عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد. من لا یحضر الفقیه، ح 5762

مسافر بهشت

مسافر بهشت
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395  09:33 ب.ظ

سر از پا نمى شناختم ! نه تنها من ، بلكه همه ى اعضاى خانواده از رسيدنش ‍ خوشحال بوديم . هنگامى كه داشت بار و بنه ى سفر را جابه جا مى كرد، خوشحالى ام بيش تر شد، چون مى دانستم موقع تقسيم سوغاتى است . اوّل از همه هديه خواهرم را - كه كوچك تر از همه بود - داد. سپس هديه ى من و آخر از همه سوغاتى اى را كه براى مادرم آورده بود.
پس از اين كه هديه ها را داد، از خاطراتش تعريف كرد؛ از حوادثى كه در طول راه و طى يك ماه مسافرت برايش اتفاق افتاده بود.
صبر كردم تا صحبت هايش به پايان دسيد. آن گاه گِله و شكايت را آغاز كردم .
- پدر! يك ماه كار و زندگى را رها كرديد و به زيارت رفتيد؛ خب مرا هم با خود مى برديد! نگاهى به من كرد و گفت :
- پسر جان ! در نبود من ، خانه يك مرد مى خواهد يا نه ؟ اگر تو را مى بردم ، چه كسى از خواهر و مادرت مواظبت مى كرد؟
از حرف او - كه مرا مرد خانه مى انگاشت - به خود باليدم و در دلم احساس ((بزرگى )) كردم . گلويم را صاف كردم و گفتم :
- درست مى گوييد. در اين مدت ، مثل يك مرد مراقب همه چيز بودم ، اما اين يك ماه كه نبوديد به ما سخت گذشت ! از همه مهم تر، دلمان برايتان تنگ شده بود.
- اين مسافرت لازم بود. حتما بايد مى رفتم .
- چرا؟
- برو به آن اسب بيچاره كمى آب بده ، بعد بيا تا بگويم . زبان بسته ، تشنه است . بدو! به سرعت به طرف حياط رفتم . از چاه آب كشيدم و جلوى اسب گذاشتم . وقتى برگشتم ، پدر بر متكّايى لم داده بود. ظاهرش نشان مى داد كه خيلى خسته است . گفتم :
- سيرابش كردم . حالا بگوييد.
- مى دانى پسرم ! اين حكايتى كه مى خواهم برايت بگويم ، مربوط به سال ها قبل است . آن موقع بيست ساله بودم و هنوز با مادرت ازدواج نكرده بودم . تصميم گرفتم براى ديدن امام هشتم ، به خراسان سفر كنم . به محض ‍ ديدنش احساس كردم سال ها است كه او را مى شناسم . چهره اى نورانى و با صفا داشت . همان لحظه ى اوّل محبتش در دلم نشست .
امام رضا عليه السلام كه ديد محو تماشاى او شده ام ، پرسيد:((جوان ! كارى داشتى ؟)) گفتم : نه از راه دورى آمده ام تا فقط شما را ببينم . همين !
لبخندى بر گوشه ى لبش شكفت . خوش آمد گفت و دعوت كرد در جمع زيارت كنندگان بنشينم . همه ى چهره ها صميمى و دوست داشتنى بود. گويى از مدت ها قبل با هم آشنا هستيم .
حضرت رو به من و بقيه فرمود:
- هر دوستى كه از راه دور به زيارت من بيايد، فرداى قيامت در سه مرحله ى حساس به يارى اش مى شتابم و او را از حال و روز بد نجات مى دهم :
هنگامى كه نامه ى اعمالش را به دستش مى دهند؛ در لحظه عبور از صراط؛ و هنگامى كه اعمالش را بررسى مى كنند.
پدرم به يك نقطه از در خيره شده بود و قطره ى اشكى از چشمش چكيد. نمى دانستم به چه مى انديشيد، اما به او كه از چنان سفر پر بركتى بازگشته بود، غبطه مى خوردم .(12)

 

salamat595

salamat595
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 17632
محل سکونت : مازندران
nazaninfatemeh تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها