عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

از استمداد شفا تا کرامات امام رضا(ع)۲

از استمداد شفا تا کرامات امام رضا(ع)۲
جمعه 29 بهمن 1389  02:06 ب.ظ

 

مرحوم سید نعمت الله جزائری صاحب«انوار نعمانیه»نوشته:در سال ۱۳۰۷ هنگام مراجعت از زیارت حضرت رضا(ع) و هنگام عبور از استرآباد،یکی از سادات برجسته صالح برای من نقل کرد که:

حدود سال ۱۰۸۰،ترکمنها،حمله ای به استر آباد کردند،اموال مردم را بردند و زنها را اسیر کردند.از جمله اسیران دختری بود که مادر بیچاره اش غیر از او فرزند دیگری نداشت.پیرزن روز و شب در فراق و دوری دخترش گریه می کرد و اشک می ریخت و آرامش نداشت.


تا اینکه روزی با خود گفت:«حضرت رضا برای کسی که او را زیارت کند، ضامن بهشت شده است،پس چگونه می شود ضامن برگشتن دختر من نشود؟خوب است که به زیارت آن بزرگوار بروم و دختر خود را از آن حضرت بگیرم»


و لذا به مشهد مقدس مشرف شده،جهت نجات دخترش به بارگاه پر فیض حضرت ثامن الائمه(ع) متوسل گردید.از آن طرف کسانی که دختر را اسیر کرده بودند او را بعنوان کنیز،به تاجری بخارایی فروختند و آن تاجر،دختر را جهت فروش به بخارا برد.در بخارا،شخص مومن و صالحی از تجار در خواب دید که در دریای بزرگی غرق شده و دست و پا می زند تا اینکه خسته شد و نزدیک شد که هلاک شود،آنگاه دید دختری دست دراز کرد و او را از آ ب بیرون کشید و از دریا بیرون آورد و از آن دختر تشکر کرد.


پس از بیدار شدن،به خاطر آن خوابی که دیده بود،ناراحت و متفکر بود،تا اینکه به حجره تجارت خود آمد.در این هنگام شخصی نزد وی آمد وگفت:«من کنیزی دارم و می خواهم او را بفروشم»تاجر با آن مرد به محل نگهداری کنیز رفت و تا چشم تاجر به کنیز افتاد،دید او همان دختری است که او را دیشب در خواب دیده که وی را از دریای مرگ نجات بخشیده.....بسیار تعجب کرد.


تاجر از خرید کنیز استقبال کرد و با میل و رغبت زیادی و با شادمانی فراوان،او را خرید و به خانه آورد.سرگذشت دختر را جویا شد.و او شرح حال و گرفتاری خود را به تفضیل بیان کرد تاجر از شنیدن داستان او فهمید که دختر،مومنه و شیعه است.


به دختر گفت:«اندوهناک نباش!زیرا که من چهار پسر دارم و تو هر یک از ایشان را که بخواهی بعنوان همسری انتخاب کن.»


دختر گفت:هر یک از ایشان شرط کند مرا با خود به مشهد مقدس،زیارت قبر حضرت رضا(ع) ببرد،من او را به همسری اختیار می کنم.


یکی از چهار پسر این شرط را قبول کرد و با دختر ازدواج کرد و به قصد آستان بوسی حضرت رضا(ع) از بخارا به طرف خراسان حرکت کردند.متاسفانه دختر در بین راه سخت بیمار شد و شوهر او با هر مشقتی که بود او را به مشهد مقدس رسانید و در مسافرخانه ای منزل گرفته،مشغول پرستاری او گردید،ولی از این جهت که از عهده پرستاری او بر نمی آمد،خیلی ناراحت بود.


روزی وارد حرم مطهر شد،از خدای متعال درخواست نمود زنی برای پرستاری بیمارش پیدا شود.


هنگام خروج از حرم مطهر در دارالسیاده،پیرزنی را دید که به طرف مسجد می رود و به او گفت:«ای مادر من شخصی غریب و نا آشنا هستم،همسری دارم که در بستر مریضی افتاده،نمی توانم از او پرستاری کنم.اگر امکان دارد چند روز از بیمار من،به خاطر امام هشتم(ع)پرستاری کنی.»


پیرزن نگاهی به جوان کرد و گفت:«من هم مانند تو غریب هستم و برای زیارت و آستان بوسی حضرت علی بن موسی الرضا(ع) آمده ام و برای خشنودی این امام،حاضرم که از مهمان بیمارش پرستاری کنم.»


پیرزن و جوان با یکدیگر به منزل رفتند،پیرزن کنار بستر بیمار رفت و دید از شدت درد ناله می کند.با دست لرزان خود ملافه را از صورت دختر کنار زد همین که چشمش به مریض افتاد،فریاد کشید و گفت:«آه!این دختر من است که در شهر غریب در بستر بیماری،بی پرستار افتاده است،این همان است که یک سال تمام از فراغش می سوزم و می نالم.»


و دختر هم چشم گشود،مادر را در کنار بالینش دید به گریه افتاد و گفت:«این مادر من است.»


مادر و دختر یکدیگر ار در آغوش کشیدند و از توجه امام هشتم(ع)اظهار شادمانی کردند.



منبع:کتاب چهل داستان از کرامات امام رضا(ع)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها