عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي

مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:15 ب.ظ

عمربن عبدالعزیز و غصب خلافت

مناظره عالم خراساني با عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزیز برای بررسی عملكرد عامل خود در خراسان دستور داد تا علمای خراسان یك نفر را به عنوان نماینده، نزد او حاضر كنند تا حقیقت حال را از او سؤال نماید.
عالم: ای امیر! ابتدا دستور بده تا مجلس را خلوت كنند تا عرایضم را به حضور برسانم.
عمر بن عبدالعزیز: چرا مجلس را خلوت كنم؟! تو مطالبت را بگو. اگر راست بود اهل مجلس تصدیق می‎كنند و اگر دروغ بود تكذیب.
عالم: خلوت مجلس برای خاطر خودم نیست بلكه بخاطر شماست زیرا می‎ترسم بعضی حرفها در میان گفته شود كه امیر كراهت دارد آن حرف‎ها را مردم بشنوند.
عمر بن عبدالعزیز مجلس را خلوت كرد و به عالم گفت: بگو هرچه می‎خواهی.
عالم: آیا تو خلیفه مسلمین هستی؟
عمر بن عبدالعزیز: آری.
عالم: این خلافت از كجا به تو رسیده است؟
عمربن عبدالعزیز: این چه سؤالی است كه می‎پرسی؟! مگر تو به خلافت من اعتقاد نداری؟!
عالم: نه!
عمربن عبدالعزیز: چرا؟!
عالم: اگر تو بگویی خلافت من از طرف خدا و رسولش به من واگذار شده قطعاً دروغ گفته‎ای و اگر بگویی اجماع مسلمین بوده باز دروغ گفته‎ای زیرا من و بسیاری از مسلمانان نفهمیدیم كه تو چه وقت خلیفه شدی و ما هرگز رأی به خلافت تو نداده‎ایم.
و اگر بگویی خلافت از پدرانم به من ارث رسیده چرا تنها تو صاحب ارث شدی با اینكه پدرت اولاد زیادی داشت.
عمربن عبدالعزیز: ساكت شد و جوابی نداد.
عالم: الحمد لله كه اقرار به حق كردی و پذیرفتی كه این خلافت حق كس دیگری است. آنگاه افزود: ای عمر! اگر كسی مال مسلمین را غصب كند آیا آن مال بر او حلال است؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً حرام است و تصرف در آن مال جایز نیست.
عالم: اگر كسی خلافت را از صاحب آن غصب كند و بیت المال مسلمین را به زور از ایشان بگیرد آیا گناهانش به گردن خود او نیست؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً گناه بر گردن غاصب خلافت است.
عالم: پس تو چرا خودت را به خطر سقوط در جهنم می‎اندازی و چرا خلافت را قبول كرده‎ای و در مال مسلمین تصرف می‎كنی؟!
به خدا قسم اولین نفر ما بواسطه اولین شما (ابوبكر) هلاك شد و اوسط ما با اوسط شما و آخرین ما با آخرین شما هلاك خواهند شد.
این مطالب را گفت و از حضور عمر بن عبدالعزیز برخاست و رفت.

علامه مجلسی-بحارالانوار، ج 11، ص 97
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:17 ب.ظ

در امان بودن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا

مناظره شيخ مفيد با سني فقيه نما

روزی شیخ به خانه شریف بغداد (ابو عبدالرحمن محمد بن محمد بن طاهر) رفت، فقیه نمایی از اهل سنت در مجلس حاضر بود. پس روی سخن به جانب شیخ نموده و پرسید:
«آیا این مطلب صحیح است كه شیعه عقیده دارد كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا و سهو در امان و محتاج به افراد رعیت نیست؟»
شیخ مفید گفت: «بلی. ما را عقیده چنین باشد».
پرسید: پس چرا خداوند او را به مشورت امر نموده است، آن جا كه فرموده: «و شاوِرْهُم فِی الأمرِ»[1] بدیهی است كه اگر محتاج به مشورت نباشد، هرگز خداوند او را با چنین آیه‌ای خطاب قرار نمی‌دهد.»
شیخ مفید گفت: «امر پروردگار، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به مشورت، مسلتزم احتیاج پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به افراد نیست و معنای امر به مشورت این نباشد كه چون نیازمندی، مشورت كن، بلكه معنا این است كه با آنان شورا بنمای نه این كه عمل كن تا طرز فكر آنان با افكار تابناكت تقویت شود و گواه این معنا، ادامه همان آیه است كه فرموده:
« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛[2] هر زمان عزم كردی توكل بر خدای كن.
مرد سنی پرسید: فائده مشورتی كه توأم با عمل نباشد چیست؟
شیخ در جواب گفت: مشورت به خودی خود یا از لحاظ انس و الفت میان مسلمین و یا وسیله تقویت روحیه آنان با افكار عالیه و بلند پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و یا برای امتیاز دادن میان افراد منافق و مؤمن است. (كه از آرای ابراز شده، روحیه هر كدام به دست می‌آید). بنابراین مشورت كردن پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از روی احتیاج نبوده تا با عقیده ما سازگار باشد.
[1] . آل عمران، 159.
[2] . همان.
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:18 ب.ظ

جانشینی بعد از پیامبر(ص)

مناظره شيخ مفيد با قاضي عبدالجبار (سني)

در عصر شیخ مفید‌(ره)، یكی از علمای بزرگ اهل تسنّن، در بغداد مجلس درسی داشت، و به نام «قاضی عبدالجبّار» خوانده می‌شد، روزی قاضی عبدالجبّار در مجلس درس خود نشسته بود، شاگردانش از سنّی و شیعه حاضر بودند، در آن روز شیخ مفید‌(ره) نیز به آن مجلس وارد شد و دم در نشست، قاضی تا آن روز شیخ مفید را ندیده بود، ولی وصفش را شنیده بود.
پس از لحظه‌ای، شیخ مفید به قاضی رو كرد و گفت: «آیا اجازه می‌دهی، در حضور این دانشمندان، سؤالی از شما ‌كنم؟»
قاضی: بپرس
شیخ مفید: این حدیثی كه شیعیان روایت می‌‌كنند كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در صحرای غدیر، درباره علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ: هر كس كه من مولای اویم، پس علی‌ مولای اوست»
آیا این حدیث صحیح است و یا این‌كه شیعه آن را به دروغ ساخته است؟
قاضی: این روایت،صحیح است.
شیخ مفید: منظور از كلمه «مولی» در این روایت چیست؟
قاضی: منظور، آقائی و اولویّت است.
شیخ مفید: اگر چنین است پس طبق فرموده پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ،‌ علی‌ـ علیه السّلام ـ آقائی و اولویّت بر دیگران دارد، بنابراین، این همه اختلاف و دشمنی‌ها بین شیعه و سنّی برای چیست؟
قاضی: ای برادر! این حدیث (غدیر) روایت (و مطلب نقل شده) است، ولی خلافت ابوبكر، «درایت» و امری مسلّم است، و آدم عاقل، به خاطر روایتی، درایت را ترك نمی‌كند!!
شیخ مفید: شما درباره این حدیث چه می‌گویید كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ، در شأن علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«یَا عَلیُّ حَرْبُكَ حَرْبِی وَ سِلْمُكَ سِلمِی»: «ای علی! جنگ تو،‌جنگ من است، و صلح تو،‌ صلح من است»
قاضی: این حدیث،‌صحیح است.
شیخ مفید: بنابراین آنان‌كه جنگ جَمَل را به راه انداختند مانند طلحه و زبیر و عایشه و...و با علی ـ علیه السّلام ـ جنگیدند، طبق حدیث فوق و اعتراف شما به صحّت آن، باید (با شخص رسول خدا‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ جنگیده باشند) و كافر باشند.
قاضی: ای برادر! آن‌ها (طلحه و زبیر و ...) توبه كردند.
شیخ مفید: جنگ جمل، درایت و قطعی است، ولی در این‌كه پدید آورندگان جنگ، توبه كرده‌اند، روایت و شنیدنی است، و به گفته تو نباید درایت را فدای روایت كرد، و مرد عاقل به خاطر روایت، درایت را ترك نمی‌كند.
قاضی، در پاسخ این سؤال فرومانده، پس از ساعتی درنگ ، سرش را بلند كرد و گفت : «تو كیستی؟»
شیخ مفید: من خادم شما محمّد‌‌‌بن محمّد‌بن نعمان هستم.
قاضی همان‌دم برخاست و دست شیخ مفید را گرفت و بر جای خود نشانید و به او گفت: «اَنْتَ الْمُفِیدُ حقّاً»: «تو در حقیقت، مفید (فایده بخش) هستی»
علمای مجلس از رفتار قاضی رنجیده خاطر شدند و همهمه كردند، قاضی به آن‌ها گفت: من در پاسخ این شیخ (مفید)، درمانده شدم، اگر هر یك از شما پاسخی دارد، برخیزد و بیان كند.
هیچ كس برنخواست، به این ترتیب، شیخ مفید،پیروز شد و لقب «مفید» در این مجلس، برای او بر سر زبان‌های مردم افتاد.

مجالس المؤمنين، ج 1، ص 200 و 201 (مجلس پنجم)
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:18 ب.ظ

رهبری بعد از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ

مناظره مرد ناشناس با ابوالنهدين علاّف

یكی از شخصیت‎های برجسته و زیرك اهل تسنن در آغاز قرن سوم، «ابو الهذیل علاف» بود. وی در بصره می‎زیست و به سال 230 هـ .ق در بغداد در گذشت.
ابو الهذیل می‎گوید: در سفری وارد شهر «رقّه» (یكی از شهرهای سوریه كنونی) شدم. در آنجا شنیدم كه مردی دیوانه ولی خوش كلام در «معبد زكّی» زندگی می‎كند.[1] برای دیدار او به آن معبد رفتم، دیدم در آنجا یك پیرمردِ با جمال و خوش قامت بر روی زیراندازی نشسته و موی سر و روی خود را شانه می‎زند؛ بر او سلام كردم، جواب سلامم را داد و آن گاه گفت: «اهل كجایی؟»
ابوالهذیل: اهل عراق هستم.
ناشناس: آری، پس اهل تجربه‎های و هنرهای زندگی و آداب هستی؛ بگو بدانم در كدام نقطه عراق زندگی می‎كنی؟
ابوالهذیل: در بصره.
ناشناس: پس از اهل تجربه‎ها و علم هستی. چه نام داری؟
ابوالهذیل: من «ابو الهذیل علاف» هستم.
ناشناس: همان متكلم معروف!
ابوالهذیل: آری.
در این هنگام آن ناشناس برخاست و مرا در كنارش روی فرش نشاند و پس از مدتی صحبت به من چنین گفت:
ـ نظر تو درباره امامت چیست؟
ـ منظورت كدام امامت است؟
ـ منظورم این است كه شما چه كسی را بعد از رحلت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در امر رهبری امت مقدم می‎دارید؟
ـ همان را كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مقدم داشت.
ـ او كیست؟
ـ او ابوبكر است.
ـ چرا او را مقدم داشتید؟
ـ زیرا پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «بهترین و برترین فردِ خود را مقدّم بدارید و رهبر خود كنید» و همه مردم نیز به مقدم داشتن ابوبكر راضی شدند.
ـ ای ابوالهذیل! در این جا خطا كردی. اما این كه گفتی، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «بهترین و برترین خود را مقدم بدارید و رهبر خود كنید» انتقاد من به تو این است كه خود ابوبكر در بالای منبر گفت: «وَلیَّتْكُم و لَسْتُ بِخَیرِكُمْ»[2] (رهبری شما را به عهده گرفتم با این كه بهترین فرد شما نیستم.)
اگر مردم به دروغ ابوبكر را برتر دانسته و او را رهبر خود كردند، با سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مخالفت نموده‌اند، و اگر خود ابوبكر به دروغ می‌گوید من برترین فرد شما نیستم، شایسته نیست كه افراد دروغگو بر بالای منبر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ روند.
و اما این كه گفتی همه مردم به رهبری ابوبكر، راضی شدند نادرست است، زیرا بیشتر افراد انصار (مسلمین مدینه) می‌گفتند: «مِنَّا امیرٌ و مِنْكُم امیرٌ»؛ یك نفر از میان ما انصار امیر باشد و یك نفر از میان شما (مهاجران).
اما در مورد مهاجران، همانا «زبیر» می‌گفت: من غیر از علی ـ علیه السلام ـ با هیچ كس دیگری بیعت نمی‌كنم، پس مخالفین علی ـ علیه السلام ـ، شمشیر زبیر را شكستند.
ابوسفیان نزد علی ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: اگر بخواهی همه مردم را به سوی بیعت با تو فرا می‌خوانم.
سلمان گفت: كردند و نكردند و ندانند چه كردند» كنایه از این كه برخلاف سفارشات رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و تعیین علی ـ علیه السلام ـ به خلافت، مردمِ جاهل، با ابوبكر بیعت كردند.
هم چنین مقداد و ابوذر و... نیز به خلافت ابوبكر اعتراض نمودند.
این بود وضع مهاجران. (پس نگو همه مردم با رهبری ابوبكر موافق بودند.)
ای ابولهذیل! اكنون چند سؤال از تو دارم:
1. به من بگو بدانم: مگر نه این است كه ابوبكر بالای منبر رفت و گفت: «اَیُّها النّاسُ! اِنَّ لی شَیْطاناً یَعْتَرینی، فإذا رَاَیتُمونی مُغْضِباً فَاحْذَرُونی»؛ همانا در وجود من شیطان است كه مرا غافلگیر كرده و بر من چیره شده است. هر گاه مرا خشمگین یافتید، از من دوری كنید. او در حقیقت با این سخن می‌خواهد بگوید: من مانند دیوانگان هستم؛ بنابراین چگونه شما او را رهبر نموده‌اید؟!
2. به من بگو بدانم: ‌اگر كسی بپرسد با توجه به این كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ كسی را جانشین خود نكرد، ولی ابوبكر، عمر را جانشین خود نمود و عمر،كسی را جانشین ننمود. در این صورت در رفتار آنها یك نوع تناقض دیده می‌شود، جواب این ایراد چه خواهد بود؟
3. به من بگو بدانم: وقتی كه عمر، خلافت بعد از خود را به شورای شش نفری واگذاشت و گفت: آنها از اهل بهشت می‌باشند، پس چرا بعداً گفت: «اگر دو نفر از آنها با چهار نفر دیگر مخالفت كردند، آن سه نفر را كه عبدالرحمن بن عوف در میانشان نیست بكشید؟» آیا چنین دستوری از دیانت است كه فرمان قتل اهل بهشت را صادر نماید؟!
4. ای ابوالهذیل به من بگو بدانم: ماجرای ملاقات ابن عباس و عمر و گفتگوی آنها را چگونه با عقیده خود سازگار می‌دانی؟ آن هنگام كه عمر بن الخطاب بر اثر ضربه، بستری شد و عبدالله بن عباس نزد او رفت و چون دید كه بی‌تابی می‌كند، پرسید: چرا این چنین بی‌تاب و منقلبی؟
عمر در پاسخ گفت: بی‌تابی من برای خودم نیست؟ بلكه از این رو است كه بعد از من، چه كسی عهده‌دار مقام رهبری می‌گردد.
سپس بین او و ابن عباس چنین گفتگو شد:
ابن عباس: «طلحه بن عبیدالله» را رهبر مردم كن.
عمر: او تندخو است و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ او را این چنین می‌شناخت؛ من مقام رهبری را به آدم تندخو نمی‌سپارم.
ـ «زبیر بن عوام» را رهبر مردم كن.
ـ او مرد بخیلی است. روزی دیدم درباره مزد همسرش، در مورد مقدار كمی از پشمی كه رشته بود، ستیز و سختگیری می‌كرد. مقام رهبری مسلمین را به شخص بخیل واگذار نمی‌كنم.
ـ «سعد وقّاص» را رهبر مردم كن.
ـ سعد، با اسب و تیر، سرو كار دارد و فردی نظامی است و چنین فردی برای اداره امور رهبری مناسب نیست.
ـ «عبدالرحمن بن عوف» را رهبر كن.
ـ او از اداره خانواده خود عاجز است تا چه رسد به اداره امت.
ـ «عبدالله» پسرت را رهبر مردم كن.
ـ نه به خدا قسم، مردی را كه از طلاق دادن همسرش، درمانده است، عهده‌دار مقام رهبری نمی‌كنم.
ـ عثمان را رهبر كن.
عمر، سه بار گفت: «سوگند به خدا اگر عثمان را رهبر كنم، طایفه بنی معیط (تیره‌ای از بنی امیه) را بر گُرده مسلمانان سوار خواهد كرد و با این وضع جا دارد كه مردم او را بكشند».
ابن عباس می‌گوید: به خاطر دشمنی و عداوتی كه بین عمر و علی ـ علیه السلام ـ بود نام امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ را متذكر نشدم، ولی خود عمر به من گفت:
«ای ابن عباس! رفیقت را نام ببر».
گفتم: پس علی ـ علیه السلام ـ را رهبر مسلمین كن.
عمر: سوگند به خدا، پریشان و بی‌تاب نیستم، مگر به خاطر این كه حق را از صاحبانش گرفتیم. سوگند به خدا، اگر علی ـ علیه السلام ـ را رهبر مردم قرار دهم، او قطعاً آنها را به جاده بلند سعادت روانه می‌كند و اگر مردم از او پیروی كنند، او آنها را به بهشت وارد می‌سازد.
عمر، ‌این مطلب را گفت و به حقانیت، علی ـ علیه السلام ـ و لیاقت او جهت خلافت اطمینان داشت ولی با این وجود، مسأله خلافت بعد از خود را به شورای شش نفری واگذار كرد. وای بر او از ناحیه پروردگارش.
ابوالهذیل گوید: وقتی سخن آن مرد خوش قامت و خوش كلام به این جا رسید، حالش منقلب شد و همانند دیوانگان گردید (برای تقیّه خود را به حالت دیوانگی زد).
من ماجرای او را برای مأمون تعریف كردم. مأمون او را طلبید و همدم خود قرار داد و خود نیز عاقبت به دست او شیعه شد.
[1] . او در حقیقت دانشمند هوشمندی بود، ولی از روی تقیه آن گونه می‎زیست و خود را به دیوانگی زده بود.
[2] . العقد الفرید، ج 2، ص 347.
طبرسي-احتجاج ، ج 2، ص 151 ـ 154
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:19 ب.ظ

صلوات بر ائمه اطهار(ع)

مناظره علامه حلي با سيد موصلي

اوائل قرن هشتم هجری بود، شاه خدابنده یازدهمین شاه ایلخانیان كه پیرو مذهب اهل تسنّن بود، در سال 709 هـ . ق بر اثر مناظرات نیرومند و لطیف علامه حلی (مرجع بزرگ شیعه، متوفّی 726 هـ . ق) رسماً شیعه شد، و مذهب جعفری را به عنوان مذهب رسمی در كشور پهناور ایران، اعلام كرد.
در یكی از روزها، علمای بزرگ اهل تسنّن، در مجلس شاه خدابنده، اجتماع كرده بودند، علامه حلی نیز طبق دعوت شاه، وارد آن مجلس شد، مناظرات متعددی بین علما، به طور آزاد انجام شد، از جمله اینكه:
سید موصلی (كه از علمای بزرگ اهل تسنن بود) به علامه حلّی گفت: «دلیل بر جواز صلوات بر غیر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چیست؟» علامه، بی‌درنگ این آیه را خواند:
« الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون،َ أُولئِكَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ...؛ به استقامت كنندگان بشارت بده ـ آنها كه هرگاه مصیبتی به آنها می‌رسد، می‌گویند: ما از آن خدا هستیم، و به سوی او باز می‌گردیم ـ اینها همان‌ها هستند كه صلوات و رحمت خداوند شامل حالشان شده است.»[1]
سید موصلی از روی بی‌اعتنایی گفت: بر غیر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ (یعنی امامان معصوم) چه مصیبتی وارد شده است كه سزاوار صلوات باشند؟!
علامه بی‌درنگ جواب داد: «از سخت‌ترین و جانكاه‌ترین مصائب آنها اینكه: از نواده‌های آنها شخصی مثل تو به وجود آمده كه منافقان مشمول عذاب را بر آل رسول ـ صلّی الله علیه و آله ـ مقدم می‌دارد». حاضران از حاضرجوابی علامه تعجب كردند.
[1] . بقره ـ 155 تا 157.
بهجة الآمال،ج 3، ص 234
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:20 ب.ظ

بدعت مذاهب اهل سنّت ـ صحّت طلاق

مناظره علامه حلي با مخالفان در حضور سلطان خدابنده

در شرح «من لا یحضره الفقیه» آمده است:
روزی سلطان خدا بنده بر همسر خود خشمگین شد و در یك جمله او را سه طلاقه كرد ولكن خیلی زود پشیمان شد، لذا علماء اهل سنت را گرد آورد و نظر آنها را جهت حال این مشگل پرسید:
آنها جملگی گفتند: «چاره نیست جز اینكه نخست مُحَلّل (فردی غیر از سلطان) با او ازدواج كند تا پس از آن مُحَلّل، شما بتوانید باز او را به زوجیّت خود در آورید.»
سلطان گفت: «این كار بر من بسیار گران است، لكن شما در هر مسأله‎ای با هم اختلاف نظر دارید و در مسائل مختلف اقوال گوناگونی دارید، آیا در این مسأله هیچ قول دیگری ندارید؟»
گفتند: «نه»
آنگاه یكی از وزرای سلطان كه گویا شیعه بود گفت: «در شهر «حلّه» عالمی است كه چنین طلاقی را باطل می‎داند، خوب است سلطان آن عالم را احضار كند، شاید مشگل را حل كند.»
عالمان سنّی گفتند: «علامه، مذهب باطلی دارد و رافضیان افرادی بی‎خرد و كم عقل هستند و اصلاً در شأن سلطان نیست كه چنین مرد سبك سر و بی عقلی را به حضور بپذیرد.»
سلطان گفت: «احضار او بی‎فائده نیست.»
پس چون علامه (اعلی الله مقامه) حاضر شد قبل از حضور او، علماء مذاهب چهارگانه اهل سنّت در نزد سلطان حاضر بودند.
هنگامی كه علامه(ره) وارد مجلس شد، بدون هیچ ترس و واهمه‎ای، نعلین خود را به دست گرفت و داخل در جمع شد و با صدای بلند گفت: «السلام علیكم» و آنگاه یك راست به سمت سلطان رفته و دركنار سلطان نشست.
علماء سنی حاضر در مجلس گفتند:‌ «آیا ما به شما نگفتیم كه شیعیان افرادی سبك سر و بی خرد هستند؟»
سلطان گفت: «درباره اعمال او از خودش سؤال كنید.»
آنها به علامه گفتند: «چرا سلطان را سجده نكردی و آداب و تشریفات را انجام ندادی؟»
علامه(ره) گفت: «رسول الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ از هر سلطانی برتر بود و كسی بر او سجده نكرد بلكه فقط به او سلام می‎دادند و خدای تعالی نیز فرموده:
«فَإذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّموا علی أنفُسِكُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدَ اللهِ مُبارَكَهً طَیِّبَهً»[1]
یعنی: پس چون داخل خانه‎ها شدید به یكدیگر سلام كنید، سلام و درودی كه نزد خداوند خوش است.»
از طرف دیگر به اتفاق ما وشما، سجده برای غیر خدا حرام است.»
پس از او پرسیدند: «چرا جسارت كردی و در كنار سلطان نشستی؟»
فرمود: «چون جای دیگری برای نشستن موجود نبود و از طرفی سلطان و غیر سلطان با هم مساوی‎اند ولذا جسارتی به محضر سلطان نكرده‎ام.»
از علامه پرسیدند: «چرا كفش‎های خود را با خود داخل مجلس آوردی؟ هیچ آدم عاقلی در محضر سلطان چنین می‎كند؟»
علامه فرمود: «ترسیدم حنفی‎ها آن را بدزدند همانطور كه ابوحنیفه نعلین رسول اكرم ـ صلی‎الله علیه و آله ـ را دزدید.»
ناگهان حنفی‎ها برآشفتند و فریاد بر آوردند كه: «ابوحنیفه كجا و زمان پیامبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ كجا؟ تولد ابوحنیفه صد سال پس از وفات رسول اكرم ـ صلی‎الله علیه و آله ـ واقع شده است.»
علامه فرمود: «ببخشید، اشتباه كردم، لابد سارق نعلین رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ شافعی بوده است. این بار شافعی‎ها برآشفتند كه شافعی در روز وفات ابوحنیفه به دنیا آمده است و دویست سال پس از رحلت رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ متولد شده است.
علاّمه گفت: «شاید كار مالك بوده است.»
مالكی‎ها هم مثل حنفی‎ها و شافعی‎ها اعتراض و انكار كردند.
علامه فرمود: «پس قطعاً سارق، احمد بن حنبل بوده است.»
حنابله هم به انكار و تكذیب او پرداختند.
در این لحظه علامه(ره) رو به سلطان كرد و فرمود:
«ای سلطان، دانستی كه هیچ یك از رؤسای این مذاهب چهارگانه اهل سنت در زمان حیات رسول الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ و حتی صحابه آن حضرت حاضر نبوده‎اند، پس برگزیدن ابوحنیفه و مالك و شافعی و احمدبن‎ حنبل بعنوان مجتهد و رئیس مذهب از بدعت‎های ایشان است بطوری كه اگر یكی از خود این علما حاضر در مجلس، افضل و اعلم از این چهارتن باشد، به او اجازه و حق اینكه بر خلاف فتوای یكی از آن چهارتن فتوایی بدهد نمی‎دهند.»
در اینجا سلطان به حالت پرسش از اهل سنّت سؤال كرد: «آیا درست است كه هیچ یك از رؤسای مذاهب أربعه در زمان رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ و صحابه او نبوده‎اند؟»
علماء عامّه همگی گفتند: «آری نبوده‎اند.»
آنگاه علامه(ره) گفت: «ولی ما شیعه هستیم و پیروی می‎كنیم از أمیرالمؤمنین ـ علیه‎السّلام ـ كه جان رسول الله ـ صلی‎الله علیه و آله ـ برادر، پسر عمّ و وصیّ اوست.»
سلطان چون متوجه حقانیّت مذهب علامه(ره) شد از او پرسید: «نظر شیعه درباره‌ طلاق صادره از من چیست؟»
علامه(ره) فرمود: «آیا سلطان طلاق را در سه مجلس و در محضر دو نفر عادل جاری نموده‎ است؟»
سلطان گفت: «نه»
علامه فرمود: «در این صورت طلاقی را كه سلطان جاری كرده است باطل می‎باشد، زیرا فاقد شرائط صحّت است.»
آنگاه سلطان بدست علامه به مذهب حقّه شیعه، مشرف شد، و به خطباء و حاكمان شهرها و سرزمین‎های تحت سیطره‎اش پیام فرستاد كه از این پس با نام ائمه دوازده‎‎گانه ـ علیهم‎السّلام ـ خطبه بخوانند و به نام ائمه اطهار، سكّه، ضرب كنند و نام ایشان را بر دیوار مساجد و مشاهد مشرفه حضرات ائمه ـ علیهم‎السّلام ـ بنگارند.
[1] . سوره نور آیه 61.
روضات الجنات جلد2، صفحة279
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:21 ب.ظ

حكمت تقلید از امام صادق‌(ع)

مناظره علامه حسين ابن عبدالصمد عاملي(پدر شيخ بهائي) با عالم سني

حسین‌بن عبد‌الصّمد گوید: به شهر حَلَب وارد شدم، یكی از علمای هوشمند حَنَفی كه در علوم و فنون، فردی زبردست و در عین حال بی‌غل‌ و غش بود، مرا مهمان خود كرد، سخن از تقلید به میان آمد، و همین سخن،‌ زیربنای مناظره من با او گردید، و آن مناظره به ترتیب زیر صورت گرفت.
حسین: آیا از نظر شما (اهل تسنّن) سخن صریحی از قرآن یا رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ آمده كه تقلید و پیروی از ابو‌حنیفه (رئیس مذهب حَنَفی) را بر ما واجب كرده باشد؟
دانشمند حَنَفی: نه، چنین سخن صریحی از قرآن یا رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در این مورد نداریم.
حسین: آیا مسلمانان، اجماع كرده‌اند كه ما از ابوحَنیفه پیروی كنیم؟
دانشمند حَنَفی: نه چنین اتّفاق رأی، وجود ندارد.
حسین: پس به چه دلیل تقلید از ابوحنیفه، برای تو جایز شده است؟
دانشمند حَنَفی: ابوحنیفه، مجتهد است،‌ و من مقلّد، و بر مقلّد واجب است كه از یكی از مجتهدین تقلید نماید.
حسین: نظر شما درباره جعفرابن محمّد معروف به امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ چیست؟ آیا او از مجتهدین بود؟
دانشمند حَنَفی: جعفر‌بن‌محمّد الصادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ، در مرتبه‌ای بالاتر از مقام اجتهاد قرار داشت، و در علم و تقوا و نسب و مقام بالاتر از آن است كه توصیف شود،‌ بعضی از علمای ما، نام چهارصد نفر از شاگردان او را برشمرده كه همه آنها از علمای برجسته و مجتهدین برازنده بودند، كه یكی از آن‌ها،‌ «ابوحنیفه» است.
حسین: همانا تو به مجتهد بودن و تقوای فوق‌العاده امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ اعتراف نمودی، ما شیعیان از همین امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ تقلید می‌كنیم، بنابراین از كجا فهمیدی كه ما در گمراهی هستیم و شما در راه هدایت می‌باشید؟ با این‌كه به عقیده ما امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ معصوم بود و خطا نمی‌كرد، و حكم او همان حكم خداوند است،‌ و ما در این مورد دلائل متقن و مدوّن داریم، و او همانند ابوحنیفه بر اساس قیاس و رأی و استحسان،‌ فتوا نمی‌داد، و در مورد ابوحنیفه احتمال خطا در فتوا وجود دارد، ولی درباره آن حضرت چنین احتمالی نیست.
فرضاً ما از مقام عصمت امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ صرف نظر كنیم، و همانند شما بگوئیم امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ مجتهد بود،‌ ولی ما دلائلی داریم كه باید تنها از این مجتهد (امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ) تقلید كرد، نه از ابوحنیفه.
دانشمند حَنَفی: دلائل شما بر این انحصار چیست؟
حسین: دلائل ما عبارت است از:
1ـ همه گروه‌های مسلمین به اتّفاق رأی اعتراف دارند كه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ در علم و تقوا و عدالت و مقام،‌ بر دیگران برتر بود، به طوری كه من در هیچ كتابی از كتب تاریخ و ادیان حدیث،‌ كسی را ندیده‌ام كه به امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ ایراد گرفته باشد، و دشمنان شیعیانش با آن‌همه امكانات و سلطه و جمعیّت زیادی كه دارند، نتوانسته‌اند نسبت ناروائی به آن حضرت بدهند و این یك امتیازی است كه او بر سایرین دارد.[1]
بنابراین چگونه رواست كه ما تقلید از آن آقا را كه همه علمای اسلام بر تفوّق علمی و تقوائی او اعترف می‌كنند،‌ ترك كنیم، و از كسی كه تقلید او آمیخته با شكّ و ایراد است، تقلید نمائیم،‌ با توجّه به این‌كه در مسأله تقلید و تبعیّت،‌ عدم شكّ و ایراد، بر اثبات عدالت، ‌مقدّم است،‌ چنان‌كه این موضوع در محل خود بحث و بررسی شده است.
یكی از ائمّه حدیث شما امام «غزّالی» است كه كتابی به نام «المنخول» در انتقاد از ابوحنیفه نوشته است، و هم‌چنین بعضی از فضلای شافعی كتابی به نام «النكت‌ الشریفه فی الرّد علی ابی‌‌حنیفه» نوشته است و ... .
بنابراین بدون تردید، تقلید از كسی كه همه در علم و تقوا و عدالت او اتّفاق دارند واجب خواهد بود، و به اجماع محقّقین عمل به فتوای مرجوح با بودن راجح (برتر) جایز نیست.
2ـ امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ به عقیده ما (شیعیان) از اهل‌بیت رسول خدا ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است، كه به تصریح قرآن در آیه تطهیر (33 ـ احزاب) از هر گونه پلیدی و انحراف، پاك هستند، چنان‌كه علاّمه لغوی، ابن‌فارس صاحب كتاب «معجم مقاییس اللّغه» در كتاب خود به نام «مجمل اللّغه» تصریح نموده كه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ از اهل‌بیت پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است (با این‌كه ابن‌فارس از علمای معروف اهل تسنّن می‌باشد) و این همان مقام عصمت است كه شیعه معتقد به عصمت امام صادق ـ‌علیه السّلام‌ـ می‌باشد، ولی در مورد ابو‌حنیفه، اجماعی است كه او از اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ نیست، بنابراین بر اساس تصریح قرآن،‌ باید از افراد پاك و منزّه از هر گونه خطا،‌ تقلید كرد، تا موجب یقین به نجات و رستگاری شود.
دانشمند حَنَفِی: ما قبول نداریم كه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ از اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ باشد، بلكه بر اساس احادیث ما، اهل‌بیت (مشمول آیه تطهیر) پنج نفر هستند (پیامبر،‌ علی،‌ فاطمه، حسن، حسین ـ‌علیهم السّلام‌ـ).
حسین: به فرض بپذیریم كه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ از آن پنج تن نیست، ولی حكم او، در عصمت و وجوب پیروی، همان حكم پنج تن‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ است به سه دلیل:
(1) هر كس كه به عصمت پنج تن‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ معتقد است، عصمت امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـرا نیز قبول دارد، و هر كس كه عصمت پنج تن را قبول ندارد‌، عصمت آن حضرت را نیز قبول ندارد،‌ و معصوم بودن پنج تن به تصریح قرآن (آیه تطهیر) ثابت شده است، پس عصمت امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ نیز ثابت شده، زیرا به اتفاق رأی علمای اسلام، در عصمت، فرقی بین امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و پنج تن‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ نیست، و اعتقاد تنها به عصمت پنج تن، نه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ، بر خلاف اجماع مسلمین است.
(2) بین راویان و سیره‌نویسان،‌ مشهور است كه امام‌صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و پدرانش،‌ هیچگاه (برای تحصیل علم) به مجالس علما،‌ رفت و آمد نكرده‌اند، و هرگز نقل نشده كه آنها در مجلس درس علماء و نویسندگان اهل تسنّن، شركت نموده باشند، بلكه همه نقل كرده‌اند كه امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ، علم را از پدرش امام باقر‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و او از پدرش امام سجّاد‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و او از پدرش امام حسین‌ـ‌علیه السّلام‌ـ تحصیل نموده‌اند، و امام حسین‌ـ‌علیه السّلام‌ـ به اجماع همه مسلمانان، از اهل‌بیت پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است، در نتیجه سخن امامان معصوم و امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ از روی اجتهاد نیست، از این رو هیچ‌كس از كوچك و بزرگ،‌ از آن‌ها سؤال نكرد مگر این‌كه آن‌ها جواب دادندو در جواب نیاز به مراجعه نداشتند، و خود آن بزرگواران،‌ تصریح نموده‌اند كه قول یكی از آن‌ها،‌ همان قول پدران آن‌ها است، و قول پدران آن‌ها همان قول رسول‌خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است، و این مطلب در نزد ما بر اساس طرق صحیح، ثابت شده است.
نتیجه این‌كه: سخن امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ همان قول افراد مطهّر و منزّهی است كه بر اساس تصریح قرآن (در آیه تطهیر) آن‌ها از هر گونه پلیدی،‌ پاك و پاكیزه می‌باشند.
(3) از روایات صحیح و متعدّد شما كه از طرق مختلف مورد قبول شما نقل شده، «حدیث ثِقْلَین» است كه در عبارات مختلف كه همه بیانگر یك معنی است، نقل شده كه پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ فرمود:
«اِنَّی تارِكٌ فیكُمُ ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِی: اَلثِّقْلَیْنِ: كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِی؛ اَهْلَ بَیْتِی»:
«همانا من در میان شما دو یادگار می‌گذارم كه اگر به آن تمسّك كنید بعد از من هرگز گمراه نخواهید شد،‚ و آن دو یادگار،‌ دو چیز گرانقدر است: 1ـ كتاب خدا (قرآن) 2ـ عترت من كه همان اهل بیت من باشند».[2]
این حدیث به روشنی می‌گوید: تمسّك به قرآن و عترت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ موجب رستگاری، و دوری از گمراهی است، و در میان گروه‌های مسلمین، تنها شیعیان به این دو (قرآن و عترت) تمسّك نموده‌اند، زیرا غیر شیعه، عترت پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ را مانند سایر مردم دانسته، و به غیر عترت، تمسّك نموده‌اند.
«حدیث ثقلین» نمی‌‌گوید: كه من در میان شما قرآن و ابوحنیفه یا قرآن و شافعی را گذاردم،‌ بنابراین چگونه ممكن است راه نجات را در تمسّك به غیر عترت پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ تحصیل كرد؟!
و همین مطلب، اقتضا می‌كند كه از كسانی مانند امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ تقلید كنیم كه ظنّ قوی داریم، با تقلید او، تمسّك به عترت پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ نموده‌‌ایم، و شكّی نیست كه پیروی از امام صادق‌ ـ علیه السّلام ـ در مقایسه با ابوحنیفه و ... برتری خواهد داشت.
[1]. باید توجّه داشت، امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ (متوفّی 148 هـ ق) برافرازنده پرچم فقه تشیّع، استاد ابوحنیفه (متوفیّ 150 هـ ق) و مالك‌بن‌اَنَس (متوفی 179 هـ ق) دو استاد و رئیس دو مذهب اهل تسنّن (حنفی و مالكی) بود، بر همین اساس، ابوحنیفه می‌گفت:
«لَوْ لا السَّنَتانِ لَهَلَكَ النُّعمانُ»: «اگر آن دو سال (شاگردی من در نزد امام صادق‌‌ـ‌علیه السّلام‌ـ) نبود،‌ نعمان (ابوحنیفه) هلاك می‌شد».
و مالك‌بن‌اَنَس می‌گفت: «ما رَأَیتُ اَفْقَهُ مِنْ جَعْفَرِبن مُحَمَّدٍ»: «هیچ‌ كس را فقیه‌تر از امام صادق‌ـ‌علیه السّلام‌ـ ندیده‌ام» (فی سبیل‌الواحده الاسلامیّه، ص 63 و 64).
[2] . این حدیث معروف از متواترات قطعی بوده و در كتب اهل تسنّن و شیعه نقل شده است.

محمّد محمّدي اشتهاردي-يكصد و يك مناظره، ص‌ 285
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:21 ب.ظ

نظر شیعه درباره سبّ صحابه و خلفا

مناظره علامه حسين ابن عبدالصمد عاملي (پدر شيخ بهائي) با عالم سني

این مناظره در شهر حلب بین یكی از علمای هوشمند سنّی با پدر بزرگوار شیخ بهائی،‌ صورت گرفت كه پس از گفتگو،‌ دانشمند سنّی حنفی گفت: من یك سؤال دارم و آن این كه نظر شما درباره سبّ (ناسزاگوئی) به اصحاب بزرگ پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ چیست؟، آنان كه آن حضرت را با اموال و جان‌های خود، یاری كردند‌،‌ و با شمشیرها و مجاهدات خود، شهرها و بلاد را تحت حكومت اسلام آوردند، مثلاً فتوحاتی كه در عصر عمربن‌‌خطّاب، تحت رهبری او رخ داد، در عصر هیچ‌یك از خلفاء‌، رخ نداده است كه انكارناپذیر است، چنان‌كه قدرت و شكوه و قاطعیّت او را نیز نمی‌توان انكار نمود، و من وقتی كه به دلائل شما توجّه می‌كنم،‌ می‌بینم صحّت عقیده تشیّع،‌ بسیار روشن و نیرومند است، ولی وقتی كه مذهب شما را می‌نگرم كه به ناسزاگوئی اصحاب بزرگ پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ،‌ و پیشی‌گیرندگان به اسلام و مقرّبان در حضور آن حضرت،‌صحّه گذاشته ... می‌یابم كه این كار، نادرست است، و از همین راه می‌فهمم كه مذهب شما (تشیّع) مذهب نادرست می‌باشد.
حسین: در مذهب ما چنین دستوری نیست كه ناسزا گوئی به اصحاب پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ واجب باشد،‌ بلكه عوام‌النّّاس، به آن‌ها ناسزا می‌گویند،‌ ولی در میان علمای ما هیچ‌كس فتوای به وجوب سبّ آن‌ها را نداده‌است، كتابهای فقهی آن‌ها در دسترس است،‌هرگز چنین دستوری در آن‌ها دیده نمی‌شود.
آن‌گاه سوگند‌های مؤكّد و شدید برای او (دانشمند حَنَفی) یاد كردم،‌ كه اگر كسی هزار سال در مذهب اهل‌بیت ـ‌علیهم السّلام‌ـ (مذهب تشیّع) زندگی كند و ولایت اهل‌بیت‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ را بپذیرد،‌ و از دشمنان آن‌ها بیزاری جوید،‌ و هرگز به صحابه‌ پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ناسزا نگوید،‌ خطاكار نیست، و در ایمان او قصوری نخواهد بود.
دانشمند حنفی وقتی كه این سخن را از من شنید، چهره‌اش گشوده شد و اظهار شادی كرد، چرا كه سخن مرا تصدیق نمود.
در این هنگام به او گفتم: وقتی كه در نزد تو، فزونی و برتری علم اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ و مقام اجتهاد و عدالت و برتری آن‌ها بر سایرین، ثابت شد، پس آن‌ها سزاوارتر به پیروی هستند،‌ بنابراین از آن‌ها پیروی كن.
دانشمند حَنَفی: گواهی می‌دهم كه من پیرو آن‌ها هستم، ولی به صحابه‌ رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ناسزا نمی‌گویم.
حسین: تو به هیچ‌یك از صحابه، ناسزا نگو، ولی وقتی كه به عظمت مقام اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در نزد خدا و رسولش معتقد شدی،‌ آن‌گاه در مورد دشمنان آن‌ها چه خواهی گفت؟
دانشمند حَنَفی(راه یافته): من از دشمنان اهل‌بیت رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ بیزار هستم.
حسین: همین مقدار در صحّت تشیّع تو، برای من كافی است.
در این هنگام،‌ دانشمند حنفی، به یكتائی خدا و رسالت پیامبر ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ و به فرشتگان خدا، گواهی داد، و گفت: من دوستدار و پیرو آن‌ها هستم و از دشمنانشان بیزاری می‌جویم.
آن‌گاه كتابی در مورد فقه اهل‌بیت‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ را از من طلبید، و من كتاب «مختصر نافع» (شرح شرایع) محقّق حلّی (متوفّی 676 هـ ق) را به او دادم.
شیخ حسین‌‌بن عبد‌الصّمد می‌گوید: بعد از مدّتی، دانشمند حنفی را كه شیعه شده‌بود دیدم، ولی بسیار آشفته به نظر می‌رسید، به خاطر این‌كه در قلبش این معنی رسوخ كرده‌ بود كه اصحاب پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ دارای مقام بسیار ارجمند هستند، ولی به عقیده او شیعیان به آن‌ها ناسزا می‌گویند.
به او گفتم: اگر متّعهد شوی كه از روی انصاف، قضاوت كنی، و گفتگوی مرا پنهان داری، جریان سبّ (ناسزاگوئی‌ به صحابه) را برای تو روشن خواهم ساخت.
و با سوگندهای مؤكد و شدید و تعهّد محكم، با خدا عهد كرد كه تا زنده است،‌ از روی انصاف قضاوت كند،‌ و گفتگو با مرا (به خاطر تقیّه) مخفی كند.
در این هنگام به او گفتم: «نظر شما درباره آن اصحابی كه عثمان (خلیفه سوّم) را كشتند، چیست؟»
دانشمند حنفی (راه یافته): آن افراد صحابه، این كار (قتل عثمان) را بر اساس اجتهاد خود انجام دادند، از این رو آن‌ها گناهكار نیستند، چنان‌كه علمای ما بر این مطلب تصریح نموده‌اند.
حسین: نظر شما درباره عایشه و طلحه و زبیر وپیروان آن‌ها كه با پدید آوردن جنگ جَمَل با حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ جنگیدند و بر اثر این جنگ حدود شانزده هزار نفر از دو طرف كشته شدند چیست؟
و همچنین نظر شما درباره معاویه و اصحاب او كه جنگ صفّین را به وجود آوردند و با حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ جنگیدند و در نتیجه حدود شصت هزار نفر از دو طرف،‌كشته شدند، چیست؟
دانشمند حَنَفی (راه یافته): این جنگ‌ها نیز مانند قتل عثمان، از روی اجتهاد بود.
حسین: آیا اجتهاد نمودن، مخصوص یك گروه از مسلمانان است، و گروه دیگر حقّ اجتهاد ندارند؟
دانشمند حَنَفی (راه یافته): نه،‌ بلكه هر گروهی از مسلمین، صلاحیّت اجتهاد را دارند.
حسین: وقتی كه اجتهاد درباره قتل اصحاب بزرگ و قتل خلفای مؤمنان، و جنگ با برادر و پسر عموو همسر دختر رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ، روا باشد، یعنی درباره او كه در علم و زهد و تقرّب به رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ از همگان مقدّمتر بود، و اسلام به شمشیر او استوار گشت، و رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ از او تمجید بسیار كرد كه هیچ كس نمی‌تواند آن را انكار كند، تا آنجا كه خداوند او را ولیّ (سرپرست و رهبر) همه مردم قرار داد و فرمود:
«اِنَّما وَلِیُّكُمُ اللهُ وَ رَسوُلُهُ وَالَّذیِنَ آمَنُوا ... :
ای كسانی كه ایمان آورده‌اید‌، همانا ولیّ و رهبر شما، خدا و رسولش و كسانی هستند كه ایمان آورده‌اند» (مائده ـ55یعنی و علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است، زیرا به اتّفاق علمای اسلام منظور از «وَالَّذینَ آمَنُوا»، حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است.[1]
و روایات بسیار دیگر،‌ اینك از تو می‌پرسم، اگر اجتهاد در سبّ بعضی از اصحاب پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ (به اعتراف شما) جایز است، چرا اجتهاد در مورد سبّ بعضی از اصحاب دیگر جایز نباشد؟!
ما به كسی ناسزا نمی‌گوئیم مگر به كسی كه می‌دانیم او دشمنی خود را با اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ آشكار ساخت، ولی آنانی كه اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ را خالصانه دوست دارند،‌ ما آنها را، دوست داریم، مانند سلمان، مقداد، عمّار، ابوذر و ... و ما با دوستی به این افراد به پیشگاه خدا، تقرّب می‌جوئیم، این است اعتقاد ما در شأن اصحاب!
سبّ كردن، یك‌نوع نفرین است كه خداوند متعال اگر بخواهد می‌پذیرد و گرنه نمی‌پذیرد، و همچون ریختن خون صحابه نیست و این معاویه است كه سبّ و ناسزاگوئی به حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و خاندانش را،‌سنّت كرد و رواج داد، به طوری كه هشتاد سال در عصر حكومت بنی‌امیّه،‌ همین سنّت زشت ادامه یافت،‌ ولی هیچ‌گونه از قدر و مقام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ در نزد شما كم نكرد.
هم‌چنین شیعه سبّ كردن دشمنان خاندان رسالت، را،‌ بر اساس اجتهاد خود روا دانستند، آن‌ها فرضاً اگر در اجتهاد خود خطا نموده باشند، ولی گناه نكرده‌اند.
توضیح بیش‌تر این كه: اصحاب پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ، چند گونه بودند، بعضی ستوده بودند، و بعضی منافق بودند، و تمجید خداوند از بعضی از آن‌ها دلیل عدم فسق و كفر بعضی دیگر نخواهد شد، اجتهاد ما در جواز سبّ اصحاب منافق پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است، نه این كه همه را سبّ كنیم.
دانشمند حنفی از روی تعجّب: آیا اجتهاد بدون دلیل روااست؟
حسین: دلائل مجتهدین ما، بسیار و روشن است.
دانشمند حنفی: یكی از آن‌ها را برای من بیان كن.
حسین بن عبدالصّمد، دلائلی را بیان كرد، از جمله ماجرای آزاررسانی به فاطمه‌زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه علیها‌ـ را مطرح نمود و آیه 57 سوره احزاب را خواند كه خداوند می‌فرماید:
«اِنَّ الّذِینَ یُؤذُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنْیا وَالآخِرَهِ : همانا آنان كه خدا و رسولش را آزار می‌رسانند، خداوند آن‌ها را در دنیا و آخرت، لعنت كند»...
[1] . به اتّفاق مفسّران،‌‌ آیه فوق در شأن امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ نازل شده، در آن هنگام كه در ركوع نماز،‌ انگشترش را به فقیر داد، كتاب‌هائی كه از اهل تسنّن، این مطلب را نقل كرده‌اند، متجاوز از سی كتاب، است‌ مانند: ذخائر العقبی ص 88، فتح القدیر، ج 2،‌ص 50،‌اسباب النّزول واحدی، ص 148 ـ كنزالعُمّال، ج 6، ص 391 و ... در این باره به كتاب احقاق‌الحقّ، ج 2 صفحات 399 تا 410 مراجعه شود.

شيخ حسين‌بن‌عبدالصّمد-المناظره،مؤسسّه قائم آل محمّد(ص)
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
سه شنبه 3 اسفند 1389  07:42 ب.ظ

امام علی(ع) عین الله و یدالله

مناظره علامه اميني با عالم سني

علامه امینی (ره) (عالم بزرگ معاصر، صاحب كتاب ارزشمند الغدیر) در یكی از سفرها در مجلسی شركت كرد، یكی از علمای اهل تسنّن به او گفت: «شما شیعیان در مورد حضرت علی ـ علیه السّلام ـ غلو و زیاده‌روی می‌كنید، مثلاً
او را با لقب «یَدُالله»، «عَیْنُ الله» (دست خدا، چشم خدا) و... می‌خوانید، توصیف صحابه، تا این حد، نادرست است.»
علاّمه بی‌درنگ جواب داد: «اگر عمر بن خطاب، علی ـ علیه السّلام ـ را با چنین القابی خوانده باشد، چه می‌گویید؟» او گفت: سخن عمر برای ما حجت است. علامه امینی در همان مجلس، یكی از كتاب‌های اصیل اهل تسنّن را طلبید، آن كتاب را حاضر كردند، علامه آن را ورق زد، صفحه‌ای از آن را گشود كه در آن صفحه این حدیث آمده بود:
«مردی به طواف كعبه اشتغال داشت، در همانجا به زن نامحرمی، نگاه نامشروع كرد، حضرت علی ـ علیه السّلام ـ او را در آن حال دید، با دست، ضربه به صورت او زد و به این ترتیب او را مجازات كرد.
او در حالی كه دستش را بر صورتش نهاده بود و بسیار ناراحت بود، به عنوان شكایت از علی ـ علیه السّلام ـ، نزد عمر بن خطاب آمد، و ماجرا را گفت.
عمر در پاسخ او گفت: قد رای عین الله و ضرب یدالله: «همانا چشم خدا دید و دست خدا زد.»
كنایه از اینكه: چشم علی ـ علیه السّلام ـ آنچه می‌بیند خطا نمی‌كند، زیرا چشم او چشمی است كه آمیخته با اعتقاد به خدا است و چنین چشمی، اشتباه نمی‌كند، و دست علی ـ علیه السّلام ـ نیز جز در راه رضای خدا حركت نمی‌نماید.
سؤال كننده وقتی كه این حدیث را دید مطلب را دریافت، و قانع شد.
توضیح اینكه: اینگونه تعبیرات، شبیه جمله «روح الله» برای حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ است، كه به منظور «اضافه تشریفی» گفته می‌شود، نه اینكه منظور، آن باشد كه خدا، روح یا دست و چشم دارد.

محمّد محمّدي اشتهاردي-يكصد و يك مناظره، ، ص 197
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:30 ب.ظ

نظر شیعه درباره سبّ صحابه و خلفا

مناظره علامه حسين ابن عبدالصمد عاملي (پدر شيخ بهائي) با عالم سني


این مناظره در شهر حلب بین یكی از علمای هوشمند سنّی با پدر بزرگوار شیخ بهائی،‌ صورت گرفت كه پس از گفتگو،‌ دانشمند سنّی حنفی گفت: من یك سؤال دارم و آن این كه نظر شما درباره سبّ (ناسزاگوئی) به اصحاب بزرگ پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ چیست؟، آنان كه آن حضرت را با اموال و جان‌های خود، یاری كردند‌،‌ و با شمشیرها و مجاهدات خود، شهرها و بلاد را تحت حكومت اسلام آوردند، مثلاً فتوحاتی كه در عصر عمربن‌‌خطّاب، تحت رهبری او رخ داد، در عصر هیچ‌یك از خلفاء‌، رخ نداده است كه انكارناپذیر است، چنان‌كه قدرت و شكوه و قاطعیّت او را نیز نمی‌توان انكار نمود، و من وقتی كه به دلائل شما توجّه می‌كنم،‌ می‌بینم صحّت عقیده تشیّع،‌ بسیار روشن و نیرومند است، ولی وقتی كه مذهب شما را می‌نگرم كه به ناسزاگوئی اصحاب بزرگ پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ،‌ و پیشی‌گیرندگان به اسلام و مقرّبان در حضور آن حضرت،‌صحّه گذاشته ... می‌یابم كه این كار، نادرست است، و از همین راه می‌فهمم كه مذهب شما (تشیّع) مذهب نادرست می‌باشد.
حسین: در مذهب ما چنین دستوری نیست كه ناسزا گوئی به اصحاب پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ واجب باشد،‌ بلكه عوام‌النّّاس، به آن‌ها ناسزا می‌گویند،‌ ولی در میان علمای ما هیچ‌كس فتوای به وجوب سبّ آن‌ها را نداده‌است، كتابهای فقهی آن‌ها در دسترس است،‌هرگز چنین دستوری در آن‌ها دیده نمی‌شود.
آن‌گاه سوگند‌های مؤكّد و شدید برای او (دانشمند حَنَفی) یاد كردم،‌ كه اگر كسی هزار سال در مذهب اهل‌بیت ـ‌علیهم السّلام‌ـ (مذهب تشیّع) زندگی كند و ولایت اهل‌بیت‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ را بپذیرد،‌ و از دشمنان آن‌ها بیزاری جوید،‌ و هرگز به صحابه‌ پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ناسزا نگوید،‌ خطاكار نیست، و در ایمان او قصوری نخواهد بود.
دانشمند حنفی وقتی كه این سخن را از من شنید، چهره‌اش گشوده شد و اظهار شادی كرد، چرا كه سخن مرا تصدیق نمود.
در این هنگام به او گفتم: وقتی كه در نزد تو، فزونی و برتری علم اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ و مقام اجتهاد و عدالت و برتری آن‌ها بر سایرین، ثابت شد، پس آن‌ها سزاوارتر به پیروی هستند،‌ بنابراین از آن‌ها پیروی كن.
دانشمند حَنَفی: گواهی می‌دهم كه من پیرو آن‌ها هستم، ولی به صحابه‌ رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ناسزا نمی‌گویم.
حسین: تو به هیچ‌یك از صحابه، ناسزا نگو، ولی وقتی كه به عظمت مقام اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در نزد خدا و رسولش معتقد شدی،‌ آن‌گاه در مورد دشمنان آن‌ها چه خواهی گفت؟
دانشمند حَنَفی(راه یافته): من از دشمنان اهل‌بیت رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ بیزار هستم.
حسین: همین مقدار در صحّت تشیّع تو، برای من كافی است.
در این هنگام،‌ دانشمند حنفی، به یكتائی خدا و رسالت پیامبر ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ و به فرشتگان خدا، گواهی داد، و گفت: من دوستدار و پیرو آن‌ها هستم و از دشمنانشان بیزاری می‌جویم.
آن‌گاه كتابی در مورد فقه اهل‌بیت‌ـ‌علیهم السّلام‌ـ را از من طلبید، و من كتاب «مختصر نافع» (شرح شرایع) محقّق حلّی (متوفّی 676 هـ ق) را به او دادم.
شیخ حسین‌‌بن عبد‌الصّمد می‌گوید: بعد از مدّتی، دانشمند حنفی را كه شیعه شده‌بود دیدم، ولی بسیار آشفته به نظر می‌رسید، به خاطر این‌كه در قلبش این معنی رسوخ كرده‌ بود كه اصحاب پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ دارای مقام بسیار ارجمند هستند، ولی به عقیده او شیعیان به آن‌ها ناسزا می‌گویند.
به او گفتم: اگر متّعهد شوی كه از روی انصاف، قضاوت كنی، و گفتگوی مرا پنهان داری، جریان سبّ (ناسزاگوئی‌ به صحابه) را برای تو روشن خواهم ساخت.
و با سوگندهای مؤكد و شدید و تعهّد محكم، با خدا عهد كرد كه تا زنده است،‌ از روی انصاف قضاوت كند،‌ و گفتگو با مرا (به خاطر تقیّه) مخفی كند.
در این هنگام به او گفتم: «نظر شما درباره آن اصحابی كه عثمان (خلیفه سوّم) را كشتند، چیست؟»
دانشمند حنفی (راه یافته): آن افراد صحابه، این كار (قتل عثمان) را بر اساس اجتهاد خود انجام دادند، از این رو آن‌ها گناهكار نیستند، چنان‌كه علمای ما بر این مطلب تصریح نموده‌اند.
حسین: نظر شما درباره عایشه و طلحه و زبیر وپیروان آن‌ها كه با پدید آوردن جنگ جَمَل با حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ جنگیدند و بر اثر این جنگ حدود شانزده هزار نفر از دو طرف كشته شدند چیست؟
و همچنین نظر شما درباره معاویه و اصحاب او كه جنگ صفّین را به وجود آوردند و با حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ جنگیدند و در نتیجه حدود شصت هزار نفر از دو طرف،‌كشته شدند، چیست؟
دانشمند حَنَفی (راه یافته): این جنگ‌ها نیز مانند قتل عثمان، از روی اجتهاد بود.
حسین: آیا اجتهاد نمودن، مخصوص یك گروه از مسلمانان است، و گروه دیگر حقّ اجتهاد ندارند؟
دانشمند حَنَفی (راه یافته): نه،‌ بلكه هر گروهی از مسلمین، صلاحیّت اجتهاد را دارند.
حسین: وقتی كه اجتهاد درباره قتل اصحاب بزرگ و قتل خلفای مؤمنان، و جنگ با برادر و پسر عموو همسر دختر رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ، روا باشد، یعنی درباره او كه در علم و زهد و تقرّب به رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ از همگان مقدّمتر بود، و اسلام به شمشیر او استوار گشت، و رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ از او تمجید بسیار كرد كه هیچ كس نمی‌تواند آن را انكار كند، تا آنجا كه خداوند او را ولیّ (سرپرست و رهبر) همه مردم قرار داد و فرمود:
«اِنَّما وَلِیُّكُمُ اللهُ وَ رَسوُلُهُ وَالَّذیِنَ آمَنُوا ... :
ای كسانی كه ایمان آورده‌اید‌، همانا ولیّ و رهبر شما، خدا و رسولش و كسانی هستند كه ایمان آورده‌اند» (مائده ـ55یعنی و علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است، زیرا به اتّفاق علمای اسلام منظور از «وَالَّذینَ آمَنُوا»، حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است.
[1]
و روایات بسیار دیگر،‌ اینك از تو می‌پرسم، اگر اجتهاد در سبّ بعضی از اصحاب پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ (به اعتراف شما) جایز است، چرا اجتهاد در مورد سبّ بعضی از اصحاب دیگر جایز نباشد؟!
ما به كسی ناسزا نمی‌گوئیم مگر به كسی كه می‌دانیم او دشمنی خود را با اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ آشكار ساخت، ولی آنانی كه اهل‌بیت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ را خالصانه دوست دارند،‌ ما آنها را، دوست داریم، مانند سلمان، مقداد، عمّار، ابوذر و ... و ما با دوستی به این افراد به پیشگاه خدا، تقرّب می‌جوئیم، این است اعتقاد ما در شأن اصحاب!
سبّ كردن، یك‌نوع نفرین است كه خداوند متعال اگر بخواهد می‌پذیرد و گرنه نمی‌پذیرد، و همچون ریختن خون صحابه نیست و این معاویه است كه سبّ و ناسزاگوئی به حضرت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و خاندانش را،‌سنّت كرد و رواج داد، به طوری كه هشتاد سال در عصر حكومت بنی‌امیّه،‌ همین سنّت زشت ادامه یافت،‌ ولی هیچ‌گونه از قدر و مقام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ در نزد شما كم نكرد.
هم‌چنین شیعه سبّ كردن دشمنان خاندان رسالت، را،‌ بر اساس اجتهاد خود روا دانستند، آن‌ها فرضاً اگر در اجتهاد خود خطا نموده باشند، ولی گناه نكرده‌اند.
توضیح بیش‌تر این كه: اصحاب پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ، چند گونه بودند، بعضی ستوده بودند، و بعضی منافق بودند، و تمجید خداوند از بعضی از آن‌ها دلیل عدم فسق و كفر بعضی دیگر نخواهد شد، اجتهاد ما در جواز سبّ اصحاب منافق پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ است، نه این كه همه را سبّ كنیم.
دانشمند حنفی از روی تعجّب: آیا اجتهاد بدون دلیل روااست؟
حسین: دلائل مجتهدین ما، بسیار و روشن است.
دانشمند حنفی: یكی از آن‌ها را برای من بیان كن.
حسین بن عبدالصّمد، دلائلی را بیان كرد، از جمله ماجرای آزاررسانی به فاطمه‌زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه علیها‌ـ را مطرح نمود و آیه 57 سوره احزاب را خواند كه خداوند می‌فرماید:
«اِنَّ الّذِینَ یُؤذُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنْیا وَالآخِرَهِ : همانا آنان كه خدا و رسولش را آزار می‌رسانند، خداوند آن‌ها را در دنیا و آخرت، لعنت كند»
...

[1] . به اتّفاق مفسّران،‌‌ آیه فوق در شأن امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ نازل شده، در آن هنگام كه در ركوع نماز،‌ انگشترش را به فقیر داد، كتاب‌هائی كه از اهل تسنّن، این مطلب را نقل كرده‌اند، متجاوز از سی كتاب، است‌ مانند: ذخائر العقبی ص 88، فتح القدیر، ج 2،‌ص 50،‌اسباب النّزول واحدی، ص 148 ـ كنزالعُمّال، ج 6، ص 391 و ... در این باره به كتاب احقاق‌الحقّ، ج 2 صفحات 399 تا 410 مراجعه شود.

شيخ حسين‌بن‌عبدالصّمد-المناظره،مؤسسّه قائم آل محمّد(ص)

 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:31 ب.ظ

تشیّع - خلفای ثلاث

مناظره شيخ بهائي(ره) با عالم سني


محمد بن حسین بن عبدالصّمد معروف به «شیخ بهائی» از علمای معروف و از مفاخر جهان تشیّع، در قرن دهم و یازدهم هجری است، در سال 1031 ه‍.ق از دنیا رفت و قبرش در مشهد مقدس در جوار مرقد شریف حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ است، او در یكی از سفرهای خود، با یكی از علمای اهل تسنّن ملاقات نمود، و خود را در مقابل او، در ظاهر شافعی وانمود كرد.
آن دانشمند اهل‌سنّت كه از علمای شافعی بود، وقتی كه دانست شیخ بهائی، شافعی است، و از مركز تشیّع (ایران) آمده، به او گفت: «آیا شیعه برای اثبات مطلوب و ادّعای خود، شاهد و دلیل دارد؟».
شیخ بهائی گفت: من گاهی در ایران با آنها روبرو شده‌ام، می‌بینم آنها برای ادّعای خود شواهد محكمی دارند.
دانشمند شافعی گفت: اگر ممكن است یكی از آنها را نقل كنید.
شیخ بهائی گفت مثلاً می‌گویند: در صحیح بخاری (كه از كتب معتبر اهل‌سنّت است) آمده، پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:
«فاطِمَهُ بَضْعَه مِنِّی مَنْ آذاها فَقَد آذانِی وَ مَنْ اَغْضَبَها فَقَدْ اَغْضَبَنِی»:
«فاطمه ـ سلام‌الله علیها ـ پاره تن من است، كسی كه او را آزار دهد، مرا آزار داده و كسی كه او را خشمگین نماید مرا خشمگین نموده است.»
[1]
و در چهار ورق دیگر در همان كتاب است: «وَ خَرَجَتْ فاطِمَهُ مِنَ الدُّنْیا وَ هِیَ غاضِبَه عَلَیْهِما: «و فاطمه وفات كرد در حالی كه نسبت به ابوبكر و عمر، خشمگین بود.»
[2]
جمع این دو روایت و پاسخ به این سؤال طبق مبنای اهل‌سنّت چگونه است؟
دانشمند شافعی در فكر فرو رفت (كه با توجّه به این دو روایت، نتیجه این است كه آن دو نفر (عمر و ابوبكر)، عادل نبودند پس لیاقت رهبری و خلافت امت را ندارند). پس از ساعتی تأمّل گفت: گاهی شیعیان دروغ می‌گویند، ممكن است این هم از دروغ‌های آنها باشد، به من مهلت بده امشب به كتاب «صحیح بخاری» مراجعه كنم، و صدق و كذب دو روایت فوق را دریابم، و در صورت صدق، پاسخی برای سؤال فوق پیدا كنم.
شیخ بهاء می‌گوید: فردای آن روز، آن دانشمند شافعی را دیدم، از او سؤال كردم كه مطالعه و بررسی تو به كجا رسید؟
او گفت: همانگونه كه گفتم؛ شیعیان دروغ می‌گویند، زیرا من صحیح بخاری را دیدم، هر دو روایت فوق در آن مذكور است، ولی بین نقل این دو روایت، بیش از پنج ورق فاصله است، در حالی كه شیعه می‌گفت: چهار ورق فاصله است!!‌

ـ براستی عجب پاسخی و شگفت مغلطه‌ای!!!، منظور وجود این دو روایت در آن كتاب است، خواه بین نقل آن دو روایت پنج ورق فاصله باشد یا پنجاه ورق، چه فرقی می‌كند و چرا از حق فرار می‌كنند؟!

[1] . صحیح بخاری، ط دارالجیل، بیروت، ج 7، ص 47.
[2] . همان مدرك، ج 9، ص 185، و مدارك دیگر در كتاب فضائل الخمسه من الصّحاح الستّه،‌ج 3، ص 190.

روضات الجنّات (شرح حال شيخ بهاءالدين عاملي)

 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:33 ب.ظ



حدیث ساختگی برای عمر

مناظره آيت الله شيرازي با دانشمند سني


یكی از مراجع تقلید (مرحوم آیت‌اللّه العظمی سیّد عبدالله شیرازی «ره») می‌فرمود: در مكّه معظّمه بودم به كتاب‌فروشی‌ای كه در نزدیك «باب‌السّلام» بود، برای خریداری قرآن رفتم، در آن‌جا با یكی از دانشمندان با‌هوش اهل تسنّن، ملاقات كردم، او مرا شناخت (كه از علمای شیعه هستم)، احترام شایانی از من نمود، و سپس سؤالاتی از من نمود، نخستین سؤال خود را چنین شروع كرد:
«شما درباره این حدیث چه می‌گوئید كه پیامبر‌‌ـ صلّی‌ اللّه علیه و آله ـ فرموده است:
«لَو كانَ نَبِیٌّ غَیْرِی لَكانَ عُمَر»: «اگر بعد از من پیامبری وجود داشت، او عمر‌بن‌خطّاب بود!!»؟
گفتم: هرگز پیامبر‌‌ـ صلّی‌ اللّه علیه و آله ـ چنین حدیثی را نفرموده است، و این حدیث،‌ جعل شده و دروغ محض است.
گفت: به چه دلیل؟
گفتم: شما درباره «حدیث مَنْزِلَه» چه می‌گوئید؟ آیا این حدیث بین ما و شما از احادیث قطعی است یا نه؟ كه پیامبرـ صلّی‌ اللّه علیه و آله ـ به علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«یا علِیُّ اَنْتَ مِنّیِ بِمَنْزِلَهِ هاروُنَ مِنْ مُوسی اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی»: ای علی! نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی‌ـ علیه السّلام ـ است، جز این‌كه بعد از من پیامبری نخواهد بود.
[1]
گفت: آری صحّت این حدیث به نظر ما مسلّم و قطعی است.
گفتم: از این حدیث (به دلالت التزام) فهمیده می‌شود، اگر پیامبری بعد از پیامبر اسلام‌ـ‌صلّی اللّه علیه و آله‌ـ بود او حتماً علی‌‌‌ـ علیه السّلام ـ بود، روی این اساس مطابق این حدیث كه مورد قبول شما است، حدیثی كه اكنون نقل كردی (اگر بعد از من پیامبری بود، او عمر بود) بی اساس و دروغ محض است.
او در برابر این پاسخ فرو‌ماند، و در حالی كه حیرت‌زده شده بود، سكوت نمود.

[1] صحیح مسلم، ج 3،‌ ص 236ـ صحیح بخاری، ج 2، ص 185ـ مسند احمد، ج 1، ص 98، 118، و ... .

آيت الله سيّد عبدالله شيرازي-الاحتجاجات العشره مع العلماء في المكه و مدينه، ص 16
 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی
تشکرات از این پست

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:36 ب.ظ

حدیث غدیر و خلافت امام علی(ع)

مناظره دكتر تيجاني و دانشمند تونسي (سني)

دكتر محمّد سماوی تیجانی پس از آنكه با تحقیق و آگاهی كامل، شیعه شد، می‌گوید: با یكی از دانشمندان اهل تسنّن در كشور تونس به گفتگو پرداختیم،‌ در این گفتگو و مناظره به او چنین گفتم:
آیا شما حدیث غدیر را قبول دارید؟ (كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در صحرای غدیر در حضور بیش از صد هزار نفر مسلمان، فرمود: «مَنْ‌ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ : كسی كه من مولاو رهبر او هستم،‌علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ مولاو رهبر او است».
دانشمند تونسی: آری قبول داریم،‌حدیث صحیح می‌باشد، من در مورد قرآن،‌ تفسیری نوشته‌ام، اتّفاقاً (به مناسبت آیه 67 مائده) حدیث غدیر را مطرح كرده‌ام، و به صحّت آن اعتراف نموده‌ام.
آنگاه تفسیرش را به من داد، و همان‌جا را كه حدیث غدیر را ذكر كرده بود، به من نشان داد، دیدم در آن كتاب بعد از ذكر حدیث غدیر چنین نوشته است:
«شیعیان معتقدند كه این حدیث (غدیر) به روشنی صراحت بر صحّت خلافت سیّد ما علی ‌(كَرَّمَ اللّهُ وَجْهَهُ) به‌جای پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ دارد، ولی این عقیده (یعنی دلالت این حدیث بر خلافت علی علیه السّلام) از نظر اهل تسنّن،‌ باطل است،‌زیرا با خلافت آقای ما ابوبكر صدیق و آقای ما عمر فاروق و آقای ما عثمان صاحب دونور (دو همسر كه هر دو دختران پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ بودند) منافات دارد، پس لازم است كه از ظاهر صراحت حدیث دست برداریم و آن را تأویل كنیم (یعنی به گونه‌ دیگر معنی كنیم و بگوئیم منظور از «مَوْلی» (رهبر نیست بلكه به معنی) دوست و یاور می‌باشد، چنان‌كه چنین لفظ در قرآن به معنای دوست و یاور آمده است، و خلفای راشدین (ابوبكر و عمر و عثمان) و اصحاب بزرگ پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ نیز از این لفظ (مولی) چنین فهمیده‌اند،‌ سپس تابعین و علمای مسلمین،‌ همین مطلب را پیروی نموده و پذیرفته‌اند، بنابراین اعتباری به عقیده شیعیان نیست ... »
دكتر سماوی: آیا اصل ماجرای غدیر خُم، در تاریخ رخ داده است یا نه؟
دانشمند تونسی:‌آری، اگر رخ نمی‌داد علماء و محدّثان،‌آن را نقل نمی‌كردند.
[1].
دكتر سماوی: آیا شایسته است كه رسول خداـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ بیش از صد هزار نفر از اصحاب خود را (پس از سفر حجّ) ـ با این‌كه در میان آن‌ها زنان و سالخوردگان بودند ـ در صحرای بسیار داغ در برابر تابش سوزان خورشید،‌ نگهدارد و برای آن‌ها خطبه طولانی بخواند، فقط برای این‌كه به آن‌ها بگوید: «علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است؟»،‌ آیا چنین تأویل و توجیهی را برای دست برداشتن از ظاهر و صریح حدیث غدیر، می‌پسندید؟
دانشمند تونسی: بعضی از اصحاب،‌از ناحیه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ (در جنگها) صدمه دیده بودند،‌و بعضی كینه و عداوت علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را در دل داشتند،‌ پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ با مطرح كردن ماجرای غدیر خواست كینه آنها را نابود سازد و به آن‌ها تفهیم كند كه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است، تا آن‌ها علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را دوست بدارند و با او دشمنی نكنند.
[2]
دكتر سماوی: مطرح كردن مسأله دوستی علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ اقتضا نمی‌كند كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ آن‌همه جمعّیت را در بیابان داغ نگه‌دارد، و نماز جماعت بخواند و سپس خطبه طولانی ایراد نماید، و در فرازهای خطبه مطالبی بگوید كه مناسب با مقام رهبری برای علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ است نه موضوع دوستی و یاوری علی!
مثلاً یكی از فرازهای خطبه این است كه پیامبر ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در آغاز خطبه به حاضران رو كرد و فرمود:‌ «اَلَسْتَ اَوْلی بِكُمْ مِن اَنْفُسِكُمْ : آیا من از جان شما به شما اَوْلَویّت ندارم؟». حاضران اقرار كردند كه: «آری چنین اولَویّتی داری»: واژه «اولی» معنی واژه «مولی» را كه در حدیث غدیر آمده، توضیح می‌دهد كه منظور مقام رهبری است.
وانگهی اگر آنچه شما می‌گوئید را ملاك قرار دهیم، برای پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ممكن بود كه دشمنان علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ و آنان را كه كینه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را در دل داشتند، احضار كند و به آن‌ها بفرماید: «علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شما است» و غائله تمام می‌شد، بی آن‌كه آن‌همه جمعیّت را در بیابان داغ خسته و كوفته، مدّتی طولانی نگه دارد، انسان خردمند هرگز نمی‌پذیرد كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ به خاطر بیان این‌كه: علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ دوست و یاور شماست بیش از صد هزار نفر را در بیابان خشك و سوزان نگه‌دارد.
از این‌رو خود ابوبكر و عمر نیز از واژه «مولی» مسأله رهبری امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را فهمیدند، و در همان صحرای غدیر نزد علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ آمده و به او چنین تبریك گفتند:
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ یَابْنَ اَبِی طالِبٍ اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَهٍ : به به به تو ای پسر ابوطالب كه مولای من و مولای هر مرد و زن مسلمان شدی»، كه به حدیث تبریك و تهنیت معروف است، و این حدیث را دانشمندان بزرگ اهل تسنّن و شیعه نقل كرده‌اند».
[3]
اینك می‌پرسیم كه آیا یك دوستی ساده، جای این را دارد كه عمر و ابوبكر به علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ با تعبیر فوق، تبریك بگویند، و یا پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ بعد از خطبه اعلام كند كه ای مسلمانان!
«سَلِّمُوا عَلَیْهِ بِاِمْرَهِ الْمُؤْمِنینَ : بر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ به عنوان رئیس مؤمنان، سلام كنید»
به علاوه، پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ماجرای غدیر را بعد از نزول آیه 67 سوره مائده عنوان كرد كه در آن آیه می‌خوانیم:
«ای پیامبر! آن‌چه از طرف پروردگارت برتو نازل شده‌ است به مردم ابلاغ كن و اگر نكنی رسالت خدا را انجام نداده‌‌ای»
آیا مسأله دوستی، آنقدر در سطح بالا بود كه اگر پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ آن را مطرح نمی‌كرد، اصلاً رسالتش را ابلاغ ننموده بود؟!
دانشمند تونسی: پس چرا بعد از رحلت پیامبرـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ مسلمانان و خلفا با علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ بیعت نكردند؟ آیا گناه كردندو با فرمان رسول خدا مخالفت نمودند، «اَسْتَغْفِرُ اللّهَ» از این سخن!
دكتر سماوی: وقتی كه خود علمای اهل تسنّن در كتاب‌های خود گواهی می‌دهند كه اصحاب رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ چند دسته بودند، بعضی با اوامر پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ در عصر خودش، مخالفت نمودند
[4]، بنابراین جای تعجّب نیست كه بعد از رحلت رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ با آن حضرت مخالفت نموده باشند، وقتی كه (مطابق نقل شیعه و سنّی) اغلب مسلمین در مورد این كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ، ‌نوجوانی به نام «اُسامه بن زید» را فرمانده لشگر كرد، به خاطر این كه سنّ كم داشت، ایراد نمودند ‌ـ ‌با این‌كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ او را امیر لشگر برای جنگ محدود، برای مدّت كوتاه نمود ‌ـ چگونه مقام رهبری مطلق علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را كه سنّش از دیگران كمتر بود‌(حدود 33 سال داشت) برای تمام مدّت عمرش می‌پذیرند، و تو خود قبلاً اقرار كردی كه بعضی از اصحاب، نسبت به علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ كینه و عداوت داشتند‌(پس چنین نبود كه همه اصحاب قلب صاف داشته باشند).
دانشمند تونسی: اگر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ می‌دانست كه پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ او را خلیفه خود قرار داده است، بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ سكوت نمی‌كرد، بلكه با آن شجاعت و صلابت بی‌نظیری كه داشت، از حقّ خود دفاع می‌نمود.
دكتر سماوی: آقای من‌! این بحث، بحث دیگری است، كه نمی‌خواهم وارد آن شوم، وقتی كه تو حدیث صریح را تأویل می‌كنی، با بحث درباره سكوت امام علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ چگونه قانع می‌شوی؟!
دانشمند تونسی لبخندی زد و گفت: «سوگند به خدا من از كسانی هستم كه علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را برتر از دیگران می‌دانم، اگر كار در دست من بود هیچ كس را بر علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ مقدّم نمی‌داشتم، زیرا او «مَدینه العلم و اسدالله الغالب» (شهر علم نبوّت و شیر پیروز خدا) است، ولی خدا چنین خواسته، بعضی را مقدّم می‌دارد و بعضی را تأخیر می اندازد، درباره مشیّت (و قضا و قدر) الهی چه بگویم؟» من نیز لبخندی زدم و گفتم: بحث «قضا و قدر» نیز موضوع دیگری است و ربطی به بحث ما ندارد.
دانشمند تونسی: «من بر عقیده خود باقی هستم و آن را تغییر نخواهم داد».
آری به این ترتیب، از موضوعی به موضوع دیگر می‌پرید، بی‌آنكه موضوع اوّل كامل شود، و این خود دلیل درماندگی او، و آنان است كه در برابر استدلال طفره می‌روند...

 

 


[1] . مدارك و اسناد این حدیث در كتب اهل تسنّن به طور مشروح آمده، به جلد اوّل الغدیر مراجعه شود.
[2] . در این‌جا باید به این دانشمند تونسی گفت: اگر بنا است علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را دوست بدارتد، یكی از طرق دوستی این است كه سخن علی‌ـ‌علیه السّلام‌ـ را بپذیرند و با پذیرش سخن او، او را خشنود سازند، در حالی كه آن حضرت بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ ادّعای خلافت كرد، سخنش را رد كردند و با اجبار او را برای بیعت بردند، یارانش را سرزنش كرده و بعصی از آن‌ها (مثل سلمان) را كتك زدند.
[3] . مسند احمدبن حنبل، ج 4، ص 281 ـ علاّمه امینی در كتاب الغدیر،‌ جلد اوّل، این حدیث را از شصت نفر از علمای اهل سنّت نقل كرده است.
[4]. صحیح بخاری و صحیح مسلم، مخالفت بعضی از اصحاب با پیامبر‌‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ را در ماجرای«صلح حُدَیْبِیَّه» و فاجعه روز پنجشنبه كه عمر گفت: پیامبر‌ـ‌صلّی‌ اللّه علیه وآله‌ـ هذیان می‌گوید و ... ذكر نموده‌اند.


دكتر محمد تيجاني-مع الصّادقين،ص 58 با تلخيص و تكميل

 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی
تشکرات از این پست

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:37 ب.ظ

شیعه و عبودیت ـ امین بودن جبرئیل

مناظره دكتر تيجاني با آيت الله العظمي خوئي(ره)


دكتر تیجانی سماوی می‌گوید: آنگاه كه سنّی بودم و تازه به نجف اشرف وارد شده بودم، توسّط دوستم به محضر آیت الله العظمی سیّد ابوالقاسم خوئی(ره) راه یافتم، دوستم چیزی دم‌گوش سیّد (آیت الله خوئی) گفت، سپس به من اشاره كرد تا در كنار آیت الله خوئی بنشینم، در آنجا نشستم، دوستم اصرار كرد تا نظر خود و مردم تونس را در مورد شیعیان، برای آیت الله خوئی تعریف كنم...
گفتم: شیعه در نزد ما، از یهود و نصاری هم بدترند، زیرا یهود و نصاری، خدا را می‌پرستند و به موسی ـ علیه السّلام ـ و عیسی ـ علیه السّلام ـ معتقدند، ولی ما آنچه را كه از شیعیان می‌دانیم این است كه آنها علی ـ علیه السّلام ـ را می‌پرستند و عبادت می‌كنند، و او را تنزیه و تقدیس می‌نمایند، و در میان شیعیان، گروهی نیز هستند كه خدا را می‌پرستند ولی مقام علی ـ علیه السّلام ـ را تا درجه رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ بالا می‌برند، تا آنجا كه می‌گویند: بنا بود جبرئیل قرآن را نزد علی ـ علیه السّلام ـ بیاورد، ولی خیانت كرد و نزد پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ برد (و می‌گویند، جبرئیل امین، خیانت نمود). آیت الله خوئی، لحظه‌ای سرش را پائین انداخت و سپس فرمود: ‌«ما گواهی می‌دهیم كه جز خدا، معبودی نیست، و محمّد ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ رسول خدا است، درود خدا بر او و آل پاكش باد، و گواهی می‌دهیم كه علی ـ علیه السّلام ـ بنده‌ای از بندگان خدا است»، آنگاه به حاضران نگاه كرد و در حالی كه به من اشاره می‌نمود گفت: «این بیچاره‌ها را ببینید كه چگونه فریب شایعه‌ها و تهمتهای دروغین می‌‌خورند، این چندان عجیب نیست، بلكه بدتر از این را هم از دیگران شنیده بودم»، «لاحولَ و لا ‌قوّه الاّ بِاللّهِ العَلیّ العظیم»، آنگاه به من رو كرد و فرمود: «آیا قرآن خوانده‌ای؟».
گفتم: هنوز ده سال از عمرم نگذشته بود كه نیمی از قرآن را حفظ كرده بودم.
فرمود: آیا می‌دانی كه همه گروههای اسلامی، صرف‌نظر از اختلاف مذاهبشان، درباره حقّانیّت قرآن، اتّفاق‌نظر دارند، و قرآنی كه در نزد ما است، همان قرآنی است كه در نزد شما است.
گفتم: آری، این را می‌‌دانم.
فرمود: آیا این آیه را خوانده‌ای كه: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ؛‌ و محمّد ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نیست، جز رسولی كه قبل از او پیامبرانی دیگر آمده بودند»، (آل عمران ـ 44). نیز می‌فرماید: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الْكُفّارِ... ؛ محمّد رسول خدا است و آنان‌كه با او هستند، نسبت به كافران سخت و قاطع هستند»، (فتح ـ 29). و نیز می‌فرماید: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ ؛ محمّد ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ پدر هیچ‌كدام از شما نبود، ولی رسول خدا و خاتم پیامبران بود»، (احزاب ـ 40).
فرمود: آیا این آیات را خوانده‌ای؟
گفتم: آری، این آیات را می‌شناسم.
فرمود: در میان این آیات، پس علی ـ علیه السّلام ـ كجاست؟ (می‌بینی كه سخن از رسالت پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ است نه علی ـ علیه السّلام ـ و ما و شما هر دو گروه، قرآن را قبول داریم) بنابراین چگونه به ما تهمت می‌زنید كه ما علی ـ علیه السّلام ـ را تا درجه پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ بالا می‌بریم؟
من سكوت كردم، و جوابی ندادم.
آنگاه افزود: در مورد خیانت جبرئیل (كه تهمت می‌زنید ما شیعیان می‌گوئیم، جبرئیل خیانت كرد)، این تهمت از تهمت اوّلی سنگینتر است، مگر نه این است كه وقتی جبرئیل بر پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ (در آغاز بعثت) نازل شد، علی ـ علیه السّلام ـ كمتر از ده سال بود، پس چگونه جبرئیل اشتباه می‌كند و بین محمّد ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و علی ـ علیه السّلام ـ فرق نمی‌گذارد؟ سكوت كردم و در فكر خود، صحّت گفتار منطقی آیت الله خوئی را دریافتم، ایشان افزودند: «ضمناً به تو بگویم كه شیعه تنها گروه از میان سایر گروههای اسلامی است كه به عصمت پیامبران و امامان ـ علیه السّلام ـ معتقد است، قطعاً جبرئیل نیز كه «روح‌الامین» است، از هر اشتباهی مصون می‌باشد».
گفتم: پس این شایعه‌ها چیست؟
فرمود: اینها تهمت و نسبتهای ناروائی است كه برای تفرقه و جدائی مسلمانان، جعل كرده‌‌اند، تو بحمدالله انسان عاقلی هستی، و مسائل را به خوبی تشخیص می‌دهی، اكنون در بین شیعیان، گردش كن و حوزه علمیّه شیعه را از نزدیك ببین و دقّت كن كه آیا چنین نسبتهائی در میان آنها وجود دارد؟ من در نجف اشرف بودم، چیزهائی را دریافتم و به تهمتهای ناجوانمردانه كه به شیعیان زده می‌شود پی بردم...

دكتر محمّد تيجاني-آنگاه که هدايت شدم،ص76

 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی
تشکرات از این پست

پاسخ به:مناظرات علما و بزرگان شيعه فارسي
یک شنبه 1 خرداد 1390  09:38 ب.ظ

جواز جمع بین دو نماز

مناظره دكتر تيجاني با آيت الله صدر

اشاره:
می‌دانیم كه اهل تسنّن انجام نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را پشت سرهم باطل می‌دانند، و می‌گویند: واجب است هر كدام از چهار نماز مذكور را در وقت خود خواند و بین نماز ظهر و عصر، فاصله انداخت و همچنین بین نماز مغرب و عشاء. دكتر تیجانی سماوی می‌گوید: من كه سنّی بودم، بر همین اساس، نماز می‌خواندم و انجام نماز ظهر و عصر و همچنین نماز مغرب و عشاء را پشت سرهم باطل می‌دانستم. هنگامی كه وارد نجف اشرف شدم، و با راهنمائی دوستم به محضر آیت الله شهید محمّد باقر صدر (ره) رسیدم، هنگام ظهر شد، آقای صدر به سوی مسجد روانه شد، من و حاضران نیز به آن مسجد رفتیم و مشغول نماز شدیم، دیدم آقای صدر بعد از نماز ظهر با فاصله اندكی، نماز عصر را خواند، من در شرائطی و در مكانی بودم كه نمی‌توانستم از صف خارج گردم، و این نخستین بار بود كه نماز عصر را پشت سر نماز ظهر خواندم، ولی در فشار روحی بودم كه آیا نماز عصرم درست است؟ آن روز مهمان شهید صدر (ره) بودم، فرصتی بدست آمد، در حضور آقای صدر بودم، پرسیدم: «آیا روا است كه مسلمانی، دو نماز واجب را هنگام ضرورت با هم انجام دهد؟»
شهید صدر: آری جایز است انجام دو فریضه (نماز ظهر و عصر، و همچنین نماز مغرب و عشاء) را پشت سرهم در همه حالات و بدون ضرورت، انجام داد؟
پرسیدم: دلیل شما بر این فتوا چیست؟
شهید صدر: «زیرا رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ در مدینه در غیر سفر و بی‌آنكه خوفی در میان باشد یا باران ببارد و یا ضرورتی اقتضا كند، نماز ظهر و عصر، و همچنین نماز مغرب و عشاء را پشت سرهم خواندند، و این كار به خاطر آن بود كه مشقّت را از ما بردارد، و چنین عملی بحمدالله به عقیده ما از طریق امامان اهلبیت ـ علیه السّلام ـ ثابت است، و همچنین در نزد شما اهل تسنّن نیز (از طریق سنّت) ثابت است». من تعجّب كردم كه چطور در نزد ما ثابت است، با این‌كه تا آن روز، آن را نشنیده بودم، و هیچكس از اهل تسنّن را ندیده بودم كه به آن عمل كند، بلكه به عكس می‌گفتند: اگر نماز یك دقیقه قبل از اذان، واقع شود باطل است، تا چه رسد به این‌كه كسی مثلاً نماز عصر را ساعاتی قبل از وقتش پس از نماز ظهر بخواند، یا نماز عشاء را بعد از نماز مغرب انجام دهد، چنین كاری در نزد ما، ناآشنا و باطل بود. آقای صدر، از چهره‌ام دریافت كه من تعجّب كرده‌ام كه چطور انجام نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء، پشت سرهم جایز است؟ هماندم به یكی از طلاّب حاضر اشاره كرد، او برخاست و دو جلد كتاب را نزدم آورد، دیدم كتاب «صحیح مسلم» و «صحیح بخاری» است، آقای صدر، به آن طلبه دستور داد كه مرا به احادیثی كه مربوط به جمع بین دو فریضه است و در آن دو كتاب آمده، آگاه سازد. من در آن دو كتاب خواندم كه رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر، و مغرب و عشاء را پشت سرهم، بدون خوف و بارندگی و هرگونه ضرورت دیگر خوانده است، و در كتاب «صحیح مسلم» یك «باب كامل» در این خصوص یافتم، همچنان شگفت‌زده و حیران بودم، خدایا چه می‌بینم، در دلم این شك راه یافت كه شاید این دو كتاب «صحیح مسلم و بخاری» كه در این‌جا وجود دارد، تحریف شده باشد و دو كتاب اصلی نباشد، و در دلم می‌گفتم وقتی كه به تونس بازگشتم، در آن‌جا به این دو كتاب مراجعه كرده، دقیقاً این موضوع را پی‌گیری خواهم كرد. در این هنگام، شهید صدر از من پرسید: «بعد از این دلیل، اكنون چه رأی داری؟»
گفتم: «شما بر حقّ هستید و راستگو می‌باشید ...»، از آقای صدر تشكّر كردم، ولی در دلم قانع نشده بودم، تا این‌كه به كشور تونس (وطنم) بازگشتم، و كتابهای «صحیح مسلم و صحیح بخاری» و ... را از سر فرصت بدست آوردم و دقیقاً مورد بررسی قرار دادم و كاملاً قانع شدم كه خواندن نماز ظهر و عصر، و همچنین نماز مغرب و عشاء، پشت سرهم بدون هرگونه ضرورت، اشكال ندارد، چنانكه پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ چنین كاری را انجام داده است. دیدم امام مسلم در صحیح خود
[1] در باب «جمع بین دو نماز در غیر سفر» از ابن عبّاس نقل می‌كند كه پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر، و نماز مغرب و عشاء را با هم انجام داد. و نیز نقل كرده كه آن حضرت در مدینه، بین نماز ظهر و عصر، و نماز مغرب و عشاء، بدون خوف یا بارندگی جمع كرد، از ابن عبّاس، سؤال شد كه چرا پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ چنین كرد؟ در پاسخ گفت: «كَیْ لا یَحْرِجَ اُمَّتَهَ ؛ تا امّتش را به دشواری نیفكند».[2] و نیز در كتاب «صحیح بخاری» (ج 1، ص 140) باب «وقت المغرب»، دیدم و خواندم كه به نقل ابن عبّاس، پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ هفت ركعت نماز (نماز مغرب و عشاء) را با هم خواند، و هشت ركعت نماز (نماز ظهر و عصر) را پشت سرهم انجام داد. و در كتاب «مسند احمد»[3] دیدم كه همین مطلب روایت شده بود. و همچنین در كتاب «الموطأ» امام مالك دیدم[4] كه ابن عبّاس روایت كرده است:‌ صَلّی رَسُولُ اللّهُ ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ : «اَلظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ جَمِیعاً وَ الْمَغْرِبَ وَ الْعِشاءَ‌ جَمِیعاً فِی غَیرِ خَوْفٍ وَ لا سَفَرٍ ؛‌ رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر و همچنین نماز مغرب و عشاء را در غیر خوف و سفر، پشت سرهم خواند».
نتیجه این‌كه: آیا با این‌كه مسأله این‌گونه روشن است، چرا اهل تسنّن بر اثر تعصّب و لجاج، همین مطلب
[5] (جمع بین دو نماز) را به عنوان ایراد بزرگ بر شیعه، عنوان می‌كنند؟! غافل از آنكه در كتابهای اصیل خودشان، جواز آن ثابت شده است.
[1] . صحیح مسلم، ج 2، ص 151 (باب الجمع بین الصّلاتین فی الحضر).
[2] . همان مدرك، ص 152.
[3] . مسند امام احمد حنبل، ج 1، ص 221.
[4] . موطأ الامام مالك (شرح الحوالك)، ج 1، ص 161.
[5] . یعنی جمع بین نماز ظهر و عصر، و همچنین نماز مغرب و عشاء را.

دكتر محمّد التّيجاني السّماوي-مع الصادقين، ص 210 تا 214

 

مدیر تالار مهدویت

 مدیر تالار فلسفه و کلام

id l4i: hoosianp_rasekhoon

mail yahoo:  hoosianp@yahoo.com

ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الی بامتطاء الیل 
رسیدن به لقاء پروردگار میسور نیست مگر با درک نشاهه شب

  

 

hoosianp2011

hoosianp2011
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1682
محل سکونت : خراسان رضوی
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها