عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

محاصره دانشجويان پيرو خط امام در هويزه

محاصره دانشجويان پيرو خط امام در هويزه
شنبه 30 بهمن 1389  11:36 ق.ظ

اشاره
محمدرضا باستي از بازماندگان حادثه، ضمن گزارش چگونگي حضور خود در عمليات هويزه، وقايع 16دي ماه 59 را توضيح داده است. وي پنجاه روز بعد از عمليات هويزه كه تا حدي بهبود يافت اين گزارش را نوشته است و به دليل آنكه حاوي برخي نكات و جزئيات قابل توجه مي باشد، با كمي تلخيص ارائه مي شود:
صبح روز 16 دي، روز دوم حمله بود، همين كه آفتاب زده شد دوباره آماده رفتن شديم... دوباره همان افراد ديروز، به اتفاق علي حاتمي رفتيم. ساعت هشت بود كه به جبهه رسيديم، از ماشين پياده شديم، لودر داشت سنگر مي كند، چهار سنگر كنده بود. فرمانده آن قسمت كه ما پهلوي جيپ او ايستاده بوديم، در بي سيم گفت: چهارتا از تانك ها را بفرست جلو، سنگرها آماده است. سنگرها تقريباً هركدام پنجاه متر از يكديگر فاصله داشتند. پس از پنج دقيقه، چهار تانك آمد و در سنگرهاي جلو مستقر شد. من از فرمانده آن قسمت پرسيدم: اين جا كجاست و تا پادگان چقدر فاصله داريم؟ گفت: فعلاً فرصت اين كار را ندارم، همين قدري مي دانم كه اين ارتش خودمان است و آن سمت هم - مقابل جاده جوفير را نشان داد - ارتش عراق است.
... تانك هاي عراقي ها را به خوبي مي توانستيم ببينيم، با دوربين نفرات آنها هم ديده مي شدند. عراق، شبانه تانك هايش را آورده و مقابل ارتش ايران آرايش داده بود. افرادي كه شب را همان جا بودند مي گفتند: عراقي ها ديشب با چراغ روشن حركت مي كردند.
... ساعت 30/8 بود كه اولين گلوله توپ از طرف دشمن شليك شد. متقابلاً آتش ما هم آغاز شد. در آن لحظه، من و محسن غديريان و علي حاتمي و تني چند از بچه ها در پشت تانك پنهان شده بوديم، بعد از لحظه اي، گودالي ديديم و درون آن رفتيم، حدود نيم ساعت در گودال بوديم، در حالي كه توپخانه هاي دشمن، از هر طرف روي منطقه آتش مي ريختند.
... ما از گودال برخاستيم، آمديم در سمت چپ جاده و با سايرين جلو رفتيم. هر صد الي دويست متري كه مي رفتيم نيم ساعتي مي نشستيم. بعضي ها همان جا مي ماندند و بقيه جلو مي رفتند حدوداً يك كيلومتر جلو رفته بوديم، ديگر جرئت نمي كرديم كه جلو برويم چون در آنجا قسمتي بود كه هيچ گونه جان پناهي نداشت. همان جا نشسته بوديم كه ديديم حسين علم الهدي و انصاري به اتفاق چند نفر ديگر از راه رسيدند، آنها هم دولادولا جلو مي آمدند، اين قسمت را هم به سرعت جلو رفتند، ما هم برخاستيم و دنبال آنها به طرف جبهه عراق پيش رفتيم. حدوداً دويست الي سيصد متر ديگر جلو رفتيم.
گلوله هاي كاليبر 50 را مرتباً به سمت ما مي زدند، گويا ما را ديده بودند. در پناه جاده و خاكريزي كه به موازات جاده بود، براي استراحت نشستيم. بعد علم الهدي به اتفاق انصاري گفتند: ما مي رويم بي سيم و قطب نما بياوريم تا ديده باني كنيم. حدوداً ساعت نيم الي يك بعدازظهر بود، آنها رفتند و من به اتفاق علي حاتمي و محسن غديريان و دو نفر ديگر جلوتر از همه مانديم. حدود يك ساعت گذشت ولي علم الهدي نيامد هر لحظه هم امكان داشت كه گلوله توپي به محل ما بيفتد... اين گلوله هاي توپ بيشتر از جبهه خودمان بود كه در نزديكي ما به زمين مي خورد.
دو نفري كه پهلوي ما نشسته بودند برخاستند و برگشتند. من هم به محسن هِي مي گفتم: بيا ما هم برويم، آخر ما در اينجا نشسته ايم به چه درد مي خوريم در صورتي كه هر لحظه هم امكان دارد كه گلوله توپي در اين جا بيفتد و او هم مي گفت: نه همين جا بنشين حالا بچه ها با بي سيم مي آيند. علي حاتمي گفت: من مي روم. محسن گفت: اگر مي خواهي بروي، گلوله هاي آر.پي. جي. را بده به باستي و برو. علي هم گلوله ها را پهلوي محسن گذاشت و رفت، حدود صد متر پايين تر پهلوي دو سه نفر ديگر از بچه ها نشست. در نتيجه، جلوتر از همه بچه ها من بودم و محسن. حدود يك ربع الي نيم ساعت با محسن، تنها جلوي همه بوديم.
يادم هست كه محسن خيلي با خدا راز و نياز مي كرد و دعاهايي را كه در قنوت مي خوانيم او مي خواند در همين حال بوديم كه حسين علم الهدي و مسعود انصاري و عده اي ديگر را ديديم كه به طرف ما مي آمدند. آنها بي سيم را نياورده بودند، ولي علم الهدي گويا يك آر.پي .جي. آورده بود. با آمدن آنها مقدار زيادي باز هم از آن منطقه جلوتر رفتيم تا رسيديم پشت يك تپه خاك كه تقريباً هفتاد الي هشتاد سانتي متر از زمين بلند بود و ديگر از آن جا به بعد هيچ خاكريزي وجود نداشت، همگي پشت آن خاك مستقر شديم. فاصله ما تا عراقي ها كم تر بود تا با نيروهاي خودمان پشت تپه. شاهد آتش هر دو طرف بوديم، با چشم به خوبي آمبولانس عراقي ها را مي ديديم كه در رفت و آمد بودند.
مقداري از موقعيت جبهه ها بگويم: ما صبح كه نيروهاي خودمان را ديديم نيروها پشت سر هم و تقريباً به فاصله پنجاه متر از يكديگر مستقر بودند، ولي عراقي ها شايد در هرصد متر، يك تانك داشتند. از صبح ساعت 5/8كه درگيري آغاز شد، آتش نيروهاي ما بسيار زيادتر از عراقي ها بود و همان ساعت هاي اول چند تانك آتش گرفته بود.
تا ظهر برتري با ما بود، ليكن از بعدازظهر آتش دشمن غلبه كرد و شليك هاي آنها يك لحظه قطع نمي شد. دائم شليك مي كردند، بعضي مواقع خودشان را هماهنگ نموده و در عرض ده ثانيه شايد متجاوز از پنجاه گلوله توپ به سمت نيروهاي ما شليك مي كردند و يك ديوار از دود مقابل جبهه ما درست مي شد به طوري كه ديگر پشت سر جبهه ما پيدا نبود. اين گونه اجراي آتش دو سه بار اتفاق افتاد. دامنه جنگ هم وسعت زيادي پيدا كرده بود به طوري كه تا كيلومترها به طرف راست جاده جوفير، در جبهه عراق آتش رد و بدل مي شد. به درستي معلوم بود كه از صبح با تعداد كمي نيروها را مشغول نگه داشتند و از پشت، جبهه شان را تقويت كرده، نيروهاي تازه نفس را در سمت راست جاده آرايش مي دادند.
حدود ساعت چهار بعدازظهر، يكي از بچّه ها متوجه تانك هاي دشمن شد كه به طرف ما پيش مي آمدند. حسين علم الهدي و محسن به ما گفتند: شما آر.پي.چي. نداريد، برويد كه كشته مي شويد. درست يادم نيست كه خودش آر.پي.جي. داشت يا نه، خلاصه او ما را روانه كرد كه در آن جا نمانيم. من در حالي كه تپش قلبم شديد شده بود به اتفاق بقيه دولا دولا به طرف جبهه خودمان دويديم. يكي از تانك هاي عراقي جلوتر از همه تانك ها پيش مي آمد، شايد پانصد متر جلوتر از بقيه بود. ما حدود صد متر بيشتر نرفته بوديم كه برگشتيم پشت سر، بچه ها را ببينيم، ديديم حسين يك گلوله آر.پي.جي. به طرف تانك شليك كرد كه حدود يك متر از بالاي تانك رد شد. دوباره آغاز به عقب نشيني كرديم بعد از حدود يك دقيقه دوباره پشت سرم را نگاه كردم كه ببينيم تانك ها تا كجا رسيده اند، ديدم بچه ها تانك جلويي را زده اند و آتش از آن بلند است. اولين تانك عراقي را كه بچه ها زدند بقيه تانك ها سرجايشان ماندند و جلو نيامدند. ما حدود سيصد متري به عقب برگشته بوديم، در آن جا ديده بان ارتش را ديديم كه براي يكي از واحدهاي توپخانه ديده باني مي كرد. ما همين كه او را ديديم خوشحال و مطمئن شديم كه اگر يك وقت خبري شد به وسيله بي سيم خبر مي دهند. تانك هاي عراقي ايستاده بودند، در نتيجه، ما هم پهلوي ديده بان ارتش نشستيم. ديده بان در بي سيم مي گفت دودزا بيندازيد و آنها مي گفتند نداريم، دوباره يك چيز ديگر گفت كه بيندازيد و آنها دوباره گفتند نداريم. ديده بان ها دو نفر بودند يكي بي سيم داشت و ديگري دستور مي داد. در آخر گفت كه سه گلوله بيندازيد و آنها به گراي 210 شليك كردند. دوباره تصحيح كرد كه پانصد متر به راست دوباره سه گلوله با هم بفرستيد. ما همان جا نشسته بوديم، در اين لحظه حاتمي كه قبلاً از ما جدا شده بود، برگشته و دنبال ما مي گشت؛ به من كه رسيد نشست، يك قوطي كنسرو غذا داد و گفت: مي روم جلو براي بچه هاي جلو غذا ببرم. من گفتم: تانك هاي عراقي داشتند مي آمدند، آنها به ما گفتند برويد و الان خودشان هم مي آيند، تو نمي خواهد بروي. ولي او گفت: بچه ها گرسنه هستند، من مي روم و با آنها برمي گردم. برخاست و رفت.
صداي حركت تانك هاي عراقي زياد به گوش مي رسيد. بچه ها به همديگر مي گفتند: نكند ارتش دارد عقب نشيني مي كند. بعضي ديگر مي گفتند: نه، دارند تغيير موضع مي دهند، چون گراي تانك ها را عراقي ها به دست آورده اند، آنها هم تغيير موضع مي دهند. ما پشت جاده همچنان نشسته بوديم كه يكمرتبه صدايي شنيده شد به بچه ها گفتم: مثل اين كه هواپيمايي نديدم؛ يك مرتبه ديديم تانك هاي عراقي هستند كه دارند با زاويه ­ 45 نسبت به جاده جوفير از طرف راست جاده (سمت هويزه) به سوي ارتش ما مي آيند و اين صداي تانك ها بوده كه دارند به طور مايل به سمت آن تعداد از نيروهاي ارتش كه در امتداد جاده جوفير بودند، پيش مي آمدند. فاصله ما با تانك ها كمتر از يك كيلومتر بود. يكديگر را خبر كرديم كه تانك هاي عراقي دارند پيش مي آيند، برخيزيد و برويم به طرف ارتش خودمان. همگي دولا دولا آغاز به فرار كرديم. گلوله هاي توپ و شليك مستقيم تانك بود كه همين طور در هوا رفت و آمد مي كردند. هم چنين، گلوله هاي سلاح هاي سبك و نيمه سنگين از جمله كاليبر 50 و كاليبر 75 پي در پي در اطراف ما صوت مي كشيد و رد و بدل مي شد، مشخص نبود كه از كدام سمت گلوله مي زنند؛ از همه سمت گلوله ها در رفت و آمد بود. ما هم حدود هفتصد تا هشتصد متر كه برگشتيم يكمرتبه احساس كردم كه كتفم تكان خورد و درد گرفت، فهميدم كه تير خوردم دستم را تكان دادم، ديدم كه تكان مي خورد خوشحال شدم و ديگر معطل نماندم، با خود گفتم تند خودم را برسانم به ارتش تا با يك وسيله اي مرا ببرند بيمارستان. حدود دويست متر مانده بود كه به نيروهاي ارتش برسم. دود آتش فضاي منطقه را تار كرده بود.
 
اولين سري تانك هاي دشمن پيدا بود، حدود صد الي 150 متر جلو رفته، ديديم بچه هايي كه زودتر از من رسيده اند، سينه جاده دراز كشيده و دارند به تانك ها تيراندازي مي كنند. يكمرتبه سر من داد كشيدند كه به خواب اينها عراقي اند. من هم فوري دراز كشيدم و ديدم كه بله، سه تا از تانك هاي عراق آن طرف جاده ايستاده اند و اولين تانك آنها، حدود سي متر از ما فاصله داشت، ما هم از طرف جاده روبه روي آن دراز كشيده بوديم و تانك عراقي هم آن طرف جاده بود. اينها همان تانك هايي بودند كه گفتم با زاويه ­ 45 نسبت به امتداد جاده جلو مي آيند. تانك هايي كه هنوز در امتداد جاده قرار داشتند، همان جا يك بار آغاز به پيشروي نموده بودند كه علم الهدي يكي از آنها را زده بود، يعني سمت چپ جاده جوفير. از آن تعداد تانك هايي هم كه از عراقي ها به جبهه ما رسيده بود، رگبار قطع نمي شد، به طوري كه ما سرمان را نمي توانستيم بلند كنيم. از نيروهاي خودمان هم هيچ خبري نبود، تانك هاي سوخته و خراب را هم گذاشته و فرار كرده بودند.
ما محاصره شده بوديم، هيچ راه فراري نداشتيم و هيچ كاري نمي توانستيم بكنيم. يكي از بچه ها آر.پي.جي. داشت، ولي گلوله آن را نداشت. بچه ها با ژ-3 و كلاش به تانك ها تيراندازي مي كردند و مانع از آن مي شدند كه كسي سرش را از تانك در بياورد. همگي نااميد بوديم حتي يك درصد هم امكان نجات به خودمان نمي ديديم.
 
بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده كه جلو رفته بودند بر مي گشتند، عده اي دولا دولا و بيشتر سينه خيز داشتند مي آمدند. هيچ كس نمي دانست چكار بكند، هيچ كاري هم نمي توانستند بكنند، همگي مرگ را چند قدمي خود مي ديدند. كشته شدن براي من مهم نبود، ولي اين طور قتل عام شدن بدون اين كه بتوانيم هيچ ضربه اي به آنها بزنيم و حتي يكي از آنها را بكشيم، خودمان كشته شويم، خيلي سخت و دردناك بود. در پناه جاده كه خوابيده بودم دست در جيب هاي خود كرده و هرچه كارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره كردم و مقداري خاك روي آن ريختم.
همه آماده بوديم كه تانك هاي عراقي از آن طرف جاده بيايند اين طرف يا تسليم مي شديم يا همه را به رگبار مي بستند؛ هيچ گونه جان پناهي ديگر نداشتيم. در همان حال ديدم كه ديده بان ارتش هم حدود دو سه متري من نشسته و هي دارد فحش مي دهد و مي گويد چرا به من نگفتند و عقب نشيني كردند، من كه بي سيم داشتم چرا من را اين طور گير انداختند.
رگبار تانك ها قطع نمي شد، بچه ها يكي يكي داشتند تير مي خوردند، هر كدام يك جايي مان را گرفته بوديم و خودمان را در پناه جاده جلو مي كشيديم. خون از بدن بچه ها سرازير بود ولي هنوز كسي از بچه ها شهيد نشده بود. يكي از برادران به نام < خيرالله موسوي> كه از تهران آمده بود، در يك متري جلوي من بود و داشت به تانك ها تيراندازي مي كرد، ناگهان يك تير آمد و خورد به كلاهش و من كه پشت سرش نشسته بودم، ديدم كه عقب كلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او كلاهش را برداشت و خون همين طور از سر و صورتش به روي لباس هايش مي ريخت و هي مي گفت: بچه ها من تير خوردم؛ دو سه بار تكرار كرد. تير به پيشانيش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود يك دقيقه اي پهلوي او بودم، هنوز داشت حرف مي زد، ولي زبانش گير مي كرد و مي گفت: بچه ها مرا هم با خود ببريد، نگذاريد اين جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابيده بوديم و بچه ها سينه خيز جلو مي آمدند، در اين حين مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو مي كشيد. از او سراغ حسين و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند. علي حاتمي، كه از دانشجويان پيرو خط امام بود و رفته بود براي حسين و محسن و جمال غذا ببرد، داشت مي آمد. نمي دانم او فهميده بود كه محاصره شده ايم و چه موقعيت داريم يا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علي در امتداد جاده جلو مي آمد، همين كه به بچه ها رسيد و ديد همه بچه ها خوابيده اند و تانك عراقي آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را كج كرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هويزه) به راه افتاد و به طور مايل به طرف كرخه كور، سمت جلاليه مي رفت. او نمي دانست كه از اين سمت به كجا سر در مي آورد، در حقيقت، هيچ كس نمي دانست و ليكن به علت اين كه سمت ديگر جاده، تانك هاي عراقي وجود داشت و نيز در دو كيلومتري روبه روي ما هم، در امتداد جوفير بقيه تانك هاي عراقي داشتند پيش مي آمدند، به ناچار، علي در اين سمت آغاز كرد به رفتن. من هم كه كنار جاده افتاده و تير خورده بودم، بارها از خدا خواستم كه نجاتمان بدهد.
هيچ راه چاره اي به نظر نمي آمد، مرگ ما حتمي بود. به بچه ها گفتم: < لااقل برخيزيد خودمان را تسليم كنيم > . ولي آنها هيچ كدام جوابي ندادند.
ساعت حدود 5 الي 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاريكي مي رفت، شايد نيم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم مي خواست در يك لحظه هوا تاريك مي شد تا از دست عراقي ها فرار كنيم، ولي غيرممكن بود. بچه ها همگي از راه رسيده و در پشت جاده خوابيده بودند و نمي دانستند چكار بكنند؛ تا جايي كه علي حاتمي (از دانشجويان خط امام) از راه رسيد. تمام اين جريان ها از لحظه اي كه تير خوردم و آمدم و ديدم تانك هاي عراقي سر راه ما هستند تا لحظه اي كه علي حاتمي رسيد و به طرف چپ راه افتاد كه برود، در مدت شايد پنج الي شش دقيقه روي داده بود.
در هر صورت، علي به راه افتاد. نزديك ترين تانكي را كه گفتم حدود سي متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانك ديگر ايستاده بود، در نتيجه، فاصله اولين تانك تا جاي ما، حدود هفتاد الي هشتاد متر بود. علي كه راه افتاد، من هي داد زدم: بخواب مي زنند. وضع طوري بود كه اگر از پشت جاده بر مي خاستيم هيچ گونه پناهگاهي ديگر وجود نداشت كه مانع از تيرخوردن بشود. سه چهار نفر ديگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر كه رفتند، چند نفر ديگر برخاستند و راه افتادند. همه از روي نااميدي بلند مي شدند و راه مي افتادند. وضع طوري بود كه در يك ثانيه چندين صداي گلوله مي آمد. بچه ها كم كم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سينه جاده افتاده بوديم و هي مي گفتيم كه ما را هم ببريد، يكي بياد مرا هم بگيره و ببره، ولي هيچ كس گوش نمي داد.
خيرالله موسوي كه حدود دو دقيقه قبل تير به سرش خورده، هنوز زنده بود. همه رفته بودند و آخرين نفري كه رفت محمد فاضل، يكي ديگر از دانشجويان خط امام بود. او داشت با دو نفر ديگر مي رفت. حدود سي متر رفته بود و ديگر كسي از سينه جاده برنخاست. هركس يك جايش را گرفته بود و از درد مي ناليد، من كه تير به كتفم خورده بود مي توانستم راه بروم ولي جرئت نداشتم از سينه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روي دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همين كه راه افتادم صداي بچه هاي كنار سينه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر كمكمان كن ما را هم با خودت ببر. اين كلمات را به هر كس راه مي افتاد مي گفتيم و حالا نوبت من شده بود كه به من بگويند: برادر! كمك كن. من با آن وضعي كه داشتم هيچ گونه كمكي نمي توانستم به هيچكس بكنم. درثاني، هيچ كس اميد نداشت كه لااقل پنج متر برود و تير نخورد، لذا هيچ كس زخمي ها را بر نمي داشت كه مبادا كسي زير رگبار بيشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمي را بردارد و كجا ببرد؟ كسي جايي را بلد نبود، نيروي خودي هم به چشم نمي خورد كه بخواهد در آن مهلكه مجروح را بردارد. آنجا شايد اگر برادر تني انسان روي زمين مي افتاد، برادرش او را مي گذاشت و لااقل جان خود را نجات مي داد. حال پيش خود حساب مي كنم كه حسين علم الهدي و محسن غديريان و جمال كه در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه كردند كه ما نمانيم، آنها چه كساني بودند و ما چه افرادي هستيم.
داشتيم در راه مي رفتيم كه رگبارهاي دشمن هم چنان كار مي كرد. صداي رگبارها كه نزديك مي شد، خود را روي زمين مي انداختيم و همين كه بر مي خاستيم دوباره برويم، دو سه نفر ديگر، بلند نمي شدند، تير خورده بودند. از آنها مي گذشتيم و آنها هم طبق معمول تقاضاي كمك مي كردند ولي هيچ كس نمي ايستاد و من آخرين نفر بودم كه از اين زخمي ها رد مي شدم. هر لحظه انتظار مي كشيديم كه گلوله اي بخوريم. مرتب گلوله هاي خمسه خمسه به ما مي زدند. گلوله هاي خمسه خمسه، هر ثانيه يكي مي افتاد. همين كه يك سري مي ريختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را مي زدند و همين طور دشت را به رگبار كشيده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها مي آمدند. صداي رگبارها كه نزديك مي شد و صداي خمسه خمسه كه مي آمد همه خودمان را روي زمين مي انداختيم، رگبار كه تمام مي شد و گلوله توپ در اطراف به زمين مي خورد، صبر مي كرديم تا تركش هاي آنها رد شوند سپس بر مي خاستيم و به راه رفتن ادامه مي داديم. يادم هست كه 100 الي 150 متر راه رفته بوديم، يكي از برادران كه 25 سال داشت، در حدود بيست متري جلوتر از من مي رفت، ناگهان صداي فرود آمدن خمسه خمسه كه شتابان هوا را مي شكافت، در منطقه پيچيد، من به سرعت خوابيدم او هم خوابيد، دو سه نفر هم جلوتر از او مي رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولي به او نزديك تر بود، لحظه اي صبر كرديم و برخاستيم راه افتاديم؛ در راه ديديم كه او دارد مي غلطد، با خود فكر كردم كه حتماً مي خواهد به جاي سينه خيز با غلطيدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولي دوباره با خود گفتم مگر چقدر مي تواند بغلطد و بلند نشود، به او كه رسيدم صورتش خون آلود و از بدنش خون مي آمد؛ در خون خود غَل­ ط مي خورد. او هم مي گفت برادر كمك كن. در اين حال از خدا مي خواستم كه بتوانم به او كمك كنم ولي امكان نداشت.
افرادي كه مجروح شده بودند و توان حركت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضاي كمك به طور لفظي، با نگاهشان هم خواستار كمك بودند. وقتي ما را مي ديدند كه داريم به آنها مي رسيم اميدوار مي شدند، اما وقتي بدون امكان انجام كمكي از آنها رد مي شديم، نگاه نوميدانه شان ما را همراهي مي كرد. خيلي از برادران مجروح مي توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تير به پايشان خورده بود و مردني نبودند.
ما هم چنان جلو مي رفتيم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد مي زدم كه بلكه يكي از آنها بايستد تا با هم برويم. من به علت اين كه تير خورده بودم و شانه ام به شدت درد مي كرد و نمي توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شايد فاصله نزديك ترين افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتي كه در محاصره افتادم و تير خوردم، لبانم خشك شده و احساس مي كردم كه مثل آتش داغ شده ام، بدنم خيس عرق شده بود، خيلي سعي مي كردم كه آب دهانم را فرو بدهم، ولي آب وجود نداشت، انگار يك هفته بود كه آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبي نبود. در حالي بودم كه احساس مي كردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه كيلو بر من فشار وارد مي آورد؛ چندبار تصميم گرفتم اسلحه را بيندازم كه راحت راه بروم، ولي با خودم مي گفتم مال بيت المال است و مديون مي شوم. هوا رو به تاريكي (اذان مغرب) بود، نه آبادي ديده مي شد و نه درختي بچه ها هم كه همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فكر مي كردم كه ممكن است شب در بيابان گرگي، سگي يا حيواني درنده به من حمله كند و يااين كه در تاريكي شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهايم باشد و بتوانم مقداري مقاومت كنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جايي كه در پشت جاده موضع گرفته بوديم و برخاستيم راه افتاديم بايد حدود چهارصد متر مي رفتيم تا به خاكريز و سنگرهايي مي رسيديم. ما اگر مي توانستيم به اين سنگرها برسيم لااقل از رگبار مسلسل هاي دشمن در امان بوديم. هرچه به سنگرها نزديك تر مي شدم بيشتر اميدوار مي شدم و از خدا مي خواستم كه اين آخرين لحظات تير نخورم. بالاخره به سنگرها رسيدم و از خاكريز بالا رفتم سپس آن طرف خاكريز قرار گرفتم. هنوز باورم نمي شد كه چطور من جان سالم به در بردم.
بچه ها صد متري از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاريكي مي رفت، مي ترسيدم كه در تاريكي بچه ها را گم كنم خيلي داد زدم بالاخره يكي از بچه ها به نام مسعود انصاري ايستاد و من به او رسيدم. چفيه اي داشت به دستم پيچيد و با هم رفتيم. از علي حاتمي سراغ گرفتم، گفت: علي از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر ديگر از طرف ديگر رفتند و گفتند از اين طرف كه ما مي رويم به نيروهاي ارتش مي رسيم. ولي من در اصفهان بودم كه خبر پيدا كردم علي شهيد شده است.
بعداً دوباره كه به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علي حاتمي را گرفتم، گفت: علي همان موقع تير خورد، هنوز به سنگرها نرسيده بوديم كه يك تير به سرش خورد و افتاد. هم چنين محمد فاضل كه تير به شكمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود يك ساعت راه رفتيم تا به كرخه كور رسيديم. ارتش پس از عقب نشيني، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتيم نه يك آمبولانسي وجود داشت نه يك خودرو نه يك جيپ كه زخمي ها را ببرند. هرچه بيشتر جلو رفتيم هيچ خودرويي وجود نداشت. از روي پلي كه عراقي ها روي كرخه كور زده بودند گذشتيم، كنار آن پل، جاده اي بود كه يكي گفت جاده جلاليه است، ولي از هركس ديگر كه مي پرسيديم مي گفت نمي دانم. بالاخره مسعود به من گفت: < نمي شود كه تو تا صبح اين جا بماني و خون از بدنت برود، اگر مي تواني راه بيايي بيا تا برويم بالاخره به يك جايي مي رسيم > . راه افتاديم. حدود يك ساعت رفتيم، طرف چپ ما جبهه هاي عراق بود كه همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور ديگري مي انداختند. از اين جهت خيالمان راحت بود كه به طرف جبهه هاي عراق نمي رويم، ولي مي ترسيديم كه به گروه كمين عراق در اين بيابان برخورد كنيم؛ زيرا، آنها دوربين مادون قرمز داشتند.
در همين حين، صدايي شنيدم، چندنفر فارسي حرف مي زدند. آنها هم گروه ديگري بودند كه به فرماندهي كريم، پيش رفته و محاصره شده بودند، تا اين كه بعد از دادن چندين شهيد توانسته بودند فرار كنند و دو نفر زخمي را - كه مي توانستند راه بروند - نيز با خودشان بياورند. يكي از آنها از بچه هاي اصفهان بود.
شب آنها را نزديك كرخه كور ديديم، چند نفر از بچه هاي اصفهان هم با آن گروه بودند، همديگر را از صدا شناختيم و ما نزد آنها رفتيم. مي گفتند كه به وسيله بي سيم تماس گرفته ايم و گويا توپخانه همدان اين نزديكي ها مستقر است. حدود ده دقيقه ديگر راه رفتيم، گويا بچه ها منطقه را مي شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاكي شديم، پس از طي مسافتي حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسيديم. ساعت حدود هشت شب بود...

 

فصلنامه نگين - شماره 1

amuzesh2005

amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی
دسترسی سریع به انجمن ها