عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

چنان سفر پيش گرفت كه شايد...

چنان سفر پيش گرفت كه شايد...
یک شنبه 1 اسفند 1389  03:50 ب.ظ

89/12/01 - 11:07
شماره:8912010301
چنان سفر پيش گرفت كه شايد...

خبرگزاري فارس: «سيد حسن» كه خدايش برحمت واسعه خويش مسرور كناد، رفت، چنانكه مردان روند «بپاي رضا تا حسن القضا» كه نه گرفتار «بند مقام» بود و نه بسته «زندان مال» و نه اسير در سياه چال «فخر و اختيال».

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، شهيد سيد حسن شاهچراغي نماينده دو دوره مجلس شوراي اسلامي از شهرستان دامغان و سرپرست «موسسه كيهان» بودند كه در اول اسفندماه 1364 به همراه شهيد محلاتي و 40 تن از ياران با وفاي امام بر اثر حمله به هواپيمائي كه عازم مناطق جنگي بود در نزديكي منطقه اهواز آسماني شدند. مطلب ذيل توسط استاد حسين معلم دامغاني نگاشته شد:

اصلش از "نورآباد خدا " بود ناكجاي بي ظلمت، وادي بوداي سفر كرده، از آدم، شيث و نوح و ابراهيم و اسماعيل و... گذر كرده تا به خانه علي و فاطمه (ع) درآمده و قدم از سرزمين حجاز فرانهاده، بيابان در بيابان قطع مراحل كرده، دجله و فرات پشت سر گذارده، از "شاه چراغ " رخصت رفتار يافته، صحرا به صحرا سرزمين آفتاب را درنورديده تا به مولد و نشاء خويش و "حسن آباد " رسيده و بر كناره ملك خورشيد چون چشمه ساري پاك جاري شده، و در جريان خويش طلب وطن مالوف كرده تا به ملكوت خداي راه يافته و شاهد بزم شهود گرديده و از هرچه غير او وارهيده.

و لابد آنكه از "نورآباد " خداست مولد و منشاش نيز بايد "حسن آباد " بايد، چه آمده از ملك حسن را رويش گاهي جز "حسن آباد " نيست و نامش نشان راهش و سيد حسن شاهچراغي نيك تأمل كن. ديرزماني با هم بوديم...

گمانم نمي رفت، باين زودي فصل فراق آغاز شود و نمي پنداشتم در اين نزديكي ها بار سفر بندد. مي گفت: "وقتي ته دلم را مي نگرم هيچ آرزويي در آن نمي بينم، مگر آتشداني "! نمي دانستم. به ناگهان چه شوقي همه وجودش را پر ساخته بود. پيشتر از اين ديده بودمش، بشوق در كناره آتشدان نشسته، محو رقص شعله ها گشته! حضور و حضرت ديگران را فراموش ساخته نميدانستم: "رقصي چنين ميانه ميدانش آرزوست ". تا ديرگاه نشستيم از هر در سخن رانديم. معلوم بود حرفي در ميانه است و اين همه بهانه، اما ناگفتني كه: وراي حد تقدير است شرح آرزومندي. از آن پس ديگر نديدمش تا بدان شب، كه تفسير آتش و آتشدان و كلام پوشيده و پنهان را از خبر آن دوست دريافتم "عين آتش شده بود " يعني همه نور! سختم بود و صعب و هنوزم دشوار، دل نگران و چشم گريان، نه از آن روي كه مقام قرب يافته بود و از آن ظلمت تن بنور امنيت حق رسته بل بجهت فرقت و هجران.

ز فراق چون ننالم من دل شكسته چون ني
كه بسوخت بند بندم زحرارت جدايي

كنون مرثيه نمي سرايم و كرامت نمي سازم كه نه مرده مي پندارمش و نه بت مي سازمش لكن بر سبيل عبرت و هم به تسليت دل به خاطر خود و ديگران سخني چند مي گويم كه: ياد ياران يار را ميمون بود. سال ها پيش وقتي طلبه نو خاسته بود در قم، رشته الفت ميانمان برقرار شد و عهد مودت استوار پس شباني دراز خالي اغيار فراهم آمديم و نرد محبت باختيم و قصه دوستي و موانست پرداختيم، بي جنگي و ستيزي، كه حاليمان نبود وارثي و تمناي غيري و اصلاً حسن او در اين بود: سوداي مالي نداشت، خيال جاهي در سر نمي پروراند. همان بود كه مي نمود، بي تعارفي و تكلفي. در سفر و حضر ايام خوشي و روزگار ناخوشي، در زي طلبگي، و بر مسند دولت مردي بيگانه از رنگ ها و نيرنگ ها، بدور از عصبيت ها و جهالت ها. حضورش از خود بيگانه ات نمي نمود و وجودش رنج خاطرت نمي فزود، درآمدن، نياز به اعلام قبلي نداشت، بي كبكبه و دبدبه بود، ساده و بي پيرايه، مصاحبت و مجالستش خالي از تصنع و تكلف و غنيمت به هروقت، شب يا روز نه خود را در معذور گرفتار مي ساخت نه تو را به عذابي الم انگيز دچار، كه ناجنس نبود و "روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم. "

بدون آنكه كسوت منقش ريا در بر كند و بر مفرش منقوش زرق نشيند يا بر مسند مغشوش زهد تكيه زند، هيچگاه خالي از خداي نبود، همواره دل با او داشت و رو به سوي او و تو را نيز هر كه بودي بي ادائي نفرت انگيز براه مي خواند و با خود همراه مي خواست. هرگز صداع نمي داد و خود نيز اهل اين واقعه نبود، آرام و متين، آنچه پسنديده بود مي كرد و آنچه مي پسنديد به جاي مي آورد و اين همه بر قاعده "حسن " و معيار صدق و حق همين بود كه "حسن " بود و از "حسن آباد " خداي تبارك و تعالي. سخن كوتاه "چنان زيست كه بايد، و چنان سفر پيش گرفت كه شايد، خدايش بمنّ كرم مقام و مرتبت محسنان كرامت كناد ان شاء ا... "

عزيزا! تو داني و من و همگان دانند كه صدق كلام حق تعالي شأنه بر كسي پوشيده نيست. "اينما تكونوا يدركم الموت ولو كنتم في بروج مشيده " رفتن محتوم است و چگونه رفتن مساله. مرگ آيندني است و اجل آمدني و اين معامله در بازار جهان شدني. "باي صورة شاء " نهال تازه رسته را روي در كوچيدن است و گياه سينه از خاك برگرفته را سرخوشيدن يعني "زاينده " بناچار ميرنده است و آينده بلابد "رونده ". و داني درمانها، بسياري، درد است، گريختن ها، "مرگ ".

شنيده اي حكايت آن گريز پاي را كه از مرگ تا به مهلكه گريخت! و قصه آن زرگر سمرقندي را در كلام مولوي (ره):

در خيالش ملك و عز و سروري
گفت عزرائيل رو، آري، بري

اي شده اندر سفر با صدرضا
خود بپاي خويش تا سوء القضا

به بدان خاطر كه شبت كوتاه شود و خوابت سنگين، يا بنادانسته خرسند گردي از مرگ همسايه در طمع آنكه "رسيده بود بلائي ولي بخير گذشت " موانع معدوم گشت و شرايط موجود تابتازي بهر ميدان كه نه شايسته است و بهر شارع كه نه بايسته، زيرا:

گرچه ديوار افكند سايه دراز
بازگردد سوي او آن سايه باز

بر من است امروز و فردا، بر وي است
خون چون من كس چنين ضايع كي است

اين جهان كوه است و فعل ما ندا
خود ندا را سوي ما آيد صدا

زودا، كه ايام من و تو نيز سپري گردد و نوبتمان بآخر رسد، پس وقت خوشمان ناخوش شود، و قصه آمد و شدمان بر سر كوي و برزن نقل محفل هر مرد و زن يعني "خرمان بميرد و بارمان برهگذار بماند " آنگاه دوستان بطمع گرد آمده را اثر نباشد و ناصحان بفريب سوگند خورده را خبر نيايد. خدا را، بازآ، پيش از آنكه فرصت غايت شود غم كار خود خوريم كه عالم را نمي بينم بقائي و قبل از آنكه هنگام بگذرد خود انديشه زاد و راحله كنيم كه ياران موافق همه از دست شدند و فردا نه ندامت را سودي است و نه پشيماني را فايده اي. بادا كه برحمتش عزّ شأنه اگر آلوده خبثيم، پاك شويم و اگر آميخته كدورت، مصفّا. "ان ا... يحب المحسنين " و "يحب المتطهرين "

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز همديگر نمانيم

كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم

"سيد حسن " كه خدايش برحمت واسعه خويش مسرور كناد، رفت، چنانكه مردان روند "بپاي رضا تا حسن القضا " كه نه گرفتار "بند مقام " بود و نه بسته "زندان مال " و نه اسير در سياهچال "فخر و اختيال ". "ان ا... لايحب كل مختال فخور ". و اين نه به گزافه و نارواست، كه اگر چنين بود، وقتي از حضرت عزيز، رخصت ديدار طلبيد و از حضرت عزت طلب بار كرد، حقش جلّت عظمته بسان قرآن مجيد نمي فرمود: ادخلوا الجنه بما كنتم تعملون (آيات 29-30-31 سوره شريفه نحل) بل مايه مي گشت و اصل آيت: ... اثاقلتم الي الارض ... (آيه 37 سوره مباركه توبه) را، كه واماندگان در تيه ضلالت همان افزون طلبان آزمندند، خواهندگان سير و عدس، عنوان كنندگان "يا موسي لن نصبر علي طعام واحد " يعني از وحدت بتفرقه گريزندگان و از توحيد بشرك در آويختگان، بتفاوت نام و مقام. و رسندگان بمقام وصل، و واصلان بمرتبت قرب، صابران و راضيان و بحق از غير او خشنود شوندگان و امر خويش بصدق بحضرت حق واگذارندگان و از قيد نام و نان در گذرندگان. برادرا! نيك بنگر، من و تو از كدام قبيله ايم، مخاطبان "قلنا اهبطوا مصر ا... "

يا نواختگان: "ارجعي الي ربك... " سراغ مجلس آنان را داري و نشان محفل اينان را مي شناسي، توبيخ آنان: "... ما غرك بربك الكريم " و توقيح اينان "... فتبارك ا... احسن الخالقين. " پس بعبرت نه به مفاخرت ذكري آرم از آن سفر كرده و "سيد حسن " خلقي صالح از تبار شهيدان و فرزندي صادق از طايفه عزيزان كه بقول شيخ عليه الرحمه "در كجاوه انيس بود و در حجره جليس " شايد كه مرا و تو را بيداري افزايد و از چنگ ديو و دد خودخواهي برهاند، يادش بخير باد. اگر چه دلش از غم ايام خون بود، چهره خندان بود و گرچه تنش از ضرب تازيانه دونان ناسور، دستش بگرمي محبت نوازنده. در مجلس دوستان خاضع بود و در جمع غريبان خاشع نه نرد نخوت و ناموس بازنده و از باد غرور آكنده، حرمت پيران و احترام جوانان نگاهدارنده و خواهنده را از در خويش به قهر و غلبه نه رماننده. و نه در عرصه جهالت نابشايست تازنده. در غيبت و در حضور يكروي بود در ظاهر و باطن يك توي و با تو و غير تو يك گوي، راحت خود و رنج ديگران را نه طالب بود و بر هواي نفس غالب. در طلب مقام و منزلت نه بر خر شيطان سوار بود و نه دريافت هر چه هوا طلبد نابكار. از آموختن نياساينده بود از آموزش دريغ نورزنده. از اهل ريا و مفاخرت بحسب يا به نسب دور و از هرچه نه بر ميزان و معيار حق عور، از دوستان ببهانه قطع پيوند ناكننده بود و يوسف مصري به زر ناسره نافروشنده، حد خويش و حقوق ديگران را شناسنده بود و بر توسن تيزپاي خشم لگام صبر و حلم افكننده. آنچه نميدانست نميگفت و آنچه مي دانست به آب كذب نمي شست. از پناه خلق بحصن حصين خداي تعالي گريزنده بود و در پناه حضرتش بسكينه دل آرمنده. با خصم خداي جل جلاله به ستيز بود و با دوستان او بوفا و پرهيز. حقوق الهي به كم بسيار در خاطرش عظيم بود و ايزد منان همواره در دلش رحيم. باتكّاء پرورنده از نگاهدارنده بي نياز بود و در طلب رضاي حضرتش با سوز درون همساز. در عين فقر توانگر بود با كمال توانگري فقير و چه بسيار دردسر دهم كه "حسن " بود لابل "سيد حسن ". و برادرا، داني كه اين همه از خصلت كريمان است نه از خوي بد لئيمان، كه مقربان او جلّ و علا به نياز حضرتش از غير بي نيازند و به بندگي خداونديش از بند عبوديت خلق رسته، پس چه عجب اگر مقبول افتند و رخصت ديدار يابند كه بهشت مشتاق اينان است نه اينان مشتاق بهشت. "طوبي لهم و حسن مآب " شهيدان شاهد را و شاهدان شهيد را بر شاخ طوبي آراميده، از كوثر حق سيراب گشته و در تسنيم، تن شسته و در هواي كوي او فارغ از خويش و بيگانه گشته كه نه بيگانگي دانسته و نه غيريتي يافته همه آشنا در آشنا گشته.

اي بار خداي برحمت و كرم خويش برادران ما را و بتصدق آنان ما را، از خوف و خطر مهالك برهان و برحمت و رافت بقرب حضرتت بازرسان، كه:
دام سخت است مگر يار شود لطف خداي
ورنه آدم نبرد صرفه زشيطان رجيم

ويژه‌نامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس

انتهاي پيام/

 
 
mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 226871
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز
دسترسی سریع به انجمن ها