عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله: بخشنده ترین شما پس از من کسی است که دانشی بیاموزد آنگاه دانش خود را بپراکند. میزان الحکمه

از استمداد شفا تا کرامات امام رضا(ع)۳

از استمداد شفا تا کرامات امام رضا(ع)۳
جمعه 29 بهمن 1389  02:07 ب.ظ

از استمداد شفا تا کرامات امام رضا(ع)۳

شب تولد آقا علی بن موسی الرضا(ع) بود.همه مردم دسته دسته خودشان را به داخل حرم امام می رسانند.

تعدادی هم که زیارتشان را انجام داده بودن،از حرم خارج می شدند.ما؛یعنی من و اکبر هم،بعد از یک ساعتی معطلی،زیارتمان را انجام دادیم و خوشحال و خوشنود از حرم خارج شدیم. هنوز من در حال و هوای ضریح آقا بودم که اکبر،رشته افکارم را پاره کرد.«علی جون،موافقی یه گشتی این اطراف بزنیم؟»پیشنهاد خوبی بود برای همین بی مقدمه گفتم:«باشه،موافقم،اما یادت باشه ساعت ۸ با،بابا و مامان قرار داریم....»


نترس پسر جون تازه ساعت ششه،دو ساعت دیگر وقت داریم.


بعد از گفتن این حرف شروع به قدم زدن در خیابان کردیم،از جلوی هر مغازه ای که رد می شدیم با دقت به ویترین نگاه می کردم تا ببینم آیا چیز به درد بخور و ارزانی وجود دارد که برای دوستانمان به عنوان سوغاتی بخریم یا نه،همین طور که جلوی ویترین یکی از مغازه ها ایستاده بودیم و محو تماشای اجناس داخل ویترین مغازه بودیم؛ناگهان چیزی به شدت با ما برخورد کرد و هر دویمان را نقش بر زمین ساخت.


......هنوز هاج و واج روی زمین بودیم که صدای مهربانی گفت:«آقا معذرت می خواهم ، اصلا حواسم نبود»وقتی بالای سرمان را نگاه کردیم،پیرمرد نابینایی را دیدیم که عصای سفیدی در دست داشت. به هر حال از زمین بلند شدیم و گرد و غبارهای روی لباسهایمان را تکاندیم.پیرمرد هنوز ساکت و بی حرکت ایستاده بود.جلو رفتم و گفتم:«عیبی ندارد پدر جان.... از این اتفاقات پیش می آید...» هنوز صحبتم به درستی تمام نشده بود که اکبر وسط حرفم پرید و گفت:«چی چی عیبی ندارد..... آقا جون حواست کجاست...»اکبر را عقب کشیدم و گفتم:«از این حرفهایت خجالت نمی کشی؟ مگر نمی بینی پیرمرد بیچاره نابیناست...»


پیرمرد لبخندی زد و گفت:«خدا شاهد است تقصیری نداشتم.آخه خودتان که بهتر می دانید اینجا خیلی شلوغه و برای من نابینا هم راه رفتن توی همچنین جایی خیلی سخته....»


من که از رفتار اکبر ناراحت شده بودم؛به پیرمرد گفتم:پدر جان شما به دل نگیرید.....تازه ما باید از شما معذرت بخواهیم....راستی شما تو همچنین جای شلوغی چه کار دارید؟


-پسرم حقیقتش می خواهم برم داخل حرم آقا،خدا می دونه که به عشق آقا از اون وره ایران پا شدم اومدم اینجا.ولی دو ساعت هر کاری می کنم نمی توانم داخل حرم برم.


-این که دیگه مشکلی نیست......خودمان شما را داخل حرم می بریم.


- الهی پیرشین،الهی خیر از جوونیتون ببینید.


دست پیرمرد را گرفتم و به همراه اکبر،دوباره به طرف حرم راه افتادیم.اکبر هنوز از دست پیرمرد ناراحت بود،اما همین که داخل حرم رسیدیم،لبخند موذیانه ای روی لبانش نقش بست.زود پرید جلو و دست پیرمرد را گرفت و گفت:«محمد جان،بگذار خودم آقا را به داخل صحن ببرم.»


از رفتار اکبر خیلی تعجب کردم اما تعجبم موقعی بیشتر شد که دیدم اکبرپس از عبور از یکی از حیاطهای حرم به طرف یکی از خروجی ها حرکت کرد.اصلا باورم نمی شد؛اکبر داشت چه کار می کرد؟


همین طور که پیش می رفتیم،یواشکی در گوش اکبر گفتم:پیرمرد بیچاره را کجا می بری؟.....صحن که طرف دیگری است.....تو داری او را به بیرون حرم می بری..... .اکبر گویی از حرف من ناراحت شده بود،گفت:تو کاریت نباشه،من خودم بهتر می دونم که دارم چه کار می کنم.


اکبر پیرمرد بیچاره را دوباره از حرم بیرون آورد و با لبخند موذیانه ای گفت: ببین پدر جان امشب صحن اصلی را بستند آخه می خواهند غبار روبی کنند؛به همین خاطر،الان هیچ کس را توی صحن راه نمی دهند.


پیرمرد تا این حرف را شنید به شدت ناراحت شد و گفت:یعنی امشب نمی تونیم برویم زیارت..... .


-چرا نمی تونیم .....اتفاقا هر کس نتونه ما می تونیم برویم.آخه پدر من آنجا جز خدامه....به خاطر همین،صحن را برای ما باز می کنند.....من الان شما را می برم آنجا،آنوقت شما با خیال راحت،تا صبح زیارت کنید و مطمئن باشید هیچ کس هم مزاحمتان نمی شود.


-پسر جان،خیر از جوونیت ببینی،الهی خود آقا اجرت بده.


من که خیلی از رفتار اکبر ناراحت شده بودم،دست به پشتش زدم و گفتم:پسر حالیت هست داری چه کار می کنی؟اینقدر این پیرمرد بیچاره را اذیت نکن.... .


-چند بار تکرار کنم .....این کارها به تو هیچ ربطی نداره.


خیلی دلم به حال پیرمرد سوخت،اما خدا وکیلی،کاری از دستم بر نمی آمد.....اکبر دو سال از من بزرگتر بود و من هم به عنوان یک برادر کوچک،مجبور بودم هر چه می گوید گوش دهم.


به هر حال با هزار جان کندن از داخل حرم بیرون آمدیم.اکبر پیرمرد بیچاره را با سرعت هر چه تمام تر دنبال خود می کشید و همواره برا ی گمراه کردن ذهن پیرمرد فریاد می زد:«آقا برید کنار....آقا برید کنار....من پسر آقای فلانیم....زود درها را باز کنید.....بگذارید این آقا زیارتش را بکند...»


پیرمرد از همه جا بی خبر پشت سر هم اکبر را دعا می کرد.به هر حال این وضعیت ادامه داشت تا اینکه به یک مغازه رسیدیم .مغازه بسته بود و کرکره های آن به طور کامل کشیده بودند.اکبر آنجا ایستاد و دست پیرمرد را به کرکره های مشبک مغازه چسباند و گفت:


-بیا پدر جان این هم ضریح آقا که می خواستی.....


تا این حرف را از اکبر شنیدم بدنم شروع به لرزیدن کرد.پسرک گویی دیوانه شده بود.


به هر حال اکبر پس از اینکه پیرمرد را جلوی مغازه رها کرد،دست مرا گرفت و به سرعت مرا با خود به طرف مسافر خانه برد.وقتی به مسافر خانه رسیدیم، هنوز پدر و مادرم نیامده بودند.به هر حال سریع خودمان را به پنجره رساندیم بله،پیرمرد کنار مغازه نشسته بود و زار و زار گریه می کرد.


نمی دانم صدای چه چیزی باعث شد که یکدفعه از خواب بپرم. نگاهم به ساعت افتاد.ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود.اتفاقا پدر و مادرم و همچنین اکبر هم از خواب بیدار شده بودند؛همه ما هاج و واج مانده بودیم که سر و صدای چه چیزی ما را از خواب بیدار کرده بود که ناگهان توجهمان به خیابان جلب شد.عده بسیار زیادی از مردم در اطراف مغازه روبروی مسافرخانه یعنی دقیقا همان مغازه ای که ما آن پیرمرد را در آنجا گذاشته بودیم- جمع شده بودند- من و اکبر به سرعت لباسهایمان را پوشیدیم و خودمان را به مغازه رساندیم.


همه مردم پیرمرد را احاطه کرده بودند و مرتب ذکر یا علی بن موسی الرضا(ع) سر می دادند.به هر زحمتی بود جمعیت را شکافتیم و توانستیم پیرمرد را برای یک لحظه مشاهده کنیم.الله اکبر خدایا چه می دیدم؟پیرمرد کور شفا پیدا کرده بود.


من و اکبر خودمان را از جمعیت بیرون کشیدیم و مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کردیم.اشک در چشمهایمان جمع شده بود.هیچ کدام قدرت گفتن حتی یک کلمه را نداشتیم؛همان طور درمانده در وسط پیاده رو ایستاده بودیم که ناگهان صدایی توجه ما را به خودش جلب کرد.دقت کریم،صدا،صدای آواز درویش دوره گردی بود که به ما نزدیک می شد.گویی او هم قصد داشت تا صبح به عشق آقا مجنون وار در خیابانها بچرخد و بخواهد.او هر چه نزدیکتر می شد،گرم خواندن اشعار خود بود،از کنار ما عبور کرد و من از تمام ابیاتی که می خواند فقط این بیت را متوجه شدم.


صورت زیبای ظاهر هیچ نیست      ای برادر سیرت زیبا بیار


 


منبع:کتاب چهل داستان از کرامات امام رضا(ع)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها