عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

گوجه فرنگی بهتر از گردو است

گوجه فرنگی بهتر از گردو است
پنج شنبه 28 بهمن 1389  08:41 ق.ظ

گوجه فرنگی بهتر از گردو است

 

گوجه فرنگی

یک روز زبل خان چند دانه سیب از درخت خانه‏اش چید و آنها را در ظرفی گذاشت تا برای حاکم هدیه ببرد. در میان راه سیب‏ها در ظرف جابه‏جا می‏شدند. ملّا هم چند بار آنها را مرتب چید؛ ولی باز سیب‏ها از جایشان حرکت کردند.زبل خان فریاد زد: «ای سیب‏های شیطان! اگر یک بار دیگر این طرف و آن طرف بروید، خودم شما را می‏خورم!»

اما سیب‏ها باز هم جابه‏جا شدند. زبل خان که دیگر کلافه شده بود، همه را خورد و فقط یکی از نزد حاکم برد.

حاکم از او تشکر کرد و دستور داد پاداش خوبی به او بدهند. زبل خان هم خوشحال و خندان به خانه برگشت.

چند روز گذشت و زبل خان با طمع گرفتن پاداش از حاکم، مقداری گردو داخل یک سبد گذاشت و به طرف قصر حاکم به راه افتاد. اما در میان راه یکی از دوستانش را دید. وقتی دوست زبل خان فهمید که او برای حاکم گردو می‏برد، گفت: «بهتر نبود به جای گردو، گوجه‏فرنگی هدیه می‏بردی؟» زبل خان کمی فکر کرد و با خود گفت: «او راست می‏گوید.»

گردو

و به خانه برگشت، گردو را در خانه گذاشت و چند گوجه‏فرنگی داخل سبد ریخت و آنها را برای حاکم برد.

اما از شانس بد او آن روز حاکم اصلاً سرحال نبود و تا زبل خان را با آن سبد گوجه دید، دستور داد گوجه‏ها را بر سرش بزنند تا ادب شود و دیگر از این کار ها نکند.

خدمتکاران هم سبد را از دست او گرفتند و یکی یکی گوجه‏ها را به سرو کله‏اش زدند. زبل خان هم ضمن نوش‏جان کردن ضربه گوجه‏ها، تند تند می‏گفت: «خدایا شکرت!» 

حاکم که از دیدن این صحنه حیرت کرده بود، علت را زبل خان پرسید. زبل خان گفت: «جناب حاکم! قرار بود برای شما گردو بیاورم؛ اما یکی از دوستانم گفت گوجه‏فرنگی بهتر از گردو است. حالا خدا را شکر می‏کنم که او را سر راه من قرار داد؛ در غیر این صورت الآن تمام سر و صورت من از ضربه گردو، زخمی و خون‏آلود شده بود!»

حاکم با شنیدن حرف زبل خان شروع کرد به خندیدن و دستور داد انعام خوبی به او بدهند به شرط اینکه دیگر زبل خان آن طرف‏ها پیدایش نشود.

 

پسرم نگران نباش، الآن تو را نجات می‏دهم

پسر زبل خان در نزدیکی یک چاه با دوستانش بازی می‏کرد که ناگهان در چاه پر از آب افتاد و شروع کرد به ناله و زاری. دوستان او به سرعت سراغ پدرش رفتند و او را بر سر چاه آوردند.

زبل خان سرش را داخل چاه کرد و گفت: «پسرم! الان تو را نجات می‏دهم. فقط کمی صبر کن و جایی نرو تا من بروم از ده بالایی طناب بیاورم و با آن تو را بالا بیاورم!»

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

 يا علي مولا
 
sabz_ac

sabz_ac
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 465
محل سکونت : آذربایجان شرقی
دسترسی سریع به انجمن ها