عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

زندگی امام حسین تا قبل از عاشورا/ شهادت حضرت مسلم بن عقیل و هانی بن عروة۷

زندگی امام حسین تا قبل از عاشورا/ شهادت حضرت مسلم بن عقیل و هانی بن عروة۷
جمعه 29 بهمن 1389  02:56 ب.ظ

 

زندگی امام حسین تا قبل از عاشورا/ شهادت حضرت مسلم بن عقیل و هانی بن عروة۷

مسلم بن عقیل که از ورود ابن زیاد با خبر شد،از خانه مختار به منزل هانی بن عروة رفت که مبادا عبیدالله از محل او با خبر شود.هانی،مسلم را به خانه خود آورد و شیعیان از آن پس به خانه او رفت و آمد می کردند.
ابن زیاد برای پیدا کردن مسلم افرادی را برای جاسوسی گمارد،

وقتی از محل مسلم در خانه هانی مطلع شد،محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمر بن حجاج[این سه تن از بزرگان کوفه بودند] را احضار کرد و از آنها جویای احوال هانی شد و اینکه چرا به دیدن او نمی رود؟


آنها همان شب به خانه هانی رفتند و گفتند:چرا به دیدن امیر نمی روی؟هانی گفت:به خاطر بیماریم نمی توانم به آنجا بروم.


گفتند:ابن زیاد شخص قدرتمندی است و جفا کردن به خود را مخصوصا از طرف فردی مثل تو که بزرگ طایفه ای هستی نمی پذیرد. ما تو را سوگند می دهیم که بیایی با ما به آنجا برویم.هانی لباسهای خود را پوشید و همراه آنها به قصر ابن زیاد رفت.ابن زیاد وقتی نگاهش به هانی افتاد گفت:«آن کس که به تو خائن است با پای خودش پیشت آمده است.»هانی گفت:چه می گویی امیر؟


ابن زیاد با عصبانیت گفت:ساکت شو!این چه طوطئه ای است که در خانه تو علیه امیرالمومنین و مسلمانان انجام می گیرد،مسلم بن عقیل را در خانه خود جای داده ای و اسلحه و افراد مخالف را اطراف خود جمع کرده ای،آیا فکر می کنی ما از این قضایا بی خبریم؟!


هانی گفت:خداوند صلح ایجاد کند من این کار را نکرده ام ای امیر!ابن زیاد گفت:معقل،غلام مرا بگویید بیاید.معقل آمد و به محض دیدار،هانی متوجه شد که او جاسوس بوده است؛چرا که در خانه او رفت و آمد داشت.هانی گفت:ای امیر!به خدا قسم من مسلم را دعوت نکرده ام ولی او خود به خانه من پناه آورده و من از اینکه او را رد کنم حیا کردم،حال که متوجه شده ام،اجازه بفرمائید به خانه بروم و به او بگویم:هر کجا که می خواهد برود،تا آنچه که در پذیرایی میهمان بر عهده من آمده است،ساقط شود.


ابن زیاد گفت:به خدا سوگند از من جدا نمی شوی،تا آنکه مسلم را حاضر کنی.هانی جواب داد:به خدا قسم او را هرگز به اینجا نمی آورم،آیا مهمان را با دست خودم به تو بدهم تا او را به قتل برسانی؟


چون سخنان آنان به بحث کشیده شد.مسلم بن عمرو باهلی گفت خداوند صلح عنایت کند و با اجازه ابن زیاد هانی را به گوشه ای برد و از او خواست به خاطر طایفه اش تسلیم شود.


هانی گفت:به خدا قسم!تحویل دادن کسی که در پناه من می باشد،ذلتی بر من است چرا که او فرستاده پسر پیغمبر(ص) من است و دستهای من سالم و یاران من فراوان هستند،به خدا قسم اگر تنها هم باشم و کسی مرا کمک ندهد،باز او را تحویل نخواهم داد تا آنکه قبل از او بمیرم. به هانی خیلی اصرار کردند،ولی او قسم خورد که مسلم را تحویل ابن زیاد نمی دهم.


ابن زیاد به هانی گفت:والا گردنت را می زنم و...هانی جواب داد:به خدا سوگند!در آن صورت شمشیرهای زیادی اطراف خانه ات را می گیرند.ابن زیاد آنقدر با چوب دستی به سر و صورت هانی زد که خون بر بدن و لباسهایش جاری شد و چوب شکست و او را به یکی از اتاقها بردند و برایش نگهبان گذاشتند.وقتی خبر مرگ هانی به عمر بن حجاج که دخترش همسر هانی بود رسید،طایفه مذحج را جمع کرد و قصر را محاصره کردند.فریاد زد:من عمربن حجاج هستم و این جمعیت سواران و بزرگان مذحج هستند،ما از خلیفه سرباز نزده ایم و از مسلمانان جدا نشده ایم ولی شنیده ایم که بزرگ ما هانی کشته شده است.وقتی ابن زیاد از آمدن طایفه مذحج با خبر شد به شریح قاضی دستور داد:پیش هانی برود و پس از دیدن او به طایفه اش بگوید او سالم است.شریح این کار را انجام داد و طایفه مذحج هم اطمینان کردند و متفرق شدند.


خبر شهادت هانی به مسلم رسید.با تمام کسانی که با او بیعت کرده بودند به قصد جنگ با عبیدالله بن زیاد به طرف دارالاماره حرکت کردند.درهای قصر را محکم بستند و با اصحاب مسلم درگیر شدند،کسانی که در دارالاماره بودند مردم را از آمدن لشکریان شام می ترساندند.


آن روز به همین شکل گذشت،هوا تاریک شد و اصحاب مسلم از اطراف او کم کم متفرق شدند و بعضی گفتند:چرا ما خود را به فتنه بیاندازیم؟بهتر است در خانه هایمان بمانیم تا خداوند بین آنان را اصلاح کند.همه رفتند و تنها ده نفر همراه با مسلم باقی ماندند.به طرف مسجد برای ادای نماز مغرب آمدند،بعد از نماز آن ده نفر هم رفته بودند.مسلم وقتی خود را تنها دید از مسجد خارج شد و در کوچه های کوفه راه می رفت که به در خانه زنی به نام طوعه رسید.از او آب خواست،آن زن برای مسلم آب آورد و او را به خانه اش برد.پسرش از حضور مسلم مطلع شد،ابن زیاد را خبر کرد.ابن زیاد محمد بن اشعث را با گروهی، مامور آوردن مسلم کرد.وقتی مسلم متوجه آمدن آنها شد با آنها درگیر شد و جنگید و هر چه گفتند تسلیم نشد تا اینکه در اثر جراحتها و زخم ها،ضعف بر او غلبه کرد و از پشت با نیزه بر او زدند و بر زمین افتاد.او را اسیر کردند و بر ابن زیاد وارد شدند.ابن زیاد گفت:ای بدبخت و بیچاره!بر امام خود خروج نموده و در بین مسلمین فتنه و تفرقه ایجاد کرده ای.


مسلم گفت:ای پسر زیاد!دروغ گفتی اجتماع مسلمین را معاویه و پسرش پراکنده کرده اند و فتنه را تو و پدرت ایجاد کرده اید.امید آن دارم که خداوند شهادت را بوسیله بدترین مخلوقش نصیبم کند.ابن زیاد گفت:چیزی را از خدا خواسته ای که خداوند بر اهلش واگذار نموده است؟مسلم گفت:اهل آن مقام کیست؟ای پسر مرجانه!جواب داد یزیدبن معاویه.


مسلم ادامه داد:خدا را شکر می گویم و به قضاوت خداوند بین ما و شما راضی هستم.ابن زیاد پاسخ داد:آیا گمان می کنی در خلافت برای تو سهمی است؟مسلم گفت:به خدا سوگند!گمان نمی کنم،بلکه یقین دارم.ابن زیاد گفت:ای مسلم بگو بدانم برای چه به اینجا آمده ای و شهر را به آشوب کشانده ای و تفرقه و اختلاف درست کرده ای؟


پاسخ داد:برای آنچه تو می گویی نیامده ام بلکه شما منکر را ترویج می دهید و معروف را از بین می برید،مردم را بدون رضایتشان به دستورات غیر الهی دستور می دهید و مانند پادشاهان روم و فارس عمل می کنید.ولی ما مردم را به نیکی دعوت می کنیم و از بدی ها نهی کرده و آنها را به حکم خدا و سنت پیامبر(ص) دعوت می کنیم و همانطور که پیامبر فرمود،ما شایسته این کار هستیم.ابن زیاد شروع به فحش و ناسزا به مسلم و امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نمود و مسلم جواب داد:فحش به تو و پدرت سزاوارتر است،هر چه می خواهی انجام بده،ای دشمن خدا!ابن زیاد بکیر بن حمران را امر کرد مسلم را بر بام دارالاماره ببرد و به قتل برساند.در آنجا سر مبارکش را از بدنش جدا کردند و بدن پاک او را از پشت بام به صورت و حشیانه ای به پایین انداختند.


بعد از شهادت مسلم، ابن زیاد دستور داد هانی را بیاورند، و غلام ابن زیاد که رشید نام داشت به دستور ابن زیاد،ضربه ای به هانی زد و هانی را به شهادت رساند.ابن زیاد برای یزید نامه ای نوشت و خبر شهادت مسلم وهانی را به او داد.یزید در جواب نامه از او تشکر کرد و خواست کسانی که با امام حسین(ع) همراه هستند را دستگیر یا زندانی و یا به قتل برساند.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها