عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

معجزات حضرت امام موسی کاظم (ع)

معجزات حضرت امام موسی کاظم (ع)
جمعه 29 بهمن 1389  02:11 ب.ظ

 

معجزات حضرت امام موسی کاظم (ع)

ذکر چند معجزه باهره از دلایل ومعجزات حضرت کاظم علیه السلام است.اول  اخبار آن حضرت است از ضمیر هشام بن سالم شیخ کشى روایت کرده از هشام بن سالم که من وابوجعفر مؤ من الطاق در مدینه بودیم بعد از وفات حضرت صادق علیه السلام ومردم جمع شده بودند بر آنکه عبداللّه پسر آن حضرت امام است بعد از پدرش ،
 من وابوجعفر نیز بر اووارد شدیم دیدیم مردم بر دور اوجمع شده اند به سبب آنکه روایت کرده اند که امر امامت در فرزند بزرگ است مادامى که صاحب عاهت [آفت ] نباشد. ما داخل شدیم واز او مساءله پرسیدیم همچنان که از پدرش مى پرسیدیم .
پس پرسیدیم از اوکه زکات در چه مقدار واجب است ؟ گفت : در دویست درهم پنج درهم ، گفتیم : در صد درهم چه کند؟ گفت : دودرهم ونیم زکات بدهد، گفتیم : واللّه مرجئه چنین چیزى نمى گویند که تومى گویى ، عبداللّه دستها به آسمان بلند کرد وگفت : واللّه که من نمى دانم مرجئه چه مى گویند، ما از نزد اوبیرون شدیم به حالت ضلالت . من وابوجعفر در بعض کوچه هاى مدینه نشستیم گریان وحیران ، نمى دانستیم کجا برویم وکه را قصد کنیم ، مى گفتیم به سوى مرجئه رویم یا به سوى قدریه یا زیدیه یا معتزله یا خوارج ؟ در این حال بودیم که من دیدم پیرمردى را که نیم شناختم اورا که به سوى من اشاره کرد با دست خود که بیا، من ترسیدم که او جاسوس منصور باشد، چون در مدینه جاسوسان قرار داده بود که ملاحظه داشته باشند شیعه امام جعفر صادق علیه السلام بر هر کس اتفاق کرد اورا گردن بزنند، من ترسیدم که اواز ایشان باشد به ابوجعفر گفتم که تودور شوهمانا من خائفم بر خودم وبر تو، لکن این مرد مرا خواسته نه تورا پس دور شوکه بى جهت خود را به کشتن در نیاورى ، ابوجعفر قدرى دور شد، من همراه آن شیخ رفتم وگمان داشتم که از دست اوخلاص نخواهم شد پس مرا برد تا در خانه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام وگذاشت ورفت . پس دیدم خادمى بر در سراى است به من گفت : داخل شوخدا تورا رحمت کند، داخل شدم دیدم حضرت ابوالحسن موسى علیه السلام است ، پس فرمود ابتداءً به من نه بسوى مرجئه ونه قدریه ونه زیدیه ونه معتزله ونه بسوى خوارج ، به سوى من ، به سوى من ، به سوى من ، گفتم : فدایت شوم پدرت از دنیا درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : به موت درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : فدایت شوم کى از براى ما است بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد هدایت تورا، هدایت خواهد کرد تورا، گفتم : فدایت شوم عبداللّه گمان مى کند که اواست بعد از پدرت ، فرمود: یُریدُ عَبْدُاللّهَ اَنْ لایُعْبَدَ اللّه ؛ عبداللّه مى خواهد که خدا عبادت کرده نشود، دوباره پرسیدم که کى بعد از پدر شما است ؟ حضرت همان جواب سابق فرمود، گفتم : تویى امام ؟ فرمود: نمى گویم این را، با خود گفتم سؤ ال را خوب نکردم ، گفتم : فدایت شوم بر شما امامى هست ؟ فرمود نه ، پس چندان هیبت وعظمت از آن حضرت بر من داخل شد که جز خدا نمى داند زیاده از آنچه از پدرش بر من وارد مى شد در وقتى که خدمتش مى رسیدیم گفتم : فدایت شوم سؤ ال کنم از شما آنچه از پدرت سؤ ال مى کردم ؟ فرمود: سؤ ال کن وجواب بشنووفاش مکن که اگر فاش کنى بیم کشته شدن است . گفت : پس سؤ ال کردم از آن حضرت ، یافتم که اودریایى است ، گفتم : فدایت شوم شیعه تووشیعه پدرت در ضلالت وحیرت اند آیا مطلب تورا القا کنم به سوى ایشان وبخوانم ایشان را به امامت تو؟ فرمود: هر کدام را که آثار رشد وصلاح از اومشاهده کنى اطلاع ده واگر از ایشان عهد که کتمان نمایند و اگر فاش کنند پس آن ذبح است واشاره کرد به دست مبارکش بر حلقش .
پس هشام بیرون آمد وبه مؤ من طاق ومفضل بن عمر وابوبصیر وسایر شیعیان اطلاع داد، شیعیان خدمت آن حضرت مى رسیدند ویقین مى کردند به امامت آن حضرت ومردم ترک کردند رفتن نزد عبداللّه را ونمى رفت نزد اومگر کمى ، عبداللّه از سبب آن تحقیق کرد گفتند: هشام بن سالم ایشان را از دور تومتفرق کرد، هشام گفت جماعتى را گماشته بود که هرگاه مرا پیدا کنند بزنند.(۳۸)
دوم  خبر شطیطه نیشابوریه وجمله اى از دلایل ومعجزات آن حضرت است در آن
ابن شهر آشوب روایت کرده از ابوعلى بن راشد وغیر اودر خبر طولانى که گفت جمع شدند شیعیان نیشابور واختیار کردند از بین همه ، محمّد على بن نیشابورى را پس سى هزار دینار وپنجاه هزار درهم ودوهزار پارچه جامه به اودادند که براى امام موسى علیه السلام ببرد. وشطیطه که زن مؤ منه بود یک درهم صحیح وپاره اى از خام که به دست خود آن رشته بود وچهار درهم ارزش داشت آورد وگفت : ( اِنَّ اللّهَ لایَسْتَحیى مِنَ الْحَقِّ؛ ) یعنى اینکه من مى فرستم اگر چه کم است ، لکن از فرستادن حق امام علیه السلام اگر کم باشد نباید حیا کرد ( قالَ فَثَنَّیْتُ دِرْهَمَها ) ، پس آن جماعت آوردند جزوه اى که در آن سؤ الاتى بود ومشتمل بود بر هفتاد ورق ، در هر ورقى یک سؤ ال نوشته بودند ومابقى روى هم گذاشته بودند که جواب آن سؤ ال در زیرش نوشته شود وهر دوورقى را روى هم گذاشته بودند ومثل کمربند سه بند بر آن چسبانیده بودند وبر هر بندى مهرى زده بودند که کسى آن را باز نکند وگفتند این جزوه را شب بده به امام علیه السلام وفرداى آن شب بگیر آن را پس هرگاه دیدى مهرها صحیح است پنبه مهر از آنها بشکن و ملاحظه کن ببین هرگاه جواب مسائل را داده بدون شکستن مهرها پس اوامامى است که مستحق مالها است پس بده به اوآن مالها را والااموال ما را برگردان به ما. آن شخص مشرف شد به مدینه وداخل شد بر عبداللّه افطح وامتحان کرد اورا یافت که اوامام نیست .
بیرون آمد ومى گفت : ( رَبِّ اَهْدِنى اِلى سَواءِ الصِّراطِ ) ؛ پروردگارا مرا هدایت کن به راه راست ، گفت : در این بین که ایستاده بودم ناگاه پسرى را دیدم که مى گوید اجابت کن آن کس را که مى خواهى پس برد مرا به خانه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام پس چون آن حضرت مرا دید فرمود به من براى چه نومید مى شوى اى ابوجعفر وبراى چه آهنگ مى کنى به سوى یهود ونصارى ، به سوى من آى منم حجة اللّه وولى خدا، آیا نشناسانید تورا ابوحمزه بر در مسجد جدم ، آنگاه فرمود که من جواب دادم از مسایلى که در جزوه است به جمیع آنچه محتاج الیه تواست در روز گذشته پس بیاور آنرا وبیاور درهم شطیطه را که وزنش یک درهم ودودانق است ودر کیسه اى است که چهارصد درهم واز وارى در آن است و بیاور آن پاره خام اورا در پشتواره جامه دوبرادرى است که از اهل بلخ ‌اند.
راوى گفت : از فرمایش آن حضرت عقلم پرید وآوردم آنچه را که امر فرموده بود و گذاشتم پیش آن حضرت پس برداشت درهم شطیطه را با پارچه اش وروکرد به من وفرمود: ( اِنَّ اللّهَ لایَسْتَحْیى مِنَ الْحَقِّ ) ، اى ابوجعفر! برسان به شطیطه سلام مرا وبده به اواین همیان پول را وآن چهل درهم بود پس فرمود: بگوهدیه فرستادم براى توشقه اى از کفنهاى خودم که پنبه اش از قریه خودمان قریه صیدا قریه فاطمه زهرا علیها السلام است وخواهرم حلیمه دختر حضرت صادق علیه السلام آن را رشته وبگوبه شطیطه که توزنده مى باشى نوزده روز از روز وصول ابوجعفر و وصول شقه ودراهم ، پس شانزده درهم از آن همیان را خرج خودت مى کنى و بیست وچهار درهم آن را قرار مى دهید صدقه خودت وآنچه لازم مى شود از جانب توومن نماز خواهم خواند بر تو، آنگاه فرمود به آن مرد اى ابوجعفر! هرگاه مرا دیدى کتمان کن ؛ زیرا که آن بهتر نگاه مى دارد تورا، پس فرمود: این مالها را به صاحبانش برگردان وباز کن از این مهرها که بر جزوه زده شده است وببین که آیا جواب مسایل را داده ام یا نه پیش از آنکه آن را بیاورى ، گفت : نگاه کردم به مهرها دیدم صحیح ودست نخورده است پس گشودم یکى از وسطهاى آن را دیدم نوشته است چه مى فرماید عالم در این مساءله که مردى گفت من نذر کردم از براى خدا که آزاد کنم هر مملوکى که در ملک من بوده از قدیم ودر ملک اواست جماعتى از بنده ها یعنى کدام یک از آنها باید آزاد شوند؟ حضرت به خط شریف خود نوشته بود: جواب : باید آزاد شود هر مملوکى که پیش از شش ماه در ملک اوبوده ، ودلیل وصحت آن قول خداى تعالى است :
( وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّىَ عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ ) .(۳۹) مراد آنکه حق تعاى در این آیه شریفه تشبیه فرموده ماه را بعد از سیر در منازل خود به چوب خوشه خرماى کهنه وتعبیر از اوبه قدیم فرموده ، وچون چوب خوشه خرما در مدت شش ماه صورت هلالیت پیدا مى کند پس قدیم آن است که شش ماه بر او بگذرد و( تازه ع( که خلافت ( قدیم ) است مملوکى است که شش ماه در ملک اونبوده .
راوى گوید: پس باز کردم مهرى دیگر دیدم نوشته بود چه مى فرماید ( عالم ) در این مساءله که مردى گفت به خدا قسم صدقه خواهد داد مال کثیرى ، چه مقدار باید صدقه دهد؟ حضرت در زیر سؤ ال به خط شریف خود نوشته بود: جواب : هرگاه آن کس که سوگند خورده مالش گوسفند است ، هشتاد وچهار گوسفند صدقه دهد واگر شتر است هشتاد وچهار شتر تصدق دهد واگر درهم است هشتاد وچهار درهم ، ودلیل بر این قول خداى تعالى است ( وَ لَقَدْ نَصَرَکُم اللّهُ فِى مَواطِنَ کَثیرةٍ ) (۴۰) ؛ یعنى به تحقیق که یارى کرد شما را خداوند در موطنهاى بسیار. شمردیم موطنهاى پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم را پیش از نزول این آیه ، یافتیم هشتاد وچهار موطن بوده که حق تعالى آن موطنها را به ( کثیر ) وصف فرموده .
راوى گوید: پس شکستم مهر سوم را دیدم نوشته بود چه مى فرماید ( عالم ) در این مساءله که مردى نبش کرد قبر مرده اى را پس سر مرده را برید و کفنش را دزدید؟
مرقوم فرموده بود به خط خود: جواب : دست آن مرد را مى برند به جهت دزدیدنش ‍ کفن را از جاى حرز واستوار، ولازم مى شود اورا صد اشرفى براى بریدن سر میت ؛ زیرا که ما قرار داده ایم مرده را به منزله بچه در شکم مادر پیش از آنکه روح اورا، دمیده شود وقرار دادیم در نطفه بیست دینار، تا آخر مساءله . پس آن شخص برگشت به خراسان ، چون به خراسان رسید دید اشخاصى را که حضرت اموالشان را قبول نفرمود ورد کرد فطحى مذهب شده اند وشطیطه بر مذهب حق باقى است ، پس ‍ سلام حضرت را به اورسانید وهمیان وشقه کفن که حضرت براى اوفرستاده بود به اورسانید، پس نوزده روز زنده بود همچنان که حضرت فرموده بود، وچون وفات یافت حضرت براى تجهیز اوآمد در حالى که سوار بر شتر بود، وچون از امر اوفارغ شد سوار بر شتر خود شده وبرگشت به طرف بیابان وفرمود آگاهى ده یاران خود را وبرسان به ایشان سلام مرا وبگوبه ایشان که من وکسى که جارى مجراى من است از امامان لابد وناچاریم از آنکه باید حاضر شویم به جنازه هاى شما در هر شهرى که باشید پس از خدا بپرهیزید در امر خودتان .(۴۱)
مؤ لف گوید: که در جواب سؤ ال از بریدن سر میت جواب حضرت را بالتمام در روایت نقل نکرده ان ، روایتى در باب از حضرت صادق علیه السلام وارد شده که در ذکر آن جواب حضرت کاظم علیه السلام معلوم مى شود، وآن ، روایت این است که ابن شهر آشوب نقل کرده که ربیع حاجب رفت نزد منصور در حالى که در طواف خانه بود وگفت : یا امیرالمؤ منین ! شب گذشته فلان که مولاى تست مرده ووسر او را بعد از مردنش بریده اند، منصور برافروخته شد وغضب کرد وگفت به ابن شبرمه وابن ابى لیلى وجمعى دیگر از قاضیها وفقها که چه مى گویند در این مساءله ، تمامى گفتند که نزد ما در این مساءله چیزى نیست ومنصور مى گفت بکشم آن شخص را که این کار کرده یا نکشم ، در این حال گفتند به منصور که جعفر بن محمّد علیه السلام داخل در سعى شد منصور به ربیع گفت برواین مساءله را از اوبپرس ، ربیع چون پرسید از آن حضرت جواب فرمود که بگوباید آن شخص صد دینار بدهد چون گفت به منصور فقها گفتند که بپرس از اوکه چرا باید صد اشرفى بدهد. حضرت صادق علیه السلام فرمود: دیه در نطفه بیست دینار است ودر علقه شدن بیست دینار ودر مضغه شدن بیست دینار ودر روییدن استخوان بیست دینار ودر بیرون آوردن لحم بیست دینار، یعنى براى هر مرتبه بیست دینار زیاد مى شود تا مرتبه اى که خلقتش تمام مى شود وهنوز روح ندمیده صد دینار مى شود، وبعد از این اطوار حق تعالى اورا روح مى دهد وخلق آخر مى شود ومرده به منزله بچه در شکم است که این مراتب را سیر کره وهنوز روح در آن ندمیده ، ربیع برگشت وجواب حضرت را نقل کرد همگى از این جواب به شگفت درآمدند آنگاه گفت برگرد وبپرس از آن حضرت که دیه این میت به که مى رسد مال ورثه است یا نه ؟ حضرت در جواب فرمودند: هیچ چیز از آن مال ورثه نیست ؛ زیرا که این دیه در مقابل آن چیزى است که به بدن اورسیده بعد از مردنش باید به آن مال حج داد براى میت یا صدقه داد از جانب اویا صرفش کرد در راه خیر.(۴۲)
سوم  حدیث ابوخالد زبالى وآنچه مشاهده کرد از دلایل آن حضرت

شیخ کلینى روایت کرده از ابوخالد زبالى که گفت : وقتى که مى بردند حضرت امام موسى علیه السلام را به نزد مهدى عباسى واین اول مرتبه بود که حضرت را از مدینه به عراق آوردند منزل فرمود آن حضرت به زباله ، پس من با اوسخن مى گفتم که غمناک دید فرمود: ابوخالد چه شده مرا که مى بینم تورا غمناک ؟ گفتم : چگونه غمناک نباشم وحال آنکه تورا مى برند به نزد این ظالم بى باک ونمى دانم که با جناب توچه خواهد کرد، فرمود: بر من باکى نخواهد بود، هرگاه فلان روز از فلان ماه شود استقبال کن مرا در اول میل ، ابوخالد گفت : من همّى نداشتم جز شمردن ماهها وروزها تا روز موعود رسید پس رفتم نزد میل وماندم نزد آن تا نزدیک شد که آفتاب غروب کند وشیطان در سینه من وسوسه کرد وترسیدم که به شک افتم در آنچه آن حضرت فرموده بود که ناگاه نظرم افتاد به سیاهى قافله که از جانب عراق مى آمد پس استقبال کردم ایشان را دیدم امام علیه السلام را که در جلوقطار شتران سوار بر استر مى آمد فرمود: ( اَیْها یا اَباخالِدٍ! ) دیگر بگوى اى ابوخالد! گفتم : لبیک یابن رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله وسلم ! فرمود: شک مکن البته دوست داشت شیطان که تورا به شک افکند، گفتم : حمد خدایى را که نجات داد تو را از آن ظالمان ، فرمود: به درستى که من را به سوى ایشان برگشتنى است که خلاص ‍ نخواهم شد از ایشان .(۴۳)
چهارم  در اخبار آن حضرت است به غیب
ونیز کلینى روایت کرده از سیف بن عمیره از اسحاق بن عمار که گفت : شنیدم از ( عبد صالح ) یعنى حضرت امام موسى علیه السلام که به مردى خبر مردن اورا داد، من از روى استبعاد در دل خود گفتم که همانا اومى داند که چه زمان مى میرد مردى از شیعیانش ! چون در دل من گذشت آن حضرت روبه من کرد شبیه آدم غضبناک وفرمود: اى اسحاق ! رشید هجرى مى دانست علم مرگها وبلاهایى که بر مردم وارد مى شود وامام سزاوارتر است به دانستن آن ، بعد از آن فرمود: اى اسحاق ! بکن آنچه مى خواهى بکنى ؛ زیرا که عمرت تمام شده وتوتا دوسال دیگر خواهى مرد وبرادران توواهل بیت تومکث نخواهند کرد بعد از تومگر اندکى تا آنکه مختلف مى شود کلمه ایشان وخیانت مى کند بعضى از ایشان با بعضى تا آنکه شماتت مى کند به ایشان دشمنشان ( فَکانَ هذاَ فِى نَفْسِکَ ) . اسحاق گفت : گفتم من استغفار مى کنم از آنچه به هم رسیده در سینه من .
راوى گوید: پس درنگ نکرد اسحاق بعد از این مجلس مگر اندکى ووفات کرد، پس ‍ نگذشت بر اولاد عمار مگر زمان کمى که مفلس شدند وزندگى ایشان به اموال مردم شد یعنى به عنوان قرض ومضاربه ومثال آن زندگى مى کردند بعد از آنکه خودشان مال بسیار داشتند.(۴۴)
پنجم  درآمدن آن حضرت است به طىّالارض از مدینه به بطن الرّمّه
شیخ کشى روایت کرده از اسماعیل بن سلام وفلان بن حمید که گفتند: فرستاد على بن یقطین به سوى ما که دوشتر رونده بخرید واز راه متعارف دور شوید واز بیراهه بروید به مدینه وداد به ما اموال وکاغذهایى وگفت اینها را برسانید به ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام وباید احدى به امر شما اطلاع نیابد، پس ما آمدیم به کوفه ودوشتر قوى خریدیم وزاد وتوشه سفر برداشتیم واز کوفه بیرون شدیم واز بیراهه مى رفتیم تا رسیدیم به بطن الرّمّه ،  وآن وادى است به عالیه نجد، گویند آن منزلى است در راه مدینه که اهل بصره وکوفه در آنجا با هم مجتمع مى شوند  از راحله ها فرود آمدیم آنها را بستیم وعلف نزد آنها ریختیم ونشستیم غذا بخوریم که ناگاه در این بین سوارى روکرد به آمدن وبا اوبود چاکرى ، همین که نزدیک ما رسید دیدیم حضرت امام موسى علیه السلام است پس برخاستیم براى آن حضرت و سلام کردیم وکاغذها ومالها که با ما بود به آن حضرت دادیم . پس بیرون آورد از آستین خود کاغذهایى وبه ما داد وفرمود: این جوابهاى کاغذهاى شما است ، ما گفتیم که زاد وتوشه ما به آخر رسیده پس اگر رخصت فرمایید داخل مدینه شویم و زیارت کنیم حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم را وتوشه بگیریم ، فرمود: بیاورید آنچه با شما است از توشه ، ما بیرون آوردیم توشه خود را به سوى آن حضرت ، آن جناب آن را به دست خود گردانید وفرمود: این مى رساند شما را به کوفه ! واما رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله وسلم پس دیدید شما به درستى که من نماز صبح را با ایشان گذاشته ام ومى خواهم نماز ظهر را هم با ایشان به جا مى آورم برگردید در حفظ خدا.(۴۵)
مؤ لف گوید: فرمایش آن حضرت که ( رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله وسلم را دیدید ) دومعنى دارد: یکى آنکه نزدیک به مدینه شدید وقرب به زیارت ، در حکم زیارت است ، دوم آنکه رؤ یت من به منزله رؤ یت رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله وسلم است ، چون مرا دیدید پس پیغمبر را دیده اید، واین معنى درست است هرگاه از آن محل که بودند تا مدینه مسافت بعدى باشد. علامه مجلسى فرموده معنى اول اظهر است (۴۶) واحقر گمان مى کنم که معنى دوم اظهر باشد و مؤ ید این معنى روایتى است که ابن شهر آشوب نقل کرده که وقتى ابوحنیفه آمد بر در منزل حضرت صادق علیه السلام که از حضرت استماع حدیث کند، حضرت بیرون آمد در حالى که تکیه بر عصا کرده بود، ابوحنیفه گفت : یابن رسول اللّه ! شما نرسیده اید از سن به حدى که محتاج به عصا باشید، فرمود: چنین است که گفتى لکن این عصا، عصاى پیغمبر است من خواستم تبرک بجویم به آن ، پس برجست ابوحنیفه به سوى عصا واجازه خواست که ببوسد آن را، حضرت صادق علیه السلام آستین از ذراع خود بالازد وفرمود به او: به خدا سوگند! دانسته اى که این بشره رسول اللّه صلى اللّه علیه وآله وسلم است واین از موى آنحضرت است و نبوسیده اى آنرا ومى بوسى عصا را.(۴۷)
ششم  در اطلاع آن حضرت است بر مغیبات
حمیرى از موسى بن بکیر روایت کرده که حضرت امام موسى علیه السلام رقعه اى به من داد که در آن حوائجى بود وفرمود به من که هرچه در این رقعه است به آن رفتار کن من آن را گذاشتم در زیر مصلاى خود وسستى وتهاون کردم درباره آن ، پس ‍ گذشتم به آن حضرت دیدم که آن رقعه در دست شریف آن جناب است ، پس ‍ پرسید از من که رقعه کجا است ؟ گفتم : در خانه است ، اى موسى ! هرگاه امر کردم تو را به چیزى عمل کن به آن واگر نه غضب خواهم کرد بر تو، پس دانستم که آن رقعه را بعضى از بچه هاى جن به آن حضرت داده اند.(۴۸)
هفتم  در نجات دادن آن حضرت است على بن یقطین را از شرّ هارون
در ( حدیقة الشیعه ) در ذکر معجزات حضرت امام موسى علیه السلام است که از جمله معجزات دوچیز است که نسبت به على بن یقطین که وزیر هارون الرشید واز شیعیان مخلص بود واقع شده :
یکى آنکه : روزى رشید جامه قیمتى بسیار نفیس به على مذکور عنایت کرده ، بعد از چند روز على آن جامه را با مال وافر به خدمت آن حضرت فرستاد، امام علیه السلام همه را قبول نموده جامه را پس فرستاد که این جامه را نیکومحافظت کن که به این محتاج خواهى شد، على را در خاطر مى گذشت که آیا سبب آن چه باشد و لیکن چون امر شده بود آن را حفظ نمود وبعد از مدتى یکى از غلامان را که بر احوال اومطلع بود به جهت گناهى چوبى چند زده ، غلام خود را به رشید رسانیده گفت که على بن یقطین هر سال خمس مال خود را با تحف وهدایا به جهت موسى کاظم مى فرستد، واز جمله چیزهایى که امسال فرستاده آن جامه قیمتى است که خلیفه به اوعنایت کرده بود. آتش غضب رشید شعله کشیده گفت : اگر این حرف واقعى داشته باشد اورا سیاست بلیغ مى کنم ، فى الفور على را طلبیده گفت : آن جامه را که فلان روز به تودادم چه کردى حاضر کن که غرضى به آن متعلق است . على گفت : آن را خوشبوى کرده در صندوقى گذاشتم از بس آن را دوست مى دارم نمى پوشم ، رشید گفت : باید که همین لحظه اورا حاضر کنى ، على غلامى را طلبیده گفت : برووفلان صندوق را که در فلان خانه است بیاور، چون آورد در حضور رشید گشود ورشید آن را به همان طریق که على نقل کرده بود با زینت وخوشبویى دید آتش غضبش فرونشست وگفت : آن را به مکان خود برگردان وبه سلامت بروکه بعد از این سخن هیچ کس را در حق تونخواهم شنید، چون على رفت غلام را طلبیده فرمود که اورا هزار تازیانه بزنید وچون عدد تازیانه به پانصد رسید غلام دنیا را وداع کرده وبر على بن یقطین ظاهر شد که غرض از رد آن جامه چه بوده ، بعد از آن بار دیگر به خاطر جمع آن را با تحفه دیگر به خدمت امام فرستاد.(۴۹)
دومش آنکه : على بن یقطین به آن حضرت نوشت که روایات در باب وضومختلف است مى خواهم به خط مبارک خود مرا اعلام فرمایید که چگونه وضومى کرده باشم ؟ امام علیه السلام به اونوشت که تورا امر مى کنم به آنکه سه بار روبشویى ، و دستها را از سر انگشتان تا مرفق سه بار بشویى وتمام سر را مسح کن ظاهر دوگوش ‍ را مسح نماى وپاها را تا ساق بشوى به روشى که حنفیان مى کنند. چون نوشتنه به على رسید تعجب نموده با خود گفت این عمل مذهب اونیست ومرا یقین است که هیچ یک از این اعمال موافق حق نیست ، اما چون امام علیه السلام مرا به این ماءمور ساخته مخالفت نمى کنم تا سرّ این ظاهر شود وبعد از آن همیشه آن چنان وضو مى ساخت تا آنکه مخالفان ودشمنان گفتند به هارون ، على بن یقطین رافضى است وبه فتواى امام موسى کاظم علیه السلام عمل مى کند واز فرموده اوتخلف روا نمى دارد. ورشید در خلوت با یکى از خواص خود گفت که در خدمت على تقصیرى نیست اما دشمنانش بجدند که اورافضى است ومن نمى دانم که امتحان او به چه چیز است که بکنم وخاطرم اطمینان یابد، آن شخص گفت شیعه را با سنى مخالفتى که در باب وضواست در هیچ مساءله وفعلى آن قدر مخالفت نیست اگر وضوى اوبا آنها موافق نیست حرف آن جماعت راست است والاّ فلا. رشید را معقول افتاده روزى اورا طلبید ودر یکى از خانه ها کارى فرمود وبه شغلى گرفتار کرد که تمام روز وشب مى بایست اوقات صرف کند حکم نمود که از آنجا بیرون نرود وبه غیر از غلامى در خدمت اوکسى را نگذاشت وعلى را عادت بود که نماز را در خلوت مى کرد، چون غلام آب وضورا حاضر ساخت فرمود که در خانه را بسته برود وخود برخاسته به همان روشى که ماءمور بود وضوساخت وبه نماز مشغول شد ورشید خود از سوراخى که از بام خانه در آنجا بود نگاه مى کرد، وبعد از آنکه دانست على از نماز فارغ شده آمد وبه اوگفت : اى على ! هرکه تورا از رافضیان مى داند غلط مى گوید ومن بعد سخن هیچ کس درباره تومقبول نیست و بعد از این حکایت به دوروز نوشته اى از امام علیه السلام رسید که طریق وضوى درست موافق مذهب معصومین علیهم السلام در آن مذکور بود واورا امر نمود که بعد از این وضورا مى باید به این روش مى ساخته باشى که آنچه از آن بر تو مى ترسیدم گذشت ، خاطر جمع دار واز این طریق تخلف مکن .(۵۰)
هشتم  در اخبار آن حضرت است به غیب
ونیز در ( حدیقه ) از ( فصول المهمة ) و( کشف الغمه ) نقل کرده : در آن وقت که هارون امام موسى علیه السلام محبوس ‍ داشت ، ابویوسف ومحمّد بن الحسن که هر دومجتهد عصر بودند به مذهب اهل سنت وشاگرد ابوحنیفه با هم قرار دادند که به نزد امام علیه السلام روند ومسائل علمى از اوپرسند وبه اعتقاد خود با اوبحث کنند وآن حضرت را الزام دهند. چون به خدمت آن حضرت رسیدند مقارن رسیدن ایشان مردى که بر آن حضرت موکل بود از قبل سندى بن شاهک آمده گفت نوبت من تمام شد وبه خانه خود مى روم و اگر شما را خدمتى وکارى هست بفرمایید که چوباز نوبت من شود آن کار را ساخته بیایم ، امام فرمود: بروخدمتى وکارى ندارم وچون مرد روانه شد روبه ایشان کرده گفت : تعجب نمى کنید از این مرد که امشب خواهد مرد وآمده که فردا قضاى حاجت من نماید، پس هر دوبرخاسته وبیرون رفتند وبا هم گفتند که ما آمده بودیم ک از اومسایل فرض وسنّت بشنویم اوخود از غیب خبر مى دهد وکسى فرستادند تا بر در آن خانه منتظر خبر نشست ، وچون نصفى از شب گذشته فریاد وفغان از آن خانه برآمد وچون پرسید که چه واقع شده گفتند آن مرد به علت فجاءة بمرد بى آنکه اورا بیمارى ومرضى باشد. فرستاده رفت وهر دورا خبر کرد وایشان باز به خدمت امام علیه السلام آمده پرسیدند که ما مى خواهیم بدانیم که شما این علم را از کجا به هم رسانیده بودید؟ فرمود: این علم از آن علمها است که رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم به مرتضى على علیه السلام تعلیم داده بود واز آن علمها نیست که دیگرى را راهى به آن باشد وهر دومتحیر ومبهوت شده هر چند خواستند که دیگر حرفى توانند زد نتوانستند وهر دوبرخاسته شرمنده برگشتند وصبر بر کتمان هم نداشتند وخود روایت نمودند ونقل کردند تا در روز قیامت بر ایشان حجت باشد.(۵۱)
نهم  در امر آن حضرت است شیر پرده را بدریدن افسونگرى
ابن شهر آشوب از على بن یقطین روایت کرده که وقتى هارون الرشید طلب کرد مردى را که باطل کند به سبب اوامر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام را وخجالت دهد آن حضرت را در مجلس پس اجابت کرد اورا به جهت این کار مردى افسونگر، پس چون ( خوان طعام ) حاضر شد آن مرد حیله کرد در نان پس چنان شد که هرچه قصد کرد خادم حضرت که نانى بردارد ونزد حضرت گذارد نان از نزد اوپرید. هارون از این کار چندان خوشحال وخندان شد که خوددارى نتوانست کند وبه حرکت درآمد پس چندان نگذشت که حضرت امام موسى علیه السام سر مبارک بلند کرده به سوى شیرى که کشیده بودند آن را به بعضى از آن پرده ها، فرمود: اى اسداللّه ! بگیر دشمن خدا را، پس برجست آن صورت به مثل بزرگترین شیران وپاره کرد آن افسونگر را، هارون وندیمانش از دیدن این امر عظیم غش کرده وبر رودر افتادند وعقلهایشان پرید از هول آنچه مشاهده کردند وچون به هوش آمدند بعد از زمانى هارون به حضرت امام موسى علیه السلام عرض کرد که درخواست مى کنم از توبه حق من بر توکه بخواهى از صورت که برگرداند این مرد را، فرمود: اگر عصاى حضرت موسى علیه السلام برگردانید آنچه را که بلعید از ریسمانها وعصاهاى ساحران این صورت نیز بر مى گرداند این مرد را که بلعید. (۵۲)
مؤ لف گوید: که بعضى از فضلاء وشاید که آن سید اجل آقا سید حسین مفتى باشد روایت کرده این حدیث را از شیخ بهائى به این طریق که فرمود: حدیث کرد مرا در شب جمعه هفتم جمادى الا خر سنه هزار وسه در مقابل دوضریح امامین معصومین حضرت موسى بن جعفر وابوجعفر جواد علیهم السلام از پدرش شیخ حسین از مشایخ خود پس آنها را نام برده تا به شیخ صدوق از ابن الولید از صفار و سعد بن عبداللّه از احمد بن محمّد بن عیسى از حسن بن على بن یقطین از برادرش ‍ حسین از پدرش على بن یقطین ورجال این سند تمامى ثقات وشیوخ طایفه هستند پس حدیث را ذکر کرده مثل آنچه ذکر شد ومخالفتى با این حدیث ندارد جز آنکه در آن خادم ندارد بلکه دارد خود حضرت مى خواست نان بردارد، ودیگر آنکه صورت شیر در بعضى از صحنهاى منزل بود نه در پرده وبقیه مثل همند، وبعد از این روایت گفته که شیخ بهائى  ادام اللّه ایّامه  انشاد کرد براى من سه بیتى که در مدح حضرت امام موسى وامام محمّد جواد علیهم السلام گفته بود وآن سه بیت این است ، بهترین اشعارى است که در مدح آن دوبزرگوار گفته شده :
اَلایا قاصِدَ الزَّوْراءِ عَرِّجْ(۵۳)
عَلَى الْغَرْبِىِّ مِنْ تِلْکَ الْمَغانى (۵۴)
وَ نَعْلَیْکَ اخْلَعَنْ وَاْسجُدْ خُضوُعا
اِذا لاحَتْ لَدَیْکَ الْقُبَّتانِ
فَتَحْتَهُما لَعَمْرُکَ نارُ مُوسى
وَ نوُرُ مُحَمَّدٍ مُتَقارِنانِ
یازدهم  خبر شقیق بلخى وآنچه مشاهده کرده از دلایل آن حضرت
شیخ اربلى از شقیق بلخى روایت کرده که در سال صد وچهل ونهم به حج مى رفتم چون به ( قادسیه ) رسیدم نگاه کردم دیدم مردمان بسیار براى حج حرکت کرده اند وتمامى با زینت واموال بودند، پس نظرم افتاد به جوان خوشرویى که ضعیف وگندم گون بود وجامه پشمینه بالاى جامه هاى خویش پوشیده بود و شمله اى در بر کرده بود ونعلین در پاى مبارکش بود واز مردم کناره کرده وتنها نشسته بود. من با خود گفتم که این جوا از طایفه صوفیه است ومى خواهد بر مردم کلّ باشد وثقالت خود را بر مردم اندازد در این راه ، به خدا سوگند که نزد اومى روم واورا سرزنش مى کنم ، چون نزدیک اورفتم وآن جوان مرا دید فرمود:
( یاَ شَقیقُ! اِجْتَنِبُوا کَثیرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ ) .(۵۵)
این بگفت وبرفت ، من با خود گفتم این امر عظیمى بود که این جوان آنچه در دل من گذشته بود بگفت ونام مرا برد، نیست این جوان مگر بنده صالح خدا بروم واز او سوال کنم که مرا حلال کند، پس به دنبال اورفتم وهرچه سرعت کردم اورا نیافتم ، این گذشت تا به منزل ( واقصه ) رسیدیم آنجا آن بزرگوار را دیدم که نماز مى خواند واعضایش مضطرب اس واشک چشمش جارى است ، من گفتم این همان صاحب من است که در جستجوى اوبودم بروم واز اواستحلال جویم ، پس ‍ صبر کردم تا از نماز فارغ شد. به جانب اورفتم چون مرا دید فرمود:
یاَ شَقیقُ! ( وَ اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اْهتَدى ) .(۵۶)
این بفرمود وبرفت ، من گفتم باید این جوان از ابدال باشد؛ زیرا که دومرتبه مکنون من را بگفت . پس دیگر اورا ندیدم تا به ( زباله ) رسیدیم دیدم آن جوان رکوه اى در دست دارد لب چاهى ایستاده مى خواهد آب بکشد که ناگاه رکوه از دستش در چاه افتاد من نگاه کردم دیدم سر به جانب آسمان کرد وگفت :
( اَنْتَ رَبّى اِذا ظَمِئْتُ اِلِى الْماءِ وَ قُوتى اِذا اَرَدْتُ طَعاما؛ )
(یعنى تویى سیرایى من هرگاه تشنه شوم به سوى آب وتوقوت منى هر وقتى که اراده کنم طعام را.)
پس گفت خداى من وسید من ، من غیر از این رکوه ندارم از من مگیر اورا. شقیق گفت : به خدا سوگند! دیدم که آب چاه جوشید وبالاآمد، آن جوان دست به جانب آب برد ورکوه را بگرفت وپر از آب کرد ووضوگرفت وچهار رکعت نماز گزارد پس ‍ به جانب تل ریگى رفت واز آن ریگها گرفت ودر رکوه ریخت وحرکت داد و بیاشامید من چون چنین دیدم نزدیک اوشدم وسلام کردم وجواب شنیدم . سپس ‍ گفتم به من مرحمت کن از آنچه خدا به تونعمت فرموده ، فرمود: اى شقیق ! همیشه نعمت خداوند در ظاهر وباطن با ما بوده پس گمان خوب ببر بر پروردگارت ، پس ‍ رکوه را به من داد چون آشامیدم دیدم سویق وشکر است وبه خدا سوگند که هنوز لذیذتر وخوشبوتر از آن نیاشامیده بودم ! پس سیر وسیراب شدم به حدى که چند روز میل به طعام وشراب نداشتم . پس دیگر آن بزرگوار را ندیدم تا وارد مکه شدم ، نیمه شبى اورا دیدم در پهلوى قبّة السّراب مشغول به نماز است وپیوسته مشغول به گریه وناله بود وبا خشوع تمام نماز مى گزارد تا فجر طلوع کرد، پس در مصلاى خود نشست وتسبیح کرد وبرخاست نماز صبح ادا کرد پس از آن هفت شوط طواف بیت کرده وبیرون رفت ، من دنبال اورفتم دیدم اورا حاشیه وغلامان است بر خلاف آن وضعى که در بین راه بود یعنى اورا جلالت ونبالت تمامى است و مردم اطراف اوجمع شدند وبر اوسلام میکردند، پس من به شخصى گفتم که این جوان کیست ؟ گفتند: این موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السلام است ! گفتم : این عجایب که من از اودیدم اگر از غیر اوبود عجب بود لکن چون از این بزرگوار است عجبى ندارد.(۵۷)
مؤ لف گوید: که شقیق بلخى یکى از مشایخ طریقت است ، با ابراهیم ادهم مصاحبت کرده واز اواخذ طریقت نموده واواستاد حاتم اصم است ، در سنه صد و نود وچهار در غزوه کولان از بلاد ترک به قتل رسید.
در ( کشکول بهائى ) وغیره نقل شده که شقیق بلخى در اول امر، صاحب ثروت ومکنت زیاد بوده وبسیار سفر مى کرده براى تجارت پس در یکى از سالها، مسافرت به بلاد ترک نمود به شهرى که اهل آن پرستش اصنام مى کردند، شقیق به یکى از بزرگان آن بت پرستان ، گفت : این عباداتى که شما براى بتها مى کنید باطل است ، اینها خدا نیستند واز براى این مخلوق خالقى است که مثل ومانند اوچیزى نیست واوشنوا ودانا است ، واوروزى دهنده هر چیز است . آن بت پرست در جواب اوگفت که قول تومخالف است با کار تو، شقیق گفت : چگونه است آن ؟ گفت : تومى گویى که خالقى دارى رازق وروزى دهنده مخلوق است وبا این اعتقاد خود را به مشقت مسافرت درآورده اى در سفر کردن تا به اینجا براى طلب روزى ، شقیق از این کلمه متنبه شده وبرگشت به شهر خود وهرچه مالک بود تصدق داد و ملازمت علما وزهاد را اختیار کرد تا زنده بود.(۵۸)
وبدان که این حکایت را که شقیق از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نقل کرده جمله اى از علماى شیعه وسنى آن را نقل کرده اند ودر ضمن اشعار نیز در آورده اند وآن ابیات این است :
سَلْ شَقیقَ البَلْخِىِّ عَنْهُ بِماشا
هَدَمِنْهُ وَ مَا الَّذى کانَ اَبْصَرَ
قالَ لَمّا حَجَجْتُ عایَنْتُ شَخْصا
ناحِلَ الْجِسْمِ شاحِبَ اللَّوْنِ اَسْمَرِ
سائرا وَحْدَهُ وَ لَیْسَ لَهُ زا
دُفَمازِلْتُ دائما اَتَفَکَّرُ
وَ تَوَهَّمَتُ اَنَّهُ یَسْئَلُ النّاسَ
وَ لَمْ اَدْرانَّهُ الْحَجُّ الاَکْبَرُ
ثُمَّ عایَنْتُهُ وَ نَحْنُ نُزوُلٌ
دوُنَ فَیْدٍ عَلَى الْکُثیِّبِ الاَحْمَرِ
یَضَعُ الرَّمُلُ فى الاِنا وَ یَشرَبُهُ
فَنادَیْتُهُ وَ عَقْلى مُحَیَّرُ
اِسْقِنى شَرْبَةً فَلَمّا سَقانى
مِنْهُ عایَنْتُهُ سَویقا وَ سُکَّرُ
فَسَئَلْتُ الْحَجیجَ مَنْ یَکْ هذا
قیلَ هذا الامامُ مُوسَى بن جَعفرٍ(۵۹) !
دوازدهم  در اخبار آن حضرت است به غیب
شیخ کشى از شعیب عقرقوفى روایت کرده که روزى خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام بودم که ناگهان ابتداء از پیش خود مرا فرمود که اى شعیب ! فردا ملاقات خواهد کرد تورا مردى از اهل مغرب واز حال من از توسؤ ال خواهد کرد، تودر جواب اوبگوکه اواست به خدا سوگند امامى که حضرت صادق علیه السلام از براى ما گفته ، پس هر چه از توسؤ ال کند از مسایل حلال وحرام تواز جانب من جواب اوبده . گفتم : فدایت شوم ! آن مرد مغربى چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى به قامت طویل وجسم است ونام اویعقوب است وهرگاه اورا ملاقات کنى باکى نیست که اورا جواب گویى از هرچه مى پرسد، چه اویگانه قوم خویش است واگر خواست به نزد من بیاید اورا با خود بیاور. شعیب گفت : به خدا سوگند که روز دیگر من در طواف بودم که مردى طویل وجسیم روبه من کرد وگفت مى خواهم از تو سؤ الى کنم از احوال صاحبت ، گفتم : از کدام صاحب ؟ گفت : از فلان بن فلان ! یعنى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ، گفتم : چه نام دارى ؟ گفت : یعقوب ، گفتم : از کجا مى باشى ؟ گفت : از اهل مغرب ، گفتم : از کجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب دیدم کسى مرا گفت که شعیب را ملاقات کن وآنچه خواهى از اوبپرس ، چون بیدار شدم نام تورا پرسیدم تورا به من نشانى دادند، گفتم : بنشین در این مکان تا من از طواف فارغ شوم وبه نزد توبیایم . پس طواف خود نمودم وبه نزد اورفتم وبا او تکلم کردم ، مردى عاقل یافتم اورا، پس از من طلب کرد که اورا به خدمت حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ببرم .
پس دست اورا گرفتم وبه خانه آن حضرت بردم وطلب رخصت کردم چون رخصت یافتم داخل خانه شدیم ، چون امام علیه السلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود: اى یعقوب ! تودیروز اینجا وارد شدى ومابین تووبرادرت در فلان موضع نزاعى واقع شد وکار به جایى رسید که همدیگر را دشنام دادید واین طریقه ما نیست ودین ما ودین پدران ما بر این نیست وما امر نمى کنیم احدى را به این نحو کارها پس از خداوند یگانه بى شریک بپرهیز، همانا به این زودى مرگ مابین توو برادرت جدایى خواهد افکند وبرادرت در همین سفر خواهد مرد پیش از آنکه به وطن خویش برسد وتوهم از کرده خود پشیمان خواهید شد واین به سبب آن شد که شما قطع رحم کردید؛ خدا عمر شماها را قطع کرد. آن مرد پرسید: فدایت شوم ! اجل من کى خواهد رسید؟ فرمود: همانا اجل تونیز حاضر شده بود لکن چون در فلان منزل با عمه ات صله کردى ورحم خود را وصل کردى بیست سال بر عمرت افزوده شد، شعیب گفت : بعد از این مطلب یک سالى آن مرد را در طریق حج دیدم واحوال پرسیدم خبر داد که در آن سفر برادرش به وطن نرسیده که وفات یافت ودر بین راه به خاک رفت .(۶۰) وقطب راوندى این حدیث را از على بن ابى حمزه روایت کرده به نحومذکور.
سیزدهم  خبر على بن مسیّب همدانى وآنچه مشاهده کرده از دلائل آن حضرت
محقق بهبهانى رحمه اللّه در تعلیقه بر ( رجال کبیر ) در احوال على بن مسیب همدانى فرموده که در بعض کتب معتمده است که اورا با حضرت موسى بن جعفر علیه السلام گرفتند ودر بغداد اورا در همان محبس موسى بن جعفر علیه السلام حبس کردند وچون طول کشید مدت حبس اووشوق سختى پیدا کرد به ملاقات عیال خویش ، حضرت فرمود: غسل کن . چون غسل کرد حضرت فرمود: چشم را بر هم گذار، پس فرمود: بگشا، چشمان خود را. چون گشود خود را نزد قبر امام حسین علیه السلام دید پس نماز گزاردند نزد آن حضرت وزیارت نمودند. پس ‍ فرمود: دیدگان را بر هم نه بعد فرمود: بگشا! چون گشود خود را نزد قبر حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلم دید در مدینه . فرمود: این قبر پیغمبر است پس برو به نزد عیال خود تجدید عهد کن ومراجعت کن به نزد من ، رفت وبرگشت . دوباره فرمود: چشم به هم گذار، پس فرمود: باز کن چون چشم گشود خود را با آن حضرت در بالاى کوه قاف دید ودر آنجا چهل نفر از اولیاء اللّه دید که تمام اقتدا کردند به امام موسى علیه السلام وبعد از آن فرمود: چشم به هم نه وبگشا، چون گشود خود را با
آن حضرت در زندان دید!(۶۱)
مؤ لف گوید: که در اصحاب حضرت رضا علیه السلام در احوال زکریا بن آدم بیاید ذکر على بن مسیب مذکور.
_______________________

۳۸- ( رجال کشى ) ۲/۵۶۵.
۳۹- سوره یس (۳۶)، آیه ۳۹.
۴۰- سوره توبه (۹)، آیه ۲۵.
۴۱- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۳۱۵.
۴۲- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۲۸۵.
۴۳- ( الکافى ) ۱/۴۷۷.
۴۴- ( الکافى ) ۱/۴۰۴.
۴۵- ( رجال کشى ) ۲/۷۳۵.
۴۶- ( بحارالانوار ) ۴۸/۳۵.
۴۷- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۲۶۹.
۴۸- ( قرب الاسناد ) حمیرى ، ص ۳۳۳، چاپ مؤ سسه آل البیت علیهم السلام .
۴۹- ( حدیقة الشیعه ) مقدس اردبیلى ۲/۸۲۲، چاپ انصاریان ، قم .
۵۰- ( حدیقة الشیعه ) ۲/۸۲۳  ۸۲۴.
۵۱- ( حدیقة الشیعه ) مقدس اردبیلى ۲/۸۲۸.
۵۲- ( مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۳۲۳  ۳۲۴.
۵۳- ( تعریج ) خماییدن ومیل کردن وتوقف نمودن .
۵۴- ( مغنى ) جاى ومنزل ، جمع آن است .
۵۵- سوره حجرات (۴۹)، آیه ۱۲.
۵۶- سوره طه ، (۲۰)، آیه ۸۲.
۵۷- ( ترجمه کشف الغمه ) ۳/۴.
۵۸- ( الکشکول ) شیخ بهائى ۲/۳۴۲، چاپ دوجلدى ، در ترجمه فارسى کشکول ، این مطلب حذف شده است .
۵۹- ( ترجمه کشف الغمه ) ۳/۶.
۶۰- ( رجال کشى ) ۲/۷۴۱.
۶۱- ( تعلیقة منهج المقال ) ص ۹۵.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها