عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

بارها زمين خوردم و بلند شدم

بارها زمين خوردم و بلند شدم
چهارشنبه 27 بهمن 1389  02:05 ب.ظ


بهروز فروتن، بنيان گذار صنايع غذايي بهروز،از شکست ها و موفقيت هايش مي گويد
«بهروز فروتن»آن قدر در زندگي اش شکست خورده که اگر داستان زندگي اش را بدون آخرين قسمت براي کسي تعريف کند حتما يک دل سير براي بدشانسي ها و بدبختي هايي که کشيده گريه خواهد کرد
اين مرد 64ساله،58سال است که کار مي کند؛خودش مي گويد هيچ وقت کارش را بدون لذت انجام نداده.او را بايد نماد دوباره برخاستن و از نو شروع کردن دانست.بهروز فروتن چند سال قبل قهرمان قهرمانان صنعت کشور شد و شرکت پست يک تمبر به افتخار او چاپ کرد.او قطعا پول دارترين مرد ايران نيست و حتي بزرگ ترين کارخانه ايران را هم ندارد ؛اما صدها عنوان اولين و برترين دارد که هيچ کس تا ابد به آنها دست پيدا نمي کند.بهروز فروتن براي هر جوان ايراني الگويي بي نظير براي اين است که بفهمد فاصله اش تا موفقيت به اندازه تلاشي است که مي کند.
تهيه وتنظيم :حامد زنديان
$بچه تهران
بچه اميريه تهران هستم.سال 1324در يک خانواده 7نفري به دنيا آمدم،2برادر و 2خواهر بزرگ تر دارم .پدرم افسر نظامي و مادرم خانه دار بود.هميشه در زندگي الگويم پدر بود.و با اين که در 10سالگي و روز اول فروردين 1334از دنيا رفت اما هميشه افکارش را سرلوحه کارهايم قرار داده ام.پدرم از همان بچگي به من ياد داد که انسان بايد جوهر داشته باشد و کار کند.از 5-6سالگي شروع کردم به کار کردن.اوايل با برادرم و خواهرهايم بادبادک درست مي کرديم،با اين کار هم بازي مي کرديم،هم با فروششان پول در مي آورديم.يادم مي آيد وقتي کلاس اول،دوم دبستان بودم بعدازظهرها و تابستان ها پدرم من را پيش کاسب هاي محل مي گذاشت تا کارکردن و پول در آوردن را ياد بگيرم.حتي بعدها فهميدم خودش به آنها پول مي داد تا به من بدهند و اميدوار بشوم و از کارم لذت ببرم.
*من به ورشکستگي مي گويم تجربه تلخ،نه بيچارگي و نه شکست.من در زندگي ام از اين تجربه هاي تلخ زياد داشته ام.بارها به صفر و زير صفر رسيدم و دوباره شروع کردم.چون آدم در ورشکستگي فقط پول را از دست مي دهد اما تجربه را که از دست نمي دهد،ارزش افزوده،تلاش، پشتکار و جوهرش را که از دست نمي دهد
$زندگي سراسر بازي است
ياد گرفتم که زندگي سراسر بازي است. اين موضوع باعث شده هر وقت به چالش مي افتم به خودم بگويم بهروز،بازي دوباره شروع شد.دوران طفوليتتم با سختي کار گذشت.در کودکي بزرگ ترين حامي ام را از دست داده بودم.ولي راهنمايي هاي پدرم هميشه با من بود.وقتي مدرسه تعطيل مي شد چهار خط اتوبوس سوار مي شدم تا خودم را به محل کارم برسانم و از فشار خستگي و فرصت کم براي استراحت ايستاده هم مي خوابيدم.مدت ها روز را نمي ديدم.صبح ها وقتي هوا هنوز روشن نشده بود از خانه مي زدم بيرون و شب به خانه مي آمدم و دوباره صبح روز بعد، روز از نو روزي از نو!
$هر کس،رسالتي دارد
به نظرم هر کسي در زندگي يک رسالت دارد.در دوران دبيرستان و نوجواني ام هر کاري فکر کنيد انجام دادم.کفاشي، ريخته گري،تانکر سازي ،کار در دفتر اسناد رسمي ،صحافي کتاب،فروشندگي ،رزرويشن هتل،پادويي در بازار،کارگري چاپخانه و خيلي کارهاي ديگر؛اما هميشه در زندگي مي گويم کار ننگ نيست حتي اگر الان هم مجبور باشم،هر کاري لازم باشد انجام مي دهم.اتفاقا بر خلاف خيلي ها،من کار را فقط براي پول در آوردن انجام نمي دهم.به نظر من پول در آوردن در پنجمين يا ششمين درجه اهميت است و شايد آخرين دستاورد کار پول باشد.
$دوست من سلام
شعار کارخانه از همان روز اول«دوست من سلام»بود .اين شعار يادگار دوران معلمي ام بود.چون وقتي وارد کلاس مي شدم به بچه ها سلام مي کردم و مي ديدم چقدر خوشحال مي شوند که يک بزرگ تر يک معلم به آنها سلام مي کند.از همان اول دوست داشتم اگر چيزي بد است بر عکس اش را انجام دهم؛مثلا اگر از کسي کتک مي خوردم ،سعي نمي کردم تلافي کنم.اگر فلان معلم در بچگي ام کاري انجام داده بود که بدم مي آمد سعي مي کردم برعکس او عمل کنم.به همين خاطر طي دوران معلمي ام با بچه ها واقعا دوست بودم
$خاطرا ت پوستر چسباندن
عاشق شغل معلمي بودم.پس از فارغ التحصيلي به سمت معلمي رفتم و در آموزش و پرورش استخدام شدم.همه چيز تدريس مي کردم.از هندسه و شيمي گرفته تا ديکته و انشا.محيط آموزشي را خيلي دوست داشتم و حتي قبل از انقلاب هم مدت بسياري در فعاليت هاي پيشاهنگي بودم،اما درآمد معلمي خيلي کم بود و کفاف زندگي ام را نمي داد براي تامين زندگي ام شبانه روز کار مي کردم.صبح هاي زود قبل از آن که بچه ها بيايند،پوسترهاي تبليغاتي را با سريش به ديوار مي چسباندم و حتي يک بار دانش آموزم صبح زود وقتي مشغول چسباندن پوستر به ديوار بودم من را ديد،؛اما اصلا احساس خجالت نکردم، چون معتقد بودم کار عار نيست.به همين خاطر به دانش آموزم لبخند زدم و از او خواستم کمکم کند و جالب اين بود که او هم خوشحال شد و با هم آن روز کار کرديم.
$پيمانکاري و شکست
بعد از مدتي به کار پيمانکاري در ذوب آهن مشغول شدم و چند سال انواع و اقسام کارهاي مختلف را در اين کارخانه انجام دادم .چه شب ها و روز هايي که نمي خوابيدم و از اين شهر به آن شهر مي رفتم و کارهاي مختلف پيمانکاري انجام مي دادم.در اين مدت حدود 19کارخانه قند ساختم،در پروژه ساخت فرودگاه تبريز و سد لتيان هم مشارکت داشتم؛اما تمام اين کارها تا سال 56ادامه داشت و در اثر اعتماد به برخي دوستانم همه چيزم را از دست دادم و شکست بدي خوردم.همان موقع بود که فهميدم براي ماشين همان قدر که سرعت مهم است،ترمز و ايمني هم اهميت دارد.يک بار ديگر همه چيز رفت و کاملا زير صفر شدم .در حالي که زن و بچه داشتم ،خانه نشين و بيکار شدم.
$تجربه ،تجربه و باز هم تجربه
تجربه کودکي ام،تجربه کارهايي که کرده بودم،تجربه پيمانکاري،معلمي ،نوجواني همه را در ساخت صنايع غذايي بهروز به کار گرفتم و همه آنها به من کمک کرد تا موفق شوم.همه خانواده من حتي هنوز هم به کارهايي که در گذشته کرده ام،افتخار مي کنند.يک روز جمعه تماس گرفتند و گفتند 16کاميون شيشه از همدان برايتان فرستاده ايم و بايد آن را خالي کنيد.ما از صبح زود همراه خانواده ام تا شب اين 16کاميون را خودمان خالي کرديم. دقيقا يادم هست که هر کاميون هزار و 450کارتن داشت و ما يک فيات اجاره کرديم و همه آن 16کاميون را از يک صبح تا شب چند نفري خالي کرديم.
$ترس من را شجاع کرد
شب هاي امتحان ،خواستگاري و کنکور و خيلي از لحظات حساس زندگي،انسان ها نگرانند و مي ترسند و همين نگراني است که باعث جسارت مي شود.اگر من جسور شدم همه اينها ناشي از ترسم بود.مدام مي ترسيدم که نکند موفق نشوم .اين نکته ها و اين ترس ها هميشه عاملي براي پيشرفتم بود.همين ترس بود که 4صبح من را بيدار مي کرد و از اين ور شهر به آن ور شهر مي رساند تا کار کنم.
$پول از دست مي رود
من به ورشکستگي مي گويم تجربه تلخ ،نه بيچارگي و نه شکست.من در زندگي ام از اين تجربه هاي تلخ زياد داشته ام.بارها به صفر و زير صفر رسيدم و دوباره شروع کردم .چون آدم در ورشکستگي فقط پول را از دست مي دهد اما تجربه را که از دست نمي دهد،ارزش افزوده ،تلاش ،پشتکار و جوهرش را که از دست نمي دهد.يک کار آفرين مطمئنا از کلمه ورشکستگي هراسي ندارد.من سال 53ازدواج کردم.سال 56 ورشکست شدم. رفتم خانه و به همسرم «بهجت»گفتم همه چيز را از دست داده ام گفت توانايي ات را هم از دست داده اي؟گفتم نه.گفت غصه نخور همه چيز درست مي شود.خانه ام را فروختم و مستاجر خانه سابق خودم شدم.ديگر هيچ کاري نمي توانستم انجام دهم.نه پول داشتم که دوباره پيمانکاري کنم نه مي توانستم معلمي کنم نه هيچ کار ديگري.در زير زمين خانه ام با همسرم شروع به کار کرديم ،يک آشپزخانه راه انداختيم و مواد غذايي توليد کرديم.اولين چيزهايي که در اين زيرزمين توليد شد کشک بادمجان و شله زرد و الويه و اينها بود.سراغ مغازه ها رفتم تا توليداتمان را بفروشم ،اما کسي نمي خريد؛مجبور بودم آنها را امانت بگذارم تا بفروشند.بعد از مدتي که براي پول گرفتن مي رفتم چون ما مواد غذايي را خانگي توليد مي کرديم خيلي زود خراب مي شد يا اين که پولش را به موقع نمي دادند يا براي در رفتن از زير بار پول دادن مي گفتند بهداشتي نيست و هزار و يک جور دردسر ديگر؛اما هيچ وقت خسته نشدم و هميشه مبارزه کردم.بعد از مدتي يک ژيان خريدم و محصولاتمان را در شيشه هاي مخصوص مي ريختم و برچسب مي زدم.هر روز با اين ژيان به بازار مي رفتم و کلم،هويج ،تخم مرغ و...مي خريدم و توليد مي کرديم تا اين که دنبال پروانه ساخت رفتم.با همان پشتکار از اين اداره به آن اداره مي رفتم و دنبال کارهاي پروانه ساخت دوندگي مي کردم.بارها از اداره ها بيرونم کردند؛حتي به دربان سفارش کرده بودند راهم ندهند؛ اما من اين قدر دوندگي کردم تا موفق شدم.
$بدشانسي پشت سر هم
دوم تير ماه 1363بود،ما در دفتر بوديم که خبر دادند در کارگاهي که با کلي قرض و بدبختي اجاره کرده بوديم آتش سوزي شده و همه چيز سوخته و از بين رفته. آه در بساط نداشتيم؛حالا بدبخت تر هم شديم گفتم خدايا ما چقدر بدشانس و بدبختيم، برويم بميريم از اين همه مصيبت!چند روز بعد قرار بود از وزارت بهداشت و صنايع بيايند و به ما مجوز بدهند؛ولي باز هم مايوس نشدم،با تجربه پيمانکاري که داشتم يک جاي نيمه سوخته را طي دو روز دوباره سر پا کرديم و طي مدتي که جاي جديد را براي صنايع غذايي آماده مي کرديم در همان سوله با همان 30-20کارگر مشغول کارهاي مختلف شديم.اجازه نداديم پرسنل بي کار شوند، چون يک کار آفرين هنرش در اين است که از پرسنل بهترين استفاده را بکند.در اين مدت لباس بچه بسته بندي مي کرديم،ادويه و مواد غذايي بسته بندي مي کرديم.
$اعتراف به اشتباه
در اين 58سال که کار کرده ام هيچ وقت نشده به اشتباهم اعتراف نکنم؛حتي در زندگي هم بارها از همسرم و بچه هايم معذرت خواسته ام و هميشه هم به اين موضوع افتخار مي کنم.يادم مي آيد يک بار دخترم 7-6ساله بود که به من گفت چقدر در خانه حرف کار مي زني؟مگر تو از صبح تا شب کار نمي کني که ما آسايش داشته باشيم و راحت زندگي کنيم ؛ولي با اين کارت آرامش را از ما گرفته اي و حتي در خانه هم راحت نيستيم.يک لحظه با خودم فکر کردم اين بچه با اين سن کمش چقدر قشنگ حرف مي زند و استدلال مي کند همان جا به او گفتم معذرت مي خواهم و ديگر هيچ وقت مسائل کاري ام را به خانه نياوردم.انجام کار بي غلط نيست. اما مهم اين است که اين اشتباهات را تکرار نکنيم.من نه تخصصي در صنعت غذا داشتم نه علم مديريت.نه ثروتمند بودم نه فرمول خاصي داشتم و نه از ضريب هوشي بالايي بهره مي بردم.اما پشتکار و خودباوري داشتم.اين قدر کار کردم تا موفق شدم؛آن قدر رفتم تا رسيدم به صنايع غذايي بهروز.از يک جاي 11متري شروع کردم و حالا 6هزار متر وسعت دارد.6واحد تحت ليسانس کارخانه من در کشور مشغول فعاليت هستند و من اولين نفري بودم که محصولي توليد کردم که فرآورده هايش را با مقررات بهداشتي آمريکا و برند بهروز در ايران صادرات کردم.اولين واحد تحقيقات صنايع غذايي را در کشور راه اندازي  کردم.اولين واحد پژوهش کشاورزي را درست کردم و از سوي تمام رياست جمهوري هاي بعد از انقلاب مورد تقدير قرار گرفتم و اولين قهرمان قهرمانان صنعت ايران لقب گرفتم.
$خانم ها محدود نيستند
کسي که بخواهد کار کند کار هست؛ولي کسي که بگويد اين کار در شأن من نيست،بيکار مي ماند.همسر من در 56سالگي به من گفت حوصله نوه داري ندارم يک جاي 20متري به من بده که يک کار شروع کنم.در همان 20متر چند دستگاه چرخ خياطي خريد و با 4-5خياط شروع به کار کرد.الان 20هزار متر فضا دارد و 60-50نفر دارند در کارگاه او کار مي کنند.الان آن قدر کار دارد که براي خانه رفتن و استراحتش هم برنامه دارد. الان همسر من از اولين زنان کار آفرين کشور است.من کوچک ترين دخالتي و سهمي در کار او نداشتم اما روزبه روز کارش پر رونق تر مي شود و حتي وقتي من پول بخواهم از همسرم قرض مي گيرم.
منبع:مجله ي زندگي ايده آل،شماره 50.

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها