عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: نوروز، روزی است که قائم ما اهل بیت در آن ظهور می‌کند. بحارالأنوار، ج52، ص276

( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )

( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
پنج شنبه 19 اسفند 1395  09:52 ق.ظ

من و پدرم ؛ من و مادرم

 

 

 

شما در چه خانواده ای بزرگ شده اید؟ ممکن است در خانواده ای بزرگ شده باشید  که با پدرو مادرخود خاطرات زیادی داشته باشید و هر زمان که به خاطرات خود فکر می کنید، از آنها لذت ببرید و از داشتن چنین خانواده ای بر خود ببالید و شاید هم جز افرادی باشید که یا هیچ خاطره ای از بچگی خود نداشته و یا خدای نکرده تمام خاطرات  تان، تلخ و آزار دهنده باشد.

واقعیت این است که تمام انسان ها خاطرات متفاوتی از دوران زندگی  خود دارند  و این خاطرات معمولا به دو دسته تلخ و شیرین دسته بندی می شوند .

ما در این تایپیک از کاربران راسخون می خواهیم خاطراتی را که شاخص بوده و در دوران زندگی با پدر و مادر داشته اند خصوصا خاطراتی را  که میشه ازش درسی گرفت را بنویسند .

شیطنت های خاص و پنهان کاری هایی که از پدر و مادر مخفی کرده اید و خاطراتی در مورد رفتار هایی که  پدر و مادر باهاتون داشتن  را در این تایپیک بنویسید .

بهترین و جالب ترین خاطرات و آنچه قواعد خاطره نویسی در آن رعایت شده باشد انتخاب خواهند شد .

 

قواعد خاطره نویسی :

 .1صمیمت زبان در خاطره نویسی ،     2. نثر خودمانی ،     3 . برجستگی حوادث در خاطره نویسی ،      4. واقع گرایی در خاطره نویسی ،              5 . مشخص بودن زمان و مكان در خاطره نویسی  6. روانی و روشنی در خاطره نویسی ، 7. داشتن ابتدا و انتها ، 8. خلاصه بودن

 

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب     گر دلیلت باید از وی رخ متاب

fatemeh_75

fatemeh_75
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 3009
محل سکونت : اصفهان
ravabet_rasekhoon rasekhoon_m mosabeghat_ravabet mehdi0014 nazaninfatemeh borkhar omiddeymi1368 farshon ali_81 zahra_53 farashbandzare magam4u mty1378 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
یک شنبه 29 اسفند 1395  07:35 ب.ظ

سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان عزیزم در راسخون

پیشاپیش فرارسیدن عید نوروز رو به همه شما خوبان تبریک و تهنیت عرض میکنم

 

یکی از خاطرات بنده در عید نوروز برمیگرده به 20 سال پیش وقتی که من 10 سالم بود ...

نوروز رسیده بود و سال هم تحویل شده بود ، ما هم یه سفره هفت سین خیلی قشنگ درست کرده بودیم ... قرار بود خاله ها و دایی های من از تهران بیان اصفهان خونه ما عید دیدنی ... روز دوم عید بود ...

فامیلامون با قطار رسیده بودند ایستگاه قطار ... یعنی تا خونه ما فقط 20 دقیقه تو راه بودند ...

 

مامانم حسابی هول کرده بود ، چون روی خاله ها و دایی هام حساس بود ، میگفت نمیخواد فامیلاش که بعد از چند سال اومدن اصفهان سختی ببینند و آبرو ریزی بشه ...

برای بار اخر از من و داداشام پرسید همه چی درسته ؟ دارن میان ها ...

 

من از کنار میز و سفره هفت سین رد شدم که بگم مامان خیالت راحت همه چی روبه راهه ، یک دفعه دیدم ماهی قرمز توی تنگ باد کرده و مرده رفته ته تنگ ...

مامانم گفت خوبیت نداره و خیلی زشته ماهی قرمزمون مرده ...

گفت علیرضا بدو برو از هرجا شده یه ماهی قرمز بخر بیار ...

من سریع لباسهام رو پوشیدم و با دوچرخه رفتم تا ماهی بخرم ...

روز دوم عید بود و همه جا تعطیل ...

بعد از کلی گشتن از این محل به اون محل بالاخره یه سوپری پیدا کردم که ماهی داشت ...

ولی من هرچی توی اکواریوم نگاه کردم هیچ ماهی قرمزی ندیدم ...

به مغازه داره گفتم حاج اقا ماهی هاتون همینان ؟

گفت بله

گفتم اینا گه چهار پنج تا ماهی سیاه و چشم درشتن !

گفت قرمزا رو روز عید حراج کردم تموم شد .. اگه میخوای از همین سیاه ها ببر ...

یکم فکر کردم با خودم ، که اگه دست خالی برم مامانم دعوام میکنه ، بزار همین سیاه و چشم باباقوری رو بخرم  ...

واقعا ماهیِ زشتی بود ...

خلاصه خریدم و پلاستیک به دست با دوچرخه راهی خونه شدم ...

عجله داشتم تا زود برسم خونه قبل از مهمونا ..

یه دفعه تایر دوچرخه رفت روی یه سنگ و من و ماهی خوردیم زمین ...پلاستیک پاره شد و ماهی سر خورد روی زمین ...

بی معطلی ماهی رو ورداشتم گذاشتم تو جیبم و سوار شدم و گازشو گرفتم به سمت خونه ...

گفتم یا میمیره یا میمونه ...

تا رسیدم خونه دیدم یه تاکسی پیچید تو کوچمون ...

من سریع در رو باز کردم و رفتم تو خونه و درو بستم ...

مامانم دوید سمت من و گفت چی شد ؟

گفتم هیچی ...

دست کردم تو جیبم و اون ماهی سیاه و زشت رو که هنوز هم زنده بود رو تو مشتم گرفتم گذاشتم کف دست مامانم ...

مامانم یه نگاه به کف دستش کرد و یه نگاه به اون ماهی ِ سیاه و چشم باباغوریه زشت ...

یه دفعه جیغ کشید و غش کرد و از حال رفت ...

تقصیره من نبود ، ماهیه خیلی زشت بود ...

تو همین فاصله مهمونامونم رسیدن و خلاصه همه دور مادرم و گرفتن و به جای احوال پرسی و خوشامد گویی کارمون شد به هوش اوردن مامانم ...خلاصه

این بود خاطره ماهیِ سیاه و زشت من ...wink

هنوزم وقتی دایی هام رو میبینم بهم متلک میندازن که علیرضا ماهی امسال عید ما رو هم تو بخر ، سلیقت خیلی خوبه .!

 

از شما دوستانِ عزیزم در راسخون استدعا دارم ، این دو شعر رو بخونید و پخش کنید ، ان شاءالله در ثوابش شریک باشید

شعر بسیار زیبای [ نمازِ کودکانه]

شعر بسیار زیبای { دختر ِ شیعه }

magam4u

magam4u
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 915
محل سکونت : اصفهان
omiddeymi1368 rasekhoon_m fatemeh_75 mansoor67 mty1378 mndm_88 تشکرات از این پست

پاسخ به: ( خاطراتی تلخ و شیرین با پدر و مادر )
چهارشنبه 2 فروردین 1396  03:29 ب.ظ

سلام

کوچیک که بودم با پدرم رفته بودم سر کار ساختمونی

چند ساعتی که گذشت شیطنتم گل کرد و از روی تخته ها که می پریدم خورد زمین روی آجرها و انگشت کوچک دستم شکست

یه مقدار از بقیه انگشت ها فاصله گرفته بود

برای اینکه بابام دعوام نکنه درد رو تحمل کردم و با کش انگشت رو بستم گذاشتم سرجاش

غروب که شد برگشتیم خونه و پدرم منو برد حموم که ورم زیاد دستمو دید

سیلی در گوشم خوابوند و گفت چرا زودتر نگفتی و این همه درد رو تحمل کردی

ما رو بردن بیمارستان و دست ما رو گچ گرفتن

همین .

دست حق ( علی ع ) یارتان

mndm_88

mndm_88
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 478
محل سکونت : تهران
fatemeh_75 تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها