

پس ندا آمد که ای کروّبیان

سجده پیش آدم آرید این زمان

جمله بنهادند سر را بر زمین

ایستاده بود ابلیس لعین

حق تعالی گفت ای جاسوس راه

چند خواهی کرد در آدم نگاه

سجده کن در پیش آدم ای لعین

بعد از آن اسرار کل در وی ببین

گفت ابلیس ای خداوند جهان

پادشاه آشکارا و نهان

جز تو من کس را نخواهم سجده کرد

من دویی هرگز نبینم جز که فرد

سالها من سجدهٔ تو کردهام

دایماً فرمان ذاتت بردهام

سجده غیر تو نخواهم کرد من

این سخن فرمان نخواهم برد من

حق تعالی گفت آدم غیر نیست

کور چشمی و ترا این سیر نیست

جسم آدم هم ز ما مشتق شدست

سرّ او بر من همه بر حق شدست

تو کجا دریابی این اسرار ما

گرچه سرگردان شدی در کار ما

لیک بر اسرار، ما داناتریم

عالم الاسرار در خشک و تریم

سجدهٔ کن تا نگردی لعنتی

گر ز ما امیدوار رحمتی

سجده کن یا لعنتم کن اختیار

تا مکافاتت کنم در روزگار

گفت یا رب هر چه خواهی کن تراست

آنچه میخواهی مرا ده کان سزاست

حق تعالی گفت مهلت بر منت

طوق لعنت کردم اندر گردنت

نام تو کذّاب خواهم زد رقم

تا بمانی تا قیامت متّهم

بعد از این ابلیس بود اندر کمین

سر بدید و شد ورا عین الیقین

گفت سرّ این همین دم کشف شد

زین همه مقصودم این امید بد

لعنت تو بهترم از رحمتست

این همه رحمت چه جای لعنتست

هرچه خواهی کن خطاب از من مگیر

زانکه هستم از خطابت ناگزیر

لعنت آن تست و رحمت آن تو

بنده آن تست و قسمت آن تو

از خطاب تو دلم بیهوش گشت

تا ابد از شوق این مدهوش گشت

ای گریزان گشته از محبوب خود

پیش او یکسانست چه نیک و چه بد

گر طلب کاری تو چون ابلیس باش

دایماً بیمکر و بی تلبیس باش

گر تو مرد راه بینی،‌تن بنه

هر زمان بی صد قفا گردن بنه

هر که او خواری حق کرد اختیار

از میان جمله آمد اختیار

چند خواهی کرد این تلبیس تو

خود نیندیشی هم از ابلیس تو

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

روز و شب در ناله و در گریه بود

او چو سرگردان میان پرده بود

در سر اندیب اوفتاده بیقرار

روز و شب گریان شده از عشق یار

زاب چشم او بسی دارو برست

ز آب چشم خود جهانی را بشست

حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد

زنجبیل و سلسبیلش نام داد

بود حوّا نیز هم گریان شده

از فراق ودرد او بریان شده

بود سیصد سال آدم در گناه

ربّنا میزد میان خاک راه

یک شبی تاریک همچو پر زاغ

دید عالم را پر از نور چراغ

مصطفی در خواب او را، رخ نمود

میخرامید و برخ فرّخ نمود

رفت آدم نزد او کردش سلام

گفت ای فرزند، و ای صدرانام

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف کن شمع دلم را بر فروز

جبرئیل اندر برش استاده بود

چشم بر روی نبی بگشاده بود

هر دو گیسو را بکف او بر نهاد

پس زبان را بر شفاعت برگشاد

گفت ای پروردگار بحر و بر

صانع لیل ونهار و ماه خور

کردهٔ آدم ببخش و در گذار

کردهٔ او پیش چشم او میار

در زمان آمد ندا کای صدر کل

مهدی اسلام وهادی سبل

از برای تو ببخشیدم همه

تو شبان خلق و عالم چون رمه

تو به آدم قبول آمد کنون

از برای نور تو ای رهنمون

در زمان آدم بجست از خوابگاه

دید حوا را عجب آن جایگاه

دست را در گردن او آورید

خونشان از هر دو دیده میچکید

از وصال یکدگر گریان شدند

زان فراق و زان بلا حیران شدند

کی بود تا جسم و جان در عین حال

از فراق آیند، در سوی وصال

یوسف گم گشته باز آید پدید

یک زمان این عین را ز آید پدید

چون تو آوردی تو هم بیرون بری

بی چگونه آمدی، بی چون بری

هرچه کردی حاکمی و کارساز

کار این درویش را نیکو بساز

اول و آخر توئی در کلّ حال

پادشاه مطلقی و بی زوال

رایگانم آفریدی در جهان

رایگانم هم بیامرزی عیان

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

روز و شب در ناله و در گریه بود

او چو سرگردان میان پرده بود

در سر اندیب اوفتاده بیقرار

روز و شب گریان شده از عشق یار

زاب چشم او بسی دارو برست

ز آب چشم خود جهانی را بشست

حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد

زنجبیل و سلسبیلش نام داد

بود حوّا نیز هم گریان شده

از فراق ودرد او بریان شده

بود سیصد سال آدم در گناه

ربّنا میزد میان خاک راه

یک شبی تاریک همچو پر زاغ

دید عالم را پر از نور چراغ

مصطفی در خواب او را، رخ نمود

میخرامید و برخ فرّخ نمود

رفت آدم نزد او کردش سلام

گفت ای فرزند، و ای صدرانام

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف کن شمع دلم را بر فروز

جبرئیل اندر برش استاده بود

چشم بر روی نبی بگشاده بود

هر دو گیسو را بکف او بر نهاد

پس زبان را بر شفاعت برگشاد

گفت ای پروردگار بحر و بر

صانع لیل ونهار و ماه خور

کردهٔ آدم ببخش و در گذار

کردهٔ او پیش چشم او میار

در زمان آمد ندا کای صدر کل

مهدی اسلام وهادی سبل

از برای تو ببخشیدم همه

تو شبان خلق و عالم چون رمه

تو به آدم قبول آمد کنون

از برای نور تو ای رهنمون

در زمان آدم بجست از خوابگاه

دید حوا را عجب آن جایگاه

دست را در گردن او آورید

خونشان از هر دو دیده میچکید

از وصال یکدگر گریان شدند

زان فراق و زان بلا حیران شدند

کی بود تا جسم و جان در عین حال

از فراق آیند، در سوی وصال

یوسف گم گشته باز آید پدید

یک زمان این عین را ز آید پدید

چون تو آوردی تو هم بیرون بری

بی چگونه آمدی، بی چون بری

هرچه کردی حاکمی و کارساز

کار این درویش را نیکو بساز

اول و آخر توئی در کلّ حال

پادشاه مطلقی و بی زوال

رایگانم آفریدی در جهان

رایگانم هم بیامرزی عیان

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

گوش کن ای هوشمند راز بین

در حقیقت خویشتن را باز بین

گفتهٔ بیهوده را چندین مخوان

مرکب بیهودگی چندین مران

چشم دل را بر یقینت باز کن

مجلسی دیگر ز نو آغاز کن

پیر و درد دل عطّار شو

از هزاران گنج بر خوردار شو

در جهان قدس هر دم میخرام

تا شود کارت همه یکسر تمام

برگذر از ننگ خاص و عامه را

گوش کن مررمز اشترنامه را

این کتابی دیگرست از سرّ راز

دیدهٔ اسرار بین را، کن تو باز

گر رموز این، میسّر آیدت

کاینات اینجایگه، بنمایدت

طرز و طرحی دیگرست این پر رموز

نارسیده دست کس بروی هنوز

بوی این گر هیچ بتوانی شنود

گویی از کونین بتوانی ربود

هرچه تصنیف کسانی دیگرست

همچو طفل شیرخوار مادرست

گر کسی را فهم این حاصل شود

دیر نبود کو درین واصل شود

منطق الطیرم زبانی دیگرست

مرغ آن از آشیانی دیگرست

من مصیبت نامه را بگذاشتم

مغز آنست این کزان برداشتم

خسرو و گل فاش کردم در صور

معنی آن باز دان ای بیخبر

هست اسرارم در آنجا سرّ جان

دیدهام معشوق خود عین عیان

گر الهی نامه، در چنگت فتد

از وجود خویشتن ننگت فتد

هست اشترنامه اسرار عیان

لیک پنهانست این اندر جهان

فاش کردم آن سخنهای دگر

نا نداند سر این هر بیخبر

این کتاب عاشقانست ای پسر

اندرو سر عیانست ای پسر

این کتاب از لامکان آوردهام

جان صورت اندر آن گم کردهام

در نهان سر نهان دانستهام

این جهان وآن جهان دانستهام

دید دید از غیب آوردم برون

تا نمایم اندر آنجا چند و چون

عاشقان در تحفهٔ این سر شوید

بر رموز معنویم بنگرید

دیدهٔ اسرار بین را باز کن

آنچه میدانی ز سر آغاز کن

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:16 ب.ظ

بود وقتی در ره حج قافله

راه دور و رهروان پر مشغله

در میان قافله بُد رهروی

هر دو گوشش بود کر، مینشنوی

ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت

قافله از جایگه ناگه برفت

کر بخفته بود زیشان بیخبر

بود مردی بازمانده همچو کر

رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد

این سخن در گوش کر تکرار کرد

گفت ای کر قافله رفتند خیز

بیش ازین بر جان خود آتش مریز

خیز تا با یکدگر همره شویم

بیش ازین اینجا به تنها نغنویم

قافله رفتند و ما اینجایگاه

درنگر تا چند در پیش است راه

کر نمیدانست حیران مانده بود

بیخبر از جسم و از جان مانده بود

مرد گفت ای کر چرا درماندهٔ

برمثال حلقه بر در ماندهٔ

جان خود بر باد دادم بهر تو

چون کنم مینوشم اکنون، زهر تو

گفت کر ما را تو بگذار و برو

ورنه اینجا همچو من خوش می غنو

اندرین بودند کآمد دو عرب

دزد ره بودند پر خوف و تعب

هر یکی بر اشتری دیگر سوار

برگرفته در کف خود یک مهار

تیغها در دست پرسهم آن دو تن

حمله آوردند، بر آن هر دو تن

کر دوید و پیش ایشان مردوار

خویشتن افکند اندر روی خار

مرد دیگر ترسناک افتاده بود

چشم بر حکم قضا بنهاده بود

تا چه آید از پس پرده برون

در دلش میزد عجائب موج خون

کر ز روی خار اندر پای خاست

گشت حیران میدوید از چپ و راست

آن دو اشتروار از دنبال او

میدویدند از پی آن راه جو

عاقبت کر را گرفتند آن دو تن

خون روان گشته ورا از جان و تن

خارها بشکسته در اعضای او

گرچه میدانست آن سودای او

مرد دیگر ایستاده بر کنار

تن نهاده بد بحکم کردگار

دو سوار او را نمیگفتند هیچ

دست کر بستند و پایش پیچ پیچ

کر در آنجا زار زار افتاده بود

تن در آن حکم قضا بنهاده بود

ناگه از آن روی صحرا گرد خاست

یک گروهی آمدند از چپ و راست

سبز پوشان عجایب آن گروه

جمله بر اسب سیاه و باشکوه

گرد ایشان در گرفتند چون حصار

زخمها کردند بر آن دو سوار

دست و پای کر گشادند آن زمان

کر عجایب مانده بُد زان مردمان

مرد دیگر را بپرسیدند ازو

با شما از هر چه کردند باز گو

گفت ما با یکدیگر همره بدیم

در میان قافله در ره بدیم

ناگهان این کر بخفت اینجایگاه

خواب او را در ربود و شد ز راه

خفته بودم من چواو جای دگر

ازوجود خویش و عالم بی خبر

عاقبت از خواب چون آگه شدیم

چون بدیدم خویش بی همره شدیم

ره نمیدانستم و حیران شدم

اندرین ره زار و سرگردان بُدم

اندرین ره چشم من تاریک شد

مرگم از دور آمد و نزدیک شد

من بسوی آسمان کردم نگاه

گفتم ای دانا مرا بنمای راه

هاتفی آواز داد و گفت رو

زود باش و تیز تاز و خوش برو

خویش را در ره فکندم آن زمان

راز گویان با خداوند جهان

در رسیدم در زمان این جایگاه

دیدم این بیچاره خوش خفته براه

بیخبر چون مردهٔ بر روی خاک

گرچه من بودم در آنجا خوفناک

من ورا بیدار کردم در زمان

تا رویم اندر پی آن همرهان

هرچه گفتم گوش را با من نکرد

ذرّه از درد من او غم نخورد

همچو من او بازماند این جایگاه

همچو او من بازپس ماندم براه

چون بدانستم کری بود این ضعیف

همچو من بیچاره و زار و نحیف

ناگهان این هر دو تن پیدا شدند

بر سرما ناگهانی آمدند

دست این مسکین به بستند این چنین

خار در پهلو شکستند این چنین

من چو این دیدم باستادم برش

تا چه آید از قضا اندر سرش

خویش را در امن دیدم زین دو تن

کم نمیگفتند چیزی از سخن

ناگهانی چون شما پیدا شدید

داد ما زین هر دو تن وا بستدید

چون شما بر ما چنین آگه شدید

شد یقین من که خضر ره بدید

روی در وی کرد پیر سبزپوش

شربتی دادش که بستان و بنوش

چون بخورد آن مرد آن آب حیات

بار دیگر یافت او از غم نجات

پارهٔ دیگر بدان کر داد و خورد

جان او را از غمان آزاد کرد

شکر کردند آن دو تن در پیش حق

پارهٔ در جسمشان آمد رمق

روی با کر کرد پیر سبز پوش

گفت خوش خورپاره دیگر بنوش

کر بگفتا پشت من افکار شد

از وجود، این جان من از کار شد

این دو تن کردند بر ما ظلم و جور

گر خدا دانی،‌رسی این را بغور

داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه

زانکه ما را آمدی تو خضر راه

من ضعیف و نامراد و بیکسم

قافله رفته، بمانده از پسم

سوی حج امسال کردم روی خویش

من چه دانستم چنین آید به پیش

سالها خونابهٔ پر خوردهام

نیک مردیها بعالم کردهام

بر در حق بودهام من سالها

تا همه معلوم کردم حالها

اربعین و خلوت پر داشتم

عمر در خون جگر بگذاشتم

تامگر ره در خدا دانی برم

دین دار از امّت پیغمبرم

سالها تحصیل کردم در علوم

خواندهام بسیار در علم نجوم

جملهٔ تفسیر از بر کردهام

سعیهای پر بمعنی بردهام

چند پاره دفتر از درد فراق

ساختم از خویشتن در اشتیاق

مر مرا بسیار کس یاران بدند

چون بدیدم جمله اغیاران بدند

پادشاه شهر خود دانستهام

کرده نیکی آنچه بتوانستهام

چار فرزندم خدا داد از دو زن

نیکبخت و نیک خواه و پاک تن

سوی حج همراه جانم اوفتاد

بعد چندین سال اینم دست داد

عشق پیغمبر فتاد اندر دلم

تا شود آسان حدیث مشکلم

روی خود را آوریدم در حجاز

تا برآرد حاجت من کار ساز

هر چهارم طفلکان همراه بود

من چه دانستم قضا ناگاه بود

ناگهان در سوی بغداد آمدم

چون رسیدم بخت دلشاد آمدم

خانه بامن بود همره آن زمان

ناگه از امر خدای غیب دان

زن که با من بود از دنیا برفت

ناگهان افتاد فرزندان بتفت

از جهان رفتند فرزندان دگر

من چه دانستم قضا آمد بسر

خویشتن با قافله همره شدم

تا بدین جاگاه شان همره شدم

کار من زینسان که گفتم بد چنین

کرد این تقدیر رب العالمین

این دو تن جور فراوان کردهاند

تو چه دانی تا چه با ما کردهاند

روی در کر کرد پیر سبز پوش

دست زد بر لب که یعنی شوخموش

ناگهانی آن دو تن اشتر سوار

کرده آنجا گاه هر دوپاره بار

هر دو تن رفتند سوی قافله

باز رستند از وبال و مشغله

باز گشتند آن زمان آن هر چهار

بشنو این سر گر تو هستی هوشیار

تو درین ره بر مثال آن کری

کار و احوال یقین را ننگری

بر سر ره خفتهٔ ای بیخبر

دزد در راهست و جانت بر خطر

عقل آمد مر ترا آگاه کرد

جان تو در حال قصد راه کرد

تنبلی کردی نرفتی آن زمان

باز ماندی بر سر راه جهان

این دو دزد روز و شب اندر قضا

آمدند و جور دیدی با جفا

بر سر خوان هوس افتادهٔ

چشم بر راه ازل بنهادهٔ

کی ترا سودی رسد زینسان زیان

ماندهٔ اینجای خوار و ناتوان

رهبر تو پیر عشق سبز پوش

آب معنی کن ز دست عشق نوش

راز خود با عشق نه اندر میان

تا رساند مر ترا با جان جان

چار فرزند طبیعت بند کن

اعتماد جان بدین صورت مکن

تا بمنزلگاه عقبی در رسی

چند گویم چون بمانده واپسی

دیوت از ره برد و لاحولیت نیست

از مسلمانی به جز قولیت نیست

چند گویم چون نهٔ تو مرد دین

چون کنم چون تونهٔ در درد دین

در غم دنیا گرفتار آمدی

خاک بر فرقت که مردار آمدی

باز ماندی در طبیعت پرهوس

اندرین ره کت بود فریادرس

بازماندی اندرین راه دراز

در نشیبی کی رسی اندر فراز

بازماندی همچو خاک راه تو

کی شوی از راز جان آگاه تو

بازماندی اندرین دریای کل

پای تا سر بسته اندر بند و غل

بازماندی تو بزندان ابد

ذرّهٔ بوئی نبردی از احد

بازماندی همچو سگ مردار را

کی ترا بگشاید این اسرار را

بازماندی و نخواهی رفت تو

بر سر این ره، بخواهی خفت تو

بازماندی ای فقیر ناتوان

داده بر باد این جهان و آن جهان

بازماندی از میان قافله

اوفتادی در میان مشغله

اوفتادی همچو مرغی در قفس

چون توانی زد در آنجاگه نفس

بازماندی در بلا خوار و اسیر

ان هذا کل، فی یوم عسیر

بازماندی در دهان اژدها

اوفتادی اندرین عین بلا

بازماندی همچو خر در گل کنون

کی بری از گل تو آخر ره برون

بازماندی دست و پابسته به بند

بازماندی اندرین راه گزند

ای گرفتار وجود خویشتن

زود بگذر تو زبود خویشتن

ای گرفتار طبیعت چار سو

باز ماندی درجهان گفت و گو

اندرین گفتار، این شهباز جان

یک دمش از این طبیعت وارهان

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:17 ب.ظ

شاه بازی بود پرها کرده باز

بود پران در هوای عزّ و ناز

دایما از عشق در پرواز بود

گاه با گنجشک و گه با باز بود

خوی با مرغان دیگر کرده بود

روی در هرجایگه آورده بود

هر زمانی در سرایی مسکنش

هر زمانی درجهانی مأمنش

زحمت مرغان دیگر اونداشت

هر زمان در مسکنی سر میفراشت

از قضا یک روز مرغی چند دید

از هوا در سوی آن مرغان پرید

جایگاهی بود خوش آن مرغزار

مسکنی جان بخش و آبی خوشگوار

سبزه زاری هم چنان باغ ارم

باغ جنّت جایگاهی بس خرم

میوههای رنگ رنگ از شاخسار

اوفتاده در میان جویبار

چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوش

با صفت همچون سرایی ماه وش

مسکنی خوش بود و جایی بس شریف

وندر آنجا بُد درختان لطیف

بلبل و قمری در آنجا بیشمار

برنشسته بر سر هر شاخسار

عکّه و درّاج با طوطی و زاغ

میپریدند اندر آن وادی باغ

سبزههای خوب و خوش رسته در آن

چشمههای نازنین، آب روان

سیب و نارنج و ترنج و به بسی

میوههای رنگ رنگ آنجا بسی

این چنین جای لطیف و نازنین

چون بهشتی بر صفت پرحور عین

شاهباز از روی چرخ آنجا بدید

بانگ آن مرغان در آنجاگه شنید

در نشاط آمد چو آنجا جای دید

چون بهشتی مسکن و ماوای دید

خواست تا آبی خورد از جویبار

بیخبر بود او که بُد دام از کنار

شاهباز آن جایگاه خوش بدید

یک زمان آنجایگه او آرمید

کرد با مرغان دیگر جلوه خود

فارغ او از حادثات نیک و بد

درشد آمد در کنار آب جوی

آمده انمرغکان در گفت و گوی

از قضا آنجا یکی مردی ضعیف

دام کرده تن نزار و دل نحیف

تا مگر مرغی فتد در دام او

گشته پنهان در میان آب جو

دید شهبازی که آمد پیش دام

گفت پیدا گشت آنجا گاه کام

دام را در دست خود هنجار داد

در هوا و در زمین رفتار داد

شاهباز آمد بدام او نشست

در کشید او دام و پایش هر دوبست

شاهباز از جای خود پرواز کرد

پایها در بند و پرها باز کرد

خواست تا پرواز گیرد شاهباز

پایها را دید اندر دام باز

گفت آوخ کار من از دست شد

چون کنم چون پای من درشست شد

ای دریغا بازماندم در تعب

بازماندم اندرین سرّ عجب

چون کنم زین جایگه پرواز من

کی رهائی یابم از وی باز من

چون کنم من تا رهائی باشدم

زین چنین بندی جدائی باشدم

چون کنم تا خود برون آیم ازین

من چه دانستم که افتم در کمین

چون کنم زین بند چون آیم برون

که درین باشد مرا هم رهنمون

چون کنم تا من از اینجا جان برم

پای خود آرم برون وبر پرم

چون کنم صیاد آمد پیش من

تا نمک ریزد بچشم ریش من

چون کنم من چون کنم بسیار گشت

باز خوف و ترس با او یار گشت

چون کنم ای دل ز مکر دامگاه

چون کنم چون مر مرا اینست راه

چون کنم ای دل چو حکم یار هست

میشوم اینجایگه من پای بست

مرد صیاد آمد آنگه در برش

دست کرد و برگرفت انگه پرش

شاهباز از ترس پرها باز کرد

مرد دیگر بار قصّه باز کرد

عاقبت او را بر آوردش زدام

مرد صیادش شده دل شادکام

گفت این را من به پیش شه برم

کام خود را باز در چنگ آورم

این چنین شهباز هرگز کس ندید

بخت تو صیاد ناگه شد پدید

یافتی کام دل اکنون شاد باش

بعد از این از اندهان آزاد باش

یافتی چیزی که آن همتاش نیست

چست باش و اندرین جاگه مایست

هیچ صیادی چنین بازی نیافت

همچو تو آواز و آغازی نیافت

هیچ صیادی چنین شاهی ندید

این چنین گنجی بناگاهی ندید

وقت آن آمد که دل شادان کنم

خویشتن را پیش سلطان افکنم

وقت آن آمد که غمها در گذشت

با که گویم این زمان من سرگذشت

وقت آن آمد که فرزندان من

درخوشی بینند جسم و جان من

عمر در خون جگر بگذاشتم

لاجرم در عاقبت بر داشتم

هر غمی را شادیی اندر پی است

چون گذشتی از بهار آنگه دی است

شاد باش و راه را در پیش گیر

آنگه از سلطان مراد خویش گیر

هر دو پای شاهباز آنگه به بست

شاد و خرم بامداد از جای جست

در قفس کرد آنگهی شهباز را

در فرو افکند آنگه باز را

دست کرد و آن قفس را برگرفت

راه شهر آنگاه اندر بر گرفت

چون درآمد پیش فرزندان خویش

شاهباز آورد ایشان را به پیش

زن ازو پرسید کاین باز آن کیست

راز این با من بگو این حال چیست

گفت ای زن شادشو کاین زان ماست

حق تعالی کرد ما را کار، راست

سالها خونابهٔ پر خوردهام

رنجها در دام بازی بردهام

تا که امروز این مرا آمد بدام

از شه عالی بیابم کام ونام

آن شب او را در قفس کردش بخواب

روز دیگر چون برآمد آفتاب

یک کلاه آوردش و بر سر نهاد

بعد از آن یک بندش اندر بر نهاد

برگرفت و پیش سلطان آورید

شاه آن شاهباز خود چون بنگرید

ای عجب کان باز آن شاه بود

هم وزیر شاه از آن آگاه بود

شاه گفت این از کجا بگرفته است

این ازان ماست زینجا رفته است

مدتی شد تا برفت ازدست من

این زمان افتاد اندر شست من

این کجا بد از کجا دریافتی

مژدگانی این زمان در یافتی

من ترا زرو گهر چندان دهم

منّت این کار تو بر جان نهم

در زمان درخواست از گنجینه دار

گفت اکنون پیش آور تو کنار

بیست مشت زر بداد آنگه بدو

گفت ای مرد عزیز راستگو

جامه و زرش دگر چندان بداد

هرچه او میخواست او آسان بداد

بیست اسب و سی غلام دیگرش

داد با چندین زمین و کشورش

مرد کان اعزاز را از شاه دید

خویش را از ماهی اندر ماه دید

گفت شاها این همه هم زان تست

بندهٔ مسکین هم از فرمان تست

مر مرا از خویشتن مفکن تو دور

تا برم نزدیک تو صاحب حضور

صحبت شه کرد آنجا اختیار

گشت صیاد حقیقت بختیار

هر دمش صیاد دولت پیش بود

در میان عزّ و دولت بیش بود

چشم بگشا صاحب صادق نظر

کار خود نزدیک شاه جان نگر

شاه آن تست تو آگه نهٔ

سخت معذوری که مرد ره نهٔ

هر زمان در خویش عزّت بیش کن

چارهٔ این درد جان ریش کن

ای تو شهباز و ز شه گشته جدا

در میان خلق گشته مبتلا

مر ترا معذور دارم این زمان

گرچه تو ماندی جدا از جان جان

ای گرفتار بلای جان خود

کی تو دریابی کمال جان خود

شاهباز حضرت قدسی به بین

ذرّهٔ از راه خود شو در یقین

تاترا راهی نماید ذوالجلال

صورت و معنی شوی تو بیزوال

شاهباز از حضرت حق آمدست

راز این در روح مطلق آمدست

چشم دل بگشا و نور جان ببین

آینه کن جان، رخ جانان ببین

تا زمانی روی او یابی مگر

چند باشی اندرین خوف و خطر

ای صلابت را ز ره بردار تو

دیدهٔ جان یقین بگمار تو

شاهباز جان ترا آمد مدام

لیک قدر او ندانستی تمام

صاحب اسرار شو چندین مپیچ

صورتت بفکن منه تو دل بهیچ

عاشق آسا در طواف کعبه آی

زنک شرک و کفر از دل برزدای

شاهباز جان بدست شاه ده

بعد از آن رو در سوی درگاه نه

بر جمال شاه دل، کن احترام

تا شوی اندر دوعالم نیک نام

چون تو نزد شاه آیی مردوار

شاه بنماید ترا روی از دیار

این نهان رازیست دریاب ای پسر

این عجب سرّست و راز ای بیخبر

هرکه او را بخت و دولت یار شد

از جمال شاه بر خوردار شد

شاهباز قرب دست شاه شو

برتر از خورشید ونور ماه شو

شاهباز عشق را بنگر یقین

دل منه بر کفر و بیرون شو ز دین

شاهباز لامکان ذات شو

خیز و تو همراه با ذرّات شو

شاه چون شهباز بر دست آورد

آفرینش جمله را پست آورد

این سخن حقّا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود، تقلید نیست

زیر هر بیتی جهانی دیگرست

این سخن را ترجمانی دیگرست

خیز و یک دم شو به پیش شاهباز

تا مگر بینی تو روی شاه باز

شاهباز شاه را نشناختی

خویش در دام صور انداختی

شاهباز علم جانان توئی

یک دو روزی در صور مهمان توئی

شاهباز هر دو عالم مصطفی است

منبع تمکین و مقبول صفاست

شاهبازی کز دو عالم پیش بود

مرهم درد دل درویش بود

عشق بازی کرد با ما ذوالجلال

دام گاهی کرد اشیا را جمال

دام گاه جسم ودل از عقل ساخت

عشق بازی با چنین دامی بباخت

هیچکس از دام او آگه نبود

جمله یک ره بود دیگر ره نبود

دامگاهی کرد صیاد ازل

گسترانید آنگهی دام امل

این جهان چون بوستانی بود خوش

مرغزاری خرم و سر سبز و کش

جایگاهی چون بهشت شادمان

لیک اینجا کس نماند جاودان

هست این دنیا سرای بلعجب

دامگاه رنج و پرمکر و تعب

دامگاه شاهبازان یقین

دامگاه عقل و فضل خویش بین

دامگاه سالکان و عاشقان

لیک گشته بیخبر یکسر از آن

دامگاه این نقش و صورت آمدست

جایگاهی پر کدورت آمدست

شاهباز از اندرون مانده اسیر

جای تشویق است و جاگاهی عسیر

خواست تا آنجایگه دامی کند

تا ابد آن جایگه نامی کند

گر نمیدانست کاینجا دام بود

گرچه نه آغاز و نه انجام بود

دامگاه شاهبازان ازل

شاهبازی کان نخواهد شد بدل

اولین این دام آدم صید کرد

جان او را هم بدینسان قید کرد

چون از آن حضرت جدا گشت آن صفی

آن رفیع اصل و اشیا را وفی

آدم از قرب ازل پرواز کرد

بال و پر مرغ معنی باز کرد

راه او از ذات آمد بر صفات

چون کنم اینجای من تقریر ذات

لامکان بگذاشت و آمد در مکان

بی زمان آمد بسوی این زمان

اول از اسرار کل آگه نبود

چون نگه میکرد جز یک ره نبود

از طبیعت بیخبر بود و حواس

راه عزّت کرده بی حدّ و قیاس

زان جهان حیران بسوی این جهان

آشکارا تر ز نور امّا نهان

هفت پرده بر برید ازکاینات

تا رسید و دید اجرام صفات

چون سوی آن گشته آمد او ز دور

شادمان و شادکام و غرق نور

بیخبر بدکین چه جای خوف جاست

میندانست او که این جای بلاست

راه در و نفس پیچاپیچ بود

چون بدید او بود، باقی هیچ بود

راه دید و گام زن شد رو بکام

بیخبر بودی وی از صیاد و دام

اندر آنجا دید مرغان حواس

گشته پران جمله بیحدّ و قیاس

اندر آنجا دید آب و سبزه زار

اندر آنجا دید سرو و جویبار

اندرآنجا دید اشجار و نبات

جای معمور و مکانی باثبات

لیک آدم عقل و حس اول نداشت

از پی عشق اونظر را برگماشت

چون نباشد صورتت با نور جان

کی بود عقلت در اسرار و عیان

شاهباز جان بر سلطان بری

شاه را با شاهبازش بنگری

شاهباز جان بحضرت آمدست

جهد کن تا هرگزش ندهی ز دست

ای ندانسته تو قدر شاهباز

می بخواهی رفت نزد شاه باز

شاهباز جان خود بفروختی

خرمن عمرت تمامی سوختی

ای گرفتار آمده در بند و دام

هیچ از معنی ندیده جز که نام

ای گرفتار آمده در بند تن

می ندانستی تو قدر خویشتن

شاهباز جان دگر ناید بدست

گر بگریی خون، تو جای اینت هست

دام دنیا بند در پایت فکند

هر زمان از جای برجایت فکند

دام دنیا بود صیاد این وجود

شاهباز جان ازین آگه نبود

صورت حسی تمامت دام دان

خویشتن را اندرو ناکام دان

جهد کن تا بر پری زین دامگاه

چون ز دام آئی روی درپیش شاه

عاقبت در پیش شه خواهی شدن

رازدار حضرتش خواهی بدن

شاه را بشناس از دام آبرون

تا شوی در حضرت او ذوفنون

شاهباز جان کسی داند که او

در دو عالم باز داند قدر او

شاهباز جان کسی بشناختست

کاین دو عالم را بکل درباختست

شاهباز جان، تو در صورت مهل

کو گرفتارست اندر بند گل

شاهباز جان ز نفخ حق بود

او همیشه جاودان مطلق بود

شاهباز جان محمد بود و بس

زد نفخت فیه من روحی نفس

شاهباز جان محمد آمدست

نزد حق او بس مؤید آمدست

شاهباز جان محمد یافتست

کو سر از ملک دو عالم تافتست

قدر اودانست این شاهباز را

او بدید این رتبت و اعزاز را

شاهباز هر دو عالم بود او

گوئی از کونین جان بربود او

شاهباز جان خود را صید کرد

هردوعالم را بیکدم قید کرد

شاهبازی همچو اودیگر نبود

از دو عالم جای او برتر نمود

خویش را کل دید و کل را خویش دید

همچنان کز پس بدید از پیش دید

بُد طفیل خنده او آفتاب

گریهٔ او بود امطار سحاب

شاهباز سد ره کون و مکان

مقتدای این جهان و آن جهان

شاهباز حضرت قدس جلال

کی بداند مرورا حس و خیال

شاهبازی بود پیشش جبرئیل

جان و جسم و روی و دل کرده سبیل

شاهباز سد ره و جان همه

جمله زان او و اوزان همه

شاهباز قرب دست ذوالجلال

آفتاب هر دو عالم بی زوال

شاهباز جمله و ختم رسل

خویش را افکنده اندر عین ذل

شاهباز جان تو، زو شد پدید

صورت حسی ندارد آن کلید

گرنه او بودی نبودی جان تو

اوست سر خیل ره و برهان تو

شاهباز جانها اویست و بس

آفرین بر جان پاکش هر نفس

شش جهت دیده قیاس عقل کل

در صفات خود فرو مانده بذل

بیخبر زین جا و زانجا باخبر

گنج مخفی را نباشد پا و سر

روح قدسی را طبیعت کی بود

انبیا را جز شریعت کی بود

اول آدم روح و نور پاک بود

گرچه ما بین هوا و خاک بود

عاقبت چون سوی این دنیا رسید

جملهٔ مرغان روحانی بدید

نه وجودی بود نه صورت نه جان

لیک مشتق گشته از او جان جان

دامگاه خود بدید از روی عقل

این سخن نی فهم داند کرد نقل

این سخن از رمز اسرار عیان

زیر هر بیتیش صد گنج نهان

اندرین اسرار، گر بوئی بری

توالست از جان جانان بشنوی

نفس این اسرار نتواند شنود

گوئی از کونین نتواند ربود

این بگوش عقل و دل باید شنید

این بچشم جان و دل بایدش دید

این سخن اندر کتابت نامدست

این سخن پیش از وجود دل بُدست

این سخن جانان مراتعلیم کرد

این کسی داند که جان تسلیم کرد

این سخن غوّاص معنی دلست

از بحار لامکان آمد بشست

این سخن گفتار عقل انبیاست

این سخن از حضرت جود و ضیاست

این کسی دانست کز خوددر گذشت

راه جسم و جان و دل اندر نوشت

این کسی داند که بی خوف و رجاست

این کسی داند که بر صدق و صفاست

این کسی داند که او عاشق بود

در فنای عشق کل صادق بود

این کسی داند که اول دیده است

خویش از دنیا معطّل دیده است

این کسی داند که جز جانان ندید

اندرین جاگاه جسم و جان ندید

این کسی داند که اندر کل بود

جملگی دیده پس آنگه کل بود

این کسی داند که وقت انبیا

روی بنماید ورا بی منتها

این کسی داند که سر دربازد او

از وصال عشق کل مینازد او

این کسی داند که در آتش رود

ار بسوزد جانش کلی خوش شود

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:17 ب.ظ

هیچکس زین راه تقریری نکرد

همچو احمد هیچ تفسیری نکرد

هرچه خواهم گفت او بودست و بس

بهترین کل بدو بودست و بس

عاقبت آدم چو این دنیا بدید

یک زمان سوی وی آمد بنگرید

بیخبر از عشقبازی بود او

نیک دریاب ونه بازی بود او

بیخبر آمد بسوی دامگاه

هر سوئی میکرد درآشیانگاه

ذات بود و در صفت یک ره شده

زان مکان تا این مکان در ره شده

این جهان خود بود بیشک آن جهان

این عیان اندر نهان آمد عیان

بود صیاد صور اندر کمین

تا بکف آرد ز گل صیدی چنین

عاقبت آدم چو اندر دام شد

از قضا نادیده و ناکام شد

کرد صیاد ازل آهنگ او

چون بدید از دور بوی و رنگ او

آدم آمد تا سر آن دامگاه

چون کند عاشق بغیری در نگاه

دام آن صیاد اندر خود کشید

آدم از صورت بدام اندر طپید

دام او این صورت ناجنس بود

لیک با او سالهایش انس بود

آدم از اول فنا بددر فنا

بیخبر زین دامگاه پر بلا

کل بُد و آدم بصورت جزو بود

بود در آخر باول خود نبود

چون نگه کرد و وجودخود بدید

تن نهاد اندر قضا و آرمید

حیف خوردش او بسی سودی نداشت

درد آدم نیز بهبودی نداشت

گر نیفتادی بدام آن اولین

نه گمان بودی ونه کفر ونه دین

نه زمین بودی ونه چرخ فلک

نی کمال جمله اشیائی ملک

نی تفرج بودی ونی شادیی

نی غمی بودی و نه آزادیی

نی قمر بودی و نی خورشید هم

نه عطارد بود ونی ناهید هم

نی دو عالم بودی از وی پر زجوش

تو ندانی این سخن بنشین خموش

گر نه او بودی نه بودی انبیا

گرنه اوبودی نبودی اصفا

گرنه او بودی شمار اندر شمار

کس ندانستی رسوم کردگار

چون بدام آمد همه شد آشکار

دل پدید آمد و جان شد با عیار

آفتاب و ماه شد از عکس او

هر دو عالم شد ازو پر گفت و گو

عقل آدم شد بآنجا آشکار

جمله یکسو شد عددها بی شمار

شمّ و فمّ و سمع با او یار شد

آدم آنگه در سلوک کار شد

گفت بی چیزی نبود این دام من

من ندانم کی برآید کام من

راه خود میجست تا بیند مگر

در سلوک آمد در آن خوف و خطر

هیچ سالک راه را پایان ندید

هیچ کس این درد را درمان ندید

هیچ کس زین دامگاه آگه نبود

زانکه مر این راه را همره نبود

عشق هرجائی که انجام افکند

ننگ آرد جملگی نام افکند

عشق صد عالم کتاب از خود کند

نام نیکی را بیکدم بد کند

عشق در یک لحظه صد آدم کند

عشق رنگ آمیزی عالم کند

عشق سوی نیک و بدها ننگرد

عشق با کس راه کلی نسپرد

عشق راهی دارد از سرّ کمال

عشق را هر گز نباشد خود زوال

عشق شهباز دو عالم آمدست

گرچه در صورت بآدم آمدست

ای مقام عشق را نادیده تو

زین سخن بوئی عجب نشنیده تو

ای مقام عشق آنجا یافته

لیک راه عشق را نایافته

ای ز سرّ عشق جانان بی خبر

جان بده در عشق و در جانان نگر

هرکه او بر جان خود شد دوستدار

بی خبر آمد ز عشق کردگار

دامگاه عشق آمد درگهش

هیچ پیدا نیست جز یکسو رهش

دام صورت عقل آمد این بدان

چون رهیدی میشوی تا آنجهان

این قفس بنگر که تا چون ساختست

از برای مرغ جان پرداختست

پیش شاه این شاهباز عالمین

میبرد هر لحظهٔ در خافقین

جوهر معنی بسی دادش خدای

عشق آمد هر زمانش رهنمای

این همه ملک جهان کل زان اوست

دارو گیر مسکن دیوان اوست

کرد صیاد آن قبول از بهر باز

شاهباز لطف آنگه دیده باز

هرکه روی شاه را از دور دید

بود از آن شاه خرد معذور دید

هرچه آن شاه باشد آن اوست

مغز باید تا برون آید ز پوست

گر بروی شاه تو شادان شوی

هر زمان سرّ دمادم بشنوی

هرکه او از دست شه معنی برد

در هوای لامکان دایم پرد

راه او روشن شده پرنور بین

هست در علم عیان عین الیقین

هم ببود او توانی دید روی

چند گویم آب هست اندر سبوی

هم بنور جان جان کن رهبری

کز زمین و از زمان تو بگذری

اصل جان تو مجرّد بود و بس

یعنی آن نور محمد بود و بس

نور جان اشیا همه یکبار دید

بعد از آن در هفت و پنج و چار دید

نور جان در آسمانست و زمین

نور جان اندر مکانست و مکین

نور جان موسی بدید از کوه طور

گشت سر تا پای موسی غرق نور

نور جان عیسی از آن آگاه شد

جسم از آن جان گشت وروح اللّه شد

کس چو عیسی اندرین راه فنا

جسم و جان خویش کی دید او بقا

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:17 ب.ظ

یک دمی ای ساربان عاشقان

در چرا آور زمانی اشتران

اندرین صحرای بی پایان درآی

تا درین ره بشنوی بانگ درای

تا در آنجا جمع گردد قافله

سوی حج رانیم ما بی مشغله

کعبهٔ مقصود را حاصل کنیم

در تجلّی خویش را واصل کنیم

عقبی بر شیمهٔ این ره زنیم

حلقه بر سندان داراللّه زنیم

روی در صحرای عشّاق آوریم

یاد از گفتار مشتاق آوریم

باز سرگردان این صحرا شویم

در درون کعبه ناپروا شویم

این چنین ره راه مشتاقان بود

تا ابد این راه بی پایان بود

ای دل آخر جان خود ایثار کن

یک دمی آهنگ کوی یار کن

ره روان رفتند و تو درماندهٔ

حلقهٔ در زن،‌که بر درماندهٔ

اشتران جسم در صحرای عشق

مست میآیند در سودای عشق

همچو ایشان گرم رو باش و مترس

اندرین ره سیر کن فاش و مترس

هر کجا آیی فرود آنجا مباش

این دویی بگذار و جز یکتا مباش

بعد از آن در گرد این صورت مگرد

همچو درّی باش در دریاش فرد

تا که از ملک معانی برخوری

از سر سررشتهٔ خود بگذری

پس مهار عشق در بینی کنی

بعد از آن آهنگ یک بینی کنی

بر قطار اشتران عاشق شوی

در درون کعبه صادق شوی

دیر صورت زود گردانی خراب

تا بتابد از درونت آفتاب

در محبّت تاکه غیری باشدت

در درون کعبه دیری باشدت

بحث بارهبان دیری بر فکن

طیلسان لم یکن در سر فکن

تا ترا معلوم گردد حالها

باز دانی زو همه احوالها

در بن این بحر بی پایان بسی

غرق کشتند و نیامد خود کسی

کس چه داند تا درین دیر کهن

چند تقدیر آوریدند از سخن

جایگاهی خوفناکست این مکان

وامایست و اشتران زینجا بران

تامگر در کعبهٔ جانان روی

در مقام ایمنی خوش بغنوی

کعبهٔ جانها مکانی دیگرست

این زمان آنجا زمانی دیگرست

این رهی بس بینهایت آمدست

تا ابد بیحدّ وغایت آمدست

پای دل در پیچ و بس مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

راه اینست و دگر خود راه نیست

هیچ دل زین راه ما آگاه نیست

ره روان دانند راه عشق را

کز دو عالم هست این ره برترا

راه عشقست این وراه کوی دوست

راه رو تا در رسی در کوی دوست

کعبهٔ عشّاق را دریاب زود

جملهٔ ذرّات شان این راه بود

این ره اندر نیستی پیدا شدست

این چنین ره راه پرغوغا شدست

راه دورست و دمی منشین ورو

ره یکی است و تو ره میبین و رو

جهد کن تا اندرین راه دراز

گرم رو باشی نمانی مانده باز

جهد کن تا هیچ غیری ننگری

تا ز فضل جاودانی برخوری

جهد کن تا تو بمانی برقرار

زانکه بسیارست گل بازخم خار

سالکان پخته و مردان دین

عاشقان بردبار راه بین

اندرین ره رازها برگفتهاند

درّ معنی را بمعنی سفتهاند

گم شدند اول ز خود پس از وجود

لاجرم دیگر ره رفتن نبود

باز بعضی در صور یک بین شدند

باز بعضی مانده و خودبین شدند

باز بعضی در گمان و در یقین

همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین

باز بعضی خوار مانده در جنون

باز بعضی گفتشان آمد فنون

باز بعضی در زمین، خوار از تعب

باز ماندند از صورها در عجب

باز بعضی از کتبها دم زدند

داد خود از صورت حس بستدند

باز بعضی در شراب و در قمار

بازماندند اندرین پنج و چهار

باز بعضی خوارو ناپروا شدند

درمیان خلق، تن رسوا شدند

باز بعضی تن ضعیف و جان نزار

خرقهٔ در فقر کردند اختیار

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند در جنب گناه

باز بعضی کنج بگزیدندو درد

تا فنای شوق آید در نبرد

باز بعضی غرقهٔ آتش شدند

باز افتادند و دل ناخوش شدند

باز بعضی باد کبر از سر برون

آوریدند وشدند ایشان زبون

باز بعضی آبروی خویشتن

عرضه دادند از میان انجمن

باز بعضی زرق وسالوس آمدند

اندرین ره بس بناموس آمدند

باز بعضی عالم منطق شدند

از مقام الکنی ناطق شدند

باز بعضی ناطق وپر گو شدند

در بر چوگان تن،‌چون گوشدند

باز بعضی در جدل جهّال وار

آمدند و قیل کردند اختیار

باز بعضی حاکم دنیا شدند

فارغ ازدانستن عقبی شدند

باز بعضی عدل کردند از یقین

آنچه حق فرموده است از راه دین

باز بعضی دزد و هم رهزن شدند

عاقبت اندر سر این فن شدند

باز بعضی کنج کردند اختیار

تن فرو دادند در صبر و قرار

باز بعضی عقل را عاشق شدند

در مقام عقل خود صادق شدند

باز بعضی درمقام بیخودی

عشق آوردند در الاالذی

باز بعضی عاشق و حیران شدند

در ره توحید، بی برهان شدند

این ره کل دان و باقی هیچ دان

این ره جدّست و باقی پیچ دان

گردرین راه اندر آیی یکدمی

حیرت جان سوز بینی عالمی

چند خفسی خیز و ره را ساز کن

یک زمان اندر یقین پرواز کن

برگذر زین چار طبع و شش جهت

تا به بینی کل جان، در عافیت

کعبهٔ عشاق یزدانست آن

ره نداند برد جسم، الا بجان

گر درین رهها، نهٔ تو راه بین

بازمانی دور افتی از یقین

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر کسی چون دلو در چاهی دگر

آن کسان که دیگ سودا میپزند

هر یکی اندر هوای دیگرند

آنکه او در قید دنیا مبتلاست

او کجا مستوجب راه بقاست

آنکه در تحصیل دنیا باز ماند

در میان چار طبع آز ماند

آنکه او مستغرق عرفان بود

بر سر خلق جهان سلطان بود

آنکه او شایسته آید پیش شاه

کی تواند کرد در غیری نگاه

آنکه او در صحبت سلطان بود

هرچه گوید پادشه را آن بود

آرزویی نکندت تا جان شوی

بعد از آن شایستهٔ جانان شوی

راز سلطان گوش داری در دلست

حل شود اینجایگه هر مشکلست

هرکه او در پیش شه شد راز دار

زان توان دانست هر ترتیب کار

راه کن تا بر در سلطان شوی

ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی

راه کن در گفت و گوی تن ممان

سرّ اسرار حرم را باز دان

چارهٔ در رفتن این ره بجوی

قافله رفتند و ما در گفت و گوی

قافله رفتند و تو در خوابگاه

کی تواند کرد،‌مرد خفته راه

 
 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 249643
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشترنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  04:17 ب.ظ

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

اول بنیاد بر ذات خدای

پادشاه راز دان و رهنمای

جوهی از نور خود پیدا بکرد

بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد

حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه

تا شود پیدا بخود آن جایگاه

این جهان و آن جهان چون آفرید

راز خود برجان ما کرد او پدید

از جلال خود نظر بروی فکند

آتشی از شوق خود در وی فکند

جوهری بد از لطافت روشنی

ذات خود پیدادر آن بد بی منی

اول و آخر درو پیدا شده

عاشق از معشوق دل شیدا شده

هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز

اندران کلی نمود او جمله چیز

چاره نور تجلّی در رسید

خویشتن در خویشتن کلی بدید

در طلب آمد پس آنگه جوش کرد

جرعه از جام جلالش نوش کرد

در طلب برخود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

عکس نور آنجایگه آمد پدید

راه بگرفت و درو شد ناپدید

آسمان از آن دو جوهر کرده شد

نور عزّت از یقین چون پرده شد

گشته پیدا از کف او این زمین

تاشود پیدا مکان اندر مکین

همچنان در جلوه بود آن نور پاک

پس نظر افکند از بالا بخاک

هر دویکی گشت از روی شناخت

آن ازین و این از آن سوی تو تاخت

لیک این رازیست گفتم با تو باز

لیک با ایشان نشاید گفت راز

ذرّه از نور او شد آفتاب

از بخارات زمین تر شد سحاب

نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان

کرد پیدا نور در روی جهان

روی عالم را همه انوار داد

بعد از آن ترکیب پنج وچار داد

روز نورست و بظلمت شب بساخت

نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت

اصل و فرعی در میان آمد پدید

تا همه روی جهان آمد پدید

خاک و آتش سخت در پیوست کرد

تا از آن روی زمین را سخت کرد

کوه شد پیدا ز بهر ساکنی

تا شودآنجا مقام ایمنی

آفتاب از وی قمر بستد روش

یافته در دور گردون پرورش

روحها از ذات خود پیدا نمود

پس تمامت نقش آن اشیا نمود

کرد از روی قمر پیدا نجوم

تا ازین پیدا شود راز علوم

از چراغ صد هزاران شمع را

باز افروزد یکی در جمع را

اینهمه از نور شمس آمد پدید

بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید

سفل را نفس عناصر ساخت او

انگهی باران ز عنصر ساخت او

ذات حق زینها منزّه آمدست

این کسی داند که آگه آمدست

راز حق پیدا بکردست این صفات

انبیا کردند شرح و وصف ذات

ذات حق این جملگی تقریر کرد

علو و سفل آنجای در تحریر کرد

ذات حق در جزو و کل مستغرقست

گر ببینی ور نبینی خودحقست

انبیا را کرد پیدا هم زخود

بعد از آن بخشید کل را هم ز خود

علو روحانی و ظلمت سفل بود

نیست درهستی خود پیدا نمود

صد هزار و بعد از آن بیست و چهار

انبیا از نور خود کرد آشکار

عالم جانست علو این را بدان

عالم سفلست جسم ناتوان

ماه و شمس و روز و شب با یکدگر

ساخت ترکیبی چنین پیروز گر

شش جهت در سفل آمد راستی

تا شود پیدا در آنجا خواستی

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را با هشتمین دوّار کرد

مختلف کردش تمامت جزو جزو

تا شود پیدا بکلی عضو عضو

پس عناصر رادرآمیزش نشاند

هر یک از راه دگرشان سیر راند

ضد یکدیگر نهاد این هر چهار

تا شود اسرار ایشان آشکار

موضع هر یک بکلی راست کرد

تا همه کار جهان را راست کرد

موضع آتش بسوی شرق بود

گرچه در هر جای همچون برق بود

موضع باد از غرور است این بدان

موضع آب از جنوب آمد روان

خاک بد مغز همه اسرارها

گشته پیدا اندرو انوارها

این همه بر عقل آرایش بکرد

بعد از آن در زیر پالایش بکرد

هفت دریا را بصنع خویشتن

زیر خاک آورد پیدا ما و من

آسمان در گرد ما آمد زشوق

این عجایب بشنو از اصحاب ذوق

گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب

کوکبان چرخ و نور آفتاب

چون نظر بر خاک دارند این همه

بلک نور پاک دارند این همه

اصل کار خاکست در اسرار حق

میشود آنجا همه انوار حق

بعد از آن چون خویشتن افکنده دید

از میان جمله خود را زنده دید

چون نظرگاه خداوند آمد این

نام آن شد آسمان، این شد زمین

ذات بیرون درون بگرفته است

بر سر هر کس قضائی رفته است

عقل پیدا کرده است از صنع خود

تا شود پیدادر آنجا نیک و بد

عقل پیدا کرده تا شد رهنمون

هر یک از لونی دگر آید برون

چون بگشتند جملگی در گردخاک

کرد پیدا جسم ما از آب پاک

آتش آنگه رازدان باد شد

هر دو را کار از دگر آباد شد

آب همچون آینه روشن نمود

خاک را این هر سه آنگه تن نمود

جان ز ذات آمد بره سوی صفات

جسم ازو دریافت ناگه این حیات

جمله را با یکدگر ترکیب کرد

آنگهی با یکدگر ترتیب کرد

عقل با تن پرورش آغاز کرد

راه اول را بآخر ساز کرد

جمله ذرّات گشته متّصل

فاعل افلاک بر این مشتعل

این رموز ما ز جائی آمدست

کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست

چون نظر با یکدیگر پیوند شد

راه پیدا گشت و کل در بند شد

جزو خود کل دید در ره گم شده

بود چون یک قطره در قلزم شده

پس سؤال دیگر از وی خواست کرد

گفت حق بود این و حق این راست کرد

چون همه او بود یکسر جزو و کل

از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل

نیک و بد از چه پدید آمد زوی

چون همه گفت و شنید آمد زوی

چون همه او بود برگو این سخن

تا شود پیدا مرا راز کهن

این یکی ره بین وان اعمی شده

این یکی نادان و آن دانا شده

این یکی در عزّ و قربت آمده

آن یکی در رنج و محنت آمده

این یکی مال فراوان یافته

آن یکی یک لقمه نان یافته

این یکی بیچاره و حیران شده

آن یکی در ناز خود پنهان شده

این یکی جویای اسرار آمده

آن یکی در عین پندار آمده

این یکی فارغ نشسته از همه

آن یکی در بسته برروی همه

این جسد را در حسد آورده است

آن یکی رو در احد آورده است

این یکی عمر از خوشی و کام دل

برده بر سر یافته آرام دل

آن یکی در خون دل جان رفته کل

اوفتاده در بلا ورنج و ذل

این یکی در گنج و آن یک در زحیر

این یکی در ناز و آن یک در نفیر

این یکی مؤمن شده آن کافری

این تحیر را نه پائی نه سری

این یکی در قتل و خون آورده رو

عالمی از وی شده در گفتگو

آن یکی در راه جسم و بغض و آز

آمده در راه حق درمانده باز

این یکی مردار خواری همچو سگ

میدود از بهر مرداری بتک

آن یکی از بهر آزار کسان

روی را در جنگ کرده چون خسان

این یکی بر خلق و بر عزّت شده

با همه ذرّات در صحبت شده

آن یکی از بهر ظلم و جور خلق

میکند خواری نداند غور خلق

این یکی دانسته، آن نادان شده

ازچه باشد جملگی تاوان شده

گفت عیسی این همه از اصل کار

در قلم آمد ز حکم کردگار

چون قلم با لوح شد آنجا پدید

هرچه او میخواست شد زانجا پدید

نیک و بد برخاست یکسر از قلم

تا بود اسرار از سرّ عدم

بر سر هر یک قضائی رفته است

برتن هر یک جفائی رفته است

هر یکی را آنچه او بایست داد

هر یکی را راه دیگرسان نهاد

هر یکی را قسمتی تقدیر کرد

هر یکی را قربتی تدبیر کرد

تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان

سرّ او در غیب شد آنجا عیان

گرنداد اینجا درآنجا آن دهد

بلکه آنجا بیش صد چندان دهد

محنت دولت ازینجا میرود

چون ببینی کار آنجا میرود

پادشاه کردگار بحر و بر

کرده هر یک را بنوکاری دگر

هرکه نقد آن جهان حاضر کند

خویش را در قرب حق واصل کند

شکرکن اینجا اگر چیزت نماند

زآنکه آنجا نقدهای تو بماند

هرچه آنجا باشد آن آنت بود

بهتر از جانان کجا جانت بود

حکم کرد او از ازل هرچه که هست

تا شود پیدا بجمله پای بست

هیچ کس از راز خود پی گم نکرد

لیک این صورت درآنجا گم بکرد

اوست اصل و مال دنیا هیچ دان

مال دنیا نقش پیچا پیچ دان

آنکه بیشک خواری آنجا بدید

محنت و خواری حق آنجا بدید

ای بسا شادی که آنجا بیند او

در مقام مملکت بنشیند او

گر بصورت مر ترا رنجی نمود

در صفت بیننده را گنجی نمود

نامرادی و مرادی این جهان

تا بجنبی بگذرد در یک زمان

گر تو زینجا رنج و محنت میبری

رنج و محنت سوی دولت میبری

گر ترا سنگی زند معشوق مست

به که از غیری گهر آری بدست

گر ترا گوید که جان درباز خیز

جان خود را در ره او پاک ریز

گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند

این نشان زان سوی آتش میدهند

گر ترا دنیا نباشد گو مباش

ور ترا عقبی نباشد کو مباش

چون ترا معشوق باشد به بود

روی معشوق از دوعالم به بود

اوست اصل کار و باقی محنت است

اوست مقصود و دگر ها زحمت است

چون ز فعل و قول خود آگه شود

ترک کلی گوید و باره شود

در مقام عشق صادق آید او

در فنای عشق لایق آید او

راه کل گیرد پس آنگه گم شود

چون یکی قطره که با قلزم شود

لیک این راه کسی باشد که او

در میان ما بود بی گفت و گو

لیک این راه کسی باشد یقین

کاخر و اول بود او راه بین

جمله را یک داند و یک بیند او

یک زمان در عشق خود ننشیند او

باشد اندر کل اشیا کاردان

تا بیابد جان جان اندر نهان

در بلای عشق او آرد قدم

بگذرد از کفر و از اسلام هم

ای محقق این سخن زان تو است

زنده دل هستی و این جان تو است

ای محقق این دل از جان و جهان

محو گردان آشکارا و نهان

ای محقق بگذر از بود و وجود

زانکه پیدا راه او پنهان نمود

چون شوی پنهان ترا پیدا کند

گر بوی پیداترا رسوا کند

هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی

هم عوض نیکی بیابی تو بسی

جهد کن تا نیک باشی در زمان

جان خود از حرص دنیا وارهان

جهد کن تا خود ترا نیکی بود

تاترا آنجایگه نیکی بود

زانکه راه نیکی آمد بر خلاص

مرد از نیکی همی یابد خلاص

نیک بین هر چیز کو آورده است

او ز نیکی جمله پیدا کرده است

نیست بر تر از مقام خاص و عام

از مقام نیستی برتر مقام

بود با نابود خود پیوند کن

نه در آنجا خویشتن در بند کن

چون در آخر راه بر حق آمدست

عاقبت جان راه بین حق شدست

جملگی ره درویست ای بیخبر

باز کن زین خفتگی در دل نظر

این براه دل توانی یافتن

نه براه آب و گل بشتافتن

این سخن با غیر صورت بین بود

راز این با مرد معنی بین بود

عقل این تقریرها کی ره برد

این سخن را عشق بر حق بشنود

صورت از عقلست و جان عشق دان

عشق آمد در نشان او بی نشان

عاقبت اندیش و آنگه شو فنا

تا رسی آنگاه در عین بقا

در دم آخر بدانی این سخن

اندرین گفتارها سستی مکن

اول وآخر در آنجا میطلب

راه عزّت را تو یکتا میطلب

هرکه این دانست مرد کار شد

ازکمال عشق برخوردار شد

این رموز لامکانی فهم کن

تا منت اینجا بگویم یک سخن

بی نشان شو تا نشان آید پدید

هر که او شد بی نشان از غم رهید

اصل اینست در جهان جان ستان

چون فنا گردی بیابی جان جان

کار دنیا پر ز درد و حسرتست

پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست

کار دنیا پر ز آزست ونیاز

ترک گیرش تا رهی از حرص باز

این جهان چون آتشی افروختست

هر زمان خلقی بنوعی سوختست

کار دنیا چیست بیکاری همه

چیست بیکاری گرفتاری همه

این جهان کلی سرآید عاقبت

باز دان گر مرد راهی عاقبت

هرکه او در عاقبت اندیشه کرد

راه بینی از خدا او پیشه کرد

جهد کن تا عاقبت آید پدید

راز اودر عاقبت آید پدید

جان و دل در عاقبت مقصود یافت

بعد از آن او عاقبت معبود یافت

جهد کن تا نیک و بد بینی از او

تا در آخر عاقبت بینی ازو

هرکه اودر عاقبت کل بازگشت

ازجهان جان ستان بیزار گشت

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

هم بگفت او جمله هم خود باز خواند

چون عزازیل عاقبت اندر نیافت

جان ودل از حسرت تن برشکافت

عاقبت درباخت آن نا استوار

عاقبت در حسرت آمد پایدار

گفت اکنون چون همه زو رفته است

جملهٔ ذرّات بر او رفته است

چون همه او بینم از نیک و ز بد

پس چرا تاوان نهاده بر خرد

راست گفتی هرچه گفتی از خدا

لیک این راز دگر را رهنما

مرگ حقست و قیامت هم حق است

این یقین است از خدا و مطلقست

بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم

تا کجا خواهد شدن بیرون باسم

جای جان آخر کجا خواهد بدن

اولین دید از کجاخواهد بدن

گفت عیسی هر نشیبی را فراز

هرکژی را راستی آید بساز

روز را ظلمت ز پی آید پدید

هستی اندر نیستی شد ناپدید

از پی این زندگی مرگ آمدست

همچو ما را جملگی برگ آمدست

این جهان همچون رباطی دان دو در

زین درآی و زان دگر بر شود گر

عقل اینجا با وجودت آشناست

گرچه راه حق بکل بی منتهاست

عاقبت دانست کو خواهد شدن

جاودان آنجایگه خواهد شدن

عاقبت کرد اختیار آنجایگاه

دیده دیده دید کار آنجایگاه

حکم تو این بود کو آنجا شود

روح پاکش باز بیهمتا شود

روح را درعاقبت آنجا رهست

تا نه پنداری که راهی کوتهست

چون در آنجا روح ره آهنگ کرد

بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد

عاقبت از دوست چون آید ندا

جان کنند آنجا که میشاید فدا

رازبین گردد ز دنیا بگذرد

بعداز آن در سوی عقبی بنگرد

چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ

بگذرد از کل نام و جزو ننگ

زین جهان جز محنت و خواری ندید

ازوجود خویش جز زاری ندید

زین جهان حاصل نباشد جز زحیر

آن جهان بینی همه بدر منیر

چون مقام خویش بیند در فنا

آن فنا باشد بکل عین بقا

درد نبود اندر انجا رنج هم

هیچ نبود اندر انجا جز عدم

خواری و محنت نباشد جز فنا

هر زمانی روشنی باشد صفا

اندر آن عالم نباشد جز که نور

دایماً یک دم نه بینی جز حضور

اندران عالم بقا اندر بقاست

گرچه آن عین بقا کلی فناست

هر چه بینی جز یکی نبود ز کل

هیچ نبود اندر آنجا عین ذل

آن مقام عاشقانست ای پسر

آسیا برنه که آبت شد بسر

زان عدم گر خود نشانی باشدت

هر زمانی لامکانی باشدت

زان عدم گر با تو اینجا دم زنم

هر دوعالم بیشکی بر هم زنم

زان عدم هرگز نشد آگاه تن

کار جانست این که داند خویشتن

زان عدم بسیار گفتند در زمین

این نداند جز که مرد راه بین

چون قدم بیرون نهادی زین جهان

راه آنجا روشنت گردد عیان

پرتوی از نور باشد همرهت

تا کند ز انحضرت کل آگهت

هرچه بینی جز خیالی نبودت

هرچه گوئی جز محالی نبودت

آن عدم روشن ترست ازجسم و جان

آن عدم دارد نشان بی نشان

چون برفتی هیچ منگر سوی ره

تانباشد دیدنت عین گنه

ای بسا کس کو درین ره باز ماند

دیدها کلی ازین ره باز ماند

هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز

اندر آنجا اوفتد او درگداز

ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر

ان هذا دیده شیی عسیر

هرکه اینجا خواری و محنت کشید

روح و راحت اندر آنجا او بدید

هرکه او اینجا بچیزی باز ماند

تو یقین میدان که بی اعزاز ماند

هرکه اینجا در طلب نشتافت او

اندر آنجا همچو یخ بگداخت او

هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم

حق نه بیند در وجود و در عدم

هر که اینجا چشم دیده باز دید

هیچ غیری را در آنجا او ندید

او سبق برد از میان و وارهید

بعد از آن پیدا شدش هل من مزید

هر که او بر حال خود دیدار کرد

هر زمانی جان ودل افکار کرد

هرکه او ره پیش شد بر یک صفت

بگذرد از عقل و جان و معرفت

هر که آنجا عشق رویش وانمود

گوئیا در اول و آخر نبود

هر که اینجا محو گردد در عقول

بگذرد از گفتگوی بوالفضول

هر که اینجا تخم افشاند بخاک

بر دهد آنجا حقیقت روح پاک

تخم معنی تو بیفشان و برو

آنگهی آنجایگه بر میدرو

تخم معنی هر که افشاند بدل

بهره یابد از یقین بی آب و گل

تخم اگر در شوره کاری ندروی

تا سخن هرگز نگوئی نشنوی

کشت زارتست عالم جملگی

هم ز بهر تست عالم جملگی

تخم اینجا بهر تو برکشتهاند

راه بینان اندرین ره گشتهاند

بر تمامت داده است آنجایگاه

میکنی او را بنادانی تباه

تخم معنی بی شمارست ره ببین

بر ببر زینجا چو هستی راه بین

تخم بنشاندی که نوروزت نبود

جز دو چشم راه بین کورت نبود

این جهان و آن جهان هر دو یکیست

لیک اعداد از حسابش اندکیست

هر که این اندک حسابی آورد

در یکی معنی کتابی آورد

این حسابی از عدد مشکل ترست

ورنه مقصود تو زان حاصل ترست

گر فرومانی درین ره بی حساب

ترسم آنجا گه شود طولی کباب

صد هزاران بر یکی گیر و برو

از یکی پیداست اینها نو بنو

از یکی دو میشود تنها پدید

وزدو میگردد سه هم پیدا بدید

وز سر میگردد چهارم آشکار

پنج آنگه میشود باز از چهار

تا صد و سیصد هزاران یاد کن

آن عددها جملگی بر باد کن

چون برون آری تو از اول یکیست

میندانم تا کرا آنجا شکیست

چون یکی گردی یکی بینی همه

چون همه یکست یک بینی همه

این الف اول یکی باشد ز اصل

بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل

چون شود کژ دال گردد درحساب

دال همچون راست گردد درحجاب

چون خمی بر خویشتن آرد دگر

را شود این جایگه ای بی خبر

چون الف از راست خم گردد چونی

هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی

چون الف نعلی شود نونی بود

این سخن مرد خدا بین بشنود

جمله چون از اصل یکی باشدت

لیک هر نوعی همان بنمایدت

صدهزاران قطره یک باران بود

چون ز باران بگذرد عمّان بود

لیک این نقش از تو پی گم میکند

مر ترا بر هر صفت گم میکند

چون تو عورت بین شدی در اصل کار

چون یکی بینی عددها در شمار

هر که بینی یک صفت دارد چو تو

لیک ره گم میکند آنجا ز تو

هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست

چشم دارد صورتش همچون شماست

آنچه تو داری در ایشان هست هم

لیک از روی معانی هست کم

عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف

این سخن بشنو نه از روی گزاف

عقل اندر گفت و گوی عالمست

ورنه چون تو بنگری کل آدمست

از تفاوت آدمی حیران شود

چون عددها دید سرگردان شود

هر دم از راه دگر آید برون

کی برد راز معانی در درون

گر درونت با برون یکسان شود

این عددها جملگی یکسان شود

گر درونت گردد از صورت بری

اندرین معنی که گفتم ره بری

گر درونت همچو دل صافی بود

در عقول خویش کم لافی بود

این ره آنگه گرددت روشن چو نور

کز وجود خویشتن یابی حضور

این صور چون مختلف آید بکار

باز میماند ز فعل روزگار

چون تو راه خویشتن گم میکنی

صورت آهنگ مردم میکنی

این همه صورت یکی آمد بدید

لیک از صورت شکی آمد پدید

هرچه میبیند زرنگی دیگرست

هرچه مییابد ز سنگی دیگرست

هرچه میگوید از آن نه آن بود

هرچه میجوید از آن نه آن بود

هرچه آرد در ضمیر خویشتن

عاقبت گردد اسیر خویشتن

چون خلاف صورتی هم صورتی

زین همه دارم ترا معذورتی

ای دریغا رنج تو ضایع بماند

دفتر عشق این دلت یکدم نخواند

آب هر ساعت زرنگی دیگرست

بر سر هر شاخ ننگی دیگرست

آفتاب از گردش خود جای جای

میکند هر لحظه رنگی جانفزای

گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ

گاه برق تیزرو بگشاده تیغ

این همه بر عکس کشته مختلف

همچو وصف راستی دال والف

هست این صورت فرومانده بخود

گاه در نیکی و گاهی مانده بد

چیست این صورت عجایب در عجب

گاه مکر و گاه زرق و گه تعب

چون تواند صورتی در مانده باز

کی شود بروی درتوحید باز

هست این صورت گرفتار نفس

کی بیابد در معانی دسترس

بازمانده از حقیقتهای خویش

تا که آرد لقمه دیگر به پیش

روز و شب در خوردن و در بردنست

خویش را در هر مجازی بردنست

گر کنم معنی این اسرار فاش

گر تو مرد راه بینی گل بپاش

صورت تو معنی جان گم بکرد

در خلاف این بسی اندیشه کرد

چون محمد صورت جان یک صفت

گرددآنگاهی برون از معرفت

دید اول دید آخر جمله خود

او خدا بود و خدا او در احد

جمله را در خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بد او هرسان بدید

از کمال عقل تقدیری نهاد

وز کمال جان رهی بر دل گشاد

هیچ غیری پیش او سر بر نزد

تا علم بر کاینات او بر بزد

چون یقین دانست صورت هیچ بود

درگذشت از وی که ره پر پیچ بود

چون یقین دانست صورت بر فنا

در فنای کل رسید اندر بقا

جمله اندر خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بهر دستان بدید

جان خود در راه حق کرد او نثار

سید و صدر رسل در هر دیار

خویش را کل دید گرچه بود کل

لیک از دست صور او دید ذل

عاقبت چون راه جانان خواست کرد

روی عالم از شریعت راست کرد

چون بدانست او رموز جملگی

پس از آنست او رموز جملگی

راه فقر انبیا کلی بدید

لیک راه خویش را بر کل گزید

راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد

تا همه روی جهان آباد کرد

چون بدانست او که اصلی نیست جزو

هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو

راه خود بر فقر کرد او اختیار

کس ندید این سر که کرد او اعتبار

راه خود بر جاده کل زان نهاد

تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد

راه خود را برتر از راه کسان

کرد ترتیبی حقیقت در عیان

شرع راه مصطفی آمد یقین

کس نبد ماننده او راه بین

آنچنان این شرع را کلی نهاد

تا شود پیدا بکلی هر نهاد

آنچنان کو دید راه حق ز حق

کس نداند راه او جز مرد حق

حق اگر حق بین شناسد آن اوست

جملگی حق دفتر دیوان اوست

اوست حق بین و دگر ره بین بدند

هر کسی بر کسوتی آئین بدند

لیک او این راه کلی باز یافت

او ز حق این رتبت و اعزاز یافت

اوست حق گر حق شوی دریابی این

ازگمان آئی برون سوی یقین

این رهی بر شرع اوآسان نهاد

او در معنی بکلی برگشاد

هرچه بودش او بکلی فاش کرد

لیک پنهان نقش او نقّاش کرد

هرکه اندر راه حق حق باز دید

خویش را اندر میان ناز دید

راه راه اوست گر تو عاشقی

در کمال راه او گر لایقی

راه او جوی و هوای او طلب

رتبت او و بقای او طلب

راه راه اوست دیگر راه نیست

لیک جان تو زره آگاه نیست

تاترا نوری کند همراه را

بدرقه باشد ترا در راه را

تا زخوف جاودان ایمن شوی

این سخن باید که ازجان بشنوی

گر نه او باشد شفاعت خواه تو

کی شود نور یقین همراه تو

اوست سلطان وهمه درویش او

جمله چون خوانی نهاده پیش او

گرنه او بودی که بودی راه بر

راه بودی دایماً پر از خطر

راه دین اواز خرابی پاک کرد

جمله کژ بینان درین ره خاک کرد

نور پاک اوست همراه همه

اوست کرده دل یقین گاه همه

چون وجود جملگی بیهوش یافت

از شراب صرف وحدت نوش یافت

آنچه آورد و بدادش کردگار

سر او با جملگی کرد آشکار

هر کسی فهمی د گر کردند از آن

لاجرم شد مختلف شرح و بیان

شرح او هرگز نداند خویش بین

شرح او در یافت مرد پیش بین

شرح او نه لایق هر ناکس است

کلکم فی ذاته حمقی بس است

شرح او بسیار کردند و بیان

شرح او آمد ز قران پس بخوان

چون محمد شرح حق بسیار گفت

هرچه بود از شرح شوق یار گفت

شرح او در شرح باشد بی خلاف

هرچه نه این باشد آن باشد گزاف

او ز نور و نور او نور حقست

هیچکس این سر نبیند مطلق است

شرح آن موسی چو در تورات دید

راه خود از شرح و وصفش باز دید

شرح او داود خواند اندر زبور

تا ره او جمله یکسر گشت نور

شرح او عیسی چو در انجیل یافت

لاجرم بر دانشش تعلیل یافت

شرح او جز حق نداند هیچ کس

شرح او داند یکی اللّه و بس

هرکه او را روی بنمود آن شروح

یافت او نور ذوی آلاف روح

اندرین ره جملگی چون حق بدید

حق بدید و حق بگفت و حق شنید

چون برفت از صورت حسّی برون

خود یکی دید او برون را با درون

جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان

این نه راه صورتست اندر بیان

مرتضی را گفته بد او را ز خویش

تا بداند او از آن کل راز خویش

مرتضی دانسته بد اسرار او

مرتضی دانسته بد گفتار او

مرتضی او را بجان دلدار شد

لحمک لحمی از آن در کار شد

مصطفی و مرتضی هردو یکیست

من ندانم تا کرا اینجا شکیست

مرتضی اسرار احمد کل بیافت

گرچه در آخر از انسان ذل بیافت

مرتضی با او و او با مرتضی

یک نفس از هم نگشتندی جدا

مرتضی اورا بجان تصدیق کرد

جان خود در ورطه تحقیق کرد

مرتضی اسرار احمد در نهان

گفت با چاه آن حقیقت در نهان

مرتضی بیشک خدا را یافته

نه چو مادر شوق دنیا تافته

مرتضی اسرار سبحانی شده

آنگهی انوار ربّانی شده

گفت لو کشف الغطا او از یقین

مرتضی بود اندرین ره راه بین

مرتضی هر مشکلی را حل بکرد

مرتضی از بهر حق گردش نبرد

او همه شرح ره تحقیق کرد

تا جهانی در جهان توفیق کرد

گرنه او بودی نبودی نور حق

گرنه او بودی که بردی این سبق

گرنه او بودی نبودی مهر و ماه

راه و شروع مصطفی پشت و پناه

گر نه او بودی مصاف و جنگ را

بهر غیرت را و نام وننگ را