عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

در پی اعلام به تأخیر افتادن آزادسازی سوسنگرد؛چمرانمن رسماً اعلام جرم می‌کنم

در پی اعلام به تأخیر افتادن آزادسازی سوسنگرد؛چمرانمن رسماً اعلام جرم می‌کنم
چهارشنبه 27 بهمن 1389  02:08 ب.ظ

خبر رسید سوسنگرد تقریباً به محاصره در آمده و غالب روستاهای اطراف را نیز نیروهای ارتش عراق تصرف کرده‌اند. از سوسنگرد به مصطفی بی‌سیم زدند و خبر دادند شهر اوضاع وخیمی دارد و آذوقه تمام شده است.
دکتر به آن‌ها پاسخ داد بروید مغازه‌های شهر را باز کنید و مایحتاجی را که لازم دارید، بردارید، اما یادتان باشد فهرست اقلامی را که برداشته‌اید، در دو نسخه یادداشت کنید. یک نسخه را جهت اطلاع صاحب مغازه همان جا درون مغازه بگذارید و نسخه دوم را هم برای من بیاورید تا بعداً بتوانیم پولشان را پرداخت کنیم.
مصطفی که دیگر تحملش را به کلی از دست داده بود، شب دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۵۹ برای فرماندهان ارتش نامه‌ای نوشت و طی این نامه، به این صورت از آنها کمک خواست «من رسماً اعلام جرم می‌کنم. بنام نماینده‌ امام و نماینده شورای عالی دفاع از این همه اهمال و اتلاف وقت و به هدر رفتن خون جوانان شکایت دارم».
مصطفی، راهی سوسنگرد شد. او و همراهانش توسط دو دستگاه لند‌کروز از اهواز به سمت سوسنگرد به راه افتاده بودند، اما هنوز به نیمه راه نرسیده بودند که عراقی‌ها لند‌کروز اول را زدند. خمپاره‌ای هم به سقف برزنتی لند‌کروزی که مصطفی درون آن نشسته بود، برخورد کرد، اما این خمپاره به کسی اصابت نکرد. فقط کف اتومبیل را شکافت و به درون زمین فرو رفت. همه از اتومبیل‌ها بیرون پریدند و در گوشه‌ای سنگر گرفتند. مبهوت و هراسان مانده بودند و با خود فکر می‌کردند چه اتفاقی افتاده است. به راستی چگونه ممکن بود خمپاره بی‌آنکه منفجر شود، به درون زمین فرو رود؟!
در همین حال، همراهان دکتر، او را دیدند که خم شده است و به حفره‌ای که از فرو رفتن خمپاره به درون زمین ایجاد شده بود، نگاه می‌کند. در کنار خمپاره عمل نکرده، یک شقایق وحشی از دل خاک سر برآورده بود و گلبرگ‌های زیبایش در باد این سو و آن سو می‌شدند!
مصطفی به دوستانش نگاهی انداخت و لبخند‌زنان گفت نگاه کنید، بچه‌ها! ببینید این شقایق وحشی در چه جای عجیبی روییده. می‌بینید چقدر زیباست؟
همه به خنده افتاده بودند. می‌خندیدند و با چهره‌ای مبهوت به یکدیگر نگاه می‌کردند؛ اینکه در چنین شرایط خطیر و دشواری دکتر چمران با آرامشی عظیم و به خونسردی آنجا ایستاده بود و به رویش یک شقایق وحشی از دل خاک فکر می‌کرد، برای آنها خیلی عجیب بود!
در حقیقت، حضور این چریک چابک و ناآرام با قلبی لبریز از عواطفی شاعرانه و ذوقی زیبایی پسند، در میدان جنگی این چنین بی‌ترحم و خونین، خود کمتر از رویش شاخه گلی چشم‌نواز در نکار خمپاره‌ای ویران‌گر، تناقض‌آمیز به نظر نمی‌رسید. یک روز از فرماندهی دستور رسیده بود پلی که نزدیک شهر است باید از بین برود تا نیروهای دشمن نتوانند از روی آن عبور کنند و خود را به داخل شهر برسانند. عده‌ای از بچه‌ها برای انجام این مأموریت داوطلب شدند. همه آنها دوست داشتند خودشان را جلو بیندازند و خودی نشان بدهند، اما دکتر مخالفت خود را با اجرای این طرح اعلام کرد. او گفته بود نه، نمی‌شود. این پل مستقیماً در دید دشمن است. شما نمی‌توانید چنین کاری بکنید.
همه مانده بودند که چه کار باید بکنند، اما هیچ کس راهی پیدا نمی‌کرد. امکانات زیادی هم در اختیار نداشتند و نمی‌خواستند به جاهای دیگر خسارت وارد کنند. با این همه، دستور از سوی فرماندهی صادر شده بود و به هر ترتیبی که بود، پل مورد نظر باید منهدم می‌شد. دست آخر تصمیم گرفتند تا اجرای عملیات را به فردا موکول کنند.
شاید تا آن زمان اتفاق تازه‌ای افتاد و امکانات بیشتری برای انجام این مأموریت خطیر فراهم شد.
اما صبح خیلی زود برای فرمانده خبر آوردند که پل منهدم شده است. هیچ کس باور نمی‌کرد. فرمانده عده‌ای را مأمور کرد تا از منطقه بازدید کنند و گزارش بدهند.
آن روز صبح، وقتی فرستادگان فرمانده به نزدیکی‌های پل رسیدند، دکتر چمران را دیدند که با تعدادی از نیروهایش به سمت‌شان می‌آیند. می‌گفتند و می‌خندیدند و بسیار شادمان بودند. پل موردنظر هم به راستی منهدم شده بود.
درگیری در سوسنگرد شدت یافته بود و تانک‌های دشمن به سرعت پیشروی می‌کردند. گویی دیگر هیچ کس جلودارشان نبود. فقط مصطفی بود و ۵ نفر از نیروهایش که نه آر.پی.جی داشتند و نه آر. پی. جی زن.
یکی از بچه‌ها خمیده خمیده پیش رفت و خود را به یکی از تانک‌های عراقی رساند. سپس، از بدنه تانک بالا رفت و نارنجکی درون آن انداخت و بازگشت. به این ترتیب بود که آنها با دست خالی هم توانستند تعدادی از تانک‌های دشمن را منهدم کنند و تعدادی دیگر را غنیمت بگیرند اما اکنون خطر لحظه به لحظه مصطفی را تهدید می‌کرد.
او که نیروهایش را به سوی دیگری فرستاده بود تا از این طریق بتواند آنان را از آسیب‌ دشمن مصون نگاه دارد، اینک خود به حلقه محاصره نیروهای عراقی افتاده‌ بود.
او بر روی تپه‌ای، در میان دو گروه از نیروهای دشمن گیر کرده بود و کماندوهای عراقی از پشت تانک‌هایشان به او حمله می‌کردند. گاهی به یک طرف سنگر می‌رفت و شلیک می کرد و گاهی به طرف دیگر. هر بار که به طرفی می‌پرید، صفی از سربازان دشمن را به رگبار می‌بست و کماندوهای دشمن نیز تمام مدت او را به زیر آتش پرحجم مسلسل‌های خود گرفته بودند.
این در حالی بود که حتی لحظه‌ای نیز از شلیک پیاپی تانک‌ها در امان نبود. با این همه، او بی‌آنکه از برخورد با انبوه نیروهای عراقی و رگبار بی‌‌امان سلاح‌های‌شان کوچکترین تردید و هراسی به دل راه دهد، به چابکی از سنگری به سنگر دیگر می‌دوید و به سوی آنان شلیک می کرد. تا اینکه در میانه این درگیری و در زیر آتش شدید نیروهای دشمن، به ناگاه سوزش شدیدی در پای چپش احساس کرد. بعد هم بار دیگر سوزشی دیگر در همان پا، و ناگهان خون فوران زد.
دکتر چمران خیلی سریع تکه پارچه‌ای پیدا کرد و به وسیله آن زخمش را بست. با این همه، شدت جراحت‌ها به اندازه‌ای بود که به سختی می‌توانست راه فوران خون را از رگ‌هایش سد کند، اما او مردی نبود که به این سادگی‌ها از پا بیفتد و میدان را برای دشمنانش خالی کند. چرا که در طی سالهای گذشته، از طریق انجام تمرین‌های سخت چریکی و آموزش‌های متعددی که در مصر و لبنان دیده بود، روح و روان و تن و جان خود را برای تاب آوردن شرایطی به مراتب دشوار‌تر از این نیز آماده کرده بود.
پس بار دیگر برخاست و باز هم شروع کرد به رگبار بستن به سوی تانک‌های دشمن؛ به این ترتیب، این حرکات او سبب شد تا عراقی‌ها راه‌شان را تغییر دهند و این بار مسیر دیگری را در پیش بگیرند. آنان که از موضوع بی‌خبر بودند و نمی‌دانستند چه تعداد نیرو در آنجا کمین کرده است، با مشاهده حجم انبوه گلوله‌هایی که به سوی‌شان شلیک می‌شد و به تصور اینکه با تعداد بی‌شماری از نیروهای ایرانی رو در رو شده‌اند، به ناگزیر چاره‌ای جز عقب‌نشینی ندیدند.
هنگامی که دشمن عقب کشید، مصطفی خود را به زیر پلی رساند و با استفاده از آرامش و سکوت کوتاهی که بر منطقه حاکم شده بود، سعی کرد تا زخم‌های خود را محکم‌تر ببندد. پای چپش از ۲ جا مجروح شده بود و هر لحظه خون بیشتری از رگ‌هایش خارج می‌شد. با این همه او اکنون تنها به خود و سرنوشت مبهمی که برایش رقم خورده بود، نمی‌اندیشید؛ بلکه به نیروهایش نیز فکر می‌کرد.
او اکنون به رزمندگان جوانی فکر می‌کرد که همین چند ساعت پیش کوشیده بود آنان را از خطر برهاند.
دلش می‌خواست بداند که اکنون آنها در چه شرایطی به سر می‌برند. آیا توانسته بودند خود را به ساحل سلامت و آرامش برسانند، یا اینکه به مانند خود او،‌همچنان در وضعیت خطیر و هولناکی به سر می‌برند؟ همچنین به پیرمردی می‌اندیشید که ساعت‌ها پیش‌، قبل از اوج گرفتن درگیری‌ها سعی کرده بود تا با استفاده از ترفندی از مهلکه دورش کند و بی‌آنکه غرورش جریحه‌دار شود، او را به نزد نیروهای خودی بفرستد.
زمانی که درگیری بالا گرفته بود، گروهی از نیروها که عقب‌تر بودند، پیرمردی را دیدند که به طرفشان پیش می‌آمد. وقتی پیرمرد به آنها نزدیک‌تر شد، تکه کاغذی را از جیب پیراهن خاکی‌اش در آورد و در حالی که آن را بالای سرش گرفته بود و با غرور بسیار به آن‌ها نشان می‌داد، فریاد زد «من را دکتر چمران فرستاده».
بچه‌ها که با شنیدن نام دکتر، نوری از امید در دل‌های‌شان روشن شده بود، لبخند‌زنان به دور پیرمرد حلقه زدند و امیدوارانه به لب‌های خاک‌آلودش چشم دوختند و گفتند «خب! چه خبر؟»
پیرمرد قمقمه‌ آبی را که یکی از جوان‌ها به دست‌های پرچروکش داده بود، به لب‌هایش جسباند و جرعه‌ای سر کشید و ادامه داد «همه چیز را روی این کاغذ برای‌تان نوشته. خودش گفت که روی این کاغذ جای دشمن را برای‌تان نوشته. گفت که آتش توپخانه باید همین‌جا را بزند!»
در همین حال بود که خبری از دکتر چمران به بچه‌ها رسید؛ دکتر مجروح شده بود.
به این ترتیب، بچه‌ها خیلی سریع دست به کار شدند و اتومبیلی را به سراغ دکتر فرستادند. اکنون دیگر مصطفی کاملاً بی‌حال شده بود و از شدت خونریزی رنگ به چهره نداشت، با این همه نگذاشت کسی کمکش کند. خودش به سختی از جا برخاست و با زحمت بسیار سوار اتومبیل شد.
بچه‌ها از او خواستند که عقب اتومبیل دراز بکشد تا یکی از انها با بستن تکه پارچه‌ دیگری بر روی زخم‌هایش، جلو خونریزی را بگیرد، اما دکتر پاسخ داد «نه. اگر بچه‌ها من را به حالت درازکش در پشت ماشین ببینند، شایع می‌شود که مرده‌ام!».
پس دکتر عقب اتومبیل دراز نکشید. بلکه همان‌جا، بر روی صندلی جلو نشست و در حین عبور از مسیر، مرتب برای نیروهایش دست تکان داد تا همه ببینند که او هنوز هم سالم است. او را به بیمارستان رساندند و از آن جا هم تصمیم گرفتند به تهران منتقلش کنند، اما او باز هم مخالفت کرد. حتی همان شب، ترتیب یک مصاحبه تلویزیونی را داد، تا خودش خبر زنده ماندنش را به همه بدهد.
در روزهایی که دکتر تیر خورده بود، بچه‌های گروهش همگی به عیادتش می‌آمدند. آنها باور نمی‌کردند که دکتر مجروح شده باشد. بیشتر بچه‌ها گمان کرده بودند که دکتر چمران رویین‌تن است! می‌گفتند «دکتر روی گلوله‌ها تصرف دارد و برای همین هم می‌تواند مسیرشان را عوض کند.»
می‌گفتند «گلوله‌ها هیچ وقت نمی‌توانند به دکتر چمران ما آسیبی برسانند و او را مجروح کنند!»
آن روز وقتی خود دکتر این حرف‌ها را از زبان یکی از بچه‌های گروهش شنید، حسابی به خنده افتاد. پیش از آن هم شنیده بود که برخی از اطرافیانش افسانه‌هایی برایش ساخته‌اند، اما نه دیگر تا این اندازه. حالا هم این جا، روی تختخواب بیمارستان، او دوست داشت به بچه‌ها بگوید آنکه می‌تواند مسیر گلوله‌ها را عوض کند، من نیستم، بچه‌ها! کس دیگری است؛ کسی که اگر اراده کند، قادر است مسیر گلوله‌هایی را که به طرف همه ما شلیک می‌شود، تغییر دهد. اما نگفت زیرا یقین داشت که خود بچه‌ها به زودی همه این واقعیات را درک خواهند کرد. یقین داشت که نیروهای جوانش با ذهن‌های هوشیار و مستعدشان، خیلی زود، از طریق رو در رو شدن با وقایع تلخ و شیرین آینده، به خوبی تفاوت میان واقعیت و افسانه را در خواهند یافت و میان توان محدود انسان‌های خاکی و قدرت لایزال خالق انسان‌ها فرق خواهند گذاشت.

 

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها