عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد. من لا یحضر الفقیه، ح 5762

8 ساعت سينه‌خيز با پاي قطع شده

8 ساعت سينه‌خيز با پاي قطع شده
چهارشنبه 27 بهمن 1389  07:45 ب.ظ

جزو رزمندگاني بودم که بايد معبر را باز مي کردم، ناگهان يخ زير پايم شکست و يک مين ضد نفر منفجر شد. بعد از انفجار چند متري از کوه پرت شدم و روي صخره اي افتادم، نه بيهوش شده بودم و نه دردي احساس مي کردم، سرم را بلند کردم ديدم پايم قطع شده است...

خدا خواست و مانديم و ديديم که وقتي در خانه جانبازي را مي زنيم مي گويد: تو اولين کسي هستي که بعد از جنگ در خانه مرا به عنوان يک رزمنده و جانباز مي زني، خوش آمديد.
فرخ دانشي از آن دسته جانبازان غريب است. همانهايي که سالهاي سال است که فراموش شده اند...
وقتي جانباز دانشي گفت شما اولين نفري هستيد که پس از جنگ براي ديدار با يک جانباز ميهمان خانه ما شده ايد دلم شکست. احساس شرمندگي کردم و به خودم گفتم به راستي چرا بايد يک قهرمان مظلومانه زندگي کند و مظلومانه از دنيا برود و تا زنده است کسي سراغش را نگيرد و زماني که از دنيا رفت برايش يادواره و همايش برپا کنند.
جانباز فرخ دانشي متولد 1346 در منطقه اردبيل است که حدود 20 سال است که زندگي را با يک پا به دوش مي کشد. فرخ در يک خانواده پر جمعيت متولد شد که تمام خانواده براي امرار معاش روي زمين کشاورزي کار مي کردند. او مي گويد: تا پنجم ابتدايي درس خواندم ولي بيشتر از آن در روستاي محروم ما ميسر نبود براي همين زمين کشاورزي و گاوداري پدرم تمام زندگي و کودکي ام شد. نه وقتي براي بازيهاي کودکانه داشتم و نه اينکه دوستي داشته باشم. کارم کاشتن عدس، گندم، چغندر و گندم بود. يادم مي آيد شبهاي مهتابي براي آب دادن زمين تا صبح بي خوابي مي کشيدم.
فرخ در مورد علت حضورش در جنگ تحميلي مي گويد:17 ساله بودم که پدرم توصيه کرد براي کار بهتر به تهران بيايم. من هم راهي تهران محله 'باقرآباد' شدم چون خانه خواهرم آنجا بود. پس از چند روز در يک پارچه بافي در منطقه 17 شهريور تهران مشغول به کار شدم. از سال 62 تا 65 کارکردم تا اينکه به خدمت فراخوانده شدم. آن زمان براي اعزام به خدمت مجبور بودم به اردبيل بروم و تا فراخوان حضور سربازان بمانم ولي مشکل اينجا بود که بعد از فراخوان هيچ وسيله اي براي اعزام سربازان نبود نه اتوبوسي و نه ميني بوسي و اين بيش از سه ماه طول کشيد تا اينکه بالاخره با گردان 118 لشکر 28 سنندج براي دوره آموزشي به عجب شير اعزام شدم.
پس از دوران آموزشي به غرب کشور اعزام شديم و من به دليل داشتن شرايط بدني مناسب به عنوان آرپي جي زن گردان 118 آموزشهاي لازم را ديده و به عنوان خط نگهدار معرفي شدم.
زماني که تازه وارد گردان شده بودم فکر مي کردم منطقه عملياتي تنها براي نگهباني يا پشتيباني است و ذهنيتي از حمله دشمن نداشتم. يادم مي آيد وقتي مي خواستيم از يک تپه به يک تپه ديگر حرکت کنيم تانکهاي عراقي ما را هدف گلوله هاي خود قرار مي دادند ولي من همراه با ساير سربازان باور نمي کرديم که در تير رس دشمن قرار داريم.
فرخ از بازگويي جزئيات مجروحيتش طفره مي رفت و نمي خواست در اين مورد صحبت کند. 'هر وقت ياد آن دوران مي افتم اذيت مي شوم و ساعتها گريه مي کنم.' اصرار من باعث شد تا بخشي از آن را اينگونه تعريف کند: من در عمليات بيت المقدس پنج در منطقه 'پنج وين' که هدف آن عمليات تصرف بلنديهايي موسوم به 'کله قندي' و 'سليمانيه عراق' بود، حضور داشتم.
زمان عمليات روزهاي پاياني جنگ درست روز 20 فروردين ماه سال 1367 بود. شب عمليات مثل هميشه بايد همراه با تيم جستجوي عمليات منطقه شناسايي مي کرديم. وظيفه ما اين بود که به دليل نداشتن دوربين ديد در شب با تشخيص آتش عقبه دشمن سنگرهاي کوچک و آتش بارهاي دشمن را با آرپي جي هدف قرار مي داديم.
ساعت حدود دو نيمه شب بود و هوا بسيار سرد، هنوز برفها آب نشده و زمين يخ بسته بود و زير يخها در دل کوهستان توسط دشمن مين گذاري شده بود. من جزو رزمندگاني بودم که بايد جلوتر از همه حرکت مي کردم تا معبر را باز کنم که ناگهان يخ زير پايم شکست و يک مين ضد نفر زير پايم منفجر شد. بعد از انفجار چند متري از کوه پرت شدم و روي صخره اي افتادم. نه بيهوش شده بودم و نه دردي احساس مي کردم. سرم را بلند کردم و ديدم پايم قطع شده است.
شما خودتان مي توانيد فضاي عمليات را مجسم کنيد. در صخره ها وکوههاي صعب العبور راهي براي حضور امدادگران وجود نداشت و هرکس مجروح مي شد مجبور بود يا به تنهايي عقب برود و يا اينکه چند روزي صبر کند.
8 ساعت سينه خيز با پاي قطع شده براي زنده ماندن
تصور کنيد من با پاي قطع شده که خون زيادي از آن رفته در تاريکي شب بايد چگونه از کوهستان سرد خود را نجات دهم. تنها ذکرم يازهرا (س) و يا سيد الشهدا و ياد امام خميني (ره) بود. به هر زحمتي بود با سختي خودم را سينه خيز روي صخره ها مي کشاندم. خوشبختانه سردي هوا جلوي خونريزي بيشتر را گرفته بود و چون دردي را احساس نمي کردم توانستم رگ پايم را گره بزنم. هر چند که دستانم يخ زده بود ولي براي نجات جان خودم از ساعت دو نيمه شب تا 10 صبح حدود هشت ساعت سينه خيز خود را به محدوده گروهان رساندم. مين ضد نفر استخوان و گوشت را ازبين برده بود و از پايم بخار بلند مي شد. وقتي به نزديکي گروهان رسيدم يک نفر من را شناسايي کرد و به دوش کشيد ولي نتوانست مرا حمل کند و مجبور شدم تا 6 شب منتظر کمک بمانم.
نزديک طلوع آفتاب بيهوش شدم و به هوش که آمدم ديدم داخل اتوبوسي بدون صندلي کنار شهدا و جانبازان خوابيده ام و اتوبوس ما را به بيمارستان توحيد شهر سنندج برد. پرستاران به سرعت من را به اتاق عمل بردند و پس از چند ساعت که به هوش آمدم گفتند عمل موفقيت آميز نبوده و بايد با هواپيما به بيمارستان سوانح سوختگي ساري منتقل شوم.
وقتي پزشکان ساري پاي من را ديدند گفتند تو عمل شدي و پايت قطع شده است. نمي دانستم اين خوب است. کارکنان بيمارستان با خانواده ام تماس گرفتند و برادر و پسر عمه ام براي ملاقاتي به بيمارستان آمدند. هر چند که به پدر و مادرم گفتند جاي نگراني نيست و من زنده ام.
20 سال زندگي با پاي مصنوعي
پس از مدتي به اردبيل رفتم و زندگي ام را با عصا آغاز کردم. چند سالي گذشت و از طريق هلال احمر براي پاي مصنوعي اقدام کردم و امروز نزديک به 20 سال است با پاي مصنوعي زندگي مي کنم.
فرخ دانشي در همان دوراني که در بيمارستان اردبيل تحت درمان بود ازدواج کرد و حاصل اين ازدواج سه فرزند بود. او به دليل پايين بودن ميزان سوادش نمي توانست کار خوبي پيدا کند و با اينکه چندين بار به بنياد شهيد مراجعه کرد نتيجه اي نگرفت چون نه پاي کار داشت و نه تخصص بالا تا اينکه بالاخره پس از دو سال بيکاري توانست به واسطه يکي از بستگان در يک شرکت مشغول به کار شود.
جانباز دانشي مي گويد: صاحب کارم خدا ترس بود و خيلي هواي من را داشت. خدا خيرش دهد ارادت زيادي به جانبازان و ايثارگران داشت ولي بعد از چند سال ديگر نمي توانستم ادامه دهم و امروز 6 سال است که بيکارم.
پسر اين جانباز کارگر بهشت زهرا(س) است
اين جانباز 35 درصد، سه فرزند به نامهاي ناهيد، حامد و فريبا دارد. که حامد براي کمک خرج خانواده در قسمت خدمات بهشت زهرا (س) پارچه نويس کار مي کند و حقوق پاييني مي گيرد ولي چاره اي نيست.
دغدغه اين جانباز تامين جهيزيه دخترش نيست چون مي گويد خدا بزرگ است او بيشتر نگران آينده پسرش است تا شغل مناسبي داشته باشد و براي خود هيچ نمي خواهد.

منبع-خبرگزاري مهر

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها