عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

هر درد که بی علاج باشد از لطف رضا(ع) رسد به درمان

هر درد که بی علاج باشد از لطف رضا(ع) رسد به درمان
جمعه 29 بهمن 1389  02:08 ب.ظ

هر درد که بی علاج باشد از لطف رضا(ع) رسد به درمان

مادر.... مادر...پاهام داره از درد می شکنه....
صدای هق هق گریه دخترک سکوت شبانگاه خانه را در هم شکست؛مادر هراسان از خواب بیدار شد و چشمان ملتهبش را به ساعت دیواری دوخت.

عقربه های ساعت، چهار بامداد را نشان می داد.فاطمه از داخل پاکت حاوی داروهای اکرم یک قرص آرام بخش بیرون آورد و به او خوراند.تن کودک در آتش تب می سوخت، مادر پارچه ای مرطوب بر پیشانی او نهاده،بعد از آن اکرم کم کم به خواب فرو رفت.


قلب زن با دیدن چهره مظلوم دخترک فشرده شد.صدای طبیب معالج فرزندش در گوشش پیچید(کلیه عضو حساسیه و متاسفانه بیماری دختر شما پیشرفت و عفونت به پاهای کودک سرایت کرده است).فکر اینکه اکرم را از دست بدهد وجودش را لرزاند و تشویش بند بند بدن او را در چنگال فشرد و اشک کاسه چشمانش را پر کرد.


آرام زمزمه کرد:چرا تو...چرا تو دخترم....بغض زن ترکید و قطرات اشک به گونه هایش غلتید؛از جا برخاست و به طرف پنجره رفت و آن را گشود،خنکای نسیم سحری صورتش را نوازش داد،نفس عمیقی کشید،گویی با این عمل سعی داشت بر افکار مغشوشش غلبه نماید.از دور گنبد حرم امام رضا(ع) همچون نگینی فروزان در دل شهر می درخشید،با دیدن این منظره خوابی که چند روز پیش دیده بود در ذهنش تداعی شد،آقایی سفید پوش با شالی سبز در کمر و نگاهی مهربان به او گفته بود:دخترم چرا به دارالشفای ما نمی آیی؟


زن اندیشید یعنی ممکنه.ممکنه امام رضا بخواد بچه منو شفا بده؟!


نشاط سراپای وجود مادر را فرا گرفت و سلامی از عمق جان نثار حضرت نمود.


کم کم سپیدی صبح از دل سیاه شب بیرون می آمد،که صدای باز شدن در اتاق،زن را متوجه ورود همسرش نمود،عباس که تازه از سر کار برگشته بود.خسته وارد خانه شد،سلام گفت و نگاه سرد و غمبارش را به اطراف اتاق چرخاند و بر صورت دخترک خیره ماند،کبوتر زندگی عباس و فاطمه،از هجوم طوفان،پر و بال ریخته و باید ایام گرم و دلنشین کودکی را در کنج اتاق و در بستر بیماری سپری کند.


پدر به بستر دخترش نزدیک شد.صورت زرد دخترک را،قطرات درشت عرق پوشانده بود.عباس پرسید:فاطمه،دیشب حال اکرم بهتر نبود؟زن سرش را به علامت منفی تکان داد.پدر پارچه را از روی پیشانی دختر برداشت و عرق از صورت او پاک کرد.مادر گفت:می گم عباس ما این بچه رو پیش دکترهای زیادی بردیم و نتونستن درمونش کنن،بیا ببریمش پیش امام رضا(ع) که دردهای همه رو شفا می ده.مرد نگاهی به چهره رنگ باجته دخترش کرد و گفت:آره،منم تو همین فکر بودم،انشاءا... هفته دیگه شب وفات حضرت رسول(ص) و امام حسن(ع) و امام رضا(ع) هر سه شب می بریمش حرم شاید این شبهای عزیز خدا نظری به ما بکند.


صفحه سرخ رنگ تقویم ۲۹ صفر را نشان می داد.فاطمه و عباس باید راهی حرم می شدند تا طبیب دل شکستگان فرزندشان را شفا دهد و مرهمی بر قلب مجروحشان نهد و نسیم محبت دوست،کشتی زندگیشان را از گرداب بلا برهاند،آنها به قصد قرب به خدا و زیارت حضرت علی بن موسی رضا(ع) رهسپار مشهد مقدس شدند تا شام غریبان را در کنار مرقد منورش سوگواری کنند.


مردم سیاهپوش به دامان حرم مطهر پناه برده بودند تا با ضمانت آقا در نزد پروردگار دردهایشان تسکین یابد.دلباختگان جمع شده بودند تا بر مظلومیت شمس الشموس که همیشه نور پاینده اش پروانه های عاشق را جذب می کند،بگریند واز اخلاق و اخلاص او درس ایثار و جوانمردی بگیرند.نوحه سرایان سعی داشتند تمام ارادت و عشق خویش را در قالب شعر بسرایند،و همه آمده بودند تا بغض مانده در گلوی تاریخ را فریاد کنند.صدای ناله و سوگواری،صحن و سرای رضوی را پر کرده بود،لحظه ها مملو از ملکوت بود.فرشتگان در ورای نگاه خاکیان به تماشای دلباختگی شیعیانی نشسته بودند و بر فراق و مظلومیت اولیای خدا اشک می ریختند.مادر و پدر با فرزندشان به سمت پنجره فولاد حرکت کردند،به زحمت توانستند از ازدحام جمعیت عبور کنند و خود را به کنار پنجره برسانند.


اکرم حس می کرد امشب حال دیگری دارد،یک حال خوب و آسمانی،حس کرد که گره نیازش گشوده می شود و امام به او نظر خواهد کرد.مادر در کنجی نشست و کودکش را در آغوش گرفت،افکار مختلف به ذهنش هجوم آورد،حادثه روز گذشته از جلودیدگانش عبور می کرد.هنگامی که در موقع تزریق آمپول رگ اکرم پاره شد،لبهای مادر کبود و دهانش خشک شد و عرق سردی بر بدنش نشست.سرش را در میان دستانش گرفته و زد زیر گریه؛وتا فرزندش به حالت عادی برنگشت مرغ دل در قفس سینه اش آرام نگرفت.با یادآوری این واقعه،اشک از دیدگان زن جاری شد،با افشاندن هر قطره اشک نور امید در دلش تابنده تر می شد و احساس می کرد نسیم تازه و روح بخش به جانش وزیدن گرفته و غبار غم را از دلش می زداید و با خود می برد.


بیماری اکرم همچون طوفانی سهمگین بنای آرزوهای فاطمه و عباس را درهم ریخته بود.مرد در تنگنای درد؛به گذشته ها رفت.یاد روزهایی که اکرم همچون پروانه گرد او می چرخید و به صورت پدر بوسه می زد لبخند سردی بر لبان او نشاند.از عمق جان گفت:یا علی بن موسی الرضا(ع) امید ما رو ناامید نکن.غمی بر روی دل مرد خیمه زده بود بر وی غلبه کرد و خط اشک بر صورتش پهن شد.او نگاه محزون خود را بر روی بیماران نیازمند سایید:یکی سرطانی،دیگری کودک فلجی که بدون تحرک در بغل پدر قرار گرفته بود.پدر مدام او را نوازش می داد.در گوشه ای دیگر مادری پاهای پسرش را مالش می داد تا شاید رمق از دست رفته را به پاهای فرزندش باز گرداند.همه عشاق به مکان عشق و شهادت و نماز،حرم مطهر ثامن ااحجج(ع) آمده بودند تا اشکهایشان را نذر پاکی کنند و نیازشان را به واسطه صالحترین بندگان خدا،رفع نمایند.


اکرم به خواب فرو رفته و پدر ومادرش متعجب از آرامش فرزندشان،مشغول نیایش بودند.صدای روح بخش قرآن،فضا را آکنده از معنویت نموده و قاری با صوتی حزین سوره الرحمن را تلاوت می کرد و لحظه به لحظه بر ناله زن افزوده می شد.مرد گفت:یا....امام... رضا(ع)،گویی میله های بغض،کلام را در گلویش محبوس کرده و نمی تواند سخنش را به زبان جاری کند.


اکرم از خواب بیدار شد و هیجان زده پرسید:اون آقای سفید پوش،کجا رفت؟نگاه متعجب عباس و فاطمه در هم آمیخت،پدر پرسید:دخترم کدوم آقا؟اکرم با صدایی لرزان گفت:همون آقایی که آمد گفت:دخترم چرا ناراحتی؟گفتم پاهام درد می کنه، بعد او دستهاش رو به پهلوم کشید و گفت:برو خوب شدی!مگه شما ندیدینش؟!


مادر متوجه گشوده شدن گره نیاز شد و گفت:عباس اون جا رو نگاه کن،طناب از دست اکرم باز شده،پدر مجددا طناب را با چند گره به دست دختر بست،اکرم حرکتی کوچک به دستش داد،طناب،مچ دخترک را رها کرد و بر دامن او افتاد، سنگینی غم جانکاهی که چند ماه بود آسایش و آرامش را از آنها ربوده بود، از دوششان برداشته شد و نسیم شادی بر زندگیشان وزیدن گرفت.


اکرم از بند غمها رها رسته و صورت مهتابی اش از شور و شادی می درخشید. زائران نظاره گر لحظه های استجابت بودند؛جاذبه عشق و امید همه جا را گرفته بود،صحنه شفا یافتن اکرم بر قلبهای زائرین حک شده و بر خاطره هایشان نقش بست،چه زیباست دردی که با عنایت یار درمان پذیرد.به راستی که:



منبع:چهل داستان از کرامات امام رضا(ع)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها