عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

علی رضا موحد دانش فرمانده لشگر10سید الشهدا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

علی رضا موحد دانش فرمانده لشگر10سید الشهدا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
چهارشنبه 27 بهمن 1389  07:26 ب.ظ

زندگينامه

عليرضا، نخستين فرزند خانواده، در سال 1337 در خانواده‌اى دوستدار اهل بيت و متعهد و با ايمان در تهران ديده به جهان گشود. از اوان كودكى در دامان مادرى پارسا و با ايمان و پدرى دلسوز و متعهد رشد كرد و باليد. دوره ابتدايى را در مدرسه اسلامى 'نوبخت' گذراند. پس از آن در دوره متوسطه به تحصيل ادامه داد و در سال 1356 موفق به دريافت مدرك ديپلم شد.
عليرضا از نوجوانى در هيأت‌هاى مذهبى و محافل دينى شركت مى‌كرد. به خاطر صداى خوش و گيرايش در مراسم عزادارى، به ويژه عزادارى سالار شهيدان، ابا عبدالله‌الحسين(ع) در ماه محرم به مداحى و نوحه‌خوانى مى‌پرداخت. دايى‌اش در اين‌باره مى‌گويد: 'عليرضا صداى خوبى داشت، هيأت‌هايى كه بچه‌هاى محل در ماه محرم راه مى‌انداختند، مداحش عليرضا بود.'
او به خاطر برخوردارى از احساسات پاك مذهبى و زمينه مطالعات مذهبى، به درك و آگاهى دينى بالايى دست يافت. از اين رو، هر جا هيأت و محفل دينى و جلسه مذهبى بر پا مى‌شد، عليرضا با اشتياق در آن شركت مى‌جست و در اين محافل با برخى مسايل سياسى آشنا مى‌گرديد و از آن پس به فعالى‌تهاى سياسى مى‌پرداخت.
در سال 1356 پس از دريافت مدرك ديپلم به سربازى اعزام و در پادگان 'جمشيديه' به خدمت مشغول شد. همان سال، زمزمه‌هاى انقلاب از گوشه و كنار برخاست و رفته، رفته گسترش يافت. عليرضا كه زمينه اجتماعى و سياسى دريافت انقلاب را داشت، با ارتباط با برخى از عناصر اعتقادى، در دوره سربازى به روشنگرى سربازان پرداخت. با اوج‌گيرى انقلاب، فعاليتش را زيادتر كرد. با فرمان حضرت امام خمينى (قدس سره) مبنى سربازان از پادگان‌ها، وى نيز از پادگان گريخت و به انقلابيون و مردم بر فرار مسلمان پيوست. او در راهپيمايى‌ها و تظاهرات، دوشادوش مردم فعالانه شركت مى‌كرد. در 12 بهمن ماه 1357 روز ورود حضرت امام (قدس سره) جزو نيروهاى انتظامات در 'كميته استقبال' به خدمت پرداخت. در روزهاى پيروزى انقلاب، شب و روز در كوچه و خيابان، به مبارزه عليه رژيم اهتمام ورزيد و در تصرف مراكز نظامى، و به ويژه پادگان جمشيديه نقش اساسى ايفا نمود.
عليرضا موحددانش، پس از استقرار نظام اسلامى در 'كميته انقلاب اسلامى شميران' به فعاليت مشغول شد و در مبارزه با عناصر ضد انقلاب، اقدام‌هاى مهمى را صورت داد. در فروردين ماه 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامى درآمد. در ابتداى ورود به سپاه، به مدت 3 ماه به عنوان محافظ بيت حضرت امام (قدس سره) خدمت كرد. سپس در دوره اول آموزش پادگان امام حسين (ع) آموزش‌هاى نظامى ديد. عليرضا در همان پادگان به عنوان مسوول گردان آموزشى، به خدمت خالصانه پرداخت. با اوج‌گيرى غائله كردستان، خوزستان و گنبد، به پادگان ولى عصر (عج) منتقل شده و از آنجا براى مقابله با گروه‌كهاى ضد انقلاب، همراه شهيد 'وزوايى'، به عنوان جانشين وى به كردستان عزيمت نمود و در بيشتر عمليات‌هاى پاكسازى، با توانمندى شركت جست.
موحددانش كه پيش از شروع جنگ در منطقه غرب عليه ضد انقلاب مى‌جنگيد پس از شروع جنگ در 'سرپل‌ذهاب' به عنوان مسوول گردان حضورى پر تلاش مى‌يابد. عمليات 'بازى دراز' يكى از حماسى‌ترين و افتخارآميزترين عمليات‌هاى دوران دفاع مقدس است كه موحد دانش افتخار شركت در آن را يافت و به عنوان فرماندهى كارآمد و موثر، همراه ديگر همرزمان، حماسه‌اى ماندگار با اندك نيرو در بازى دراز آفريد.
او در اين عمليات بر اثر انفجار نارنجك، دستش قطع شد. مادرش در اين‌باره مى‌گويد: 'يكى از خاطراتى كه در ذهنم باقى است، قطع شدن دست عليرضاست. خبرش را از راديو شنيدم كه گفت: على موحد در عمليات بازى دراز دستش قطع شد، تلفن زدم به بيمارستان پادگان ابوذر، در سر پل ذهاب و با او حرف زدم و تبريك گفتم. پرسيدم كه چطور شد كه دستت قطع شد؟ با شوخى گفت: تو بازى دراز دست درازى كردم، عراقى ها دستم را قطع كردند!'
موحددانش در سال 1361 در هفتمين شب شهادت برادرش محمدرضا، با دخترى با ايمان و پارسا كه خواهر شهيد بود، ازدواج كرد. مادرش در اين باره مى‌گويد: 'شب هفت برادرش محمد، براى حاج على دخترى را عقد كردم. همه فاميل مخالفت مى‌كردند. گفتم شهيد مال خودم است و داماد هم پسر خودم است.'
موحددانش پس از قطع دست راستش، گلنگدن سلاح را با دندان مى‌كشيد و مسلح مى‌كرد. در عمليات 'مطلع الفجر' در گيلانغرب شركت جست. او كه همواره يكى از آرزوهايش تشرف به زيارت كعبه بود، توفيق يافت به حج عمره مشرف شود. در آن جا نيز به آرمان‌ها و اعتقاداتش، فعاليت‌هاى تبليغى فراوانى را انجام داد. حاج على موحد فرمانده شجاعى بود كه در موقع عمليات با توان بسيار بالا و قاطعانه تصميم گيرى كرد. در شرايطى كه نيروهايش نيازمند روحيه بودند، با كمال شهامت به آنان روحيه داد. يكى از همرزمانش مى‌گويد: 'ما هر وقت با ضعف روبرو مى‌شديم و در كار گير مى‌كرديم، مى‌رفتيم سراغ حاج على و او با متانت و تفكر، مشكل را به راحتى حل مى‌كرد.'
حاج على در عمليات 'فتح‌المبين' به عنوان فرمانده گردان 'حبيب بن مظاهر' وارد عمل شده و با شايستگى و توانمندى، نيروهاى تحت امر را هدايت كرد.
همچنين در عمليات 'بيت‌المقدس' به عنوان فرمانده گردان شركت جست. در اين عمليات، برادرش محمدرضا و نيز دوست و همرزمش 'محسن وزوايى' به شهادت رسيدند و حاج على نيز از ناحيه پا زخمى شد. اما دست از رزم و جبهه نكشيد و با همان جراحت پا در مراحل مختلف عمليات، تا آزادى خرمشهر رزميد.
حاج على پس از پايان عمليات همراه جمعى از دوستان به سوريه و لبنان عزيمت كرد. مدتى در لبنان كمر خدمت به مردم مسلمان لبنان و فلسطين بست. حاج على، پس از بازگشت از لبنان، به عنوان فرمانده تيپ سيدالشهدا (ع) برگزيده شد. او در عمليات 'والفجر يك' با مسووليت فرمانده تيپ وارد عمل شد و به هدايت رزمندگان لشكر پرداخت. در اين عمليات از ناحيه سر زخمى مى‌شود. يكى از همرزمانش مى‌گويد: 'حاج على در شب عمليات والفجر يك از ناحيه سر زخمى شد . ما اصرار كرديم كه به عقب برود و استراحت كند، ولى قبول نكرد. پاتك عراقى‌ها كه شروع شد، او با همان وضع مجروح جلو آمد. حضور حاج على باعث بالا رفتن روحيه بچه‌ها شد. او در پيروزى آن عمليات، نقش بسيار مهمى داشت.'
او در عمليات 'والفجر2 ' نيز با شوق زيادى شركت جست و با روحيه شاد و چهره‌اى خندان، به فرماندهى نيروها مبادرت مى‌ورزد. همه نيروهايش از حالات و سكناتش متوجه مى‌شوند كه او طورى ديگر عمل مى‌كند. كه گويى به ضيافتى با شكوه دعوت شده است. حاجى در حين هدايت نيروها، سخت زخمى مى‌شود. با همان وضع و حال زخمى به پيش مى‌رود. كشان، كشان خود را به سيم تلفن صحرايى نيروهاى دشمن مى‌رساند و با دندان آن را جويده، ارتباط عراقى‌ها را قطع مى‌كند كه در همان حال، مورد هدف گلوله قرار گرفته و به شهادت مى‌رسد. 'شهيد كاظم رستگار' درباره حاجى مى‌گويد:
حاجى همواره دو آرزو داشت: يكى اين‌كه به درجه رفيع شهادت نايل آيد و ديگر اين كه گمنام شهيد شود. شب عمليات والفجر 2 كه مى‌خواستيم براى عمليات حركت كنيم، حاج على پيشانى‌بندى را از جيبش در آورد و گفت: 'رستگار! اين را به پيشانى من ببند'. با حالت گريه و بايك معنويت خاصى گفت: 'ديگر اين دفعه آخر است'. در عمليات پيشاپيش نيروها حركت مى‌كرد. در همان عمليات شهيد شد و به آرزوى اولش رسيد. اما با اينكه جنازه‌اش نزديك ما بود و نيروهاى زيادى را براى يافتنش بسيج كرديم، ولى تا چند روز نتوانستيم جنازه‌اش را پيدا كنيم. پس از اين‌كه همه شهيدان تخليه شدند، جنازه حاجى را هم يافتيم و به اين ترتيب آرزوى دوم او كه دوست داشت گمنام باشد، محقق شد.
او همواره به جهاد و شهادت مى‌انديشيد و به عنوان فردى باتقوا، پارسا و متدين شهره بود. در عين حال، شوخ طبع و بذله‌گو بود. اين ويژگى‌ها از او چهره‌اى دوست داشتنى ساخته بود. اهل مطالعه و تدبير در امور بود و ديگران را نيز به كسب علم و دانش توصيه مى‌كرد. شجاعت را توام با مديريت داشت و اين دو ويژگى او را در ميان همرزمانش ممتاز مى‌نمود.
ساده و ساده زيست بود و از تجملات دنيايى پرهيز داشت. به اهل بيت پيامبر اكرم(ص) ارادت خالصانه مى‌ورزيد. از كودكى در مجالس عزادارى اباعبدالله شركت مى‌كرد و به عنوان مداح اهل‌بيت معروف بود. او اهل ولايت و اطاعت از اولى‌الامر بود. به نماز اول وقت و نماز جماعت اهتمام داشت. در ذكر مداومت و اصرار مى‌ورزيد. حاج على موحددانش، سرانجام به آرزوى ديرين خود رسيد و معشوق را با شورى ابدى در آغوش كشيد. او پس از ماه‌ها مبارزه و جهاد در راه معبود، روز 13 مرداد ماه 1362 در عمليات والفجر 2 در حالى‌كه از پاى افتاده بود، آخرين ضربه را با دندان به دشمن مى‌زند و سيم ارتباطى آنها را قطع مى‌كند و در همان لحظه به شهادت مى‌رسد
.

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها