عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

مهدويت و مدينه فاضله قسمت دوم

مهدويت و مدينه فاضله قسمت دوم
چهارشنبه 4 اسفند 1389  02:52 ق.ظ


با هم به مروري مختصر بر آن طرح نو مي پردازيم:

مدينه فاضله در عصر جديد

مدينه فاضله در تفكر عصر نوين، تصوير و معناي تازه اي مي يابد. از ابعاد انتزاعي و آسمانيِ آن كاسته مي شود و بر ابعاد عيني، انساني و زمينيِ آن افزوده مي شود. عصر جديدي كه پس از دوره رنسانس سر از بستر تاريخ بر مي دارد، حامل يك تفكر زميني و انساني است. اين شيوه، به تدريج تكوين مي يابد و چند قرن توالي حوادث و رويدادهاي تازه لازم است تا صراحت آن را تجلي و ظهور بخشد. ضمير ناخودآگاه انسان عصر جديد، كه مملو از عقده ها و فشارهاي قرون وسطايي است، اكنون مجالي مي يابد كه آزادانه به آنچه مي خواهد بينديشد و آنچه را كه دوست مي دارد طلب كند. او خود را،كه قرنها لگدمال تعصبات كور مذهبي بوده، مي جويد و زميني را كه همواره تحت الشعاع آسمان منكوب و ملعون شمرده مي شده مي طلبد. هزاران سال خود را باور نداشته بود و از خود فراموش كرده بود و اكنون، تازه خود را به خاطر مي آورد. قرنهاي متمادي در گوش او زمزمه هاي ديگري مي خواندند و امروز آن تلقينات سخت مورد تنفّر اوست. او، خود را مي جويد و خود را مي يابد. عصر جديد، عصر انسان است. دوره اي كه مي توان تمام گذشته ها را در آن استحاله كرد. از اين روي، متفكران، در اين دوره، انسان را وجهه آمال خود قرار مي دهند. به او، مي انديشند و براي او، بويژه به آن بُعد از وجود او، كه به گمان آنان فراموش تاريخ، و بويژه، فراموش تاريخ مذهبي شده; يعني، بُعد زميني او.


و هر چه از طليعه آن عصر مي گذرد، بر تنومندي و تناوري آن انديشه ها نيز افزوده مي گردد، به طوري كه در قرن هيجدهم، يعني، در اوج تفكر روشنگري اروپا، انسان و پيشرفت انساني محور همه چيز قرار مي گيرد. ديگر انسان آن موجود گناهكار فطري كه در سنت مسيحي بايد فديه اي در بخشايش و آمرزش او نثار كرد، نيست. او، گل سرسبد هستي است و پيشرفت و تعاليِ او، مقصود هر نوع كوشش و بينشي. در همين راستا قراءت جديدي نسبت به سعادت و خوشبختي انسان و نسبت به آرمان شهر انساني كه در بستر آن، خوشبختي انسان به ثمر مي آيد، تكوين مي يابد. ديگر تفكّر آن جهاني رنگ باخته است و انسان، بهشت موعود را بر روي همين كره خاكي مي جويد. به تعبير برخي محققين:


(انتظاراتي كه در مورد ترقي انسان داشتند، حدّ و مرزي نمي شناخت… تصور مي كردند كه علم و پيشرفت مادّي، خود به خود، خوشبختي و فضيلت به بار مي آورد. انسان مي توانست بهشت را براي خود بر روي زمين بسازد… در مجموع، فلسفه تاريخ نويني طرح شده بود كه قايل بود انسان در همين زندگي، فقط به مدد تلاش خود، به كمال دست خواهد يافت… و اين به قول كارل بكر، يك نوع (معاد انديشي معاش آميز، يا آخرت انديشي دنياپرستانه) بود، به عبارت ديگر، تجلي و تجسّم تازه اي از مدينه الهي و آسماني بر روي زمين. آيندگان و نه خداوند، در مورد تلاشهاي كنوني بشر، قضاوت خواهند كرد. اميد آينده بود كه به كوشش افراد انساني معني مي داد. (انسان كامل)، آينده موضوعِ عشق و ايثار قرار مي گرفت33.)


اين نوع تفكّر در قرنهاي بعد، باز هم استحكام و تظاهر بيشتري مي يابد، به طوري كه تفكّر (انسان مدار)،و در اشكال افراطيِ آن، به تدريج، جاي خود را به مذهب (انسان مدار) وا مي گذارد.


در همين زمان است كه فيلسوفاني چون اگوست كنت و روان شناساني چون اريك فروم از (مذهب انسانيّت)، (هنر عشق ورزيدن)، به انسان و اديان انسان مدارانه سخن مي گويند.


اگوست كُنت، مؤسس فلسفه تحصّلي (پوزيتيويم)، در اوج تفكر انسان مداري قرن نوزدهم اروپا، پس از طرد مذاهب خدامدار، (مذهب انسانيت) را پايه گذاري مي كند و در كتاب (شرعيات مذهب تحصّلي) به بيان آداب (عبادت بشريت) مي پردازد34.


اريك فروم، روان شناس پرآوازه قرن بيستم نيز، در كتاب (روان كاوي و دين) اديان را به دو نوع تقسيم مي كند:


1. اديان خودكامه و به تعبير او، اديان خدامدار.


2. اديان نوعخواهانه.


در توضيح دسته اخير مي نويسد:

(اديان نوعخواهانه بر خلاف اديان خودكامه، بر محور انسان و توانايي او بنا شده اند. انسان بايد نيروي منطق خود را جهت شناسايي خويشتن، رابطه اش با همنوعان و همچنين موقعيت خود در جهان، توسعه دهد. او، بايد حقيقت را با توجه به محدوديتها و همچنين استعدادهاي بالقوه خود بشناسد. همچنين بايد نيروي عشق ورزيدن را چه نسبت به ديگران و چه نسبت به خويشتن توسعه بخشيده و همبستگي با همه موجودات زنده را تجربه كند35.)


البته اين تفكّر، همانطور كه يادآور شديم، در طول چند قرن و پس از پشت سرگذاردن حوادث و رويدادهاي بسيار، قالبي چنين افراطي مي يابد. در هر حال، طليعه هاي نخستين تفكّر انسان گرايانه را در آثار (اومانيست) هاي دوره رنسانس و پس از آن مشاهده مي كنيم. (يوتوپيايِ) 36 توماس مور و (نيوآتلانتيس) 37 فرانسيس بيكن، نمونه هايي از آن آثار است. هر دو اثر ياد شده روايت آرمان شهر انساني هستند كه نويسندگان آثار مزبور، يا خود بر حسب تصادف بدان سامان راه يافته اند و يا گزارش آن را از زبان روايتگران جهانگرد بازگو مي كنند. بويژه در اثر دوّم، ريشه هاي نگرش انسان مدارانه در عصر نويسنده محسوس تر است.


آرمان شهري كه انديشه وراني چون (مُور) و (بيكن) ترسيم مي كنند، با نيك شهر افلاطوني و يا ارسطويي تفاوت ساختاري و محتوايي بسيار زيادي دارد.


توماس مور، از جمله (اومانيست) هاي مسيحي عصر خويش به شمار مي آيد. كتاب (يوتوپياي) وي مشتمل بر دو بخش است:


در بخش نخست، وي به شدت شرايط اجتماعي، اقتصادي جامعه اروپايي، بويژه، كشور انگلستان را مورد انتقاد قرار مي دهد.


و در بخش دوّم، از زبان يك جهانگردِ نه چندان معروف، به تصوير آرمان شهر مي پردازد كه در آن از اوضاع نابسامان و نامهرباني كه در كل سطح اروپاي آن زمان مشاهده مي شد، اثر و نشاني وجود ندارد. روايتگر اين سرزمين شخصي است به نام رافائل هيثلودي كه از آن بهشت زميني چنين ياد مي كند:


جزيره اي دور افتاده در كرانه (جهان نو) كه در آن نظام و سامان جامعه، يكسره عقلاني و بقاعده و حساب شده است و به همين سبب، از فساد و نابسامانيهاي ديگر جوامع در امان است. در آن جا اثر و نشاني از مالكيت شخصي، كه سرچشمه همه مفاسد اجتماعي و اقتصادي است، خبري نيست. همه چيز در عين حال، به وفور و فراواني يافت مي شود. مردم در قناعت و سادگي به سر مي برند. هر شخصي در هر موقعيت و مقام اهل كار و فعاليت و تلاش است. شش ساعت در روز كار مي كنند و ساير اوقات را به ديگر مسائل زندگاني مي پردازند. فضاهاي شهر و بازارها پاك و پاكيزه است و اجازه ورود هيچ چيز ناپاكي را به سطح شهر نمي دهند. شهرها و خانه ها و خيابانها شبيه به يكديگر ساخته شده اند و از اختلاف هول انگيز و نفاق افكن طبقات اجتماعي در آن جا اثر و نشاني نيست38.


در يوتوپيا، هيچ زمينه اي براي كاهلي و فسادهاي اخلاقي وجود ندارد. مردمان به راحتي از فزونيهاي خود مي گذرند تا كاستيهاي همنوعان خود را جبران كنند. نظام ارزشي آنان با نظامهاي ارزشيِ متداول در جوامع ديگر بسيار متفاوت است. به زر و سيم اهميت نمي دهند و از اشياي قيمتي در جايگاههاي پست و كم اهميت بهره مي برند. جامه هاي حرير و زربفت را خوار مي شمارند و در عوض لباسهايي بسيار ساده و بدون تجمّل مي پوشند.


خلاصه ارزشهاي اشرافي و متداول، براي تفاخر و استقلال نسبت به يكديگر را برانداخته اند. به علم و دانش اندوزي ارج فراوان مي نهند و با اين كه با جهان بيرون ارتباط چنداني ندارند، امّا به پيشرفت هاي قابل توجهي در زمينه هاي مختلف علمي دست يافته اند.


به فضيلتهاي معتدل اخلاقي احترام و اعتناي تام دارند. فضايلي چون زيستن بر حسب طبيعت، رويه ميانه و معتدل، نوع دوستي و كمك به ديگران، ترك لذت هاي موهوم، برخورداري از لذتهاي طبيعي و حقيقي، پارسايي در سودجويي براي خويشتن و برتري دادن خيرهمگاني بر خير شخصي و…39.


در آن جا، همانطور كه گفتيم، تعلق و مالكيت خصوصي وجود ندارد. از طرفي نعمت به فراواني يافت مي شود و همه اهل تلاشند، از اين روي اگر زماني يك نفر به دلايل موجه و با اجازه متوليان شهر، به مسافرت بپردازد، در سفر هيچ بر نمي دارد، زيرا به هر جا كه برسد مانند خانه خود وي محسوب مي گردد و….


در اين بهشت زميني، دين نيز، جايگاه ويژه اي دارد. اگر چه بنابر مدارا و تساهل ديني است و به همين دليل با صاحبان افكار و اديان مختلف به تساهل برخورد مي شود، ليكن در يك سري عقايد ديني همگي مشترك هستند. اصول عمده اعتقادي و ديني آنان عبارت است از: اعتقاد به خداي يگانه، و جاودانگي روح،و اعتقاد به روز فرجام و دادخواهي، يعني معاد40.


به طور كلي، يوتوپياي توماس مور، شهري است انساني كه انسان، رفاه، آسايش و به زيستي او، محور توجه است و برجسته ترين و پررنگ ترين بخش اين داستان را آرامش، آسايش و آسودگي او تشكيل مي دهد. در هر حال، در مقايسه اي ميان ديد گاه او و گذشتگان بر مدينه فاضله، تفاوت عمده اي ميان آن و تصوير انتزاعيِ افلاطوني و يا ارسطويي نسبت به نيك شهر مشاهده مي كنيم.


همين طور آرمان شهري، با اين كه جنبه زميني دارد، راه به آسمان را نيز باز گزارده است. مور، انساني پارسا و مسيحيِ بسيار معتقدي بود (به طوري كه بعدها جان خود را در راه پيروي خالصانه از تعاليم دين كاتوليك از دست داد و از طرف كليسا به عنوان يكي از قديسان شهيد مورد ارج قرار گرفت) و به همين دليل يوتوپيايي او، جامعه اي است كه در عين توجه به مسائل اين جهاني انسان، ارزشهاي اخلاقي و ديني نيز در آن كاملاً مشهود و مشخص است. و اين جمع آرمانها در زماني اتفاق مي افتد كه مي دانيم تفكرات اومانيستي هنوز جسارت لازم را براي جدايي از آرمانهاي ديني نيافته بودند و چند قرن زمينه سازي لازم است، تا آن افكار مواضع صريح خود را نه فقط در مغايرت با دين و خدا محوري، بلكه در منافرت با آن ابراز دارند.


بعد از مور، طرح (مدينه فاضله) را در (نيوآتلانتيس) فرانسيس بيكن مي يابيم (وي را نخستين فيلسوف جديد اروپا و پدر علم جديد مي نامند.) بيكن پيش از نگارش نيوآتلانتيس، در آثار ديگر خود، از انديشه مدينه فاضله انتقاد كرده بود و آن را انديشه اي خيالي و غير مفيد دانسته بود، امّا در اواخر عمر با نگارش كتاب ياد شده، به طرح يك آرمان شهر انساني پرداخت و در آن رؤياهاي خود را به عنوان فيلسوف تجربه گراي اومانيست قرن هفدهم، در قالب روايتي واقعي بازگو كرد.


مدينه فاضله او، چهره اي كاملاً انساني دارد (همان طور كه خود وي، وجهه اي كاملاً اومانيستي داشت.) سخن در آن از رفاه و آسايش دنيايي انسان است. در اين جامعه، حكومت در دست علماست و وظيفه اين عالمان، تأمين آسايش و رفاه مادي بشر است. به همين دليل، (علم) از نظرگاه وي، معادل با (علم) در سنت قرون وسطايي نيست، بلكه مراد از آن، علوم تجربي و طبيعي است و منظور از عالم، فيزيكدان، رياضيدان، شميدان، اقتصاددان، معماران و صنعتگران و… است. در آن جا، همه چيز در خدمت دانايي، اندوختن دانش، اكتشاف و اختراعات جديد و ضبط و نگاهداري و بهره برداري از آنهاست. مدارس، دانشكده ها، بيمارستانها، آزمايشگاهها و مراكز تحقيقاتي و پژوهشي همه در راه توسعه علم است و توسعه علم براي چيره شدن بر طبيعت (فراموش نمي كنيم كه در افكار بيكن يك انديشه بسيار معروف وجود دارد، معادله اي با عنوان: علم مساوي است با قدرت.) و چيره شدن بر طبيعت در خدمت رفاه و آسايش انسان.


(درآن جا خانه اي به نام خانه سليمان قرار دارد كه به منزله دارالشوري و مقرّ حكومت است. اين خانه در خدمت تمام بشريت است كه هدف از تأسيس آن، توسعه علوم و معارف بشري است. البته پژوهش و علمي كه در زندگي دنياوي براي بشر سودمند است. در واقع حكومت آن جا، حكومت علم و يا عالمان، يعني فيزيكدانان، شيميدانان، جامعه شناسان، اقتصاددانان، معماران و بالاخره صنعتگران است، آن هم مستقيماً بر طبيعت، نه بر رعيت41.)


در (نيوآتلانتيس) بيكن از مذهب و مراسم مذهبي نيز يادي در ميان است. به عنوان مثال، وي در شهر جديد خود از سالنهايي نام مي برد كه مردم براي عبادت در آن گرد مي آيند و به پرستش خدا مي پردازند، امّا او نيز مانند بسياري از (اومانيست) هاي معاصر خويش، دين را در حاشيه قرار مي دهد و همان طور كه يادآور شديم، مركز ثقلِ مدينه فاضله او، علم جويي انسان مدارانه و معاش گونه است.


مدينه فاضله سوسياليستهاي تخيّلي

قرن هيجدهم، دوران پرتلاطمي براي اروپاييان محسوب مي گشت. انقلاب صنعتي، به عنوان مهم ترين رويداد اين قرن بارقه اميدي در دل بسياري از مردمان پديدآورده بود، چرا كه محصولات نخستين آن، در ظاهر، ثروت و غناي بيشتري را نويد مي داد كه مي توانست، سعادت، امنيت وآسايش بشر را برآورد. اما اين امر، آن گونه كه انتظار مي رفت، به وقوع نپيوست. انقلاب صنعتي نه تنها براي طبقه محروم جامعه، باعث رونق و فراواني و آسايش نگرديد، بلكه برنگراني و تشويق آنان نيز افزود. كارگران و صنعتگراني كه تا ديروز متكي بر صنايع دستيِ خويش روزگار سخت را با يك ثبات نسبي پشت سر مي نهادند، اكنون در يك وضعيت وخيم و نامطمئن قرار گرفته بودند. تأسيس كارخانه ها و مراكز صنعتي عظيم مشاغل جزئي و دستي، آنان را، يكي پس از ديگري در معرض نابودي قرارداده بود و روز به روز بر ناامني اقتصادي، فقر و فلاكت و نابسامانيهاي اجتماعي و اختلاف هول انگيز طبقات اجتماعي افزوده مي شد. تمدن صنعتي، اگر چه براي صاحبان سرمايه، بهشت موعودي بود كه سرمايه هاي خويش را در تصاعد هندسي به رشدي دور از باور برسانند، اما اين بهشت سرمايه داران، براي كارگران محروم كه توده عظيم جامعه را تشكيل مي دادند، جهنّمي گشته بود بنياد برافكن و خانمان سوز. حوادث اسفبار اين دوران، به تدريج، موجب پديد آمدن انديشه هاي نوين در عرصه تفكر انساني گشت. اين انديشه ها، دست به ابداع فرمولها و قواعد تازه اي جهت خاتمه دادن به فقر و فلاكت و يافتن بهشت زميني و رساندن بشر به سر منزل مقصود زدند. انديشه وران اين دوره، كه نخستين برگهاي دفتر تمدن صنعتي را تجربه مي كردند، خواه ناخواه، در ارزيابي مشكلات و نابسامانيها و تحليل آنها، فاقد يك ديدگاه پخته و علمي بودند. مهم ترين ويژگي آنان در اين بود كه همگي در آرزوي بهبودِ وضعيت طبقات محروم جامعه، بويژه كارگران بودند و در راه تحقق اين رؤيا به ارائه طرحهاي ابتدايي و بسيط مي پرداختند كه از ويژگيهاي لازم و كافي در مقابله با نابسامانيهاي انقلاب صنعتي برخوردار نبود. مي توان آنان را به معماراني ناشي تشبيه كرد كه در نخستين تجربه هاي معماري خويش، قصد پايه گذاري يك ساختمان صدطبقه را بر روي تلّي از خاك، در سر مي پروراندند.


به همين دليل از آنها در طول تاريخ تفكر، با عنوان سوسياليستهاي تخيّلي ياد مي كنند كه برجسته ترين آنها عبارتند از:


سن سيمون Saint simon)، 1825 ـ 1760)، شارل فوريه charles Fourier) 1842 ـ 1772) و رابرت اون Robert owen)، 1858 ـ 1771) كه آنان را بنيانگذاران سوسياليسم تخيلي مي نامند.


از ويژگي مهم ديگر آنان مي توان از ضديت آنان با نظام سرمايه داري و سيستم اقتصاد آزاد ياد كرد.


(اين متفكران و به طور كلي سوسياليستهاي تخيّلي معتقد بودند كه نظام سرمايه داري كه مبتني بر آزادي كسب و كار و اقتصاد بازار است، نظامي ظالمانه است كه بايستي از ميان برداشته شود. ولي چسان اين نظام ظالمانه از بين برود؟ اينان در اين باره راهي عملي و منطقي نشان نمي دادند و بلكه فقط در مخيّله خود مدينه فاضله اي را كه پايه هاي آن بر عدل و داد استوار است تصوير مي كردند و از مردم جهان مي خواستند كه براي تحقق اين مدينه… تلاش كنند42.)


غالب آنان، افكار و ايده هايي كه ارائه مي كردند، انديشه هايي خيرخواهانه و عدالت طلبانه بود، امّا در اجراي اين مهمّ، يا هيچ گونه طرحي نداشتند و يا در طرحهاي عملي خويش، راههاي ناهمواري را بر مي گزيدند كه به طور طبيعي و عمده با شكست مواجه مي شد.


سيسموندي در كتاب (اصول جديد اقتصاد) در همين رابطه، يعني در مورد بي تدبيري و بلاتكليفي عملي اش چنين مي نويسد:


(اقرار مي كنم بعد از اينكه از نظر خود اصول را مشخص كردم و روشن ساختم كه عدالت چيست و در كجاست احساس مي كنم آن قدرتي كه بتواند وسيله اجراي آن اصول را بنمايد در خود ندارم43.)


پرودون Proudon)، 1865 ـ 1809) كه يكي ديگر از بزرگ ترين سوسياليستهاي تخيّلي است، عملاً، در راه تأمين آزادي و عدالت، طريق آنارشيسم را معرفي مي كند، البته آنارشيسم وي، نه دقيقاً به معناي هرج ومرج و بي نظمي مطلق است، بلكه بيشتر به از بين بردن دولت و حذف نظارت آن تكيه دارد. فوريه نيز، كه پيش از اين از او ياد كرديم، تأسيس سازمانهاي تعاونيِ خاصي را به نام فالانژ (Phalanster) پيشنهاد مي كند. فالانژ، جامعه اي است مركب از سيصد خانواده، با جمعيّتي در حدود هيجده هزار نفر كه در سرزمين محدودي به مساحت نه ميل مربع مستقر شده اند و اساس زندگي آنان بر سيستم مالكيّت اشتراكي، توليد از طريق كشاورزي و صنايع دستي استوار است.


فوريه، معتقد بود كه تنها تشكيل چنين جامعه هايي، با بافت ياد شده آن است كه مي تواند زندگي اقتصادي و اجتماعي را تغيير دهد و زمينه را براي ساختن انساني جديد كه فقر و مسكنت، ريشه مكارم انسانيش را خشك كرده است، فراهم سازد. در اين جامعه ها، انسان از قيد شكم، كه او را به زمين ميخكوب كرده است، رها مي شود و انساني با خصلت شرافت و نجابت به وجود مي آورد كه از مهد تا لحد از امنيت خاطري كه زاييده رفاه اقتصادي است برخوردار مي گردد44.


(اون) نيز، كه نخستين بار واژه سوسياليسم در نوشتار وي آمده است، عقايدي شبيه به فوريه دارد. او نيز، به مدينه فاضله اقتصادي مي انديشد، به دهكده هاي تعاوني كه در آن كودكان را تحت پرورش و سر پرستي مي گيرند و آنها را با خصلت هاي نيكو آشنا مي سازند، تا بتوانند آنان را در بزرگي، هم به مسير كار دلخواهشان راهبري كنند و هم علايق نوع دوستي و توجه به ديگر افراد جامعه را در آنان پرورش دهند.


(اون)، كه به تأثير جامعه بر اخلاق و انديشه انسان بسيار معتقد است، مي كوشد تا با تغيير محيط زندگاني انسانها نشان دهد كه خوشبختي و فضيلت، در گرو فراهم كردن شرايط مناسبي براي انسانهاست و موعظه مذاهب، بدون هيچ اقدام عملي در راستاي تغيير محيط، منجر به قضاوتي غيرعادلانه در مورد انسان مي گردد.


او، خود، عملاً گام در اين راه نهاد و محيطي با همان شرايط ايده آل خويش، در نئولاناك اسكاتلند فراهم ساخت. در آن جا سرپرستي كارخانه اي را بر عهده گرفت و تلاش كرد كه آن كارخانه را به صورت الگويي برايِ جامعه رؤيايي خويش درآورد. در اين تلاش، تا حدود بسياري نيز موفق بود، به طوري كه شخصيتهاي برجسته از سرتاسر جهان براي مشاهده بهشت زميني او مي آمدند.


(اون) بنابه باورهاي عميق خويش، كليه شرايط دهشتناك كارخانه را تغيير داد. از كار كودكان خردسال جلو گرفت. براي كودكان خردسال آموزشگاههاي رايگان تأسيس كرد. براي خانواده كارگران، خانه هاي راحت، با تمام امكانات اوليه رفاهي فراهم ساخت. ساعات كار را پايين آورد. براي كارگران، به هنگام بيكاري و بيماري مزد قرار داد و بيمه پيري و بازنشستگي بر قرار ساخت. براي آنان، امكانات آموزش بين خدمت و همين طور امكانات تفريح و استراحت مهيا كرد و… جالب اين است كه با وجود تمامي اين دگرگونيها، كارخانه همچنان به گونه اي سودآور به كار خود ادامه مي داد45.


همان گونه كه اشاره كرديم، (اون) سخت بر مذاهب طعن مي زد و اين تعليم مذاهب كه انسان را مسؤولِ كژرفتاري و اعمال ناشايست خويش تلقي مي كردند، به سختي محكوم مي كرد.


او، محيط و شرايط نابسامان محيط را دليل اصلي كژرويهاي انسان معرفي مي كرد و معتقد بود كه: بايد به جاي موعظه و اندرزهاي اخلاقي مذاهب، به تغيير شرايط زندگي انسان روي آورد و اصلاحات اجتماعي ـ اقتصادي را سرلوحه برنامه هاي خويش قرار داد، در اين صورت است كه مي توان بهشت موعود را بر روي همين زمين ديد.


پس از (اون) و در كنار او شخصيتهاي برجسته ديگري نيز بودند كه از مباني سوسياليسم، آن هم در شكل آرماني و رؤيايي آن دفاع كردند، ولي ايده ها و تلاشهاي آنان در مجموع نتوانست موفقيت عملي چنداني، نه در عصر خود آنان و نه در دوره هاي پس از آن كسب كند، اگر چه نمي توان از تأثيرات عميق آن خيرانديشان در افكار آيندگان به آساني گذشت.


پس از سوسياليست هاي تخيلي، افرادي چون ماركس و انگلس از راه رسيدند و بنيان سوسياليسم علمي را پي افكندند. در اين مختصر، نه مجال تفصيل در راهبردهاي انديشه ماركسيسم وجود دارد و نه ما، قصد پرداختن به جزئيات افكار آنان را داريم. همين اندازه مي توان گفت كه در طول تاريخ انديشه، كمتر شخصيتي چون ماركس، توانسته، آرمان شهري در انتهاي تاريخ براي بشر ترسيم كند و مردمان بسياري را در راه دستيابي به آن بهشت زمين راهنمون سازد.


انديشه ماركسيسم، در تصويرِ كمون نهايي، به عنوان پايانه و آخرين حلقه تاريخ و به عنوانِ گرامي ترين آرمان بشري نشان مي دهد كه تا چه اندازه رؤياي بهشت زمين در عصر ماركس، مطمح نظر انديشه وراني چون او بوده است و پاسخ دعوت وي، توسط ميليونها انسان و پديد آمدن دولتها و كشورهايي با اين آرمان و آرزو، نشان دهنده نفوذ گسترش اين مهم در محيط باورها و ارزشهاي جامعه هاي اروپايي و غير اروپايي در قرن نوزده و بيست است.


جمع بندي

مجموع بخشهاي پيشين، در رويكرد عصر جديد به مسأله (مدينه فاضله) روايتگر يك معناي اساسي است. همان طور كه ديديم، عصر جديد با تفكرات نويني درباره مقوله هاي مختلف كه نقش اساسي در زندگي انسان دارند آغاز مي گردد. سلسله حوادث و پيامدهاي گوناگون، اعمّ از حوادث دوره رنسانس، تحول افكار فلسفيِ اروپا، انقلاب كبير فرانسه، انقلاب صنعتي اروپا، پيدايش تفكر سرمايه داري و همينطور انديشه هاي سوسياليستي، بر يك مبناي مشترك، همگي در مجموع به ما نشان مي دهد كه انسان عصر جديد، انساني است كه سخت خود و خواسته هاي خويش را باور كرده است. مسيري طولاني را از مذموم بودن تا معبود بودن، طي كرده است. او، كه تا ديروز در حاشيه بود، امروز در متن قرار گرفته و براي فردا به عنوان آرمان و عشقي ابدي مطرح است. در نوشتار حاضر، كه در پي يافتن تصوير مذهبيِ مدينه فاضله ايم مي خواهيم بدانيم، تعاليم ديني دربردارنده چه مواضعي در برابر اين نوع نگرش نسبت به انسان هستند. نسبت و ارتباط تفكر ديني و تفكر انسان مدار در چيست؟ كشف توافق و يا تقابل اين دو با يكديگر مي تواند در گشودن گرههاي بسياري، در عرصه مسائل جديد انساني راهنما و هدايتگرِ ما باشد. پيش از قضاوت، با گنجاندن مقدمه ديگري به بحث، به ارزيابي دوباره اين نكته خواهيم پرداخت.


مهدويت و توسعه اسلامي

بحث توسعه و دينداري، مدتها است در محافل فرهنگي و روشنفكري در اين سامان در جريان است و پرسشهاي بسياري را پيش روي متفكران مسلمان نهاده است:


توسعه چيست و در بردارنده چه ابعادي است؟


لوازم توسعه چيست؟


چگونه مي توان به توسعه دست يافت؟


براي رسيدن به آن بايد دست به چه تغييراتي در سامان وجودي خويش زد؟


نسبت توسعه و دينداري چيست؟


آياتوسعه، همان مدرنيته غربي است؟


نسبت ميان دين و مدرنيته چيست؟


آيا انديشه توسعه، همان انديشه مدينه فاضله است؟ چه نسبتي با آن دارد؟


مدينه فاضله چه جايگاهي در انديشه اسلامي دارد؟


آيا انديشه ديني، مانع توسعه است يا عامل آن؟


جريان و سير اين گونه پرسشها، دوباره براي ما يك بحث ديرينه و پردامنه را تداعي مي كند. بحث از علل عقب ماندگي مسلمانان و نقشي كه باورهاي ديني در پيشرفت يا انحطاط جامعه ديني مي توانند داشته باشند.


دريچه تمامي اين پرسشها نيز به يك دغدغه دروني باز مي گردد. همه ما، به عنوان انسانهايي ديندار و معتقد به حقايق ديني بر اين باوريم كه تعاليم ديني، دربردارنده قواعد و فرمولهاي اصلي سعادت بشر است، سعادتي زميني و آسماني. اگر اين قواعد به خوبي فهم گردد و به درستي در عمل به كار آيد، مي تواند جامعه انساني را در مسيري مطلوب جاري سازد. امّا چرا تا اين زمان حركت جامعه هاي ديني، بويژه، جامعه هاي مسلمان، در راستاي رسيدن به اين سعادتِ همه جانبه صورت نگرفته است. اين در حالي است كه در جامعه هاي ديگر نيز، حركت به سوي توسعه و پيشرفت اين جهاني، معمولاً، با نوعي بي اعتقادي نسبت به مذهب همراه بوده است. چه مشكل و مانعي در اين ميان است. شايد تعاليم مذهبي هيچ گونه جهت گيري نسبت به زندگي اين جهاني بشر ندارند. شايد مذهب، صرفاً، جنبه اي آسماني دارد و زندگي زمينيِ بشر را به خود او واگذارده است. و شايد تعاليم ديني، اين راه را به ما نشان داده اند، امّا، ما هستيم كه از مذهب، ظاهري را برگرفته ايم و باطني را وانهاده ايم. شايد بدفهميها و كژانديشيهاي ما، اين تعاليم را واژگونه دريافت داشته اند.


كدام يك از اين پاسخها صحيح اند؟

پاسخ نخست، نوعي برداشت از دين و دينداري ارائه مي دهد كه زمينه را براي انديشه سكولاريزم فراهم ساخته است. انديشه سكولار، نسبت به دين در طرح و نقشه اين جهان، اعتنايي قايل نيست و جايگاهي براي آن باز نكرده است. اين تفكّر، در شكل بسيار متداول، دين را از سياست جدا مي داند، امّا در بنيان و اساس، به طور كلي، هيچ جايگاهي براي دين در زندگيِ اين جهاني انسان، باز نكرده است، نه در حكومت، نه در اقتصاد، نه در نحوه معيشت، نه در اخلاق و تربيت اين جهاني و نه در ارتباطات و رفتار انساني.


يعني اگر قرار شد براي زندگي اين جهان انسان، نقشه و مصالح تهيه كنيم، نه در تهيه نقشه نيازي به مهندسين لاهوتي داريم و نه در ساخت آن از مصالح و ملاط تعاليم ديني استفاده مي كنيم.


اين تنازع و اختلاف، ميان متألهان اديان ديگر، بويژه، متكلمان مسيحي نيز، از ديرباز مطرح بوده است. در سنت تفكر مسيحي، از يك طرف با متفكراني چون سنت اگوستين قديس، متكلّم و فيلسوف بزرگ مسيحي در دوره قرون وسطي رو در روييم كه ميان زندگاني اين جهاني و آن جهاني بشر جدايي مي اندازد و افسار اين جهان را بر دوش خودِ انسانِ گنهكار مي افكند و دين را تنها در امر آسمان دخالت و نقش مي دهد و از طرف ديگر با فيلسوف بزرگي چون سنت توماس اكوئيناس، رو در روييم كه موضعي مخالف با او دارد.


سنت اگوستين، در زماني مي زيست كه امپراطوري روم، مسيحيت را به عنوان دين رسمي كشور پذيرفته بود و اين پذيرش با دوره ضعف و رنجوري آن امپراطوري، همزمان شده بود. روميان، در پذيرش مسيحيت، به عنوان آيين رسميِ كشور، بر اين اميد بودند كه ايمان به مسيح، ناتواني آنان را در امر كشورداري و حراست از مرزهاي امپراطوري روم، چاره سازد،امّا اين اميد، به فرجام نرسيد و روز به روز بر ضعف و ناتواني كشور، افزوده گرديد، تا آن كه سرانجام پرونده آن تمدن نيز، با حمله وحشيان، در سال 410م. بسته شد، يعني، درست بيست و هفت سال پس از رسمي شدن آيين مسيحيت در آن سامان. همزماني اين حادثه با صبغه ديني يافتن حكومت در امپراطوري روم، بسيار كسان را بر آن داشت تا از اين سرنوشت شوم، يعني، انحطاط تمدن روم را به آموزه هاي مسيحيت و فرهنگِ برآمده از آن آيين، نسبت دهند و كم كم اين ترديد در ذهنها پديد آمد كه شايد دخالت دين در امر كشورداري و به طور كلي، دخالت دين در امور اين جهاني، نه به صلاح دين باشد و نه به صلاح امور زمينيِ انسان.


اگوستينوس در بحبوبه اين ترديدها و نظرات فتنه انگيز نسبت به دين و تعاليم مسيحيت كتاب (شهرخدا) را مي نگارد و در آن از حريم دينداري حمايت و پشتيباني مي كند. در اين كتاب در درجه نخست، به اين نكته اهتمام مي ورزد كه انحطاط امپراطوري روم، هيچ ارتباطي با دين مسيح ندارد و در مرحله بعد، عقيده جدّي خويش را در بيان ماهيتِ دوگانه زندگي انسان باز مي كند.


او مي نويسد:

(پيكار سياسي در كائنات، نه ميان دين و دولت، بلكه ميان (جامعه آسماني) و (جامعه زميني) است. جامعه آسماني، نماينده خداپرستي و جامعه زميني نماينده خودپرستي است. جامعه آسماني از پاكان و برگزيدگان خدا فراهم مي آيد و ابدي است و حال آن كه جامعه زميني، خاص گناهكاران است و گذراست… كليسا، نماينده جامعه آسماني در اين جهان است و كار آن آماده كردن آدميزادگان براي پذيرفته شدن به جامعه آسماني است. از سوي ديگر، دولت يا كشور، نماينده جامعه زميني است كه گناهكاران را در بر مي گيرد…46.)


او، گاه از كليسا به عنوان سازمان موجود و واقعي سخن مي گويد و گاه آن را جامعه ناپيدا، يعني متعلق به جهان ديگر مي نامد.


او، معتقد بود: نظامهاي سياسي موجود، بر بنياد تباهي و شر بنا شده اند; از اين روي، اميد مؤمن مسيحي، براي يافتن جامعه درست و خوب، فقط در جهان ديگر روا مي شود47.


اگر چه اگوستينوس، با ايراد سخنان مزبور، در واقع، به دفاع از حريم ديانت مي پردازد، امّا برداشت او در اين خصوص، بويژه با توجه به ابهاماتي كه در سخنان او وجود داشت، افكار بسياري را بدين سو، كشاند كه جايگاهي براي دين در رتق ِ فتقِ امور اين جهاني قايل نگردند.


امّا در برابر وي، سنت توماس اكوئيناس را مي يابيم كه به شدت، طرفدار دخالت دادن دين در كليه شؤون دنياوي انسان است.


او، از آن دست فيلسوفاني به شمار مي رفت كه سخت معتقد به پيوند مقوله هاي انساني و الهي، از جمله پيوند عقل و دين و آسمان و زمين بود و در سازش اين موارد با يكديگر، تلاشهاي جدّي انجام مي داد. (همان ديدگاهي كه در ميان روشنفكران مذهبيِ جامعه اسلاميِ ما نيز، طرفداران بسياري دارد) وي، در نگاه به قلمرو دين و دنيا، برخلاف سنت اگوستين، كه به گونه اي صريح و افراطي، شيوه نگرشِ تفكيكي داشت و هيچ گونه هم پوشاني ميان اين دو قلمرو را بر نمي تافت و سخت در آرزوي تلفيق اين دو محدوده با يكديگر بود.


وي، عقيده داشت كه عدل را در همين جهان مي توان بر پا داشت.


باور داشت:

(جامعه سياسي، از شرف و فضيلت [آسماني، يكسره] بي بهره نيست و مي توان در همين خاكدان، دولتي بر اساس تعاليم مسيح به وجود آورد48.)


البته حتي او نيز، مقصودش اين نبود كه:

(دولت بايد به دست كشيشان باشد، يا پاپ بر امپراطوري مسيحي سروري كند.


او، در عين آن كه جامعه مؤمنان مسيحي را ارجمندتر از هيأت فرمانروايان سياسي مي دانست، معتقد بود كه حوزه دين، از حوزه سياست جداست و فن كشورداري و قانونگذاري، به مهارتي متفاوت از حرفه كشيشان نياز دارد49.)


مي بينيم كه اونيز، در واپسين برداشت و تحليلهاي خويش، با نوعي حزم و احتياط تفكيك گرايانه، به اين مسأله مي نگرد.


ادامه دارد ...

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها