عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

حكومت و سياست در سيره امام صادق(ع)

حكومت و سياست در سيره امام صادق(ع)
دوشنبه 2 اسفند 1389  02:39 ب.ظ

در زمان امام صادق(ع) نيز شديدترين فشارها بر شيعيان اعمال مي شد، بطوري كه توان هرگونه ابراز وجود از آن ها سلب شده بود، تا آن جا كه مشايخ شيعه مجال نقل احاديث ائمه(ع) را نداشتند، و اصحاب امام صادق(ع) بمنظور صيانت خود از گزند منصور، مجبور بودند بطور كامل تقيه نموده و مواظب باشند كه كوچكترين بي احتياطي از آنان سر نزند، و تأكيدهاي مكرر امام(ع) بر تقيه، خود دليل آشكاري بر وجود چنين فشار سياسي بود، خطر هجوم بر شيعيان چنان نزديك بود كه امام براي حفظ آنان، ترك تقيه را مساوي با ترك نماز اعلام فرمود. به معلي ابن خنيس كه بدست حاكمان زمان خود كشته شد، فرمود: <يا معلي اكتم امرنا ولا تذعه فان من كتم امرنا و لا يذيعه اعزه الله في الدنيا>. <اي معلي كار ما را پنهان بدار و افشاء مكن، كسي كه كار ما را افشاء نكند و پنهان بدارد، خداوند او را در دنيا عزيز مي دارد>. رواياتي وجود دارد حاكي از آن كه شدت فشار به قدري بود كه حتي شيعيان، بدون اعتنا به همديگر از كنار هم ديگر رد مي شدند. منصور در مدينه جاسوساني داشت كه تجسس مي كردند، و هر كه را مي شناختند از پيروان جعفر ابن محمد(ص) است گردن مي زدند. محمد اسقنطوري گويد: <روزي بر منصور دوانقي وارد شدم، ديدم كه در فكر عميق فرو رفته است، پرسيدم براي چه؟ گفت: از ذريه ي فاطمه هزار نفر بلكه بيشتر از آن را كشتم، ولي سيد و آقاي شان را زنده نگه داشته ام، گفتم: كيست آن؟ گفت: مي دانم تو به امامت او معتقد هستي، و او امام من و امام تو و امام همه ي مردم است، لكن مرا چاره ي جز كشتن او نيست> امام صادق(ع) شديداً تحت مراقبت منصور بود، با آن كه از قبل به امر هشام در شام جلب شده بود، بار ديگر به امر منصور در شام جلب شد، و مدتي امام(ع) تحت نظر ماند و عزم كشتن آن حضرت را كردند، و هتك ها نمودند و بالاخره اجازه ي مهاجرت را دادند، حضرت به مدينه مراجعت كرد و بقيه عمر را در حال تقيه در مدينه ماند. منصور آزارها و كشتارهاي بي رحمانه در حق سادات علويين روا داشت كه به دستور وي آنان را دسته دسته مي گرفتند و در قعر زندان هاي تاريك، با شكنجه و آزار به زندگي شان خاتمه مي دادند، جمعي را گردن مي زدند و گروهي را زنده زير خاك پنهان مي كردند، و جمعي را در پي ساختمان ها يا ميان ديوارها گذاشته و روي شان ديوارها را بالا مي بردند. منصور پس از آن كه خبر شهادت امام ششم(ع) را شنيد، به والي مدينه نوشت كه وصي او را گردن بزند، اما وقتي وصيت نامه ي آن حضرت را خواندند، ديدند كه امام(ع) پنج نفر ار وصي خود تعيين كرده است: ابي جعفر منصور، محمد ابن سليمان، عبدالله ابن جعفر، موسي ابن جعفر و حميده زوجه اش، موضوع را به منصور خبر دادند، و او گفت: مرا به قتل اين ها راهي نيست. محمد ابن ربيع دربان مخصوص منصور گويد: زماني كه امام صادق(ع) را از مدينه به پايتخت خلافت آورده بودند، روزي منصور در كاخ خود نشسته بود تا شب شد و قسمت زيادي از شب گذشت، سپس منصور به من گفت كه: محمد مي داني كه نسبت به من چه اندازه قريب و منزلت داري؟ و اسراري را از من مي داني كه حتي نزديك ترين كس به من يعني مادر فرزندانم نمي داند. گفتم: اين از لطف خدا و اميرالمؤمنين است. گفت: همين الان برو به خانه ي جعفر ابن محمد(ص) و بي خبرانه داخل خانه شو، و او را به هر وضعي كه مي بيني بدون آن كه تغيير وضع كند، بياور. محمد گويد: پيش خود گفتم: به خدا قسم اين هلاكت است، او را اگر بياورم دين و آخرت خود را از دست داده ام، اگر نياورم بايد به كشته شدن خود و خاندان گردن نهم، هم چنان بين دنيا و آخرت مردد شدم، تا آن كه نفس من مرا به طرف دنيا كشاند. آمدم در نزديك خانه ي جعفر ابن محمد(ص) و از پشت سرخانه نردباني گذاشتم و بالاي بام خانه ي او بالا رفتم، و از آن جا پايين شدم و بي خبرانه وارد خانه اش شدم، و ديدم كه در حال نماز است و خود را به پيراهن و ازاري پيچيده است، وقتي سلام نماز را داد، گفتم: بفرماييد برويم پيش اميرالمؤمنين، گفت بگذار لباسم را در برنمايم. گفتم: اجازه ندارم، گفت: مي خواهم وضو بگيرم. گفتم: نمي شود و او را به همان حال پيش منصور آوردم. در چنين جو اختناق آميز سياسي كه هر نفسي در سينه حبس مي شود، امام صادق(ع) شبكه ي وسيعي را كه كار آن، اشاعه ي امامت آل علي(ع) و تبيين درست مسأله ي امامت بود، رهبري مي كرد شبكه ي كه در بسياري از نقاط دور دست كشور مسلمان، بويژه در نقاط عراق عرب و خراسان، فعاليت هاي چشمگير و ثمربخشي را درباره ي مسأله ي امامت عهده دار بود.

 

آن چه از بعضي نصوص و احاديث مفهوم مي گردد، اين است كه امام صادق(ع) چون پدرش و جدش قيام مسلحانه و غلبه ي با شمشير را براي استحكام پايه هاي حكومت خود كافي نمي دانستند، بلكه قبل از هر چيز تربيت يك ارتش اعتقادي را كه به رهبري و عصمت امام معتقد باشند، ضرور مي دانستند، ارتشي كه اهداف عظيم امامان را زنده نگه دارند و مصالح و منافع را كه براي امت تشخيص داده اند، حفاظت نمايند. شخصي از خراسان خدمت امام صادق(ع) رسيد و گفت: ما حاضريم كه در ركاب تو با دستگاه حاكم بجنگيم چرا حركت نمي كني؟ امام به او دستور داد داخل آتش شود ولي او امتناع ورزيد، و في الحال ابوبصير رسيد، حضرت به او دستور داد كه داخل آتش شود، او في الفور داخل آتش شد، حضرت رو كرد به شخص خراساني و فرمود: اگر بين شما چهل نفر مانند ابوبصير باشد قيام مي كنم. بنابراين آن چه كه ائمه ي معصومين(ع) و حضرت امام صادق(ع) بدان اهميت مي دادند، حفظ شيعه بود به عنوان جمع متشكل مؤمن به امام و مكتب. از آن ها حمايت مي كرد و به رفتار آنان جهت مي داد، شعور و آگاهي آنان را بالا مي برد، و به شيوه هاي گوناگونه به آنان كمك مي رساند، و در صحنه ي گير و دارهاي محنت انگيز و گرفتاري ها، بر مقاومت آن ها مي افزود. شواهد فراواني در حيات ائمه(ع) داريم كه شيعيان خود را آن چنان تربيت كرده بودند كه اختلافات شخصي بين آنان حل شده بود. درست است كه امام صادق(ع) چون پدر و جدش امام باقر و امام سجاد(ع) حكام غاصب دست به قيام مسلحانه نزد، و در آن شرايط، آن را موجب نابودي حزب شيعه و مركز فرماندهي آن مي دانست، حتي انقلابات ضد حكام را توسط عمويش زيد و نفس زكيه و ديگران بر پايه ي صحيح استوار نمي دانست. از اين جهت همكاري صريح و علني نداشت ولي در عين حال آن ها را خالي از خير و صلاح نمي دانست و مي فرمود: تا زماني كه از آل محمد(ص) كسي قيام كند، ما و شيعيان ما در راحت هستيم، و دوست دارم از آل محمد(ص) كسي قيام كند تا خرج عيالش را من بعهده بگيرم، و حدود هزار دينار از مال خود را براي عائله ي كساني كه با زيد به شهادت رسيده بود، تقسيم كرد. چه روشن است كه در صورت بروز انقلابات، حكام زمان متوجه آنان مي شدند، و براي امام و شيعيانش فرصتي براي سازماندهي پيدا مي شد. موضوع تشكيلات مخفي در صحنه ي زندگي سياسي امام صادق(ع) و ساير امامان، از جمله مهم ترين و شورانگيزترين، و در عين حال مجهول ترين و ابهام آميزترين فصول اين زندگينامه ي پر ماجرا است، و براي اثبات وجود چنين سازماني، نمي توان و نمي بايد در انتظار مدارك صريح بود، و اين چيزي نيست كه بتوان به آن اعتراف كرد، بلكه انتظار معقول آنست كه اگر روزي هم دشمن به وجود تشكل پنهاني امام پي برد، و از خود آن حضرت و يا از يكي يارانش در آن باره چيزي بپرسد، او بكلي وجود چنين چيزي را انكار كند و گمان آن را يك سوء ظن يا تهمت بخواند اين خاصيت هميشگي كار مخفي است. اما قراين و شواهد و بطون حوادث كه هر چند نظر بينندهء عادي را جلب نمي كند، ولي با دقت و تأمل، خبر از جريان هاي پنهاني بسياري مي دهد، اگر به چنين نگرشي به سراسر دوران دو قرن و نيمي زندگي ائمه(ع) نظر شود، وجود يك تشكيلات پنهان در خدمت و تحت فرمان ائمه(ع) تقريباً مسلم مي گردد. منظور از تشكيلات يعني جمعيتي از مردم كه با هدف مشترك، كارها و وظايف گوناگوني را در رابطه با يك مركز و با يك قلب طپنده و مغز و فرمان دهنده، انجام داده و ميان خود نوعي روابط و نيز احساسات نزديك و خويشاوندانه داشته باشند. اين جمع در زمان علي(ع) در فاصله ي 25سال خانه نشيني او، همان خواص صحابه ي بودند كه عليرغم تظاهرات حق بجانب و عامه پسند دستگاه خلافت، معتقد بودند كه حكومت و خلافت، حق برترين و فداكارترين مسلمانان يعني علي(ع) است و تصريح پيامبر به جانشيني علي را از ياد نبرده و در نخستين روزهاي پس از سقيفه، نيز نظر مخالف خود را نسبت به برندگان خلافت، و نيز وفاداري خود را به امام صريحاً اعلام كردند. بعدها نيز با آن كه مصلحت بزرگي امام را به سكوت حتي با همكاري با خلفاي نخستين وادار مي ساخت، آنان نيز در روند عادي و معمولي جامعه ي اسلامي قرار گرفته بودند، لكن هيچ گاه رأي و تشخيص درست خود را از دست نداده و همواره پيرو علي باقي ماندند و به همين جهت بود كه به حق نام شيعه ي علي يافتند، و به اين جهت گيري فكري و عملي مشهور شدند، و اين ها چهره هاي مشهوري بودند چونان: سلمان، ابوذر، مقداد، حذيفه، ابي ابن كعب و... شواهد تاريخي تاييد مي كند كه اين جمع، انديشه ي شيعي يعني اعتقاد به لزوم پيروي از امام(ع) را بمثابه ي پيشواي فكري و رهبر سياسي، همواره ميان مردم اشاعه مي دادند، و تدريجاً بر جمع خود مي افزودند، و اين كاري بود كه براي تشكيل حكومت ائمه(ع) بمنزله ي مقدمه ي واجب بوده است. بنابراين امام صادق(ع) هر چند در ظاهر آرام بود، و علناً كاري نمي كرد كه سندي عليه او شود، اما شناختي كه منصور از امام صادق(ع) داشت، خاطرش ناآسوده و قلبش ناآرام بود و آن حضرت را چون خاري در چشمش مي ديد. امامان، با آن وضعيت خفقان و اختناق سياسي، سربلند و آزاد زندگي مي كردند، تاييد خلفاء را نكرده و زير بار آن ها نمي رفتند، و ياران خود را از همكاري با دستگاه خلافت ممانعت مي نمودند، و به صفت يك معترض معروف بودند، از اين جهت براي خلفاء مايه ي دردسر و اسباب ناراحتي بودند. منصور به امام صادق(ع) مي گفت: چرا نزد من رفت و آمد نمي كني آن چنان كه ديگران رفت و آمد دارند؟ امام فرمود: از امور دنيا چيزي در اختيار من نيست كه از دست دادن آن را توسط تو بترسم، و از امور آخرت تو چيزي نداري كه در آن طمع نمايم، و در نعمتي هم نيستي كه برايت تهنيت بگويم، پس براي چه بيايم؟ منصور گفت بيا مرا نصحيت كن، امام فرمود: كسي كه طالب دنيا است ترا نصيحت نمي كند، و هر كه طالب آخرت است با تو همنشيني نمي كند.

عالم محضر خداست درمحضر خدا گناه نکنید حضرت امام (ره)

hasantaleb

hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها