عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

*سيره مديريتي سرداران شهيد* دست‌درازي به بيت‌المال هرگز

*سيره مديريتي سرداران شهيد* دست‌درازي به بيت‌المال هرگز
دوشنبه 2 اسفند 1389  12:03 ب.ظ

شهيد شهيد"حميدرضا جعفرزاده" جانشين تيپ تخريب لشکر 41 ثارالله، بود آنچه که در زير مي خوانيد خاطراتي از اين شهيد بزرگوار است.

سرويس فرهنگ و حماسه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بخش‌هايي از سيره مديريتي اين سردار شهيد را منتشر مي‌كند.

زودتر از شب‌هاي قبل به خانه آمد، هنوز خستگي از تنش بيرون نرفته بود که مادر خواست با ماشين همه خانواده را به يکي از زيارتگاه‌هاي نزديک کرمان ببرد، تا هم زيارت کنيم و هم براي چند ساعت دور هم باشيم و تفريح کنيم.

حميدرضا که خيلي خسته بود و نمي‌خواست روي حرف مادر حرفي زده باشد قبول کرد. گفت: باشه فقط قبل از رفتن براي چند دقيقه مي‌روم بيرون، زود برمي‌گردم.

چند دقيقه بعد با يک تاکسي برگشت و مادر را به زيارت برد، موقع برگشت پرسيدم: حميد! تو که ماشين داشتي چرا با همون ماشين ما رو نبردي؟ گفت: شما چه طوري راضي ميشين من توي اون دنيا جوابگوي خون شهدا و مردم باشم؟ بنزيني که توي اون ماشين بود از پول بيت‌المال بود. دست درازي به بيت‌المال هم گناه دارد.

 

***

يک گوني وصله‌دار با خودش آورده بود توي مراسم صبحگاه لشکر. گوني را روي دست گرفت، برد بالا و رو به جمع نيروها گفت: اين گوني وصله‌دار را پيرزني با هزار زحمت پر از نان خشک کرده و براي جبهه فرستاده که سهمي در جنگ داشته باشه و کمکي به جبهه کرده باشه، شما بايد مواظب باشيد که اسراف نکنيد و قدر اين ملت را بدانيد.

 

***

قرارگاه خارج از شهر بود و نزديک آن تعدادي خانواده روستايي که به شهر مهاجرت کرده بودند، خانه ساخته بودند. حميدرضا اضافه غذاي قرارگاه را مي‌ريخت توي يک ديگ و مي‌برد وسط خانه‌هاي روستايي‌ها. بچه‌ها مي‌دويدند به طرفش تا غذا بگيرند. هر کس هم يک ظرف دستش بود، کوچک و بزرگ. وقتي دور ماشين جمع مي شدند مي‌گفت: همه‌شان توي يک صف بايستند تا غذا بگيرند.

روز اول گفت: پسرها و دخترها دو طرف ماشين توي صف بايستند و از هم جدا شوند، بعد از جمع دختر بچه‌ها اول به کساني غذا مي‌داد که روسري پوشيده بودند، از توي جمع پسرها هم کساني که کفش پوشيده بودند. اين طوري دختربچه‌ها براي گرفتن غذا مي‌رفتند و روسري مي‌پوشيدند، پسرها هم کفش.

 

***

چند روز بود که رفته بودم به واحد تخريب. دراين مدت کارهاي بچه‌ها را انجام مي‌داد، ظرف مي‌شست، سنگر را جارو مي‌کرد، رانندگي مي‌کرد و... . يک روز مي‌خواستم با شهيد خالصي کاري ر انجام بدهم که قبول نکرد و گفت: بهتره اول با"جعفرزاده" صحبت کنيم و ازش اجازه بگيريم، گفتم: به جعفرزاده چه ربطي داره؟ او که يک راننده بيشتر نيست! زد زير خنده گفت: چند روزه که توي واحد تخريب کار مي‌کني ولي هنوز مسوولت رو نشناختي؟ با تعجب گفتم: مگه حميدرضا چه کاره است؟ گفت: جانشين تيپ تخريب.

 

***

چند نفر از بچه‌ها نتوانسته بودند هم پاي بقيه بدوند و ورزش کنند، همين که از گروه جدا شدند، بهشان توپيد و گفت: من به هيچ وجه نمي‌گذارم شما برويد توي عمليات، شما که نمي‌تونيد خودتون رو بکشيد و به ساير نيروها برسونيد، شب عمليات باعث شکست مي‌شويد.

بعد از ورزش معمولاً يکي از بچه‌ها براي سايرين يک حديث يا روايت مي‌خواند. آن روز خودش براي بچه‌ها حديث خواند، "هرگاه عصباني شدي، سکوت پيشه کن" هر چند برخورد تندي نکرده بود اما انگار از همان هم پشيمان باشد، از يچه‌ها عذرخواهي مي‌کرد.

 

***

هر روز صبح نيروها را تقسيم مي‌کرديم تا تمام کارهاي مجموعه به درستي انجام شود، يکي ظرف مي‌شست، ديگري محوطه را تميز مي‌کرد، بعضي‌ها سنگرها را تميز مي‌کردند و اين وسط، حميدرضا براي همه بچه‌ها کاري را در نظر مي‌گرفت، خودش هم مي رفت سراغ سخت‌ترين کاري که مي‌بايست انجام شود، دستشويي شستن و کارهايي مثل آن که خيلي‌ها تمايلي به انجام شان نداشتند.

 

***

براي مأموريت رفتيم اصفهان. کارمان که تمام شد، راه افتاديم که برگرديم اهواز. سپاه بخشنامه داده بود سرعت ماشين‌هاي سپاه توي جاده در روز بايد نود کيلومتر و در شب حداکثر هشتاد کيلومتر در ساعت باشد.

وقتي حرکت کرديم تذکر داد که سرعت ماشين از حد قانوني بيشتر نشود، من عم رعايت مي‌کردم.

از اين که مجبور بودم با سرعت کم رانندگي کنم ناراحت بودم، براي همين منتظر ماندم تا طبق معمول تلافي خستگي‌هاي طول روز را توي ماشين دربياورد و بخوابد. همين طور که نشسته بود توي ماشين، چشم هايش را روي هم گذاشت و طولي نکشيد که خواب رفت. سرعتم را که زياد کردم يک دفعه از خواب پريد، نگاهم کرد و گفت: عباس آقا... فقط گفتم: باشه چشم.

در طول مسير هر وقت سرعتم زياد مي‌شد، خود به خود از خواب بيدار مي‌شد و تذکر مي‌داد که تند نروم.

 

اگر من و شما خودمان را  اصلاح کنیم ، جامعه درست می شود

svh2005

svh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 18447
محل سکونت : مازندران
دسترسی سریع به انجمن ها