عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد. من لا یحضر الفقیه، ح 5762

فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه‌السلام)

فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه‌السلام)
جمعه 21 مهر 1396  08:37 ب.ظ

سرانجام انتظار به پايان رسيد و نوزاد نامشروع ازدواج اجباري دو انديشه توطئه گر؛ ابوموسي اشعري و عمروبن عاص، پس از نه ماه، پاي خود را بدين جهان گذاشت. نتيجه حكميت حكمين: بركناري علي از خلافت، از سوي هر دو داور عادل و مرضي الطفين، و برگماري معاويه به خلافت از سوي داور خود او، يعني عمر و پسر نابغه بود! (و ظاهراً وانمود شد كه ابوموسي فريب خورده است). و قرار پيمان نامه، به صراحت، حكومت كردن بر پايه آيات قرآن بود. چون خبر به كوفه رسيد، و اميرالمؤمنين گزارش كار و شيوه داوري و نتيجه آن را شنيد، به ياران اعلام كرد كه چون بر خلاف مفاد و شرايط پيمان عمل شده است ما هيچ تعهدي در برابر نتيجه داوري نداريم و آن را نمي پذيريم. آماده برگشتن به سوي ميدان جنگ شويد.

 فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه السلام)

جنگ هاي فرسايشي معاويه و واكنش كوفيان

سرانجام انتظار به پايان رسيد و نوزاد نامشروع ازدواج اجباري دو انديشه توطئه گر؛ ابوموسي اشعري و عمروبن عاص، پس از نه ماه، پاي خود را بدين جهان گذاشت. نتيجه حكميت حكمين: بركناري علي از خلافت، از سوي هر دو داور عادل و مرضي الطفين، و برگماري معاويه به خلافت از سوي داور خود او، يعني عمر و پسر نابغه بود! (و ظاهراً وانمود شد كه ابوموسي فريب خورده است). و قرار پيمان نامه، به صراحت، حكومت كردن بر پايه آيات قرآن بود. چون خبر به كوفه رسيد، و اميرالمؤمنين گزارش كار و شيوه داوري و نتيجه آن را شنيد، به ياران اعلام كرد كه چون بر خلاف مفاد و شرايط پيمان عمل شده است ما هيچ تعهدي در برابر نتيجه داوري نداريم و آن را نمي پذيريم. آماده برگشتن به سوي ميدان جنگ شويد.



خوارج گفتند تا اعتراف به كفر خود و سپس توبه نكرده اي، به نزد تو باز نمي گرديم و به جنگ نمي آييم. و كوفيان گفتند ما از سوي خوارج امنيت نخواهيم داشت، چگونه مي توانيم زن و فرزندان و خانه هاي خود را بي دفاع در معرض تاخت و تاز احتمالي اينان بگذاريم و به جنگ برويم؟



معاويه هم، كه به كام دل رسيده بود؛ خود را در دمشق، يا به قولي در بيت المقدس، خليفه خواند و تاجگذاراي كرد، و با شناختي كه از كوفيان و روحيه آنان داشت، به تاخت و تازهاي فرساينده ايذايي پرداخت؛ نخست در مرزهاي شام و عراق، سپس كمي پيش تر، و سرانجام در شهر انبار، مكه، مدينه و حتي يمن.



امام پيوسته مردم را به دفع اين شرارت ها و دفاع از مردم بي گناه و بازگشت به جنگ با معاويه و ريشه كن كردن هميشگي فتنه، فرا مي خواند، اما هرگز با گوشي شنوا روبرو نمي شد.



با همين روحيه و سهل انگاري و بهانه جويي كوفيان بود كه معاويه توسط معاويه بن خديج، مصر را از دست محمد بن ابي بكر بيرون آورد، مالك اشتر را توسط عامل خراج العريش در صحراي سينا مسموم كرد و به شهادت رسانيد، و بر اوضاع، به شكلي كه خود مي خواست، مسلط شد.



در اين مدت امام پيوسته كوفيان را به حركت و بازگشت به جنگ فرا مي خواند؛ گاه با سرزنش و نكوهش، و گاه با تشويق و تحريك احساسات آنان و يادآوري وظايف ديني، اجتماعي و انساني و در ضمن همين سخنان است كه ما از روحيه ها، گرايش ها، خصلت ها و رفتارهاي كوفيان آگاه مي شويم. در جاهاي بسياري از نهج البلاغه، سخن امام دربارة كوفيان، گزارش شده است كه براي نمونه، به برخي از آنها اشاره مي شود:



«احمدالله علي ماقضي من امر و قدر من فعلِ، و علي ابتلايي بكم...»



«خداي را سپاس مي گزارم بر فرماني كه رانده است، و كرداري كه مقدر كرده است، و بر آزموده و گرفتار شدنم به شما دار و دسته اي كه وقتي فرمان داده ام، فرمان نبرده ايد، و هنگامي كه فراخوانده ام، پاسخ نداده ايد.



اگر به شما مهلت داده شد، در سخنان بيهوده فرو مي رويد و اگر به جنگ فراخوانده شديد، سستي از خود نشان مي دهيد.



و چنانچه مردم بر گرد پيشوايي گرد آمدند، به سرزنش و نيش زبان مي پردازيد، و در صورتي كه به قاطعيت با ديگران آورده شديد، به واپس خود بازگرديد...» (1)



در اين خطبه، امام مردمي را وصف مي كند كه نافرمان و بهانه جو، تن پرور و آسايش طلب هستند، و حتي به سرزنش عده اندكي مي پردازند كه از پيشواي خود، و يا رهبري در سطح پايين تر فرمان مي برند و مي خواهند كاري كنند كه آنان هم از گرد امام پراكنده شوند.



مبادا وظيفه به گردن آنان هم بيفتد و ناچار به رفتن جنگ شوند، و اگر به اجبار به ميدان كشانيده شده اند، در آنجا نيز از خود سستي نشان داده اند.


 

چرا نافرماني؟









در خطبة ديگري، پس از آگاه شدن از تاخت و تاز نعمان بن بشير از ياران معاويه به عين التمر كوفيان را چنين وصف مي كند:



«منيت بمن لا يطيع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت...»



«به كساني دچار و گرفتار شده ام كه وقتي فرمان دهم، فرمان نمي برند و هنگاميكه فرا خوانم، پاسخ نمي دهند. چگونه با اين سستي به ياري پروردگارتان چشم داشت داريد. آيا ديني در شما نيست كه شما را فراهم بياورد؟ آيا حميتي نداريد كه به غيرتتان وادارد؟ در ميان شما به دادرسي بر مي خيزم و به فريادرسي بانگ مي دهم، نه گفتاري از من مي شنويد، و نه فرماني مي بريد، تا پيشامدها از سرانجام هاي بد و تباه پرده بردارد؛ پس با شما مردم نه خونخواهي توان كرد، و نه به هدف و خواستي توان رسيد.



شما را به ياري برادرانتان فرا خواندم و شما چون شتري كه دچار درد ناف شده، ناله سرداديد و چون چاپاري پشت از پالان زخم شده، واماندگي نشان داديد. مدتها بعد از اين همه اظهار درماندگي، دسته اي سرباز لنگان و ناتوان براي ياري من به راه افتاد «كه گويي آنان را به سوي مرگ مي رانند و نگران مرگ هستند.» (2)



در اين سخن، امام نافرماني كوفيان را به علت سستي و تن پروري، و آسايش طلبي را نتيجه بي ديني و كم اعتقادي و نداشتن غيرت و تعصب مذهبي وصف مي كند.



هدف اصلي دين، هدايت انسان و رشد و تعالي بخشيدن به او است. و امام مي خواست، در دورة مسؤوليت خود اين هدف را عملي سازد. لذا شيوة او در همة كارها آموزش بود و پرورش، آگاه ساختن و عمل شايستة آگاهانه آموختن. اما كوفيان كه سالها به تن پروري و مصرف كردن غنيمت ها عادت كرده بودند، و از سويي در دو جنگ جمل و صفين سخت به ستوه آمده بودند- به ويژه كه صفين جنگي بود طولاني و بدون برنده در ميدان- ديگر حاضر نبودند به جنگي بروند كه اطميناني به پيروزي در آن ندارند و اگر هم پيروز شوند، چون جنگ با مسلمانان است، غنيمت، اسير و تصرف زمين ندارد. زيرا آنان در فتوحات دورة عمر بن خطاب و عثمان بن عفّان، بيشتر به طمع غنائم به جنگ كشيده مي شدند. اكنون حق علي مطرح است. حقي كه شرف و آبرو و انسانيت هم در كنار آن هست. پس از سخنان سرزنش آميز امام، تني چند از كوفيان، نامنظم و ناشاد، لنگان به راه افتاده اند كه به جنگ بروند، اما چون باوري به جنگ و اميدي به پيروزي ندارند، مصداق آية شريفة قرآن هستند:



«كه گويي آنان را با چشم باز و نگران به سوي مرگ مي رانند.»


 

بيوه زن بچه مرده









مردم عراق، با‌ آن پيشينة درخشان، و آماده براي تحقق آموزشهاي آرماني - عملي امام، يكباره با تغيير موضعي كه گرفتند، تصويري از خود نشان دادند كه امام به زيبايي آن را ترسيم كرده است:



«مردم عراق! بي گمان شما به زن آبستني ماننده ايد كه باردار شده است و پس از به سرآمدن ماههاي بارداري، كودك را مرده زايد، سرپرستش بميرد، و بيوه گي او به دارازا كشد و دورترين خويش او ميراث از او ببرد. هان سوگند به خدا من از روي اختيار به نزد شما نيامدم بلكه از روي ناچاري به سوي شما كشانيده شدم.» (3)



كندي نشان دادن به سوي اجراي حق







مردم كوفه، اغلب يا حتي همگي به حقانيت علي ايمان و آگاهي دارند ليكن با آن روحيه اي كه پيدا كرده اند، درآمدن به سوي حق و اقدام براي به اجرا درآوردن حق و پيروزي قاطع حق بر باطل، كندي نشان مي دهند.



«هان سوگند بدان كس كه جان من در دست قدرت او است، بيگمان آن مردم بر شما پيروز خواهند شد، نه از آن روي كه به حق از شما سزاوارترند بلكه بدان جهت كه به اجراي فرمان سرورشان مي شتابند و شما در اجراي فرمان حق من كندي نشان مي دهيد.»


 

سستي افراد و ناپايداري در راه حق









و به دنبال آن سخن، امام به مردم كوفه چنين خطاب مي كند:



«مردم كوفه! از دست شما به سه چيز و دو چيز گرفتار شده ام: كراني هستيد داراي گوش شنوا، و گنگاني هستيد داراي زبان گويا، و كوراني داراي چشم هاي بينا. [و آن دو چيز:] نه آزادگان راستيني به هنگام رويارويي جنگ، و نه برادراني مطمئن در وقت گرفتاري! تهيدست از هر دستاوردي مانيد! اي همانند شتران بي ساربان، همين كه از سويي گردآوري شوند، از سوي ديگر پراكنده گردند! به خدا سوگند در خيال خود، شما را به روشني چنان مي بينم كه چون درگيري سخت شود و فروزان، و نبرد گرم گردد و سوزان، از فرزند ابي طالب چنان رويگردان و بي زار شده ايد كه زن به هنگام زادن از پيش خود.» (4)


 

علت شكست كوفيان در ديدگاه امام









امام در خطبه ديگري، نعمتهاي فراوان پروردگار نسبت به كوفيان و ناسپاسي آنان را بيان مي كند:



«از كرامت خداي متعال به جايي رسيده ايد كه كنيزان شما را ارجمند مي دارند و همسايگان شما هم از آن ارج گذاشتن، برخوردار مي شوند و كسي كه بر او برتري نداريد، و دست پرورده بهرة شما نيست، بزرگتان مي دارد و كسي از شما در دل بيم دارد كه از چيرگي شما نمي ترسد و هيچگونه فرمانروايي بر او نداريد. و در همان حال پيمان هاي خدا را شكسته مي بينيد و خشم نمي گيريد، در حالي كه ننگ شكستن پيمان پدرانتان را نمي پذيريد! كارهاي خدا به نزد شما آورده مي شد و از شما بيرون مي رفت و باز به شما بر مي گشت؛ پس جايگاه خود را به ستمگران واگذاشتيد و مهارهاي خويش را در پيش آنان افكنديد و گردانيدن كارهاي خدا را به دستهاي ايشان سپرديد تا در شبهه عمل كنند و در شهوت ها، راه بسپرند.» (5)


 

سرنوشت افراد حال نگر فراموشكار









امام، در سراسر زندگي پربار خود، به آگاه ساختن مردم همت گماشت؛ به ويژه از روز ورود به كوفه، بر اين تلاش افزود و پيوسته مردم را به حقايق، به اوضاع سياسي و اجتماعي حال، به آيندة تاريخي، به در پيش گرفتن خصلت هاي انساني، به استفاده از عقل تاريخي و عبرت گرفتن از حوادث تاريخي گذشته، فرا مي خواند و آگاه مي كرد. ليكن شرايط بعدي، به ويژه حوادث جنگ صفين، آموزش هاي امام را سترون كرد و بار و بري در ميان آن مردم در آن روزگار بسيار كم به دنبال داشت.



پس از يكي از اين نافرماني ها و پاسخ درست نشنيدن ها، امام با كوفيان چنين سخن مي گويد، و آيندة تباه آنان را كه به روشني از پس پردة غيب مي بيند، به آگاهيشان مي رساند و در ضمن سخن، ويژگي هاي ياران خود را در زمان پيامبر گرامي اسلام، به رخشان مي كشد و غيرمستقيم خصوصيات آنان را، كه بر خلاف صفات اينان است، بيان مي كند:



«اگر آنچه را كه من مي دانم و ناپيدايش بر شما پوشيده است شما مي دانستيد، در آن صورت سر به بيابان ها گذاشته، بر كرده هاي خويش مي گريستيد و بر خودتان به سر و سينه مي كوفتيد و دارايي هاي خود را بي نگهبان و جانشين مي گذاشتيد و هر يك به خويش همت گماشته، به ديگري نمي پرداختيد.



ليكن آنچه به ياد شما آورده شد، به فراموشي سپرديد و از آنچه به شما هشدار داده شد، احساس ايمني و آسودگي كرديد؛ در نتيجه، انديشة درست از سرتان دور، و كارتان دچار آشفتگي شده است. و به خدا سوگند آرزو دارم كه خدا در ميان من و شما جايي افكند و به كسي كه از شما به من سزاوارتر است، بپيوندد. سوگند به خدا مردمي بودند خجسته انديشه، سنگين از بردباري، خوش گفتار به حق، بسيار بركنار از تباهكاري و ستم، بر راه راست با شتاب گام نهادند، و بر طريق روشن به سرعت گذشتند، در نتيجه، به نيك سرانجامي هميشگي دست يافتند و نعمت هاي با ارزش گوارايي بهره خود ساختند.



هان سوگند به خدا، بي گمان جوان خودخواه سبكسر هوسران ثقفي [=حجاج بن يوسف ثقفي] بر شما مسلط خواهد شد كه دارايي و نعمتتان را مي خورد، و چربي و پيه تنتان را آب مي كند. دست بردار [از اين همه ستم و كشتار] اي سرگين غلتان!» (6)



و اين سرانجام، كيفر حتمي آن روحيه اي است كه كوفيان ماية اميد و مورد ستايش امام، به خود گرفتند. زيرا در سخن ديگري- كه اتفاق را، كمي پس از اين سخن در نهج البلاغه قرار گرفته است و به گفتة ابن ابي الحديد از قول واقدي و مدائني، پس از جنگ جمل، امام در قدرشناسي از ياران كوفي و مدني و ديگر جاهاي خود گفته است- ياران را چنين وصف مي كند:



«شما ياران بر اساس حق هستيد، و برادران در دايرة دين و سپرهاي روز جنگ، و رازداران ويژه در برابر ديگر مردم، پشت كننده به حق را توسط شما مي كوبم و به فرمانبرداري روي آورندة حق، اميدوارم. پس با نصيحت و انتقاد كردني تهي از دورويي، و به دور از بدگماني، مرا به ياري برخيزيد؛ زيرا سوگند به خدا من به خود مردم در ولايت بر آنان سزاوارترم.» (7)



همين افراد به چنان وضعيتي دچار مي شوند كه امام اميد خود را براي كوبيدن دشمنان خود توسط آنان از دست مي دهد.


 

نافرمان و نامطمئن









پس از رسيدن گزارش حكميت، امام با مردم سخن مي گويد و علت پذيرفتن حكميت، و فرمان خدا و پيغمبر را در هنگام پديد آمدن اختلاف ميان مردم، و علتِ دادن فرصت به دوست و دشمن را بيان مي كند؛ سپس آنان را به بازگرديدن به سوي مردم نادان و گمراه و منحرف از قرآن و شيوة عمل و رهنمودهاي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، فرا مي خواند. اما بلافاصله دربارة آنان مي فرمايد:



«ما انتم بوثيقه يعلق بها، و لازوافر عزيعتصم اليها...»



شما نه دستگيرة استواري هستيد كه بتوان بدان درآويخت و پابرجاي ايستاد، و نه ياران نيرومندي كه بتوان بدانان چنگ زد و خود را نگاه داشت. شما بدترين وسيله براي برافروختن آتش جنگ مي باشيد! تفو بر شما! از دست شما آزارها ديدم. روزي شما را با بانگ بلند به جنگ مي خوانم، و روزي ديگر آهسته در گوشتان نجوا مي كنم، اما چه سود كه نه هنگام بانگ برداشتن، آزادگاني راستين براي جنگيدن هستيد، و نه برادران مورد اطميناني در نگهداري راز! (8)



پراكنده جان و پراكنده دل، بي خرد و ترسو







مردمي كه دشمن از شنيدن نامشان مي ترسيد و از آهنگ استوارشان براي رزم، لرزه بر اندامش مي افتاد، اكنون به جايي رسيده اند كه امام آنان را به بدترين صفات وصف مي كند:



«اي جانهاي پراكنده و دلهاي از هم گسسته، اي كساني كه تنهايشان حاضر است و خردهايشان از آنان غايب! شما را به نرمي بر حق فرا مي خوانم، در حالي كه چون بزغاله از غرش شير، از حق گريزان مي شويد! چه دور و ناممكن است كه تيرگي افتاده بر چهرة عدل را توسط شما بتوانم بزدايم، يا كجي پيش آمده در قامت حق را برافرازم.» (9)



و اين گونه سخن را اميرالمؤمنين بارها گفته است كه گزيده اي از آنها در خطبه هاي 25، 29، 34، 35، 39، 69 و 71 و جاهاي ديگر از نهج البلاغه نيز آمده است.



جنگ هاي فرسايشي- چگونه نگرش و انديشة درست به نتيجة مطلوب نمي رسد؟! -



بر اثر همين روحيه و بي توجهي مردم كوفه بود كه معاويه گستاخ تر مي شد و دامنة حملات خود را بيشتر به درون عراق مي كشانيد. و در ماه رمضان سال40، كه سربازان پادگان انبار به مرخصي رفته بودند، و حسّان بكري، فرمانده پادگان با شمار اندكي از سربازان مانده بودند، معاويه، غامدي را با دوهزار سوار براي تاخت و تاز به انبار مي فرستد. بكري و همراهان اندك او از شهر دفاع مي كنند تا اينكه همه به شهادت مي رسند. و سربازان تجاوزكار غامدي به خانه هاي بي دفاع مردم انبار، هجوم مي برند، و در آن ميان، زني مسلمان و زني ديگر غير مسلمان، كه در پناه مسلمانان آسوده خاطر به سر مي بردند، مورد هجوم و دستبرد چپاولگران قرار مي گيرند و آنان چاره اي جز شيون و درخواست رحم از بي رحمان نداشته اند. هيچ كس به ياري آنان نمي رود و همة تجاوزگران سالم و بي اينكه زخمي ببينند، به شام بر مي گردند. چون گزارش اين تجاوز ناجوانمردانه به امام مي رسد، از شدت ناراحتي به چهرة خود سيلي مي زند و تندترين سخن را به مردمي كه بارها آنان را به ياري شهروندان بي دفاع و رفتن به جنگ و خنثي كردن نقشه هاي معاويه فراخوانده بوده و توجه نمي كردند، به زبان مي آورد و تا روز شهادتش در مسجد كوفه، كسي لبخند بر لبان او نديد. پس از وصف جهاد مي گويد:



«هان من شبانه و روزانه، پنهان و آشكارا شما را به جنگ آن مردم فراخوانده ام و به شما گفته ام برآنان بتازيد، پيش از آنكه بر شما بتازند...



شگفتا! و باز هم شگفتا، به خدا قسم كه اتحاد و يكپارچگي آن مردم به گرد باطلشان، و پراكندگي شما از حقتان، دل را مي ميراند و اندوه را به سوي جان مي كشاند! رويتان سياه باد و از اندوه تهي مباد. كه به صورت هدفي درآمده ايد كه به سويتان تير انداخته مي شود! بر شما مي تازند و شما بر دشمن نمي تازيد، با شما مي جنگند و نمي جنگيد، از خدا نافرماني مي شود و شما رضايت مي دهيد! اگر در تابستان و گرما شما را به گسيل شدن به سوي آنان بخوانم، گوييد اكنون شدت گرما است، به ما مهلت بده تا گرما از ما دفع شود، و اگر در زمستان فرمان دهم گوييد هوا سخت سرد است، فرصتي بده تا سرما به پايان رسد؛ همة اينها بهانه هايي است براي فرار از گرما و سرما، شما كه چنين از گرما و سرما مي گريزيد، از شمشير، سوگند به خدا، گريزانتريد!



اي مردنماهاي نامرد! گرفتار در رؤياهاي كودكان و خرد عروسان به حجله نشسته، كاش شما را هرگز نديده بودم و نشناخته بودم، شناختي كه به خدا قسم پشيماني به بار مي آورد و اندوهي حسرتبار به دنبال داشت...» (10)


 

علت بهانه ها









يكي از مهم ترين علل و انگيزه هاي مردم كوفه، عشق آنان به زندگي و قصد آنان براي زنده ماندن به هر بهايي بود. امام كه هدفش تربيت و هدايت افراد انساني و رسانيدن مردم به رشد و تعالي بود، به شيوة پيامبراكرم صلي الله عليه و آله، نمي خواست نظر خود را بر آنان تحميل كند و آنان را به خير و مصلحت مجبور سازد؛ زيرا هم امام با اين كار، از شيوة درست پيامبران منحرف مي شد و به بهاي فاسد شدن خود او تمام مي شد؛ هم آنان بدين آگاه شدن و دريافت حقيقت، در كوتاه مدت به نتيجه اي موقتي مي رسيدند، اما در درازمدت، به رشد و كمال انساني هرگز دست نمي يافتند. امام در اين باره مي فرمايد:



«و اني لعالم بما يصلحكم، و يقيم اودكم، و لكني لا اري اصلاحكم بافساد نفسي.» (11)



من بي گمان به وسيله و روشني كه شما را اصلاح و كجي شما را راست مي كند، آگاه و دانايم، ليكن اصلاح كردن شما را با فاسدكردن خودم درست نمي بينم.



و دربارة زندگي دوستي آن مردم، در جريان حكميت مي گويد:



«تا ديروز فرمانروا بوده ام و امروز فرمانبر شده ام، ديروز بازدارنده بودم و امروز بازداشته گرديده ام. شما ماندن و زندگي كردن را دوست داريد و مرا نيامده است كه شما را وادار و مجبور به چيزي كنم كه خوش نداريد!» (12)



چيزي را كه خوش نداشتيد مبارزه و دفع دشمن و احياناً مرگ در راه شرف و انسانيت و عقيده بود. و نمي توان كسي را به تكامل و سعادت و نيكفرجامي و بهشت برين مجبور كرد.


 

نتيجه گيري









ثروت هاي بادآورده فتوحات ساليان گذشته، سياست هاي اقتصادي و جنگي ضد و نقيض خليفه دوم و تبعيض ها، قوم دوستي ها و اجحاف هاي گزاف، خليفة سوم و اطرافيانش از بني اميه، مردم را به رفاه طلبي و تن پروري و بي توجهي به ارزش هاي اسلامي و عدم فداكاري و تعصب و حميّت ديني كشانيده بود. عشق به حقيقت و عدالت، آنان را با شوق و شيفتگي به خدمت امام در آورد. جنگ جمل با پيروزي مردم حق طلب و عدالت دوست، و با شكست زر و زور و تزوير به پايان رسيد. استقرار امام در كوفه، عموم مردم و به ويژه غيرعربان را بيشتر به پيروزي حق و عدالت اميدوار كرد. اين مردم بيشتر از اميرالمؤمنين اشتياق به جنگيدن با معاويه داشتند. لذا سپاهي عظيم از كوفه به سوي شان به راه افتاد.



طبيعي است كه همه گونه افراد، با روحيه ها و گرايش هاي گوناگوني در ميان سپاه عظيمي، كه تا يكصدهزار نفر هم برآورد شده، وجود داشته باشد. بسياري از اينان به طمع پيروزي و نام، يا غنيمت و مال، به ميدان آمده بودند، عده اي هم منافقانه در ميدان جنگ حضور يافتند و عده اي هم مانند مالك اشتر، عمار ياسر، هاشم بن عتبه، ابن عباس، ابن التيهان و تني چند از افراد خالص و مؤمن به حقانيت امام، با كمال ايمان و اخلاص به جنگ گسيل شده بودند و بسياري از اين گونه افراد، در همان ميدان به شهادت رسيدند. جنگ حدود چهار ماه به درازا كشيد. تبليغات و توطئه هاي اختلاف افكنانة معاويه، رسوب هاي فرهنگي پيشين عادات و رفتار به دست آمده در سالهاي پس از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله، و سرانجام خستگي طول جنگ و بي نتيجه ماندن آن، بر عدة زيادي از افراد آزمند، كم خرد، ظاهربين، ساده انديش و سطحي نگر تاثير مخربي گذاشت و آنان را به چنان روحيات و رفتار با خودشان و با اميرالمؤمنين امام علي بن ابيطالب عليه السلام، واداشت. دستاورد و پيامد آن، تغيير موضع و روحيه اي بود كه از كوفيان به جا ماند. (13)



پي نوشت ها :

1- قول 60.

2- از خطبة 180.

3- خطبه 39.

4- از خطبه 71.

5- از خطبه 97.

6- از خطبه 106.

7- از خطبه 118.

8- از خطبه 125.

9- از خطبه 131.

10- از خطبه 28.

11- از كلام 69.

12- از كلام 208.

13- مفاد آية 6 سورة انفال.


منبع:
مرکز اطلاع رسانی آل البیت/ نشريه النهج شماره 15-16

فرهنگ

تبیان

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

nazaninfatemeh

nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 59296
محل سکونت : تهران

فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابي طالب(ع) (2)
جمعه 21 مهر 1396  08:39 ب.ظ

همين كه اميرالمؤمنين زمام امور را به دست گرفت به همة فرمانداران عثماني پيغام داد كه شما بركنار هستيد، بيعت مردم را براي من بگيريد و حساب دارائي و اموالي را كه از آن ايالت در دستتان هست، برداشته و به نزد من بياوريد. يكي از فرمانداران، اشعث بن قيس كندي بود. اشعث در زمان پيامبر اكرم، اسلام آورده بود، اما پس از درگذشت پيامبر مانند عده اي ديگر از دين برگشت، و در ميان افراد قبيله خود تاجگذاري كرد و شاه شد. خالد بن وليد به فرمان ابوبكر به جنگ او رفت. اشعث براي نجات شخص خود، امان خواست و همراهان را به تيغ خالد سپرد.

 فرهنگ سياسي كوفيان در روزگار امام علي ابن ابيطالب(علیه السلام)

نقش منافقان در تغيير روحيه مردم



همين كه اميرالمؤمنين زمام امور را به دست گرفت به همة فرمانداران عثماني پيغام داد كه شما بركنار هستيد، بيعت مردم را براي من بگيريد و حساب دارائي و اموالي را كه از آن ايالت در دستتان هست، برداشته و به نزد من بياوريد. يكي از فرمانداران، اشعث بن قيس كندي بود. اشعث در زمان پيامبر اكرم، اسلام آورده بود، اما پس از درگذشت پيامبر مانند عده اي ديگر از دين برگشت، و در ميان افراد قبيله خود تاجگذاري كرد و شاه شد. خالد بن وليد به فرمان ابوبكر به جنگ او رفت. اشعث براي نجات شخص خود، امان خواست و همراهان را به تيغ خالد سپرد.



خالد او را به مدينه نزد ابوبكر آورد. ابوبكر اشعث را بخشيد و خواهر خود «ام فروه» را هم به ازدواج او در آورد. از آن پس اشعث با غرور و خودبزرگ بيني و با احساس از دست دادن تاج و سلطنت توسط اسلام، منافقانه به خدمت خلفا درآمد؛ تا اينكه به وسيله عثمان، والي آذربايجان شد. هنگامي كه نامه امام به وي رسيد اموال را برداشته با بيعت مردم آذربايجان به كوفه آمد اما نخست به نزد برخي از سران قبيله كنده رفت و براي پيوستن به معاويه يا ماندن در خدمت علي عليه السلام، با آنان مشورت كرد.



آنان به انگيزه تعصب قبيله گري و نژادپرستي، نظر دادند كه فرار از نزد فرمانروا و پيوستن به دشمنش، براي قبيله ما ننگين است. در خدمت علي بمان، با تو مدارا خواهد كرد و چنين كرد.



اميرالمؤمنين، كه روحيه او را به خوبي مي شناخت، براي جلوگيري از فتنه و فسادي بزرگتر، او را كه خلافي و عصياني نداشت، پذيرفت و به منظور آنكه حسن جاه طلبيش را هم ارضا كرده باشد، چون در همان روزها عازم شده بود، او را فرمانده ستوني از سپاه كرد و همراه مالك اشتر، در مقدمه سپاه، به شام گسيل داشت.



ابوموسي اشعري پس از بركناري از فرمانداري كوفه، به نزد معاويه به شام رفت، و در جريان جنگ صفين، در روستايي ميان دمشق و سرزمين صفين، به نام «دومه الجندل» مي زيست. وي از قبيله كنده يمن و از همان قبيله اشعث بود. به احتمال زياد او با شناختي كه از اشعث داشته، معاويه را برانگيخته تا از ميان افراد علي، با اشعث مخفيانه تماس بگيرد. ابوموسي، بر خلاف شهرت تاريخي، ساده و زودباور نبود. بلكه سياست باز، زيرك و اهل زدوبند و دسيسه چيني بود و به گونه اي عمل مي كرد كه كسي او را نشناسد تا بتواند نقش خود را به خوبي بازي كند، و به همين ترتيب بود كه توسط اشعث، به عنوان داور بي طرف، در برابر داور با طرف معاويه، كه عمرو عاص بود، بر علي عليه السلام تحميل شد. زيرا معاويه توسط برادرش در جريان صفين با اشعث تماس گرفت و به وي، در صورت خرابكاري در سپاه عراق، وعده استانداري خراسان را پس از به خلافت رسيدن داد. شب «ليله الهرير» (شب پاياني جنگ صفين) او را ديدند كه در ميان افراد قبيله اش و سربازان زير فرمانش ايستاده، همان شعار سپاهيان شام را مي دهد و آنان را به آتش بس و صلح تشويق مي كند، و همو بود كه متن پيمان نامه آتش بس را طبق خواست معاويه تهيه كرد و به امضاي علي و ياران او رسانيد و همو بود كه داوري مالك اشتر و ابن عباس را به نمايندگي علي نپذيرفت و ابوموسي اشعري كندي يمني را تحميل كرد. لذا نتيجه داوري ابوموسي و عمر بن عاص با نقشه قبلي و با زيركي برنامه ريزي شده، به نفع معاويه تمام شد.


 

پديده خوارج









در چنين شرايط و اوضاعي، ناگهان با پديده نويي روبرو مي شويم كه اگرچه زاييده آن اوضاع و احوال است ليكن خود، اوضاع و احوال گوناگون مي زايد و گرفتاريهاي ضد تكاملي ايجاد مي كند و برنامه امام يكباره دستخوش توقف و شكست و ناكامي شده، زندگي پربار امام نيز قرباني چنين طرز تفكري مي گردد. اينان كوفياني عابد و زاهد و از ياران تندرو اميرالمؤمنين بودند كه با شور و حماسه در ميدان جنگ حاضر شده اند و با ايمان و فداكاري عليه دشمن مي جنگند. همه وجودشان سرشار از شعار و تندروي سطحي و آتش فروزان عمل است. ژرفا ندارد؛ دريايي هستند به عمق يك بند انگشت؛ نماز شب خوان هستند و قاري قرآن و حافظ آن. اما برداشت آنها از قرآن، از ظاهر لفظ و رسم الخط و تجويد آن تجاوز نمي كند. امام بارها خطر چنين جرياني را دريافته بدانان اخطارها كرده و هشدارها داده است. اما شناخته شده نيستند، در وجود يك شخص يا گروه يا قبيله مخصوصي يا مليت و فرقه و تفكري نمايان نيستند كه بتوان آنها را آشكارا شناخت و به اقدامي در برابر آنان پرداخت.



پس از اينكه خود اين گروه، آتش بس و حكميت و حكم مطلوب معاويه را تحميل كردند، ناگهان به خود آمده، مانند كسي كه اقدام هاي زيانبخش در خواب عليه خود انجام داده، پس از بيداري، متوجه مي شود و از سر ناچاري فرياد مي زند، فرياد برآوردند كه: «لا حكم الّا لله» امام هرگز غافلگير نمي شد و در هيچ شرايطي، نه جنگ و نه صلح، نه پيروزي و نه شكست، خود را نمي باخت؛ دچار شور و مستي كه از خود بي خودش سازد، نمي گرديد. در جنگ بدر، احد، احزاب، فتح مكه، حنين، طائف و خيبر در روزگار رسول خدا در دوران بسيار سخت و استخوان در گلو و خاشاك در چشم بيست و پنج ساله پس از رسول خدا، و در جنگهاي خانمان سوز جمل و صفين و نهروان، هرگز به اندازه سرمويي، هشياري و بيداري خود را از دست نداد و هيچ كاري نكرد كه سبب پشيماني او شود. اگر در جريان سقيفه تسليم شد، به منظور حفظ اسلام و وحدت مسلمانان بود؛ اگر با خلفا بيعت كرد و در همه امور مسلمانان فعالانه شركت داشت، اگر پيشنهاد مردم را براي بيعت خلافت پذيرفت و سرانجام اگر در صفين، پس از روشنگري و آشكار كردن نظر خودش، آتش بس و حكميت و داور تحميلي را پذيرفت؛ هيچ يك نه از سر ضعف بود و نه از روي نا آگاهي يا غفلت و يا مصلحت شخصي؛ بلكه همه آنها با آگاهي تمام و كمال قدرت انجام گرفت و بر پايه اعتقاد سخت به اصول و ارزش هاي اسلام و ايمان به آزادي و دمكراسي و احترام به انديشه هاي مردم بود؛ و بر اين باور بود كه مردم كارهاي اين جهاني خود را بايد با آگاهي و آزادي و بي هيچ تحميل عقيده و انديشه اي، انجام دهند؛ و اگر مردم مجبور شدند راهي را در پيش گيرند، سرانجام از مسير آن راه منحرف مي شوند و به بيغوله ها و كجراهه ها كشيده مي شوند، اگر چه مقصد حق باشد! از آنجا كه خوارج جرياني است برخاسته از كوفه و از همان كوفيان هستند، در اينجا نگرشي سياسي آنان و پاسخ امام در رويارويي با آنان، به اجمال مورد بررسي قرار مي گيرد.


 

لا حكم الا الله









اين گروه يكرويه نگر و سطحي، چون از جوش و خروش جنگ افتادند و كمي آرام گرفتند، با يك انديشه ساده، به اين نتيجه رسيدند كه نبايد اشخاص را در امر خدايي حكومت، داور كرد. لذا با استفاده از آيه «ان الحكم الا الله» (1) كه مربوط به حكم خدا درباره جهان آفرينش و حقانيت دين خدا و بطلان باورهاي مشركين است، شعار بالا را برداشت كردند و منظور آنان شكل حكومت و شخص فرمانروا بود. به پندار آنان، جز خدا كسي نبايد داوري يا فرمانروايي كند اميرالمؤمنين در پاسخ آنان فرمود:



«سخن حقي است كه به منظور باطلي گفته مي شود، آري حقيقتاً چنين است، حكومت (داوري و قضاوت) جز براي خدا و حق خدا نيست، ولي اينان مي گويند: هيچ فرمانروايي نبايد باشد؛ با آنكه مردم ناچار از داشتن فرمانروايي هستند، چه نيكوكار باشد و چه تبهكار...»



اميرالمؤمنين عليه السلام در اين سخن، پايبندي خود را به نظام و نظم اجتماعي آشكارا اعلام مي كند. در نظر او، وجود يك فرمانرواي تبهكار بهتر از هرج و مرج است؛ زيرا فرمانروايي، شكل است، نه محتوا؛ و وسيله است، نه هدف. به دنبال آن امام مي گويد:



«در سايه فرمانروايي او، مؤمن به كار مي كوشد و كافر از زندگي بهره مند مي شود؛ و خدا سررسيد هر چيز را مي رساند؛ اموال و غنيمتها، گردآوري مي گردد و با دشمن مي جنگند و راهها، امن باشد و توسط فرمانروا، حق ناتوان از نيرومند گرفته مي شود و در چنان شرايطي، نيكوكار در آسايش به سر مي برد و مردم از تبهكار در آسايش مي زيند، بنابراين، شعار «خدا حاكمي» يك شعار انحرافي و بر اثر ناآگاهي و سطحي نگري است.»


 

استناد به حكم كلي قرآن در هر شرايطي روا است









اين گروه به سوي كوفه راه افتادند. ليكن پس از ورود به شهر در روستايي به نام حروراء اردو زدند و گفتند «علي با پذيرش حكميت آدمها در دين خدا، كافر شده است. بايد از اين كفر خود توبه كند و گرنه ما با او در زير يك آسمان تجمع نمي كنيم.»



امام چون به كوفه وارد شد، براي اينكه كار بالا نگيرد، به ابن عباس گفت: «برو با آنان سخن بگو تا به شهر بيايند.»



و چون امام مي دانست كه آنان به طور يك بعدي به قرآن مي نگرند، و هم ابن عباس شيفته استدلال به قرآن است و از آنجا كه آيات قرآن احكامي كلي براي همه بشرها در شرايط گوناگون است، به ابن عباس سفارش كرد كه توسط قرآن، با آنان مجادله نكند، بلكه با استناد به سنت رسول خدا، با آنان مقابله كند كه اجراي حكم كلي قرآن در موردي خاص، با تشخيص شرايط موجود بوده است.



امام كه نگران كار ابن عباس بود، به دنبال او به سوي «حروراء» به راه افتاد. چون به محل تجمع آنان رسيد، ديد كه ابن عباس در دام مجادله قرآني آنان گرفتار آمده است.



لذا خود پيش رفت، جمعيت برآشفته را آرام كرد و گفت:



«هر كس در صفين ما بوده است، يك طرف بايستد، و هر كس با ما نبوده در طرف ديگر، تا با هر گروه به فهم و زبان خودش، سخن گويم.»



پس از اينكه، دو گروه شدند، با كساني كه در صفين شركت داشتند، چنين گفت:



«آيا به هنگام بالا رفتن قرآن ها، به شما نگفتم كه اين كار نيرنگ است و غافل سازي شما؟ و شما گفتيد كه همگي مسلمان هستند و با ما برادرند و دعوت آنان به قرآن را بپذير تا به آسايش برسيم و جنگ به پايان رسد. به شما گفتم: ظاهر اين كار ايمان است و باطنش عدوان؛ اولش مهرباني است و آخرش پشيماني. بر جنگ پايداري كنيد و راه خود را در پيش گيريد...» (2)



سرانجام امام با متوسل شدن به سنت رسول خدا در حديبيه كه پيماني شبيه به پيمان صلح صفين نوشته بود، آنان را متقاعد كرد و به كوفه برگردانيد. ليكن فتنه انگيزان از سادگي و سطحي نگري اين گروه استفاده كرده، مجدداً آنان را به مخالفت برانگيختند.


 

سختگيري در حق و آزادانديشي سياسي و عدالت اجتماعي









امام علي بن ابي طالب عليه السلام به سختگيري و سازش ناپذيري در مورد حق مشهور بود. و چون مسؤوليت امر مسلمانان را بر عهده گرفت اعلام كرد كه هرچه از بيت المال مسلمانان در اختيار شخصي قرار گرفته، همينكه آن را يافتم، گرفته، به بيت المال بر مي گردانم. «زيرا در عدالت، گشايشي است و هركس از دادگري به تنگ آيد، بيداد او را بيشتر به تنگناي اندازد.» (3) تقسيم سهام بيت المال را بر پايه عدالت گذاشت و نظام امتياز بندي قبل از خود را از ميان برداشت، و در اجراي عدالت اقتصادي و توزيع مساوي امكانات، بسيار سخت گرفت. لذا بيشتر كساني كه در دوره هاي خليفه دوم و سوم برخوردار از امتيازاتي شده بودند، ناراضي شده، از گرد او پراكنده شدند؛ يا در كوفه مانده، به تحريك ديگران دست يازيدند؛ و مردم كوفه هم كه در دوره عثمان به زندگي مصرفي، و بعضاً به تجملات، عادت كرده بودند، تاب چنين سختگيري ها را نياورده، به نارضايتي گرويدند. امام كه در مسائل اقتصادي چنين سختگير بود، در مسائل سياسي و اظهار نظر، اهل تسامح و آزادانديشي بود و به مخالفان سياسي و عقيدتي خود، مانند خوارج و ديگران، اجازه و فرصت مي داد تا آزادانه سخن بگويند و اظهار نظر كنند؛ زيرا در شرايط خفقان و زور و متولي گري و قيموميت، رشد اجتماعي و به كمال رسيدن انسان، امكان پذير نيست؛ و چون هدف اميرالمؤمنين به پيروي از آموزش هاي قرآن و رهنمودهاي پيامبر گرامي اسلام، انسان سازي و رشد دادن و به تعالي رساندن بشر بود، نه فرمانروايي و تسلط پيدا كردن بر آدم ها، هرگز انديشه و باوري را بر كسي تحميل نمي كرد.



از اين رو خوارج سهم خود را از بيت المال به تمام و كمال مي گرفتند؛ براي عبادات و ديگر امور روزمره، به مسجد و ديگر مراكز عمومي، آمد و شد مي كردند؛ و آزادانه سخن مخالفت خود را در مسجد و ديگر جاها به زبان مي آوردند، و اميرالمؤمنين از اين سه آزادي حمايت مي كرد و از ايجاد مزاحمت براي آنان و اذيت و آزارشان، به شدت جلوگيري مي كرد.



در يكي از اين روبرو شدن ها، به اميرالمؤمنين گفتند: بايد به كفر خودت، به سبب پذيرش حكميت، اعتراف و سپس توبه كني تا ما تو را به امامت بپذيريم و به همراه تو به جنگ برويم. امام در پاسخ آنان گفت:



«طوفان شني، شما را فراگيرد و پيك مرگي از شما نماند كه خبر مرگتان را به ديگران برساند! آيا بعد از ايمان استوارم به خدا و جهادم در ركاب رسول خدا صلي الله عليه و آله، عليه خود به كفر گواهي دهم؟ در آن صورت، گمراهي بوده ام كه از هدايت هيچ بهره اي نداشته ام. و اما شما به بدترين سرانجام دچار شويد. و به پست ترين سطح فكر گذشتگان به واپس گراييد! و بدانيد كه پس از من، بي گمان به ذلتي فراگير و شمشيري بران روبرو خواهيد شد، و چنان محروميتي و تبعيضي كه ستمگران در ميان شما سنت خواهند گذاشت.» (4)



آن طرز تفكر، به چنين سرانجامي خواهد كشيد و آن رفتار بي خردانه و تندروانه نيز از سوي ستمگران به چنين واكنش غيرانساني روبرو خواهد شد.


 

با انديشه نمي توان جنگيد









كوفيان خواستار رسيدن به حق بودند. علي عليه السلام مظهر حق و همراه هميشگي با حق را يافته بودند، ليكن برخي از آنان، با در پيش گرفتن كجراهه، بيراهه و تندراهه، از كنار هدف، يعني حق گذشته، به باطل افتاده بودند. كسي كه خواستار رسيدن به حق است، بايد با دقت نشانه گيري كند، برنامه ريزي داشته باشد، جهت گيري سنجيده اي در پيش گيرد، بي راهنما به راه نيفتد، به رهنمودهاي رهنما گوش فرا دهد، و چون دريافت، دقيقاً برابر با برنامه و نقشه حركت كند تا به مقصد و هدف برسد و از آن تجاوز نكند. اگر چنين نكرد و از هدف تجاوز كرد، «مارق» است. اگرچه از آغاز به قصد حق به حركت درآمده باشد؛ چنانكه خوارج چنين شدند، و از سوي اميرالمؤمنين، «مارقين» ناميده شدند؛ همان صفتي كه پيش از آن، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به چنان جرياني داده بود؛ حال كه از حق و به قصد حق حركت كرده اند، و با انحراف در مسير، به باطل افتاده اند، با آنان چه رفتاري بايد داشت؟



اميرالمؤمنين به روشني مي فرمايد كه با «فكر» نمي توان و نبايد جنگيد، زيرا هرچه بيشتر فكري را سركوب كنند، گسترش بيشتري مي يابد، حالت مظلومانه به خود مي گيرد و جاي پاي خود را محكم تر ميكند، اگرچه آن انديشه باطل باشد. به تعبيري مانند ميخ در چوب است؛ هرچه بيشتر بر سر آن ميخ بكوبند، بيشتر در چوب فرو مي رود.



اميرالمؤمنين مي فرمايد:



«پس از من، با خوارج نجنگيد؛ زيرا كسي كه خواستار حق بوده و بدان دست نيافته، مانند كسي نيست كه باطل را خواسته، بدان هم رسيده است.» (5)



زيرا كسي كه به دنبال حق بوده داراي انديشه است و مي خواهد به هر قيمتي شده آن را دريابد.



و كسي كه به دنبال باطل خود بوده است (مانند معاويه و دار و دسته قاسطين)، داراي انديشه و ايدئولوژي نيست. كارش، نيرنگبازي؛ ابزارش، سياست بازي و مقصدش، دست يافتن به قدرت است. با او جز به زبان زور و ابزار قدرت نمي توان سخن گفت.


 

سرانجام خوارج









كساني كه سنجيده و با برنامه و به راهنمايي رهيافته راه شناسي به دنبال حق به راه مي افتند، ميانه روي و اعتدال را از دست نمي دهند؛ و چنانچه به مقصد هم نرسند، يا چنين شيوه حركتي، به هلاكت و سقوط و انحراف نمي افتند. پيوسته اميدوارند كه روزي به حق دست يابند. اما تندروان و گزافه پويان و رويه بينان و دارندگان انديشه هاي سطحي و تند و شعارهاي با حرارت و مهار ناپذير، نه خود تأمل، سنجش، برنامه و كتاب دارند و نه سخن ره شناسان و كارآزمودگان و خردمندان را مي شنوند. اينان از هدف دور مي شوند، و سرانجام، براي جبران از دست داده ها و به دست نياورده ها، به راهزني و دزدي- جسمي و فكري- مي افتند. امام در پاسخ كساني كه گفتند: همه آنان كشته شده اند، گفت:



«نه، به خدا سوگند، چنين نيست؛ آنان به صورت نطفه هايي در پشت مردان و زهدان زنان مي مانند، همينكه شاخي از آنان روييد، بريده مي شود؛ تا اينكه پسينيان از آنان به صورت دزداني رهزن در آيند.» (6)



آري، در نگاه افراد ظاهربين، با كشته شده تني چند از كساني كه به جنگ ايستاده اند و به قيام مسلحانه دست زده اند، غائله ختم شده، ديگر هيچ گرفتاري از سوي آنان وجود نخواهد داشت، اما در ديده ژرفنگر و آينده بين امام، اينان نماينده يك جريان فكري ريشه دار هستند كه با كشتن چند تن متعصب خشك مغز، به پايان نمي رسد و در درازنا و پهنا و ژرفناي روزگار، ريشه هاي خود را فرو خواهند برد. هرچه آنها را ببرند، مانند درختي كه هرس كرده باشند، شاخه تازه اي ستبرتر به جايش مي رويد. انديشه را تنها با انديشه اي بهتر مي توان از ميان برداشت و با درست عمل كردن بدان انديشه بهتر!



پي نوشت ها :

1- الانعام / 57.

2- كلام 51.

3- كلام 122.

4- خطبه 15 نهج البلاغه.

5- كلام 57.

6- قول 61 (در بخش خطبه ها).

منبع: نشريه النهج شماره 15-16

تبیان

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

nazaninfatemeh

nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 59296
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها