عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

نگران نباش برایت دعا می‏کنم

نگران نباش برایت دعا می‏کنم
پنج شنبه 28 بهمن 1389  08:43 ق.ظ

نگران نباش برایت دعا می‏کنم

بیمار

روزی‏‏ زبل خان به عیادت یکی از دوستانش که به سختی مریض بود، رفت.

مرد بیمار در جواب احوال‏پرسی زبل خان گفت: «گردنم به شدت درد می‏کرد و تب بالایی هم داشتم. اما خدا را شکر، از دیروز تبم قطع شده؛ ولی هنوز گردنم درد می‏کند.»

زبل خان گفت: «نگران نباش؛ برایت دعا می‏کنم تا فردا صبح گردنت هم قطع شود!»

 

برادرم یک سال از من کوچکتر است

زبل خان

یک نفر از زبل خان سوال کرد: «راستی زبل خان تو و برادرت چه‏قدر باهم اختلاف سن دارید؟»

زبل خان فکری کرد و گفت: پارسال، مادرم می‏گفت که برادرم یک سال از من کوچکتر است. فکر می‏کنم امسال دیگر با من هم‏سن شده است!»

 

زرنگی زبل خان و زنش

روزی زبل خان با خیال فروش الاغش، به بازار رفت. در بازار از مرد دلالی خواست تا در مقابل گرفتن مبلغی، الاغ را برایش بفروشد.

مرد دلال افسار الاغ را از دست زبل خان گرفت و شروع کرد به بازار گرمی، تا بتواند الاغ را بفروشد. او آنقدر از حیوان تعریف کرد که زبل خان در دل گفت: «ای بابا! ... حالا که این الاغ این‏قدر خوب و با ارزش‏ است، چه کسی آن را بخرد، بهتر از خودم.»

او به سرعت پیش مرد دلال رفت و پرسید: «معذرت می‏خواهم آقا! قیمت این الاغ چه‏قدر است؟»

دلال که فکر کرد خواب می‏بیند، گفت: «صد سکه.»

زبل خان گفت: «من حاضرم هشتاد سکه برایش بدهم.»

دلال هم متحیر، پول را گرفت و افسار الاغ را به دست زبل خان داد.

زبل خان هم خوشحال و خندان روی الاغ سوار شد و به طرف خانه راه افتاد.

زن زبل خان تا شوهرش را دید، جلو دوید و گفت: «اگر بدانی امروز چه کار خوبی کرده‏ام، کلی خوشحال می‏شوی.»

زبل خان با اشتیاق پرسید«خب چه کرده‏ای؟»

ترازو

زن با افتخار گفت: «صبح که شیر فروش به کوچه‏مان آمده بود، من او را صدا کردم و گفتم دو کیلو شیر برایم بکشد. او هم وزنه‏اش را تراز کرد و کاسه مرا در یک کفه ترازو گذاشت. من هم یواشکی همان دستبند طلا را که تو برایم خریده بودی، در کفّه دیگر ترازو گذاشتم. به این ترتیب به مقدار وزن دستبند، او شیر بیشتری به من فروخت و خودش هم متوجه نشد!»

زبل خان با نگرانی پرسید: « یادت نرفت که دستبند را به موقع برداری؟»

زن با خنده گفت: «ای نادان!... اگر این کار را می‏کردم، ممکن بود شیر فروش متوجه کلک من بشود.»

 يا علي مولا
 
sabz_ac

sabz_ac
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 465
محل سکونت : آذربایجان شرقی
دسترسی سریع به انجمن ها