عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

2 خاطره زيبا از شهيد اسماعيل دقايقي

2 خاطره زيبا از شهيد اسماعيل دقايقي
چهارشنبه 27 بهمن 1389  02:47 ب.ظ

حالا تيپ 9 بدر يك تيپ آماده براي عمليات بود ونيروهاي اين تيپ ايمان و شجاعت خود را مرهون زحمات‏دقايقي مي‏دانستند. ميان آنها چنان پيوند دوستي ايجادشده بود كه در تصور هيچ كس نمي‏گنجيد.

به گزارش خبرنگار نويد شاهد، اسماعيل دقايقي در سال 1333 در بهبهان به دنيا مي آيد. به دليل فقر و تنگدستي خانواده او مجبور به هجرت به شهر آغاجاري در اهواز مي شوند. پدر اسماعيل در آغاجاري به خياطي مشغول مي شود و اسماعيل و برادرانش نيز به پدر كمك مي كنند. اسماعيل تحصيلاتش را در هنرستان صنعتي شركت ملي نفت مي گذارند. وي در جريان انقلاب درگير تظاهرات و راهپيمايي ها مي شود.
او در سال 1353 در رشته آبياري دانشگاه اهواز قبول مي شود. بعد از رفتن به دانشگاه در مسجد محل يك كتابخانه راه مي اندازد، كتابخانه اي كه بيشتر كتاب هاي آن اسلامي، اخلاقي است. اسماعيل بعد از پايان تحصيلاتش با دختر دايي اش ازدواج مي كند و به سپاه مي رود. او وقتي خبر حمله عراق به ايران را مي شنود بي درنگ راهي جبهه نبرد مي شود و به عنوان فرمانده تيپ 9 بدر در جبهه اسلام خدمت مي كند.
در ادامه دو خاطره زيبا از شهيد اسماعيل دقايقي را باهم مرور مينماييم :

۱- سوسنگرد

تابلوي افتاده كنار جاده را برداشت و دوباره در زمين فروكرد. روي تابلو نوشته شده بود: «به طرف سوسنگرد.» آنجا را مثل كف دستش مي‏شناخت و مي‏دانست‏عراقي‏ها دير يا زود بعد از هويزه به سراغ سوسنگردمي‏آيند. خدا خدا مي‏كرد كه فرماندهان، زودتر برسند.منتظر چمران بود و يكي دو نفر ديگر كه از اهواز مي‏آمدندو قرار بود براي دفاع از شهر سوسنگرد نقش‏هاي بريزند.براي همين، در جاده ورودي شهر ايستاده بود و انتظارمي‏كشيد.

قبلاً از داخل دوربينش ديده بود كه عراقي‏ها شهر را به‏محاصره درآوردند. امّا براي مقابله با عراقي‏ها، به نيروي‏بيشتري نياز بود. اگر دست دست مي‏كردند، شهر سقوطمي‏كرد. اين براي اسماعيل كه مسئوليت حفظ سوسنگرد رابر عهده داشت، خيلي سخت و سنگين بود.

دكتر چمران كه آمد، عده زيادي را هم با خود آورد.بچه‏هايي كه هر نفرشان مي‏توانستند جلوي يك گله عراقي‏را بگيرند.

اسماعيل از شوق آمدن چمران، دل توي دلش نبود مثل‏پسري كه بعد از مسافرتي طولاني به نزد پدر بيايد، دكتر رادر آغوش گرفت و بوسيد. او براي اسماعيل تجسم واقعي‏يك مرد بود. مردي كه به همه علايق دنيا پشت پا زده بود.دكتر مثل هميشه به سراغ اصل مطلب رفت.

- عراقي‏ها تا كجا پيش آمده‏اند؟ - تا پشت ديوارهاي شهر، حتي يكي دوتا از تانكهايشان‏به داخل شهر هم آمدند كه جلويشان را گرفتيم.

- خوب حالا طرح مانورتان چيست؟!

- بايد از دو جهت به دشمن حمله كرد و...

اسماعيل يك يك به سؤالات دكتر چمران پاسخ مي‏دادو راجع به محاصره سوسنگرد مي‏گفت. تا آنكه چمران‏حرف آخر را براي شروع يك عمليات زد.

- ما و نيروهايمان در اختيار شما هستيم.

و بعد با لبخندي پدرانه گفت:« تا فرمانده چه دستوربدهند.» - اين چه حرفي است آقاي دكتر، ما بايد از شما دستوربگيريم.

- نه، تعارفي در كار نيست. شما هم منطقه را خوب‏مي‏شناسيد و هم مسئوليت آن را به عهده داريد. ما هم كه‏براي كمك به شما آمده‏ايم. پس بسم الله.

- آن روز محاصره سوسنگرد شكست و اسماعيل اولين‏روزهاي فرماندهي‏اش را به خوبي تجربه كرد. تجربه‏اي كه‏سالها با او بود و آن را به كار مي‏بست. تجربه‏اي كه ازچمران،علم‏الهدي، موسوي، و جهان‏آرا آموخته بود.

پايان آن روز، گرچه اسماعيل 27 سال بيشتر نداشت،اما مردي شده بود كه بيشتر از همه سالهاي عمرش‏مي‏دانست.


************************************************** *****

۲- تيپ 9 بدر


چند منبع آب، 40 چادر گروهي، چند خودرو و چندين‏قبضه اسلحه و دو سه واحدساختمان نيمه تمام را تحويل‏اسماعيل داده بودند تا تيپ جديدش را كه 9 بدر نام گرفته‏بود، در آن مستقر كند؛ اما اين امكانات براي يك تيپ كه‏شامل 4 گردان و واحد ستادي مي‏شد كم بود آنقدر كم كه‏همه چيز را با مشكل مواجه مي‏كرد.

اسماعيل تلفن را برمي‏دارد و با قرارگاه تماس مي‏گريد.و در آن سوي خط با فرماندهي گرم صحبت مي‏شود.

- همه چيز آماده، اما كم است. نمي‏دانم الان كه‏مجاهدين از گرد راه برسند و بخواهند در چادرها وساختمانها مستقر، شوند چه فكري مي‏كنند. شايد بگويندجايي كه قبلاً بوديم بهتر بود.

- اسماعيل جان ميداني كه نيروهاي ايراني هم همين‏امكانات را دارند و با همين امكانات توانسته‏اند پنج سال‏جنگ را پيش ببرند.

- اما اينها با نيروهاي ايراني فرق مي‏كنند. بايد براي‏اينها امتياز بيشتري قائل شد. اينها عراقي‏هايي هستند كه‏حاضر شده‏اند در جنگ به ما كمك كنند. نبايد زياد بهشان‏سخت گرفت.

- اينقدر سر امكانات چانه نزن! به جاي اين حرفها بايدخودت دست به كار شوي از هر كجا كه مي‏تواني براي تيپ‏خودت اقلام و امكانات تهيه كني؛ ما ديگر بيشتر از اين‏نمي‏توانيم كاري بكنيم.

تماس اسماعيل كه با فرمانده قطع مي‏شود. چند نفر ازبچه‏ها را صدا مي‏زند و به هريك مأموريتي مي‏دهد.مأموريت آنها رفتن به قرارگاهها و شهرهاي بزرگي كه‏معاودين عراقي در آنها حضور دارند است. آنها بايد بابازاريان عرب، هيأتي كه عراقي‏ها در قم و تهران به راه‏انداخته‏اند و خلاصه هر كجا كه خانواده‏هاي رانده شده‏عراقي حضور دارند صحبت واز آنها براي مخارج مالي‏تيپ كمك جمع كنند.

تعدادي از اين خانواده‏ها كه وضع مالي خوبي هم دارندنه تنها با جان و دل حاضر به كمك مي‏شوند بلكه خود نيزبراي حضور در جبهه داوطلب مي‏گردند.

آن روز براي اسماعيل روز بزرگي بود. روزي آرزوهايش‏تحقق مي‏يافت و نتيجه زحماتش را مي‏ديد. همانطور كه‏ايستاده بود و به پيچ جاده چشم دوخته بود، ناگهان سر وكله اتوبوسها از دور پيدا شد.

اسماعيل براي ديدن نيروهايش كه از نيروگاه اسراانتخاب شده بودند دل توي دلش نبود.

فرمانده يكي از اردوگاهها كه هنوز نمي‏توانست رفتن‏اسرايش را به جنگ با كشور خودشان باور كند، تا آنجا به‏دنبال آنها آمده بود.

وقتي عراقي‏ها از اتوبوس پياده شدند، مانند نگين‏انگشتر اسماعيل را در حلقه خود گرفتند و به عربي با اوحال و احوال كردند اسماعيل قصد داشت از همان روز اول‏صحبتهاي مهمي را با آنها در ميان بگذارد.اما صداي‏مسئول اردوگاه كه در آن ميان تنها كسي بود كه به فارسي‏حرف مي‏زد، رشته افكار اسماعيل را پاره كرد.

- خوب آقاي دقايقي اين هم اسرا، حالا اين گوي وميدان، ببينم چه كار مي‏كني! براي اطمينان بيشتر چيزهاي‏ديگري برايت آورده‏ايم.

و بعد با دست به كاميوني اشاره كرد كه بار سيم خاردارداشت و چند سرباز مشغول پايين ريختن حلقهاي سيم‏خاردار از آن بودند.

- سيم خاردار ديگر براي چه؟ - مثل اين‏كه يادت رفته اينها اسيرند!

- نه، اينها ديگر اسير نيستند. اينها مجاهدند.

- به هر حال ممكن است بعضي از اينها مقصودشان ازآمدن به اينجا چيز ديگري باشد!

- ما كه نمي‏توانيم قصاص بيش از جنايت بكنيم.

- امّا كار از محكم كاري عيب نمي‏كند.

اسماعيل كه از اين حركت مسئول اردوگاه سخت به‏خشم آمد صدايش را بالا مي‏برد و بر سر سربازان فريادمي‏كشد:

- همه اين سيم خاردارها را برگردانيد. كسي حق ندارددور تيپ ما سيم خاردار بكشد!

- اما برادر دقايقي...

- همين كه گفتم؛ اينها مجاهدند و منت سر ما گذاشتندو آمده‏اند.

- شما مي‏توانيد مسئوليتش را قبول كنيد؟ اگر تنها يكي‏از اينها فرار كند تيپ شما را تا صبح نشده منحل مي‏كنند!

- من مسئوليتش را به عهده مي‏گيرم.

و بعد رو به عراقي‏ها مي‏كند و با صداي بلند فريادمي‏زند:

«مسئوليت همه شما اول با خدا و بعد با من است! شمااز اين به بعد آزاد هستيد. ما شما را به عنوان مجاهدمي‏شناسيم، كسي حق ندارد شماها را اسير جنگي خطاب‏كند...» صداي اسماعيل در هلهله و تكبير مجاهدين گم شد.آنها بر سر و روي اسماعيل مي‏ريزند و او را بوسه باران‏مي‏كنند.

چند هفته بعد اسماعيل يكي از فرماندهان تواب عراقي‏را كه به تيپ 9 بدر آمده بود، به عنوان معاون خود معرفي‏كرد و با اين كار نيروها بيش از گذشته به اسماعيل ايمان‏آوردند. او مسئولين گردانها گروهانها را نيز از خودمجاهدين انتخاب كرد. و در چند ماه، آموزشهاي مختلف‏ديدند.

حالا تيپ 9 بدر يك تيپ آماده براي عمليات بود ونيروهاي اين تيپ ايمان و شجاعت خود را مرهون زحمات‏دقايقي مي‏دانستند. ميان آنها چنان پيوند دوستي ايجادشده بود كه در تصور هيچ كس نمي‏گنجيد.

مجاهدين هميشه به اسماعيل مي‏گفتند: «اگر انشاءالله‏صدام را شكست داديم و در عراق جمهوري اسلامي به راه‏انداختيم، تو را با خود به عراق مي‏بريم؛ چرا كه مانمي‏توانيم دوري تو را تحمل كنيم...»

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها