عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

شهيد املاکي

شهيد املاکي
چهارشنبه 27 بهمن 1389  07:41 ب.ظ

شهيد املاکي با مسئوليت فرماندهي واحد اطلاعات و عمليات، در عمليات هاي مختلفي از جمله ثامن الائمه، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، محرم، والفجر مقدماتي ، والفجر 1 ، والفجر4 ، والفجر6 ، والفجر 8 ، والفجر9 و عمليات بدر حضور داشت. در کربلاي 5، فرمانده محور عملياتي در جزيره بوارين بود و در اين عمليات بزرگ، نيروهاي لشکر گيلان با موفقيت كامل، وارد شهرک دوئيجي عراق شدند. مدتي بعد فرماندهي عمليات موفقيت آميز نصر4 را در ارتفاعات ژاژيه و شهر ماووت عراق برعهده گرفت و آنجا را هم آزاد كرد. پس از انجام اين عمليات، املاکي قائم مقام لشکر قدس گيلان شد، اما ظاهر و باطنش همچنان مثل يك بسيجي عادي باقي ماند.

سرانجام اين مرد بزرگ 9 فروردين سال 67 در عمليات والفجر 10 در منطقه عمومي سيد صادق، بر روي ارتفاعات باني بنوک عراق به همراه ياران و همرزمانش، مظلومانه در اثر حمله ناجوانمردانه و بمباران شيميايي عراق به شهادت رسيد و پيکر مطهرش براي هميشه بر روي ارتفاعات باني بنوک باقي ماند.

مي گويند آن لحظات آخر در ميان جنگ و نبرد و آتش حملات شيميايي دشمن، ناله يك بسيجي را شنيد كه كمك مي خواست، حسين ماسک صورتش را برداشت و به صورت آن بسيجي بست و در نهايت هر دو شهيد شدند.

در اين باره آقاي سيف الله طهماسبي يكي از هم رزمان شهيد مي گويد :« مجروحي بود كه تقريبا 20 الي 30 متر با ما فاصله داشت و براثر نداشتن ماسك هراسان شده و داد مي زد. حسين آقا به آن مجروح كه با ما فاصله داشت و داد مي زد نگاه كرد بعد هم مقداري به اين بچه ها كه تا چند دقيقه پيش زنده بودند و بر اثر شيميايي شهيد شده بودند خيره شد. آن وقت به طرف مجروح رفت و به او گفت: «نترس نترس » و ماسك را از صورتش درآورده و به آن مجروح كه يكي از نيروهاي لشكر ما بود داد و پيش ما برگشت من سريع چفيه ام را از گردن باز كردم و به حسين آقا دادم. مقداري آب به چفيه زدم تا گاز از آن عبور نكند بعد به سراغ ماسك رفتم بعد از تهيه ماسك متوجه شدم كه حسين آقا مثل سروي كه مي خواهد بيفتد روي زانو نشست و بعد هم به سجده افتاد همه اينها در حالتي بود كه نظر او به طرف دشمن بعثي بود. نفر ديگري كه زنده بود و مثل من نيمه جاني در رمق داشت از پشت حسين آقا را بلند كرد و من ماسك را به صورت او زدم ولي كار از كار گذشته بود و او در نهايت ايثار و از خودگذشتگي جان به جان آفرين تسليم كرد. الان هر وقت به آن لحظه فكر مي كنم با خود مي گويم با توجه به اينكه شهيد املاكي ميدانست آن مجروح اگر ماسك هم بزند زنده نمي ماند پس چرا ماسك خودش را به او داد و خودش به شهادت رسيد. همه آنهائيكه مي دانستند وجود شهيد حسين املاكي چه قدر براي لشكر ضروري است همين سئوال را مطرح مي كردند. آخر چرا چرا او اين كار را كرد؟ فقط تنها چيزي كه مي توانم با آن خودم را قانع كنم اين است كه امام حسين فرمانده سپاه عاشورا نيز مي دانست كه اگر به كربلا برود شهيد مي شود ولي بااين وجود رفت و شهيد شد تا اسلام زنده بماند حسين املاكي هم رفت تا با رفتنش و با نثار خونش بگويد ما پيروان حسين (ع ) هستيم و اما آنهائيكه زنده ماندند بايد كار زينبي بكنند و گرنه يزيديند.»

املاكي سه فرزند داشت، دو دختر و يك پسر. دختر اولش را هم 5 ماه بعد از تولدش ديد! همه اينها را نوشتم تا اگر گذرتان به آن حوالي خورد، حتما سري به يادمان شهيد املاكي بزنيد. هرچند بدن مطهرش هرگز به وطن برنگشت
«شهيد املاكي شما؛ جانشين لشكر گيلان كه توي ميدان جنگ شيميايي زدند و خودش هم آنجا در معرض شيميايي بود. بسيجي بغل دستش ماسك نداشت، شهيد املاكي ماسك خودش را برداشت بست به صورت بسيجي همراهش! قهرمان يعني اين! البته هر دو شهيد شدند. هم املاكي شهيد شد و هم آن بسيجي شهيد شد اما اين قهرماني ماند اينها كه از بين نمي روند. زنده اند، هم پيش خدا زنده اند، هم دردل ما زنده اند و هم در فضاي زندگي و ذهنيت ما زنده اند.»

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها