عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

چگونه اين داماد ماندگار شد ؟

چگونه اين داماد ماندگار شد ؟
چهارشنبه 27 بهمن 1389  02:29 ب.ظ


درست زماني که همه اعضاي خانواده در تکاپو و تدارک برپايي مراسم جشن ازدواج آخرين فرزند خانواده به بهترين نحو ممکن بودند ، يک بي احتياطي تمام نقشه ها را نقش بر آب کرد . پدر که ساليان سال چشم دوخته بود و انتظار روزي را مي کشيد ، لباس دامادي را بر قامت رعناي پسرش ببيند ، مادر که در تمام سال هايي که پسرش قد مي کشيد شب عروسي پسرش را تجسم مي کرد و برادري که دوست داشت با عشق در مراسم عروسي برادرش سنگ تمام بگذارد و انجام تمام کارها را عهده دار شود ، حالا رو به روي ما نشسته اند تا از تلخ ترين خاطره زندگي شان بگويند و تعريف کنند در آن روزهايي که همه غرق در شادي بودند ناگهان چه شد که حاصل آن ، سياه پوشي و عزا بود . هوشنگ کبيري ، برادر مسعود با وجود اينکه داغ از دست دادن برادر جوان روي سينه اش سنگيني مي کرد با محبت تمام ، دعوت ما را پذيرفت تا براي مان بگويد چه طور راضي شدند که مسعود با رفتن خود چهار انسان ديگر را زندگي دوباره ببخشد .
سخاوت آسماني :
همه چيز يک حادثه و يک اتفاق بود که قاعدتاً براي ما بسيار دلخراش و ناراحت کننده محسوب مي شد . مسعود حول و حوش ساعت دو صبح از منزل پدر همسرش خارج مي شود و به سمت منزل حرکت مي کند که حوالي شهرک اميد دچار سانحه رانندگي مي شود . ما از جزئيات حادثه خبر نداريم . فقط در همين حد مي دانيم که تصادف در آن منطقه و در حدود ساعت دو رخ داده است . بر اثر شدت جراحات وارده بر سر و سينه ، مسعود بي هوش مي شود .
رانندگاني که در آن مسير در حال رانندگي بودند لطف مي کنند ، به پليس و اورژانس اطلاع مي دهند و مسعود را به بيمارستان تهرانپارس منتقل مي کنند . با شماره هايي که در گوشي همراهش بود با ما و منزل پدر خانومش تماس گرفتند و اطلاع دادند .
وقتي ما به بيمارستان رسيديم تقريباً اقدام هاي اوليهص ورت گرفته بود . جراحات صورت و بدنش را پانسمان کرده بودند. مسعود را داشتند براي عکس برداري و کارهاي پزشکي ديگر مي بردند . به دليل حال بدش هم به سرعت به ICU منتقل شده بود . روز بعد پزشکش به ما گفت مسعود دچار مرگ مغزي دشه است . به مادرم گفته بودند که اگر موافق باشد اعضايش به افراد ديگر اهدا شود . براي مادر تصميم گيري در آن شرايط بسيار سخت بود . براي خود ما هم اصلاً باور کردني نبود ، نه فقط براي ما بلکه براي تمام فاميل و دوستان هم غر قابل تصور بود . نمي شد دست روي دست گذاشت و وقت را تلف کرد . بادي خيلي زود تصميم م يگرفتيم. واقعاً تصميم گيري در آن شرايط سخت بود ، چون آدم به تنها چيزي که فکر نمي کند ، ايتن است که بخواهد در مورد عزيزش چنين تصميمي را بگيرد . به هر حال خدا به ما خيلي کمک کرد که توانستيم موافقت خودمان را اعلام کنيم .
معامله با خدا :
با موافقت ما داداش را به بيمارستان مسيح دانشوري منتقل کردند .
تابستان سال گذشته براي دوست برادرم اتفاقي افتاد و او نيازمند يک کبد بود . چون اهداء کننده اي پيدا نشد او فوت کرد . برادرم به شدت تحت تاثير قرار گرفت . پس از اين ماجرا برا يبرادرم ايجاد انگيزه شد و قرار گذاشتيم با هم برويم بانک اعضا و کارت اهداي عضو را پر کنيم . هنوز ما پرس و جو مي کرديم که اين اتفاق افتاد . خيلي براي اين کار مشتاق بود . در اين موضوع از من سبقت گرفت ، چون من هنوز نتوانسته ام حتي ثبت نام کنم . چهار عضو از بدن مسعود به چهار بيمار پيوند زده شد . ( ريه ، کبد و دو کليه ) از اينکه مسعود چهار فرد ديگر را نجات داده است خيلي خوشحاليم .
چه مسي رضايت داد ؟
خوشبختانه اين موضوع در خانواده ما حل شده است و تک تک اعضاي خانواده راشي بودند . فقط درک اين قضيه براي همسرش خيلي سخت بود . ما سعي کرديم که ايشان را توجيه و راضي کنيم و ايشان هم رضايت دادند .
منبع : ماهنامه ي خانواده ي سالم شماره ي 15

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها