عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

عدالت - به ياد شهداى تفحص

عدالت - به ياد شهداى تفحص
سه شنبه 3 اسفند 1389  11:32 ق.ظ

به همراه بچه هاى تفحص بوديم و از همراهى شان كسب فيض مى كرديم گهگاه پاى خاطراتشان هم مى نشستيم از جمله پاى خاطرات جانباز شهيد حاج على محمودوند.
خاطره اى كه در ذيل مى آيد نقل از اوست كه قسمم داد تا وقتى زنده است آن را بازگو نكنم! و حالا كه محمودوند گرامى در بهشت آرميده است نقل اين خاطره شايد نقبى بزند به آن روزهاى خوب خدا، اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم.

سال ۶۱ در عمليات والفجر مقدماتى(فكه) از واحد تخريب لشكر ۲۷ به گردان ها مامور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود. يك شب كه در گردان خواب بوديم متوجه شدم شخصى كه در كنار من خوابيده به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است و به حال تشنج افتاده بود.
دندان هايش به شدت چفت شده بود من كه يكباره از خواب پريدم او دست و پاى خودش را گم كرد و بعد از يك ربع ساعت بالاخره به حالت اوليه برگشت و همين كه متوجه شد من بالاى سرش بوده ام خيلى ناراحت شد كه من اين قضيه را فهميده ام لذا مرا قسم داد كه به كسى چيزى نگويم تا احيانا اين مساله باعث نشود كه به عمليات نرود از او سوال كردم كه چرا به اين حالت دچار مى شوى؟ در جوابم گفت: من هر وقت خوشحال و يا ناراحت شوم به اين حالت دچار مى شوم و ديگر صحبتى نكرد من به او گفتم اگر مجددا به اين حالت دچار شدى من چه بايد بكنم؟ گفت: در جيب من شيشه قرصى است كه اگر به اين حالت دچار شدم يك قرص را با كمى آب حل كن و از لاى دندان ها به دهانم بريز و شيشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جيبش گذاشت. بالاخره نمى دانم اين قضيه چگونه لو رفت كه مسوولين گردان فهميدند و تصميم گرفتند كه او را به عمليات نبرند اما او حرفى زد كه ديگر هيچ كس نتوانست تصميمى بگيرد. او گفت: آن كسى كه مرا آورده خودش هم مرا به عمليات مى برد. و واقعا هم كسى حرفى نزد. دوست ديگرى هم داشتم به نام حسين رجبى ايشان هم خيلى با من رفيق بود در شب عمليات يك لحظه از من جدا نمى شد شديدا به هم وابسته بوديم.
در آن شدت درگيرى در فكه هر وقت از من عقب مى ماند بلند صدايم مى كرد، محمودوند محمودوند…
و به هر صورتى كه بود هم ديگر را پيدا مى كرديم. در شب عمليات از يك كانال بزرگى رد مى شديم، تعدادى نيرو ديدم كه داخل كانال نشسته بودند، از آنها سوال كردم بچه ها كجا هستند؟ گفتند بچه هاى گردان كميل. گفتم چند روز است كه در اينجا هستيد گفتند: سه روز. سپس در تاريكى عبور كردم. چند كانال ديگر كه رد شديم ديگر هوا روشن شده بود. بچه ها گفتند كه نماز صبح را بخوانيم، شروع به خواندن نماز صبح نموديم. عراقى ها ما را محاصره كرده بودند و ما اطلاع نداشتيم. با روشن شدن هوا متوجه شديم كه در محاصره هستيم. عراقى ها فرياد مى زدند تسليم شويد، بياييد طرف ما و در همين حين تيراندازى را شروع كردند و اولين تير به سر حسين يارى نسب فرمانده گردان حنظله خورد و شهيد شد. ناگفته نماند كه برادر حسين يارى نسب
( تنها كسى بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت) عراقى ها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند در همين حين يك گلوله هم به سر رجبى خورد، آرام آرام قدرى به عقب رفت و به زمين افتاد. درگيرى شدت زيادى پيدا كرده بود و تنها يك راه بازگشت داشتيم كه از ميدان مين بود و اول ميدان مين هم يك موشك ماليبيوتكا كه عمل نكرده بود روى سيم خاردار افتاده بود و اين تنها راه و نشانه بود براى بازگشت. داخل كانال انباشته از شهدا شده و جاى پا براى عبور نبود و بالاجبار بايد از روى شهدا رد مى شديم. به اتفاق ،۷ ۸ نفرى كه مسير برگشت را مى آمديم وارد ميدان مين شديم. پشت يك تپه خاكى كوچك پناه گرفتيم. چهار لول عراقى ها همه بچه ها را قلع و قمع مى نمود. ۲ تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهارلول شليك مى كنيم تا شما باز گرديد. در همين حين چهارلول به سمت تپه خاكى شليك كرد و ۲ تا از بچه ها را انداخت. همه ما به شدت مجروح شده و جراحات زيادى برداشته بوديم ولى مصمم بوديم تا مجروحين را از مهلكه نجات دهيم. هرچند متاسفانه از ۸ نفر من زنده از ميدان مين خارج شدم و بقيه را عراقى ها به شهادت رساندند. در حين عقب آمدن به همان كانالى كه بچه هاى گردان كميل برخورد نموده بودند، رسيديم قدرى سينه خيز در كف كانال خوابيدم تا كمى آتش سبك شد. سپس متوجه شدم كه به غير از تعداد انگشت شمارى بقيه شهيد شده اند من با چشم خودم در حدود ۸۰ تا ۹۰ شهيد را در اين كانال ديدم و تعداد ديگرى كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، به انتهاى كانال كه رسيدم ديدم چند نفر در گوشه اى نشسته اند گفتم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفتند: مدت ۴ روز است كه تشنه و گرسنه در اينجا مانده و رمق حركت كردن نداريم به هر صورتى كه بود به كمك همديگر خودمان را به يك خاكريز بزرگ رسانديم و حدود ۴۰ كيلومتر پياده روى كرديم. در كنار خاكريز هم شهداى زيادى را مشاهده نموديم. به نزديكى خط بچه هايمان كه رسيديم از خستگى و خون ريزى زياد من ديگر هيچ چيز نفهميدم و فقط احساس مى كردم كه روى برانكارد هستم. پس از آن تمام صحنه ها در مدت ،۱۲ ۱۳ سال در ذهنم ماند تا قضيه تفحص شروع شد. سال ۷۱ اتفاقا اولين جايى كه رفتيم و مشغول تفحص شديم همان محور والفجر مقدماتى بود ( قتلگاه فكه) من خيلى اصرار داشتم كه كانال گردان كميل و حنظله را پيدا كنم. بسيار گشتيم و بالاخره اول گردان كميل را يافتيم و همان شهدايى كه من آن شب داخل كانال ديده بودم همگى شان را ( حدود ۸۵ الى ۹۰ شهيد بودند) از زير خروارها خاك بيرون كشيديم. من مدت ۱۰ روز به دنبال كانال گردان حنظله مى گشتم و آنجا را نمى يافتم، علت هم اين بود كه عراقى ها كانال ها را پر و صاف كرده بودند و روى آن را مين گذارى كرده بود. من هر چه قدر به مسوولين مى گفتم كه كانال ديگرى هم وجود دارد كه بچه هاى گردان حنظله درونش هستند، كسى جدى نمى گرفت. تا يك روز حاج محمد كوثرى فرمانده لشگر ۲۷ به منطقه آمد من به ايشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملا به ياد دارم تاكيد مى كنم كه اينجا كانال حنظله مى  باشد. تا اين كه به دستور ايشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد. حالا چطور گردان حنظله را پيدا كرديم؟ اين خودش حكايتى است. شب عمليات كه ما در حين عقب نشينى مى خواستيم وارد ميدان مين شويم همان موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود را ديديم و حالا بعد از ،۱۱ ۱۲ سال آن موشك به همان صورت بر روى سيم خاردارها افتاده بود و اين جرقه اى بود در ذهنم براى به ياد آوردن آن شب. وارد ميدان مين شديم و همان تپه خاكى را كه در شب عمليات به آن پناه برده بوديم يافتيم و پيكرهاى مطهر همان دو شهيد را كه چهارلول عراقى ها آنها راتكه پاره كرده بود كشف كرديم. در همين حين حاج محمد به يك تكه استخوان برخورد نمود و گفت: اين چيه؟ من گفتم اين يك بند انگشت است خود حاج محمد زمين را زير و رو كرد و به يك شهيد برخورد كرديم كه بر پشت شهيد با حروف درشت نوشته شده بود حنظله. با خوشحالى فراوان توام با آه و درد كه در سينه ام شعله ور بود همان منطقه را زير و رو كرديم ولى متاسفانه بعد از ۱۰ روز ديگر شهيدى پيدا نشد ديگر از غصه دلم داشت مى تركيد مطمئن بوديم كه تمام شهداى گردان در همين اطراف هستند و احساس مى كردم كه خيلى به آنها نزديكم خيلى به خدا و شهدا توسل جستيم بعد از ۱۲ روز به تنهايى در همان اطراف به دنباله نشانه اى از كانال بودم بى نهايت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مى كردم به ياد شب عمليات مى ا فتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقى كه شديداً مست بودند قتل عام مى شدند. در همين افكار غوطه ور بودم و آرام آرام از روى سيم خاردار رد شدم و وارد ميدان مين شدم ناگهان چشمم به يك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتى از آن بيرون زده بود. با دست هايم خاك را كنار زدم ديدم شهيد است در حالى كه لباس سبز سپاه بر تن داشت، فرياد زنان به طرف بچه ها دويدم در حالى كه با چشمان اشك بار فرياد مى زدم پيدا كردم، پيدا كردم به سيدميرطاهرى مسوول گروه گفتم: سيد! گردان حنظله را پيدا كردم. بچه ها همگى به آن منطقه حركت كردند. شهيدى را كه زير خاك بيرون آورده بودم نشان دادم و گفتم اين شهيد برادر حسين يارى نسب است. سيد گفت: شما از كجا مطمئن هستيد؟ گفتم چون تنها كسى كه در شب عمليات لباس سپاه را بر تن داشت و قدش هم بلند بود. يارى  نسب بود آن روز تا شب ۱۵ شهيد را از زير خاك بيرون آورديم و با احترام در معراج شهدا جا داديم و هنگامى كه همان شهيدى كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كرديم، اعلام كردند برادر حسين يارى نسب فرمانده گردان حنظله است و اين باعث شد كه همه به يقين و اطمينان برسيم كه كانال گردان حنظله را پيدا كرديم. با همت بچه ها، شهداى گردان حنظله را كه در يك گروه دسته جمعى مدفون شده بودند پيدا كرديم، حسين رجبى هم در ميان ساير شهدا بود. روز ديگر كه به دنبال شهداى گردان بوديم در كنار همان ميدان مين كه قبلا گفتم هر كسى از بچه ها كه در شب عمليات مى خواست رد شود عراقى ها مى زدند يك خاكريز كوچك كنار ميدان مين پيدا كرديم كه همه شهدا را جمع نموده و دفن كرده بودند و گروهى از بچه هاى گردان حنظله بودند و گروهى از گردان كميل. پيكر شهيدى تنها در وسط ميدان مين افتاده بود و وقتى كاملا پيكرش را از زير خاك بيرون آورديم به دنبال پلاك و يا مشخصاتى از او بوديم. وقتى دست در جيب شهيد بردم دستم به شيشه برخورد نمود تا آن را از جيب شهيد بيرون آوردم دنيا بر سرم خراب شد و از خودم بى خود شدم و شديدا گريستم. تمام صحنه آن شب ( لرزيدن شيخ عطار) جلوى چشمم آمده بود. آن چيزى نبود جز شيشه قرص شيخ عطار كه در شب عمليات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نياز بر دهان او بگذارم….
 
جانبار شهيد حاج على محمودوند


 

سر سپرده ام پيشاپيش به نيروئي حاکم بر سرنوشتم و در پر کاهي نيز مي آويزم,پس مرا چيزي نيست تا به حفظ آن بکوشم,مرا انديشه اي نيست پس مي توانم ببينم,پس مي توانم خود را به ياد آرم,جدا و در سبکبالي پيشي مي گيرم از عقاب , تا رسم به رهايي

FABAHADOR

FABAHADOR
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 106
محل سکونت : خراسان رضوي
دسترسی سریع به انجمن ها