عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

از سردار سرلشگر شهيد حسن شفيع زاده بیاموزیم

از سردار سرلشگر شهيد حسن شفيع زاده بیاموزیم
چهارشنبه 27 بهمن 1389  08:01 ب.ظ

وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد.
سال 57 وقتي امام دستور داده بود سربازها پادگان ها را ترك كنند به سربازي برخوردم كه داشت كنار ماشين ارتش نگهباني مي داد . نزديكش رفتم و گفتم :
مگر نشينده اي امام دستور ترك پادگان ها را داده
گفت : مي دانم اما ما هم كارهايي داريم .
گفتم : اگر شهرستاني هستي نگران نباش جا و لباس برايت فراهم مي كنم .
گفت : نه متشكرم .
در يك جلسه انقلابي كه از گروه هاي مسلح ضد رژيم بودند او را ديدم . شرمنده اش شدم . گفت : اگر من در آنجا باشم و از اقدامات آنها با خبر باشم مفيدتر است .
بعدها فهميديم همه اين كارها را زير نظر شهيد محراب آيت الله مدني انجام مي دهد.
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و بخصوص بسيجيها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان .
آقا مهدي فرمانده قبضه بود و حسن آقا ديده بان . سهميه شان هم سه گلوله در روز بود. آمدنشان به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند. چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد.
گفتم : برادر شفيع زاده اينجا محل مناسبي براي ديده باني نيست . تيررس دشمن است .


 

گفت : در عوض كاملا به عراقيها مشرف است . اينجا به اوضاع مسلط هستم .
گفتم : باشد.
چند قدم كه از آن ساختمان دور شده بوديم گلوله يك تانك خورد به ساختمان . دويدم طرف برادر شفيع زاده وسط اتاق ولو شده بود روي زمين . سر و بازويش زخمي شده بود و خون جاري بود. گفت : طوري نشده .
دفترچه اش را از جيب جلوي پيراهنش در آورد و شروع كرد به نوشتن . گفت : الان ننويسم يادم مي رود.
داشت از حال مي رفت . گفتم : بلند شو برويم . نتوانست . گفت : نمي توانم . از حال رفت . دويدم بيرون . تويوتايي كه با آن آمده بوديم جزغاله شده بود. زير آتش هم نمي شد وسيله ديگري پيدا كرد. يك فرغون پيدا كردم و با كمك دوستم برادر شفيع زاده را گذاشتم توي فرغون و تا نزديكيهاي اهواز زير آتش شديد برديمش . آرزو ميكردم كه زخمي نشده بود وحالا كنار ما بود. فكر مي كردم مي رود پيش خانواده اش و چند روزي از ديدنش محروم مي شويم . فردا صبح با سر باند پيچي شده برگشت . گفتم چند روزي مي رفتي خانه ات .
گفت : خانه من آنجاست . ساختمان نيمه ويران را نشان داد. هر دو خنديديم .
اولين فرد در سپاه بود كه ساخت سلاح و مهمات در كشور را پيشنهاد داد . يك نمونه توپ 122 م م را فرستاد اراك تا كارخانه ماشين سازي از آنجا از رويش نمونه برداري كند. مسئول ماشين سازي گفته بود : نمي توانيم خيلي كار مي برد. گفته بود كار ببرد حتما بايد منتظر غنايم دشمن باشيم بايد خودمان بتوانيم بسازيم . آن توپ ساخته شد. تازه كار ساخت آن توپ تمام شده بود كه بلافاصله يك كاتيوشاي 122 را براي مسئول كارخانه فرستاد .
چند بار از او خواستم حقوقش را بيشتر كنم . گفتم پنج هزار تومان كه چيزي نيست . هر بار شانه خالي كرد . در جلسه فرماندهان تيپ 15 خرداد مطرح كردم . باور نكردند. فيش حقوقش را نشان دادم . گفتند افسراني كه درحال ماموريت باشند از اين بيشتر مي گيرند ايشان كه فرمانده توپخانه هستند. بالاخره مجوز كتبي دادند كه حقوق برادر شفيع زاده را بيشتر كنم .
چنان عصباني شد كه تعجب كردم . گفت تو راز مرا فاش كرده اي . چرا آنها بايد مي فهميدند من چقدر ميگيرم عذاب وجدان دارم . آيا ما براي همين مقدار كار مي كنيم كه بيشتر هم بگيريم
تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
با تقدير و تشكر از همكاري هاي موسسه حفظ آثارو نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشگر 31 مكانيزه عاشورا
وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و به خصوص بسيجي ها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان
آمدن مهدي باكري و حسن شفيع زاده به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : « آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند! » چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها