عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

فاجعه بمباران شيميايي حلبچه از زبان يكي از رزمندگان حاضر در صحنه

فاجعه بمباران شيميايي حلبچه از زبان يكي از رزمندگان حاضر در صحنه
شنبه 30 بهمن 1389  09:40 ق.ظ

اشاره
بمباران شيميايي شهر كردنشين حلبچه از سوي هواپيماهاي عراقي، يكي از حوادث حزن انگيز جنگ ايران و عراق بود. طبق آمار رسمي، در اين اقدام، بيش از پنج هزار غيرنظامي بي گناه كه بخش عمده آنها زنان و كودكان بودند، به شهادت رسيدند. سند زير خاطرات يكي از رزمندگان قرارگاه قدس است كه خود شاهد واقعه بوده است و براي آشنايي خوانندگان محترم با ابعاد فاجعه بار اين اقدام جنايتكارانه ارتش عراق درج مي شود.
يكبار ديگر از جاده شني و باريكي كه به حلبچه مي رسد، به شهر وارد مي شوم و با عجله خود را به محله اي كه ساعتي پيش بمباران شده است، مي رسانم. در آغاز كه شهر تصرف شده بود، وضع عادي بود، مردم با شور و شوق به پيشواز رزمندگان اسلام مي آمدند و به ما كمك مي كردند تا سربازان عراقي را كه در خانه هايشان پنهان شده بودند، به اسارت بگيريم و احتمال آن كه وضع بدين صورت درآيد، كم بود. گزارش هاي فراريان به فرماندهان رده بالاي عراقي و اطلاع صدام از نحوه برخورد امت مسلمان حلبچه باعث شد تا وحشيانه ترين اعمال غيرانساني عليه مردمي بي دفاع انجام شود. نخست، بمباران با راكت هاي جنگي و سپس به صورت شيميايي و ... بود. حالا به ميان عده زيادي از زنان و كودكان رسيده ام. شايد از ميان هر ده نفر يك مرد يا پيرمرد ديده مي شود كه آن هم نمي داند چه كار كند. در اداره محله، چند شهيد را مشاهده مي كنم و از ترس شيميايي شدن به سرعت خود را به مردم مي رسانم. آنها با ديدن من به طرفم مي آيند. عده آنها به صد نفر مي رسد و نمي توانم همه آنها را با خود ببرم، تصميم مي گيرم حدود بيست نفر از زنان و بچه هايي را كه شيميايي شده اند، سوار كنم. آنها خود را پشت وانتي كه دو برابر ظرفيت خود را تحمل كرده است، جاي مي دهند.
به سرعت حركت مي كنم تا بيش از اين در منطقه آلوده نمانيم وضعيت بسيار نامناسب است. از ميان دود، آتش و گرد و غباري كه از خانه ها به آسمان مي رود، عبور مي كنم. در اين هنگام، يكبار ديگر، قسمتي از شهر بمباران مي شود. مسير خود را تغيير مي دهم و از راهي كه باآن آشنايي ندارم، بالاخره، به جاده شني قبلي مي رسم. از آينه، چهره هاي وحشت زده و گريان زناني را كه نمي دانند شوهرانشان در كدام سوي شهر در دام بمباران افتاده اند و دختر بچه هاي معصومي كه مرا به ياد بچه هايي كه در شهرهاي خودمان بمباران شده اند، مي اندازد در عقب وانت مي بينم. در اين هنگام، مجدداً شهر بمباران مي شود. با نديدن هيچ گونه انفجاري متوجه مي شوم كه بمباران شيميايي است؛ بنابراين، به سرعت خود را از صحنه دور مي كنم. در چهره رزمندگاني كه در گوشه و كنار مشغول نجات مردم اند، هيچ ترسي ديده نمي شود. انسان خجالت مي كشد در مقابل اين مردم بي پناه، ماسك بزند. سه نفري كه كنار من نشسته اند، گريه مي كنند و چشمان آنها ديگر جايي را نمي بيند. از ميان دست اندازها به سرعت مي گذرم. حركت ماشين، زن ها و بچه ها را اذيت مي كند، به كنار رود كوچكي كه از كنار شهر مي گذرد، مي رسم. عده اي از مردم صورت هاي خود را با آب مي شويند تا آسيب كم تري ببينند، به سرعت از آن جا مي گذرم. با فاصله گرفتن از شهر، اطلاع ما از اوضاع داخلي آن كم تر مي شود. هر بار كه از آينه به مسافران نگاه مي كنم، به شدت ناراحت مي شوم. آنها قربانيان ظلم و ستم جرثومه هاي فساد و شيطان هاي كثيف اين دوره از تاريخ اند. احساس مي كنم با آنها خيلي مأنوسم. به صورت ورم كرده دختربچه هايي كه كنارم كزكرده اند، نگاه مي كنم. بي اختيار اشكم سرازير مي شود. در نخستين سربالايي، اتومبيل از حركت باز مي ايستد، چندبار، پايم را روي پدال گاز فشار مي دهم، اتومبيل آرام آرام حركت مي كند و مجدداً از حركت باز مي ايستد. به چهره مسافران نگران خيره مي شوم و دوباره تلاش مي كنم، هر بار با شنيدن صداي انفجار ديگري ترسمان بيشتر مي شود. زير لب دعا مي كنم. بيشتر براي همراهانم نگرانم، دلم مي خواهد آنها را به اولين محل امن برسانم و برگردم و بعد تا حد امكان ديگران را نجات دهم.
صداي آشنايي را مي شنوم، خوب گوش مي دهم، دلم يكباره مي لرزد، قلبم از جا كنده مي شود، صدا از جانب آنهاست، پشت اتومبيل را نگاه مي كنم، درست ديده ام، شعار لااله الااللّه سرداده اند، زنان در حال تحمل بزرگ ترين رنج روحي با جسمي شيميايي شده و چشماني كه ديگر توان ديدن اين طبيعت زيبا را ندارند، لااله الاالله مي گويند، با آنها همراه مي شوم، بغض گلويم را فرو مي خورم، شعب ابوطالب، خواهران شهيدمان در 17 شهريور و شهادت هاي مظلومانه در خيابان هاي مكه در نظرم تداعي مي شود، احساس مي كنم خواب مي بينم، اما نه درست ديده ام.
با شنيدن شعار زيبا و دلنشين آنها، به كوششم مي افزايم. اتومبيل دوباره حركت مي كند، < لا اله الا الله> . فرياد آنها بوي خون، بوي كربلا مي دهد، مي خواهم فرياد بزنم، دلم مي خواهد به قله بالامبو بروم و فرياد بزنم و به مردم بگويم كه اين مردم چه حماسه اي آفريدند، احساس مي كنم كه ظرفيت ديدن اين همه عظمت و زيبايي و خروش روح هاي بزرگ را ندارم، خودم را كنترل مي كنم، اما بعد، بغض گلويم مي تركد و زير لب با آنها هم صدا مي شوم. اين افكار مانند برق از ذهنم ميگذرد كه مرزها بسته است، اينها هنوز امام ما را نديده اند، ما كه ساعتي بيشتر نيست به آنها رسيده ايم، پس چرا شعار آنها با ما مشترك است، حجاب آنها را با مردم آشناي شهر خودمان مقايسه مي كنم، مثل اين كه خود آنها هستند، با مشت هاي گره كرده، شعار سر مي دهند، پس اين همه مصيبت در كجاي وجود اينها جاي گرفته است. احساس كوچكي مي كنم ! من هميشه در ميان شهرهاي جنگ زده ايران نسبت به بستان حساس بوده ام و ياد مظلوميت اسيران ما كه به شهادتشان انجاميد، رنجم مي دهد. اكنون، احساس مي كنم كه حلبچه نيز آن جاست، مردم مشتركي دارد، روح مشترك و شعار مشترك، آيا كسي هست بداند كه چه مي گذرد ؟
به دامنه ارتفاع بلند بالامبو كه مشرف به حلبچه، است مي رسم و ميهمانان جمهوري اسلامي را كنار بچه هاي اورژانس پياده مي كنم. در حالي كه دلم را جا گذاشته ام، به سرعت باز مي گردم، اين بار مسير را بهتر بلدم. از كنار ساختمان بزرگي كه عكس صدام روي ديوار آن به چشم مي خورد، مي گذرم، مردي بر سرزنان مرا به كمك مي طلبد، منطقه كاملاً آرام است. براي كمك به او ترديد مي كنم، بالاخره تصميم مي گيرم، به محل قبلي كه مردم بيشتري در آن جمع شده اند، بروم. به سرعت، از ميان آهن هاي خم شده ساختمان ها مي گذرم. در بازار اصلي شهر هيچ نظمي ديده نمي شود. موج انفجار راكت هاي جنگي هواپيماهاي بعثي، درب هاي پليتي مغازه ها را ميان خيابان ريخته است. سعي مي كنم طوري عبور كنم كه ماشين پنچر نشود. به آخر شهر مي رسم و به سرعت به محله اي وارد مي شوم كه مردم در آن جمع اند، ماشين را در يك سه راهي نگه مي دارم و پايين مي آيم، غم انگيزترين صحنه هاي طول عمرم را مي بينم. اكنون، هيچ كس زنده نيست، همه شهيد شده اند، در كنار پايم پدري و پنج فرزند خردسالش در دم شهيد شده اند، به كنار آنها مي رسم و خم مي شوم و به چهره معصوم كودكان شيرخوار نگاه مي كنم، رزمنده اي شيشه شيري را از روي زمين بر مي دارد و در كنار كودك شهيد قرار مي دهد، راست مي ايستم و تا انتهاي كوچه را مي نگرم. يكباره از زبانم جاري مي شود؛ < باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است > . خداي من همه شهيد شده اند. آنها كه شعارشان با ما مشترك بود و تا لحظه اي پيش فرزندان خود را در آغوش مي فشردند، مادري را مي بينم كه كودك شيرخواره خود را در آغوش گرفته و هر دو شهيد شده اند، چهره ها معصوم و حجاب مادر از هر چيز ديگري كامل تر است. از ميان صدها شهيد كه بيشترشان زنان و كودكان معصوم اند، مي گذرم، پاهايم مي لرزد. نگاهم به پرچم سرخي مي افتد كه كلمه ثارالله آن يادآور شهادت اباعبدالله عليه السلام است و صحنه كربلا را تداعي مي كند. ميهمانان جمهوري اسلامي را ناجوانمردانه كشته اند، سخن رسول خدا به يادم مي آيد كه: < اسلام مظلوم آمد، مظلوم خواهد ماند و مظلوم بازخواهد گشت> . به چهره كودكان خيره مي شوم. زيبا و نوراني خفته اند. تعدادي از آنها مانند عروسك هاي زيباي بازي بچه ها هستند. هميشه چهره مرده، ترس آور و تحمل ناپذير است؛ زيرا، روح ما با آن بيگانه مي باشد، اما اينها كه لبيك گويان فرياد هل من ناصر ينصرني فرزند فاطمه زهرا هستند، چه زيبا به لقاء حضرت دوست رسيده اند. براي توصيف هر يك از آنها و صحنه شهادتشان يك كتاب كم است. در شهادت مظلومانه آنها گريه كنان خانه ها را مي گردم. به هر خانه اي كه وارد مي شوم، مي بينم كه همه شهيد شده اند. چشمانم سياهي مي رود و صحنه هاي شهادت مردم مسلمان حلبچه برايم تحمل ناپذير مي شود، دورنماي انقلاب اسلامي عراق را در نظرم مجسم مي كنم و مسئوليت سنگين آنهايي كه مي خواهند مسئوليت اين امت را برعهده گيرند، با خود مي گويم : < بشير كجاست تا مصيبت اين روح هاي بزرگ را بازگويد> .

منطقه عملياتي حلبچه
28/12/1366
س - غ - نيروي قدوس
سند شماره: 193559 - 28/12/66
  آرشيو مركز مطالعات و تحقيقات جنگ

فصلنامه نگين - شماره 2

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها