عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

شهید سردار سرلشکر پاسدار حسين خرازي

شهید سردار سرلشکر پاسدار حسين خرازي
چهارشنبه 27 بهمن 1389  07:30 ب.ظ

امنيت و اقتدار فعلي ايران مديون ايثار هزاران جواني است که با رشادتهاي خويش در تاريخ ماندگار شدند. شهيد حسين خرازي يکي از اين ستارگان تاريخ 8 سال دفاع مقدس است که فرماندهي اولين خط دفاعي ايران در مقابل عراق را در کارنامه دارد.

سردار سرلشکر پاسدار حسين خرازي به سال 1336 ه.ش. در يکي از محله‌هاي شهر اصفهان به نام 'کوي کلم' در خانواده‌ اي مذهبي چشم به جهان گشود. او از همان آغاز کودکي به همراه پدر بزرگوارش در مسجد محل معروف به 'مسجد سيد' به عنوان مؤذن و مکبر فعاليت مي کرد. حسين در کنار دروس مدرسي لحظه‌اي از آموزش مسائل ديني غافل نبود و به تدريج نيز نسبت به امور سياسي آشنايي بيشتري پيدا کرد و در شرايط فساد و خفقان دوران طاغوت گرايش زيادي به مطالعه جزوه ها و کتب اسلامي نشان داد.
حسين در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي به سربازي اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازي فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. طولي نکشيد که او را به همراه عده ‌اي ديگر با اجبار به عمليات سرکوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسين از اين کار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهي و شعور بالاي خود، نماز را در آن سفر تمام خواند.
در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خميني(ره) مبني بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازي فرار کردند و به خيل عظيم امت اسلامي پيوستند. آنها در اين مدت، دائماً در تکاپوي کار انقلاب و تشکل انقلابيون محل بودند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي شهيد حاج حسين خرازي درگير فعاليت در کميته انقلاب اسلامي، مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي کردستان بود و لحظه‌اي آرام نداشت. به خاطر روحيه نظامي و استعدادي که در اين زمينه داشت مسئوليتهايي را در اصفهان پذيرفت و با شروع فعاليت ضدانقلابيون در گنبد مأموريتي به آن خطه داشت.
شهيد حاج حسين خرازي در اوج درگيريهاي کردستان و بعد از رشادتهايي که در آزادسازي شهر سنندج (همراه با شهيد علي رضاييان فرمانده قرارگاه تاکتيکي حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهي گردان ضربت که قويترين گردان آن زمان محسوب مي‌شد وارد عمل گرديد و در آزادسازي ديگر شهرهاي کردستان از قبيل ديواندره، سقز، بانه، مريوان و سردشت نقش مؤثري را ايفا نمود و با تدابير نظامي، بيشترين ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.
شهيد خرازي با شروع جنگ تحميلي بنا به تقاضاي همرزمان خود پس از يک‌سال خدمت صادقانه در کردستان راهي خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولين خط دفاعي که مقابل عراقيها در جاده آبادان-اهواز در منطقه 'دارخوين' تشکيل شده بود (و بعداً در ميان رزمندگان اسلام، به «خط شير» معروف شد) منصوب گشت. خطي که نه ماه در برابر مزدوران عراقي دفاع جانانه اي را انجام داد و دلاوراني قدرتمند را با وجود کمبود امکانات نظامي تربيت کرد.
در عمليات شکست حصر آبادان فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و رزمندگان توانستند دو پل 'حفار' و 'مارد' را که عراقيها با نصب آن دو پل بر روي رود کارون آبادان را محاصره کرده بودند به تصرف درآورند.
در عمليات شکست حصر آبادان فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و رزمندگان توانستند دو پل 'حفار' و 'مارد' را که عراقيها با نصب آن دو پل بر روي رود کارون آبادان را محاصره کرده بودند به تصرف درآورند.
شهيد خرازي در آزاد سازي 'بستان' بهترين مانور عملياتي را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه هاي رملي و محاصره کردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عمليات پيروزمندانه 'طريق القدس'، 'تيپ امام حسين(ع)' رسميت يافت.
وي در عمليات 'فتح المبين' دشمن را در جاده 'عين خوش' با همان تدبير فرماندهي اش حدود 15 کيلومتر دور زد و يگان او در عمليات 'بيت المقدس' جزو اولين لشکرهايي بود که از رود کارون عبور کرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسيد و در آزاد سازي خرمشهر نيز سهم به سزايي داشت. از آن پس در عملياتهاي مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر 4 و خيبر در سمت فرماندهي لشکر امام حسين(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشکر، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد.
در عمليات 'خيبر' که توأم با صدمات و مشقات زيادي بود، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ ‌افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داد، اما شهيد خرازي هرگز حاضر به عقب نشيني و ترک موضع خود نشد تا اينکه در اين عمليات يک دست او در اثر اصابت ترکش قطع گرديد و پيکر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.
در عمليات 'والفجر 8' لشکر امام حسين(ع) تحت فرماندهي شهيد خرازي به عنوان يکي از بهترين يگانهاي عمل کننده لشکر گارد جمهوري عراق را به تسليم واداشت و پيروزيهاي چشمگيري را در منطقه 'فاو' و 'کارخانه نمک' که جزو پيچيده ‌ترين مناطق جنگي بود به دست آورد.
در عمليات 'کربلاي 5' در جلسه ‌اي با حضور فرماندهان گردانها و يگانها از آنان بيعت گرفت که تا پاي جان ايستادگي کنند و گفت: هرکس عاشق شهادت نيست از همين حالا در عمليات شرکت نکند، زيرا که اين يکي از آن عملياتهاي عاشقانه است و از حسابهاي عادي خارج است.
لشکر او در اين عمليات توانست با عبور از خاکريزهاي هلالي که در پشت 'نهر جاسم' – از کنار اروندرود تا جنوب کانال ماهي ادامه داشت – شکست سختي به رژيم بعث عراق وارد آورد. عبور از اين نهر بدان جهت براي رزمند گان مهم بود که علاوه بر تثبيت مواضع فتح شده، عامل سقوط يکي از دژهاي شرق بصره بود که در کنار هم قرار داشتند.
شهيد سرلشکر پاسدار حسين خرازي سرانجام در عمليات کربلاي 5 زماني که در اوج آتش توپخانه دشمن رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود خود پيگير جدي اين کار شد که در همان حال خمپاره اي در نزديکي اش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملکوت اعلي پرواز کرد و اين سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهي ماوا گزيد.
خانواده شهيد خرازي نمونه اي از بسياري از خانواده هاي ايراني هستند که فرزندان همراه پدر به جبهه هاي نبرد رهسپار شدند. حاج کريم خرازي دهکردي پدر شهيد حسين خرازي از جانبازان هشت سال دفاع مقدس بود که در ايجاد يگان لجستيک در تيپ 14 امام حسين (ع) نقش به سزايي ايفا کرد و در عمليات والفجر 10 مجروح شد و بعد از شهادت پسرش حسين همواره در جبهه ها حضور مي يافت و سرانجام در ارديبهشت سال 86 روح ملکوتي اش به کاروان شهدا و فرزند بزرگوارش پيوست.

يک بسيجي

گاهي در اصفهان ايشان را مي ديدم که شلوار و پيراهن ساده مي پوشيد و يک دوچرخه هم داشت که از پدرش بود. يادم هست زمان اعزام به جبهه بود و ما مي خواستيم با اتوبوس به لشگر برويم. درب کوچه موتوري سپاه، حسين با دوچرخه آمد. يک شلوار کار بسيجي تنش بود. سلام و عليک کرد. دوچرخه اش را گذاشت و وارد سپاه شد. ما به لشگري اعزام مي شديم که او فرمانده آن بود. در لشگر هم محيط کار حسين بسيار ساده بود و به قول معروف علم و کتل اضافه نداشت. فرمانده اي بود که عمليات بزرگي مانند بيت المقدس را از داخل يک جيپ هدايت مي کرد. اگر امکاناتي وجود داشت آن را براي خط اول بسيج مي کرد. اولين سنگر که صبح عمليات زده مي شد در خط پدافندي لشگر بود. حسين يک بسيجي بود، مثل ديگر بسيجيان لشگر. ساده ساده...

فرماندهي در گمنامي

حاج حسين که با سر و روي خاکي از خط برگشته بود و مي خواست براي شرکت در جلسه به قرارگاه برود ناچار بود سر و صورت را صفايي بدهد. ما در فاو خط پدافندي محکمي در جاده 'ام القصر' داشتيم. آن روز حمام خراب شده بود و بچه ها براي استحمام به نهرهاي کنار اروند مي رفتند. حاج حسين به راننده تانکر آب گفت: برادر مي شود لوله آب را روي سر من بگيري تا سرم را بشويم. راننده که حسين را نشناخته بود گفت: مگر خون تو از بقيه رنگين تر است برو در نهر شنا کن. حاجي گفت: من به آب حساسيت دارم و بالاخره با اصرار راننده شلنگ را روي سر حاجي گرفت. موقع شستن سر به خاطر اينکه حاجي يک دست داشت مقداري در شستن شامپوها معطل شد و راننده هم براي اينکه کار زودتر تمام شود مقداري آب داخل يقه حسين ريخت و شروع کرد به نق زدن که: تو که يک دست نداري چرا به جبهه آمده اي؟ تو که حتي نمي تواني کارهاي خودت را هم انجام دهي! و حاج حسين همچنان ساکت بود. بالاخره پس از کلي نق زدن حاجي سرش را شستشو داد و به قرارگاه رفت... راننده هنوز نمي دانست با چه کسي طرف بوده است!

خبرگزاري مهر-خاطرات از کتاب خورشيد شلمچه
amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها