عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

از کوچه هاي تنگدستي تا قله موفقيت

از کوچه هاي تنگدستي تا قله موفقيت
چهارشنبه 27 بهمن 1389  02:26 ب.ظ


خوش صحبت است و متين ،آرام و بدون لکنت حرف مي زند.لازم نيست به شما روش هاي تکنولوژي فکر را بياموزد،چون اگر دل به او بدهيد،همان لحن آرام و کلمه هاي روان کار خودشان را مي کنند و اميد در دلتان زنده مي شود.به اميد نشاندن لبخند و اميد دادن به جوان هاي کشورش، ينگه دنيا را ول کرده و بنيان گذار روشي شده که به گفته خودش هزاران ايراني را موفق و پولدار کرده است.دکتر عليرضا آزمنديان در کل آدم اميدواري است و هر کاري کنيد،نمي  توانيد ذره اي نااميدي در وجود او پيدا کنيد.دکتر آزمنديان سعي مي کند به همه کساني که به او مراجعه مي کنند،بياموزد موفقيت راهي است که هر کس خودش انتخاب مي کند و اين راه شعار نيست،چون خودش هم اين راه را پيموده  است.
*دکتر آزمنديان،اگر موافقيد بحث را از خود شما شروع کنيم و داستان آشنايي تان با سيستم تکنولوژي فکر.احتمالا دليل خاصي باعث شده شما به اين وادي وارد شويد ؟
شايد لازم باشد قبل از هر چيز،داستان زندگي خود را براي خوانندگان شما بگويم؛من در خانواده اي بسيار فقير به دنيا آمدم.البته وضع ما چندان هم بد نبوده؛اما در مقطعي پدرم ورشکست مي شود و همه چيز به هم مي ريزد.آنقدر بد که سهم ما از زندگي ،يک اتاق 10متري مي شود که هنوز هم نمي دانم 6بچه همراه پدر،مادر و مادر بزرگم اصلا چطور مي توانستيم آنجا زندگي کنيم!من فرزند چهارم و پسر دوم خانواده بودم.فقر در خانواده تا آنجا رسيده بود که با وجود داشتن پدر و مادر، در مدرسه يتيم ها درس مي خواندم . چون اين مدرسه ،ظهر ها آش کشک به بچه ها مي داد و زمستان ها هم خاک زغال براي گرم کردن کرسي.البته شب هاي عيد هم ،کت و شلوار !به خاطر همين اندازه حمايت،پدر و مادرم به هزار زحمت،اوليا مدرسه را راضي کرده بودند من را هم ثبت نام کنند.روزهاي سختي بود، شايد بيشتر از همه براي پدرم . گاهي وقت ها از مدرسه که به خانه بر مي گشتم،وقتي مي ديدم اتاقمان تاريک است،مي فهميدم پدرم باز هم پول براي خريد نفت نداشته ،حتي به اندازه چراغ ها!من هم يک راست مي رفتم سر کوچه ،زير تيرچراغ  برق مي نشستم و همانجا مشق مي نوشتم، با يک مداد شکسته و دفترچه اي کاهي...شايد باورتان نشود ؛اما ما واقعا نان خالي مي خورديم.يعني حتي پول خريد پنير هم نداشتيم.خلاصه که اين سبک زندگي کودکي من بود.اما من وقعا نمي خواستم مثل پدر و مادرم زندگي کنم؛پس با وجود فقر مطلق درس خواندم.دبستان و دبيرستان رفتم،تا اين که با وجود همه فشارها،دانشگاه صنعتي شريف قبول شدم.البته فقر تا همين زمان هم گريبان گير ما بود.دانشجوي سال سوم دانشگاه بودم که خيلي وقت ها حتي پول خريد بليط اتوبوس هم نداشتم و پياده مسير طولاني دانشگاه تا خانه(پيروزي )را طي مي کردم.خلاصه اين که با وجود تمام اين شرايط،زمان گذشت و من مهندس شدم.
*چه سالي وارد دانشگاه شديد؟
سال 50وارد دانشگاه شدم و سال 55هم فارغ التحصيل ؛تازه فارغ التحصيل شده بودم که دکتر حداد ،يکي از دوستان خانوادگي نزديک مان ،از من خواست با او در تلويزيون همکاري کنم؛شرايط مالي ام طوري بود که با اين که هيچ تخصصي در اين زمينه نداشتم و تازه فارغ التحصيل هم شده ه بودم،وارد صدا و سيما شدم ،البته با سمت خبرنگاري؛اما کم کم به کارم علاقه مند شدم و به نوعي از خبرنگارهاي شاخص صدا و سيما شدم.در ماجراي طبس،آزادي خرمشهر و...،من اولين خبرنگاري بودم که براي تهيه گزارش اعزام مي شدم.حقوقم ماهي 7هزار تومان بود.تازه آن زمان ازدواج کرده بودم.و با همين 7هزار تومان ها هم ،توانسته بودم يک موتور هوندا بخرم.به خاطر همين موتور درب و داغان،سرآمد تمام خانواده شده بودم.البته با همين مقدار درآمد،بايد کمک حال پدر و مادرم هم مي بودم.6سال به همين منوال گذشت.شرايط کاري من به گونه اي بود که زمان زيادي را در جبهه سپري کرده بودم و به دليل همين حضور مداوم ،دوستي به عنوان تشويق من را به مکه فرستاد.هميشه باور ديني من اين بود که وقتي در خانه خدا به حجرالاسود دست مي زني،يعني با خدا دست دادي و در آن لحظ هر چه از او بخواهي به تو مي دهد . همانجا بود که گفتم خدايا من واقعا از اين زندگي و خجالت کشيدن از همسر و فرزند خسته شده ام.من اولين خبرنگار بعد از جنگ بودم،خبرنگار حوزه رياست جمهوري به من پيشنهاد کار داد!حتي با وجود مشغله زيادم در صدا و سيما،به من گفت ما خودت را نمي خواهيم،فکر و استعداد تو براي ما کافي است.فقط هفته اي چند ساعت بيا دفتر ما تا از ايده ها و افکار تو در انجام پروژه هايمان بهره ببريم.خوب يادم هست آن روز،پنجم برج بود.گفتم خوب حقوق،گفت ماهي 8 هزار تومان از همين امروز و از اول ماه!به طبع،اغلب گفتگوها با شخصيت هاي مطرح به عهده من بود.خلاصه اين که هر شب به قول تلويزيوني ها روي آنتن بو دم و چهره ام براي خيلي ها شناخته شده بود؛اما همين چهره آشنا،اغلب به خاطر همان موتور کهنه ،انگشت نماي مردم بود.در هر صورت غرض اين که زندگي بسيار سخت مي گذشت.تا اين که من از مکه برگشتم. همان روزهاي اول بود که يک بنده خدا،از آمريکا آمده بود ديدن من که نه،در حقيقت ديدن زائر خدا؛اما به جاي اين که مثلا عطر براي من بياورد،يک کتاب آورد به نام Think and below richفکر کنيد و ثروتمند شويد.خب،البته به لطف دانشگاه شريف و کتاب هايي که همه به زبان انگليسي بودند،زبان من هم خوب بود،آنقدر که اوايل انقلاب هر شخصيت خارجي که به ايران مي آمد،من براي مصاحبه مي رفتم.خلاصه اين که نگاه کوتاهي به کتاب انداختم،اما آن را باور نکردم.آخر چطور مي توان فکر کرد و ثروتمند شد؟!و در حقيقت نقطه اصلي تکنولوژي فکر هم از همين جا شروع مي شود.باور!به هر حال من اين کتاب را باور نکردم.در واقع باور من اين بود که بايد يک ماه تمام در اداره اي کار کني.توي سرت بزنند و آخر کار هم،7هزار تومان عايدت شود.اصلا مگر جور ديگري هم مي توان کار کرد.يا با تفکر مي توان ثروتمند شد؟ راستش را بخواهيد ،اصلا خيال نداشتم کتاب را بخوانم.همين حالا هم که فکرش را مي کنم ،بدنم مي لرزد که خدايا واقعا اگر نمي خواندم!به هر حال هنوز هم نمي دانم اما اين کتاب را خواندم و دريچه اي به دنياي ديگر به روي من باز شد.بعد از خواندن کتاب با خودم گفتم، عليرضا چه کسي گفته تو محکوم به سرنوشتي ؟چه کسي گفته تو بايد با ماهي 7هزار تومان زندگي کني؟چه کسي گفته تو بايد در حد ليسانس بماني ؟(_من عاشق ادامه تحصيل بودم،ولي آن زمان در رشته فني مهندسي ،فوق ليسانس و دکتري و...در ايران نبود و براي ادامه تحصيل ،بايد خارج از کشور مي رفتم؛من هم که با اين مقدار درآمد،تا ترکيه هم نمي توانستم بروم.)خلاصه اين که وقتي اين کتاب را خواندم.همه چيز در من تغيير کرد و از همان فردايش همه چيز عوض شد.
مثل هميشه رفته بودم صدا و سيما که خيلي ناگهاني به من گفتند:«آقاي آزمنديان ،تو بندرعباس مي روي ؟»روزهاي جنگ بود و بندر خرمشهر هم که تعطيل؛در نتيجه همه کشتي هاي بار،عازم بندرعباس بودند.ازدحام بندرعباس آنچنان بود که کشتي ها براي خالي کردن بارشان مجبور بودند 6ماه در صف بمانند و اين يعني فاجعه ،چون دولت ايران بايد به ازاي اين تاخير به تمام آنها جريمه مي پرداخت . موضوع گزارش هم همين بود تا شايد در گير و دار جنگ،کسي هم فکري به حال اين موضوع کند.راستش را بخواهيد اگر اين پيشنهاد قبل از خواندن کتاب بود،هرگز قبول نمي کردم؛از آنجايي که من بهترين خبرنگار بودم و در حوزه رياست جمهوري کار مي کردم،حتما بادي به غب غب مي انداختم که چرا من ،ديگري را بفرستيد ؛اما وقتي انديشه عوض مي شود و تو چيزي را مي خواهي،همه چيز تغيير مي کند. اين پيشنهاد،درست فرداي روزي بود که کتاب را تمام کرده بودم و با شنيدن اين پيشنهاد،فقط يک چيز به ذهنم آمد:«حق ماموريت اين سفر،چقدر مي شود؟»چون بعد از خواندن کتاب ،با خودم گفته بودم مي خواهم درس بخوانم،مي خواهم از اين آپارتمان 60متري درب و داغان خلاص شوم.مي خواهم پولدار شوم،مي خواهم از خجالت زن و بچه نجات پيدا کنم و... .شايد باور نکنيد،همسر من آن زمان ليسانس دانشگاه شهيد بهشتي بود؛اما من حتي پول خريد يک چادر هم براي او نداشتم.يعني تا اين حد گرفتار بودم و با تمام پوست و استخوانم  معناي فقر را چشيده بودم؛ولي امروز که دارم با شما صحبت مي کنم ،يکي از ثروتمندان ايران هستم.آنهم به فاصله يک کتاب !بگذريم. به من گفتند حق ماموريت اين سفر مي شود روزي 200تومان .يعني 10روزش مي شد 2هزار تومان.پس حقوق اين برج من مي شود 9هزار تومان.با خود گفتم پس درست است.من محکوم به ماهي 7هزار تومان نيستم!آمريکايي ها مي گويند وقتي قطره هاي باران چکيد، بعدش شرشر سرازير مي شود.پس من هم اميدوار بودم.خلاصه براي تهيه گزارش رفتم بندرعباس.حتما باور نمي کنيد در بندرعباس،يکي از همسايه هاي ما که هم او خوب من را مي شناخت و هم من او را مهمان استاندار بود که همين آقاي مهمان استاندار،به من پيشنهاد کار داد !حتي با وجود مشغله زياد در صدا و سيما، به من گفت ما خودت را نمي خواهيم،فکر و استعداد تو براي کار ما کافي است.فقط هفته اي چند ساعت بيا دفتر ما تا از ايده ها و افکار تو در انجام پروژه هايمان بهره ببريم.خوب يادم هست آن روز،پنجم برج بود.گفتم خوب حقوق،گفت ماهي 8هزار تومان از همين امروز و از اول ماه!خلاصه اين که ظرف 2سال همه چيز عوض شد و زندگي من روبه راه شد. آنقدر که در شهرک غرب يک خانه 800متري براي خودم ساختم،اما در آن زندگي نکردم چون فرصتش پيدا نشد.از همان آپارتمان 60متري ،همراه با همسر و دخترم رفتيم آمريکا.آنجا من و همسرم تا مقطع فوق دکترا ادامه تحصيل داديم. همسرم الان استاد دانشکده پزشکي دانشگاه تهران است.خود من هم استاد فني دانشکده فني دانشگاه تهران  ما 12سال با بهترين شرايط در آمريکا زندگي کرديم و من استاد يکي از بهترين دانشگاه هاي آمريکا بودم.دانشگاه USCکه جزو 10دانشگاه برتر آمريکاست.خلاصه اين که در آن سال ها جايزه ها گرفتم و پول ها در آوردم.آنقدر که توانستم در ايران براي خيلي از اقوام فقيرم،خانه بخرم.در اين سال ها من و خانواده ام نهايت تحول،علم، کمال و عشق را تجربه کرديم.ما در برجي 50طبقه کنار اقيانوس اطلس با تمام امکانات زندگي مي کرديم.دقيقا 12سال گذشته بود که يک روز صبح طبق عادت هميشگي کنار پنجره مشغول صبحانه خوردن بودم که دختر و پسرهاي آمريکايي سوار بر قايق هاي تفريحي در حالي که دريا را روي سرشان گذاشته بودند،همه چيز را در ذهن من تکان دادند.يک لحظه به خودم آمدم.بي اختيار ذهنم برگشت به ايران ،به مردم و جبهه هاي جنگ.با خود گفتم عليرضا!تو اينجا چه کار مي کني؟ آيا واقعا جوان هاي ايران هم مثل همين ها شادند و مي خندند؟همانجا از خدا خواستم روزي بتوانم در ايران هم ،مباحث تکنولوژي فکر را به جوان ها تدريس کنم،يعني همان کاري که مدت ها بود در امريکا انجام مي دادم ،جداي از رشته تحصيلي و حرفه ام.گرچه رشته تحصيلي من مهندسي سيستم است و به نظرم انسان هم ،دقيقا يک سيستم است.براي اين که ورودي و خروجي اين سيستم عالي شود، بايد ورودي ها و فرآيندهايش در درون تغيير کند تا خروجي خوبي به عنوان انديشه ،عشق و...از اين سيستم بيرون بيايد.به نظر من مهندسي سيستم هم،با اين تفکر چندان غريبه نيست و حتي معتقدم به خاطر همين تفکر سيستمي بود که موفق شدم رشته تکنولوژي فکر را خوب درک کنم و حتي در آن تا اين حد موفق باشم. من تمام بحث هاي اين سيستم را براساس مهندسي فکر بيان مي کنم و حتي معتقدم تکنولوژي فکر،سيستم مهندسي دوباره انسان است و اين که چگونه يک انسان را از نو مهندسي کنيم.من مثل استادان ديگر،بحث هاي روانشناسي را مطرح نمي کنم.سيستم تکنولوژي فکر،يک سيستم کاملا نوين است و به همين خاطر هم تا امروز در ايران به عنوان يک جريان فکري شناخته شده رواج دارد.اين سيستم انسان را از نو مي سازد و تمام باورها،نگاهش و درونش را عوض مي کند.خلاصه کلام اين که اين دعاي من هم مستجاب شد و من امروز در ايران به همه ايراني ها تکنولوژي فکر را آموزش مي دهم
*بازخورد اين سيستم آموزش نوين شما در ايران چطور بود؟
من بعد از بازگشت به ايران در همين دفتر،همراه با 20نفر ديگر مشغول کار شدم و خوشبختانه در همان ابتداي کار، استقبال خوبي هم از اين جريان شد. امروز که دارم با شما صحبت مي کنم. شايد با همين سيستم و البته لطف خدا، هزاران نفر ميليونر شدند؛اول چون خودشان خواستند و ديگر اين که خوشبختانه اين جريان هم در ايران قدرتمند ظاهر شده و توانسته تاثير گذار باشد.
اين تفکر حتي در بين روحانيون هم رواج پيدا کرده و در ضمن توانسته خيلي از جوان ها را از اعتياد نجات دهد.
به جرات مي توانم بگويم شايد هيچ جرياني تا امروز مثل تکنولوژي فکر ،نتوانسته روي مردم و جوان ها اثر گذار باشد و تا اين حد استرس ها،اضطراب ها ،خستگي ها و افکار منفي را در آنها از بين ببرد. همه افرادي که اين گوهر ناب را مي گيرند و از آن استفاده مي کنند نگاهشان به زندگي تغيير مي کند.
منبع:مجله ي زندگي ايده آل،شماره 50.  

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها