عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: همه شیعیان من با شفاعت او (حضرت معصومه) وارد بهشت خواهند شد. بحارالأنوار، ج60، ص216

( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )

( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
پنج شنبه 19 اسفند 1395  09:52 ق.ظ

من و پدرم ؛ من و مادرم

 

 

 

شما در چه خانواده ای بزرگ شده اید؟ ممکن است در خانواده ای بزرگ شده باشید که با پدرو مادرخود خاطرات زیادی داشته باشید و هر زمان که به خاطرات خود فکر می کنید، از آنها لذت ببرید و از داشتن چنین خانواده ای بر خود ببالید و شاید هم جز افرادی باشید که یا هیچ خاطره ای از بچگی خود نداشته و یا خدای نکرده تمام خاطرات  تان، تلخ و آزار دهنده باشد.

واقعیت این است که تمام انسان ها خاطرات متفاوتی از دوران زندگی  خود دارند  و این خاطرات معمولا به دو دسته تلخ و شیرین دسته بندی می شوند .

ما در این تایپیک از کاربران راسخون می خواهیم خاطراتی را که شاخص بوده و در دوران زندگی با پدر و مادر داشته اند خصوصا خاطراتی را  که میشه ازش درسی گرفت را بنویسند .

شیطنت های خاص و پنهان کاری هایی که از پدر و مادر مخفی کرده اید و خاطراتی در مورد رفتار هایی که  پدر و مادر باهاتون داشتن  را در این تایپیک بنویسید .

بهترین و جالب ترین خاطرات و آنچه قواعد خاطره نویسی در آن رعایت شده باشد انتخاب خواهند شد .

 

قواعد خاطره نویسی :

 .1صمیمت زبان در خاطره نویسی ،  2. نثر خودمانی ،  3 . برجستگی حوادث در خاطره نویسی ،  4. واقع گرایی در خاطره نویسی ،    5 . مشخص بودن زمان و مكان در خاطره نویسی  6. روانی و روشنی در خاطره نویسی ، 7. داشتن ابتدا و انتها ، 8. خلاصه بودن

 

 

fatemeh_75

fatemeh_75
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 3869
محل سکونت : اصفهان
ravabet_rasekhoon rasekhoon_m mosabeghat_ravabet mehdi0014 nazaninfatemeh borkhar omiddeymi1368 farshon ali_81 zahra_53 farashbandzare magam4u mty1378 aliada nargesza rezvanain amayen hamed0001 agayempor ehsan007060 mansoor67 kamrantak reza313 mosadegh feridoun3 shayesteh2000 emamedavazdah majid68 fatemeh35 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
یک شنبه 29 اسفند 1395  07:35 ب.ظ

سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان عزیزم در راسخون

پیشاپیش فرارسیدن عید نوروز رو به همه شما خوبان تبریک و تهنیت عرض میکنم

 

یکی از خاطرات بنده در عید نوروز برمیگرده به 20 سال پیش وقتی که من 10 سالم بود ...

نوروز رسیده بود و سال هم تحویل شده بود ، ما هم یه سفره هفت سین خیلی قشنگ درست کرده بودیم ... قرار بود خاله ها و دایی های من از تهران بیان اصفهان خونه ما عید دیدنی ... روز دوم عید بود ...

فامیلامون با قطار رسیده بودند ایستگاه قطار ... یعنی تا خونه ما فقط 20 دقیقه تو راه بودند ...

 

مامانم حسابی هول کرده بود ، چون روی خاله ها و دایی هام حساس بود ، میگفت نمیخواد فامیلاش که بعد از چند سال اومدن اصفهان سختی ببینند و آبرو ریزی بشه ...

برای بار اخر از من و داداشام پرسید همه چی درسته ؟ دارن میان ها ...

 

من از کنار میز و سفره هفت سین رد شدم که بگم مامان خیالت راحت همه چی روبه راهه ، یک دفعه دیدم ماهی قرمز توی تنگ باد کرده و مرده رفته ته تنگ ...

مامانم گفت خوبیت نداره و خیلی زشته ماهی قرمزمون مرده ...

گفت علیرضا بدو برو از هرجا شده یه ماهی قرمز بخر بیار ...

من سریع لباسهام رو پوشیدم و با دوچرخه رفتم تا ماهی بخرم ...

روز دوم عید بود و همه جا تعطیل ...

بعد از کلی گشتن از این محل به اون محل بالاخره یه سوپری پیدا کردم که ماهی داشت ...

ولی من هرچی توی اکواریوم نگاه کردم هیچ ماهی قرمزی ندیدم ...

به مغازه داره گفتم حاج اقا ماهی هاتون همینان ؟

گفت بله

گفتم اینا گه چهار پنج تا ماهی سیاه و چشم درشتن !

گفت قرمزا رو روز عید حراج کردم تموم شد .. اگه میخوای از همین سیاه ها ببر ...

یکم فکر کردم با خودم ، که اگه دست خالی برم مامانم دعوام میکنه ، بزار همین سیاه و چشم باباقوری رو بخرم  ...

واقعا ماهیِ زشتی بود ...

خلاصه خریدم و پلاستیک به دست با دوچرخه راهی خونه شدم ...

عجله داشتم تا زود برسم خونه قبل از مهمونا ..

یه دفعه تایر دوچرخه رفت روی یه سنگ و من و ماهی خوردیم زمین ...پلاستیک پاره شد و ماهی سر خورد روی زمین ...

بی معطلی ماهی رو ورداشتم گذاشتم تو جیبم و سوار شدم و گازشو گرفتم به سمت خونه ...

گفتم یا میمیره یا میمونه ...

تا رسیدم خونه دیدم یه تاکسی پیچید تو کوچمون ...

من سریع در رو باز کردم و رفتم تو خونه و درو بستم ...

مامانم دوید سمت من و گفت چی شد ؟

گفتم هیچی ...

دست کردم تو جیبم و اون ماهی سیاه و زشت رو که هنوز هم زنده بود رو تو مشتم گرفتم گذاشتم کف دست مامانم ...

مامانم یه نگاه به کف دستش کرد و یه نگاه به اون ماهی ِ سیاه و چشم باباغوریه زشت ...

یه دفعه جیغ کشید و غش کرد و از حال رفت ...

تقصیره من نبود ، ماهیه خیلی زشت بود ...

تو همین فاصله مهمونامونم رسیدن و خلاصه همه دور مادرم و گرفتن و به جای احوال پرسی و خوشامد گویی کارمون شد به هوش اوردن مامانم ...خلاصه

این بود خاطره ماهیِ سیاه و زشت من ...wink

هنوزم وقتی دایی هام رو میبینم بهم متلک میندازن که علیرضا ماهی امسال عید ما رو هم تو بخر ، سلیقت خیلی خوبه .!

 

از شما دوستانِ عزیزم در راسخون استدعا دارم ، این اشعار رو بخونید و پخش کنید ، ان شاءالله در ثوابش شریک باشید

 

روزهٔ کودکانه . نماز کودکانه . قرآنِ کودکانه
 

وبلاگ مجموعه اشعار بنده حقیر :

http://delsoroodeha.rasekhoonblog.com

magam4u

magam4u
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 954
محل سکونت : اصفهان
omiddeymi1368 rasekhoon_m fatemeh_75 mansoor67 mty1378 mndm_88 ravabet_rasekhoon ali_81 ehsan007060 hossein_1378 zahra_53 kamrantak feridoun3 nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
چهارشنبه 2 فروردین 1396  03:29 ب.ظ

سلام

کوچیک که بودم با پدرم رفته بودم سر کار ساختمونی

چند ساعتی که گذشت شیطنتم گل کرد و از روی تخته ها که می پریدم خورد زمین روی آجرها و انگشت کوچک دستم شکست

یه مقدار از بقیه انگشت ها فاصله گرفته بود

برای اینکه بابام دعوام نکنه درد رو تحمل کردم و با کش انگشت رو بستم گذاشتم سرجاش

غروب که شد برگشتیم خونه و پدرم منو برد حموم که ورم زیاد دستمو دید

سیلی در گوشم خوابوند و گفت چرا زودتر نگفتی و این همه درد رو تحمل کردی

ما رو بردن بیمارستان و دست ما رو گچ گرفتن

همین .

دست حق ( علی ع ) یارتان

mndm_88

mndm_88
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 495
محل سکونت : تهران
fatemeh_75 rasekhoon_m ravabet_rasekhoon ali_81 omiddeymi1368 zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
دوشنبه 7 فروردین 1396  10:40 ق.ظ

به نام خدا

 

خاطره ای که میخواهم برای شما بگویم و البته یاد آوری ماجرا  با کمک پدر و مادرم است و برای به نگارش در می آورم :

 

انسان ها در کودکی خود شیطنت و کنجکاوی های خاصی دارند  و من هم از یکی از این انسان ها هستم که در کودکی از این مورد مستثنی نبودم  .

در ایام نوروز بود و من حدودا 5 ساله در موقع خوردن آجیل و یکی از محتویات آجیل ؛ بادام زمینی بودم که یکی از بادام زمینی ها  را وارد بینی خود کرده بودم و دستپاچه شده و خواستم بیرون بیاورم ولی  به جای اینکه بادام زمینی  بیرون بیاید بیشتر وارد بینی ام شده بود .

آن زمان بود که شروع به گریه کردم و خانواده متوجه گریه من شده و علت آن را جویا شدند و متوجه میشوند چیزی وارد بین ام کرده ام آنها هم تلاش می کنند که خارج کنند ولی نتیجه ای در بر نداشت و من هم مرتب گریه می کردم .

به لحاظ  تعطیلات  نوروز و بسته بودن مطلب پزشکان به یک درمانگاه مراجعه و پزشک درمانگاه با پنس مغز بادام زمینی را خارج کرد و گفت اگر دیرتر مراجعه می کردید مشکل حادتر می شد و .... ولی غیر از این که بینی ام کمی زخمی شد و خون آمد خدا را شکر مشکل برطرف شد .

 

خاطره من گرچه اول آن برای خودم و پدر و مادرم تلخ بود ولی بعدا به لحاظ برطرف شدن مشکل و سلامتی من برایمان شیرین شد .

حال زمانی آجیل یا بادام زمینی می خورم خودم یا خانواده یاد اون روز می افتیم و کلی می خندیم .

 

امیدوارم همه فرزندان در سال جدید در کنار پدر و مادر خود خاطرات شیرینی را تجربه کنند .

 

 

 

 
                            

علی کوچولو                   
       

ali_81

ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 3840
محل سکونت : اصفهان
fatemeh_75 omiddeymi1368 mndm_88 ravabet_rasekhoon zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza majid68 fatemeh35 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
دوشنبه 7 فروردین 1396  09:51 ب.ظ

با سلام و عرض تبریک به دوستان راسخونی

 

خاطره بر میگرده به دوران کودکی من   خانواده من و خانواده عمویم وپدر بزرک و مادر بزرگمان همه در یک حیاط که اتاقهای دوطرف حیاط بود زندگی میکردیم و همیشه قبل از سال تحویل من و دختر عمویم که هم سن و سال من بود  لباسها و کفشهای نومان را به تن میکردیم و  به کوهستان که خیلی سرسبز بود وپدر بزرگم آنجا گندم کاشته بود میرفتیم  به دور از غم و غصه و شادی کودکانه  و بعد که برمیگشتیم  سال تحویل شده بود و به خانه همسایه ها میرفتیم و آنها کلی به ما شیرینی و یا پول عیدی میدادند .

همیشه مخارج عید را مشترکا پدر و عمویم تقبل میکردند و ما همیشه از فرصت استفاده میکردیم وقتی اونا غاقل بودن به شیرینی و شکلاتها  ناخنک میزدیم و من اکثرا 13 روز را به گردش و تفریح میگذراندم ودرس را هر روز به روز بعد موکول میکردم تا اینکه روز آخر میرسید و کلی درس ننوشته داشتم . شب اخر با گریه های من که درسهای ننوشته داشتم مادرم از دوبرادر بزرگم میخواست که تکالیفم را انجام دهند و اونا هم با من دعوا میکردن که چرا تا حالا ننوشتی  خلاصه نجاتم میدادن     این خاطره همیشه برای من تداعی میشه و دوست دارم برگردم به همون دوران

lotfi64431

lotfi64431
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 565
محل سکونت : کهگیلویه و بویراحمد
fatemeh_75 hosinsaeidi ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
چهارشنبه 9 فروردین 1396  11:29 ب.ظ

با سلام و احترام :

هرکس در زندگی از پدر و مادر خود خاطرات شیرین زیادی دارند ،اما بعض ها خاطرات را در آلبوم عکس مرور می کنند ، چون همون را از پدریا مادر را دارند .

hosinsaeidi

hosinsaeidi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
تعداد پست ها : 136
محل سکونت : کرمانشاه
fatemeh_75 ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
جمعه 11 فروردین 1396  12:00 ب.ظ

سلام 

خاطرات بسیار هستند و من مانده ام کدام را تعریف کنم تلخ یا شیرین...

اسفند ماه 94

ترم هفتم بودم داشتیم میرفتیم کارورزی بیمارستان تا رسیدیم درب ورودی دیدیم نوشته راهیان نور گفتم بچه ها پایه هستین

بریم خوش می گذره ...

یکی از بچه ها گفت مگه چی داره برو بابا

گفتم با هم هستیم همینش حال میده بیاین بریم 

اصرار از من و انکار از اونا

بالاخره بعد از یک هفته همه راضی شدیم و رفتیم ثبت نام و 20 بود یا 18 دهم هفت نفرمون راهی شدیم به راهیان نور... 

از همون شروع تمومه کوپه های واگن رو رو سرمون گذاشتیم نزدیک اذون که می شد قطار می ایستاد تا مسافرین رو سوار کنه ما میگفتیم نمازه و همه از کوپه ها میومدن بیرون میدیدن خبری نیس و ما سریع می رفتیم داخل سریع در کوپه رو قفل می کردیم..

از اینا بگذریم اصل خازره زمانی بود که رفتیم فکه دیدیم همه کفشا رو در میارن و می رن پا پیاده... نزدیک عیدم بود گفتیم بیایم و یه شوخی با همه بکنیم یه کارتون پیدا کردیم و ماژیکم داشتیم و روش نوشتیم کفش های مهربانی نیاز دارید بردارید و نیاز ندارید بگذارید...

آقا ما رفتیم منطقه رو ببینیم اومدیم چه شلوغه و چه عکسی میگیرن از رو اون....

تونش به کنار کفشایمان نبود..

ما موندیم کفشامون چه شده که فهمیدیم یکی از خدام هواسش به ما بوده و کفشای ما رو بر داشته می گه بیا بیا کفش های مهربانی...

 
عجیب است که:
پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم !

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی !
بعد از چند ماه به همکاری !
بعد از چند سال به همسایه ای !
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم ...!

 

SABOORI

SABOORI
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1393 
تعداد پست ها : 4171
محل سکونت : خراسان رضوی
ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 ehsan007060 zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
شنبه 12 فروردین 1396  12:12 ب.ظ

با سلام 

 

ضمن تشکر از مشارکت کاربران گرامی ، به لحاظ این ایام که مناسبت با روز مادر و پدر دارد ؛ ممنون میشوم خاطراتی را که  در منزل و یا در خارج منزل با پدر و مادر داشته اند را بیان کنند .

 

 

 

 

 

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب     گر دلیلت باید از وی رخ متاب

fatemeh_75

fatemeh_75
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 3869
محل سکونت : اصفهان
ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 ehsan007060 zahra_53 kamrantak feridoun3 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
دوشنبه 14 فروردین 1396  05:06 ب.ظ

با سلام و احترام و تبریک سال نو

من 10 ساله بودم یعنی سال 1357 و سال جدید شده بود .حقوق پدرم ماهی 900 بود .قراربود برای من دوچرخه بخرد ولی پول حقوق ایشان معادل پول یک دوچرحه بود ولی خاطره تلخ و شیرین من همین کادوی پدرم بود.خدا انشاءالله ایشان را با ائمه اطهار محشور کند .

شهبازی
gholamreza

gholamreza
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 383
محل سکونت : خوزستان
fatemeh_75 kamrantak feridoun3 zahra_53 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر ) ایکاش با کفگیر میزد تو سرم...
دوشنبه 14 فروردین 1396  05:48 ب.ظ

با سلام

سال 1365 بود و من 5 سال بیشتر نداشتم و پسر اول خونواده بودم

مامانم کمابیش خیاطی بلد بود و بعضی وقتها پارچه های چادری همسایه ها را می آوردند براشون برش میزد و من هم همیشه نظاره گر این اتفاق مهم بودم!!

مامانم یه چادر عروس خوشگل داشت با گلهای فیروزه ای و جنس عالی که می گفت : بابات اولین چادر اینو برام خریده و خیلی دوستش داشت.

یه روز پاییزی من فکری به سرم زد و خواستم مامانمو خوشحال کنم

با کلی عملیات سری وقتی مامان مشغول پخت ناهار بود رفتم سروقت چادر عروس و قیچی !!!

با وسواس زیاد و دقت بالا چادر را تا زدم و تمام سعیم این بود مثل مامان رفتار کنم بالاخره تازدن تمام شد و با قیچی چهار یا پنج تا برش خوشگل زدم و چون زورم نمیرسید قیچی برش کامل انجام نمیداد و من تمرکز کرده بودم کار را به نحو احسن انجام بدم ناگهان صدای مامانم در گوشم پیچید : چیکار میکنی وروجک!!!

سرمو بلند کردم و مامانمو دیدم که کفگیر به دست بالا سرم واستاده . با لحن محکم گفتم چادرت را برات برش زدم ببین خوب شده ؟؟؟

مامانم با تعجب و خشم و ... چادر را باز کرد و یه پارچه هزار چاک روبروش ظاهر شد . از شدت عصبانیت صدای به هم خوردن دندوناش میومد . کفگیر رو برد بالا که یکی حواله ام کنه من هم با همون زبون بچگی ولی خیلی محکم گفتم : اگه خوب نشده بده دوباره برش بزنم!!

با این حرف من مامانم نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و منو بغل کرد و گفت : خیلی هم عالی شده !!!

اون روز گذشت و نوروز 1387 که من 29 سالم شده بود و یکسال بود که ازدواج کرده بودم از راه رسید

خونه بابام و سر سفره هفت سین پر بود از مهمون مختلف کوچیک و بزرگ و زن و مرد حداقل 35 نفری میشدیم لحظه تحویل سال حول و حوش 9:20 صبح بود

بابام قرآن خوند و دعای تحویل سال و فال حافظ و آهنگ معروف تحویل سال ...

بعد تبریک گفتن و روبوسی و ... مامانم یه بسته کادو شده شیک داد به خانومم و گفت : دخترم این هم هدیه ای بوده که شوهرت سالها پیش برای عروسم تهیه کرده بود و من برات نگه داشته بودم

همه مهمونها و به ویژه من مشتاق باز کردن کادو بودیم و من هرچی به مغزم فشار میاوردم این هدیه یادم نمیومد . وقتی نگاهم به بابام افتاد خنده ریزی کرد و زیرلب چیزی گفت که من نشنیدم

وقتی خانومم کادو را باز کرد چادر عروس هزارچاک مامانم نمایان و بمب خنده منفجر شد و صدای خنده های مهمونها و خانومم و ... تو کل فضای ساختمون پیچید

من که کاملا جا خورده بودم تمام صورتم از خجالت سرخ شده بود که مامانم ضربه آخر را هم زد و گفت : دخترم اگه اندازه ات نبود بده دوباره برات برش بزنه !!!

... و بازهم صدای خنده همه بلند شد و مامانم شروع کرد به تعریف کردن خاطره اون روز ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم و فقط با خودم میگفتم : ایکاش همون موقع با کفگیر میزد تو سرم ...

امیدوارم خوشتون بیاد

 

یاد ایّام جوانی جگــرم خـون می کرد

خوب شد پیر شدم ، کم کم نسیان آمد

tanhaie2020

tanhaie2020
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 115
محل سکونت : آذربایجان شرقی
fatemeh_75 kamrantak feridoun3 zahra_53 magam4u nargesza تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
سه شنبه 15 فروردین 1396  05:18 ب.ظ

با سلام

خاطره شیرین پدر و مادرم این است که خداوند من را در یک روز گرم تابستانی به آنها هدیه کرد(متولد شدم) و با گذشت زمان بزرگ و بزرگتر شدم تا اینکه در سال 77 با 12نفر از فامیل به زیارت آقا امام رضا(ع)رفتیم و با خوبی و خوشی به زیارت حرم میرفتیم و از اماکن مذهبی-توریستی-تاریخی دیدن میکردیم و پس از 11روز اقامت در مشهد مقدس به سوی شهرمان رهسپار شدیم که متاسفانه در راه زیارت حرم مقدس خواهر بزرگوارشان حضرت فاطمه معصومه(س) بنده دچار سرماخوردگی شدید شدم و در ادامه آن در شهریور 77 دچار نارسایی شدید کلیه شدم و پس از 2سال درمان در سال 79 تحت درمان با دیالیز قرار گرفتم و حدود 3سال دیالیز شدم که در 27مرداد82 در بیمارستان نمازی شیراز تحت عمل پیوند کلیه قرار گرفتم و در آنجا بود که تلخ ترین خاطره در طول زندگی ام برای خانواده ام رقم خورد.

التماس دعای خیر از تمام شما دوستان دارم.

آگاهی اولین گام در تغییر هر رفتاری است

mosadegh

mosadegh
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 1643
محل سکونت : ایران
fatemeh_75 feridoun3 zahra_53 magam4u nargesza fatemeh35 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
سه شنبه 15 فروردین 1396  06:53 ب.ظ

نقل قول mosadegh

با سلام

خاطره شیرین پدر و مادرم این است که خداوند من را در یک روز گرم تابستانی به آنها هدیه کرد(متولد شدم) و با گذشت زمان بزرگ و بزرگتر شدم تا اینکه در سال 77 با 12نفر از فامیل به زیارت آقا امام رضا(ع)رفتیم و با خوبی و خوشی به زیارت حرم میرفتیم و از اماکن مذهبی-توریستی-تاریخی دیدن میکردیم و پس از 11روز اقامت در مشهد مقدس به سوی شهرمان رهسپار شدیم که متاسفانه در راه زیارت حرم مقدس خواهر بزرگوارشان حضرت فاطمه معصومه(س) بنده دچار سرماخوردگی شدید شدم و در ادامه آن در شهریور 77 دچار نارسایی شدید کلیه شدم و پس از 2سال درمان در سال 79 تحت درمان با دیالیز قرار گرفتم و حدود 3سال دیالیز شدم که در 27مرداد82 در بیمارستان نمازی شیراز تحت عمل پیوند کلیه قرار گرفتم و در آنجا بود که تلخ ترین خاطره در طول زندگی ام برای خانواده ام رقم خورد.

التماس دعای خیر از تمام شما دوستان دارم.

 

با سلام .

 

امیدوارم خداوند متعال جنابعالی را سلامت کامل عطا نماید و در طول عمر طولانی خود سلامت و موفق باشید و به امید شفای همه بیماران .

با تشکر از مشارکت شما در این تایپیک و به امید اینکه  در آینده برای جنابعالی و همه کاربران بزرگوارخاطرات شیرین رقم بخورد .

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب     گر دلیلت باید از وی رخ متاب

fatemeh_75

fatemeh_75
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 3869
محل سکونت : اصفهان
feridoun3 zahra_53 mosadegh magam4u nargesza fatemeh35 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
دوشنبه 21 فروردین 1396  06:39 ب.ظ

 

سلام

سال نو مبارک

مسلماً با پدر و مادر خاطراتی داریم که گاهی تلخ و گاهی شیرین هست. البته برداشت ها هم مهمه. می رم سر اصل مطلب. من هم مثل همه با پدر و مادرم خاطرات زیادی دارم. از خاطرات خوبمون می تونم به سفرمون به کربلا اشاره کنم. سال آخر دانشگاه، یک ترم به آخر مونده. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. البته ترم قبلش هم، اواخرش رفتیم مشهد اونجا هم خیلی خوب بود و خوش گذشت.

از خاطرات تلخمون می تونم به دو سه سال اخیر اشاره کنم که به خاطر مشکلی که برامون پیش آوردن لحظات سختی رو کنار هم سپری کردیم. هرکدوم ملاحظه دیگری رو می کردیم و در عین حال سعی می کردیم به همدیگه هم کمک کنیم تا خدا رو شکر خلاص شدیم.

 

 


اللهم عجل لولیک الفرج

 

nargesza

nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 7333
محل سکونت : اصفهان
fatemeh_75 zahra_53 تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها