عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

عقلانيت در دكترين مهدويت مقدمه

عقلانيت در دكترين مهدويت مقدمه
چهارشنبه 4 اسفند 1389  02:59 ق.ظ


يكى از مسائل اساسى روز، بحث عقلانيت است كه پيرامون آن آراء افراطى و تفريطى زيادى ابراز شده، مدعيان عقلانيت با نقدها و چالش‏هاى زيادى مواجه گرديدند، تا آن‌جا كه بعد از پافشارى مدرنيته بر بسند‏گى عقل براى رفع تمامى نيازهاى جامعه و عدم تحقق اين ادعا، موجب گرديد از سوى پست مدرن‏ها مورد چالش قرار گيرد و ماحصل آن ايجاد تفكر فرا‌مدرنيست‏ها بود كه در مقابل عقلانيت محض، مسئله «گفتمان» را مطرح نمودند. بشر متحير و سرگردان امروز متوجه گرديد كه تكيه بر عقلانيت و ادعاى رفع تمامى نيازهاى بشر به وسيله خرد جمعى و اعلام بى‏نيازى به وحى جز عدم يقين، سرگردانى، سيطره كميت، خلاء معنويت و رفاه زدگى چيز ديگرى در پى نداشته است. در اين برهه‏ حساس كه كليه نسخه‏هاى پيچيده شده توسط بشر رنگ باخته است، به نظر مى‏رسد تبيين و توجيه و معرفى دكترين مهدويت از منظر عقل و عقلانيت اصيل و مستحكم و تثبيت شده با مصباح وحى به عنوان مترقى‏ترين دكترين مى‏تواند بهترين نسخه عملياتى را براى درمان دردهاى بشرِ بريده شده از وحى بپيچد. دكترينى كه ضمن قائل بودن به جايگاه رفيع تعقل، عقل را در حل نيازهاى واقعى انسان بسنده نمي داند، و بنا دارد با شكوفايى عقل، نياز جدى بشريت به دين را احياء نمايد و با تسليم انسان در برابر فرمان‌هاي الهى، مسير حركت به سمت صلح جهانى و جامعه‏ پر از عدل و داد را كه آرمان هميشگى بشر بوده است، تحقق بخشد.


مفهوم عقل

«عقل»، واژه‏اى عربى است كه از جهت معناى لغوى با «عقال» تناسب دارد و عقال يعنى زانو بند شتر، كه به وسيله آن، زانوى شتر سركش بسته مى‏شود و طغيانگرى‏اش مهار مى‏گردد. عقل در لغت يعنى «امساك»و «استمساك» و يا «عقد» و «امساك».


در كتب لغت از نظر اصطلاحى هم اين واژه مورد بحث قرار گرفته است و معانى چون «قوه شناسايى مجهولات و حابس از اقوال و افعال مذموم» و يا «نورى روحانى كه نفس به وسيله آن، علوم بديهى و نظرى را درك مى‏كند... و گاه از عقل حالتى مقدماتى براى ارتكاب خير و اجتناب از شر اراده مى‏شود.»


در نتيجه مى‏توان گفت معناى اصلى عقل، با توجه به مفهوم عقال «بستن» و «بازداشتن» است و به زانو بند شتر هم از اين جهت عقال مى‏گويند كه شتر را از حركت بي‌جا منع مى‏كند. به بيان ديگر عقل داراى دو گونه كاركرد علمى و عملى است. از يك سو قادر است كه حق و باطل را در عرصه نظر تشخيص دهد و از سوى ديگر خير و شر را در قلمرو عملى از يك ديگر بازشناسى نمايد. به همين دليل عقل گاهى منشأ «فعاليت‏هاى علمى» عقل نظرى و گاه مبدأ «فعاليت‏هاى عملى» عقل عملى است.


انواع عقل

عقل در اصطلاح به عقل نظرى و عقل عملى تقسيم مى‏شود: عقل نظرى، راهنماى انديشه بشر است. و عقل عملى، راهبر انگيزه او، عقل نظرى نيرويى است كه با آن هست‏ها و نيست‏ها و بايدها و نبايدها درك مى‏شود و عقل عملى نيرويى است كه با آن عمل مى‏شود. امام صادق(ع) در تبيين عقل فرمودند:


العقلُ مَا عُبِدَ به الرَّحمن واكتُسِبَ به الجنان.


مقصود از اين عقل، عقل عملى است كه با صِرف درس خواندن به دست نمى‏آيد. آموختن دانش، عقل نظرى را كامل مى‏كند. اما عقل عملى با تمرين مكرر عمل صالح، به كمال مى‏رسد.


عقل عملى، اصطلاح ديگرى نيز دارد كه به لحاظ معقول يعنى حكمت عملى؛ منطق بايد و نبايد، نام‌گذارى مى‏شود. به طورى كه معرفت آن‌چه بايد انجام شود و آن‌چه نبايد انجام شود، عقل عملى نام دارد.


كاركرد عقل

عقل كاركردهاى متفاوت و مختلفى در زندگى بشر دارد، كه به چند عملكرد اساسى و مهم عقل در اين بخش از نوشتار مى‏پردازيم:


1. اعتدال بخشى و هم‌‌آهنگى بين انديشه و انگيزه

عقل نيروى راهنما و راهبر انديشه و انگيزه است و وظيفه اصلى او هم‌آهنگ ساختن اين دو است. بدين منظور، نخست عقل نظرى، انديشه را از وسوسه‏هاى حس و وهم و خيال مى‏رهاند، ولى از آنها به كلى دست نمى‏شويد، بلكه با تعديل اين امور از آنها بهره مى‏برد و از افراط و تفريط مى‏پرهيزد.


2. كنترل نيروى حس و خيال

حس و وهم و خيال، چونان مركب‏هايى راهوار، در خدمت انسان در آيند و عقل به انديشه مى‏آموزد كه زانوى اين نيروهاى چموش و سركش را عقال كند، و از آن بهره عالمانه برد. عقال كردن يعنى بستن زانوى جانور چموش، چنان‌كه عقل نيز زانوى جهل سركش را در بخش دانش و زانوى جهالت عنان كش را در بخش منش رام و تعديل و تنظيم مى‏نمايد.


3. تعديل شهوت و غضب

عقل عملى، زانوى شهوت و غضب را عقال مى‏كند تا انسان از اين مركب‏هاى راهوار و تعديل شده نيز به درستى بهره گيرد. از آن پس انسان خردمندانه تصميم مى‏گيرد و به جا عمل مى‏كند.


استاد فرزانه جوادى آملى بر اين باور هستند كه:


اگر شهوت و غضب لجام زده شود، به نام جاذبه و دافعه يا تولى و تبرى، در خور انسان سالك صالح قرار مى‏گيرد. آن گاه او خواهد دانست كه از چه كسانى بيزارى جويد و به چه كسانى ارادت ورزد. شهوت و غضب لجام‌گسيخته، انسان را از حيوانات پست‏تر مى‏كند و زندگى او را به سطح نباتى تنزل مى‏دهد مانند نهال سبز و برومندى كه جذب و دفعى خردمندانه ندارد و هر چيزى را جذب مى‏كند و ديرى نمى‏پايد كه مواد سمى از راه ريشه جذب بدنه آن مى‏شود و او را پژمرده و خشك مى‏كند.


ايشان در ادامه مى‏فرمايند:


بارگاه منيع عقل نظرى و عملى در موحد كامل به يك منظر باز مى‏گردد و دانش او عين قدرت و اراده و عملش همان عمل او خواهد بود. جز به خير و حق نمى‏انديشد و جز به صلاح و فلاح عمل نمى‏كند. و نيز به محض انديشيدن مصلحت خيرى، تصميم مى‏گيرد و آن را به كار مى‏بندد.


4. عقل احيا كننده ارزش‏هاى اخلاقى

در اصول كافى تمثيل عجيبى در باب عقل مطرح است، مبنى بر اين‌كه خداوند سبحان به حضرت آدم(ع)مى‏فرمايد كه يكى از سه عامل «عقل»، «دين» و «حيا» را انتخاب كند و بپذيرد. حضرت آدم(ع) عقل را انتخاب مى‏كند.


در اين تمثيل از قول «دين و حيا» نقل مى‏شود كه ما مدافع «عقل» هستيم و مأموريم كه هر جا «عقل» باشد، همراه او باشيم. پس تعقل، اساس «حيا» و ارزش‏هاى انسانى و دين است. عامل مهمى كه در سعادت و عاقبت به‌خيرى و يا شقاوت انسان اثر دارد و دين هم بر آن تأكيد مى‏كند تعقل و عدم آن است. و عقل مهم‌ترين عامل براى احياء ارزش‏هاى اخلاقى و حاكميت بخشى به آنها در زندگى بشر است، چرا كه هر جا عقل باشد، ارزش‏هاى اخلاقى هم حضور خواهد داشت.


5. عقل و تصميم‏گيرى

مبناى رفتارهاى انسان تصميم است و اساس هر تصميم درست هم بر تفكر و تعقل سالم است. دين به ما آموزش مى‏دهد كه چگونه تفكر سالم داشته باشيم و چگونه از اين تفكرات گزينش طريق كنيم. بررسى راه‏هاى مختلف ارايه شده توسط فكر، ارزش گذارى آن راه‌ها و گزينش احسن، كار عقل است.


عاملى كه تصميم اتخاذ شده را به عرصه ظهور و محقق مى‏رساند حوزه اجرا) عقل است. علاوه بر اين به دليل آن‌كه اساس ديانت بر «تعقل و تفكر» استوار است، سرنوشت انسان هم با «تعقل» رقم مى‏خورد.


وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ؛


مى‏گويند اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقل مى‏كرديم در ميان دوزخيان نبوديم.


آيه به خوبى نشان مي‌دهد كه نداشتن گوش شنوا و يا تعقل موجب جهنمى شدن


فرد مى‏شود.


عقلانيت و سير تطور آن در عصر روشنگرى

از آن‌جا كه بدون بررسى عقلانيت و سير تطور آن بالاخص در عصر روشن‌گرى نمى‏توان به بررسى عقلانيت در دكترين مهدويت پرداخت. از اين‌رو در اين فصل از نوشتار به بررسى مباحثى پيرامون عقلانيت و سير تطور آن در عصر روشنگرى مى‌پردازيم.


مفهوم مدرنيته

واژه «مدرن» به معناى اكنونى، امروزى و جديد است، در قرن پانزدهم مقارن با دورة رنسانس، مدرن در نقطه مقابل «وسطا» قرار داشت. در قرن شانزدهم و هفدهم به مفهوم نوآورى و امروزى بودن، به كار مى‏رفت و در عصر روشنگرى قرن هجدهم) مفهوم نوآورى در آن تثبيت شد و صريحاً با مفهوم «سنت» به تقابل افتاد.


اما اصطلاح مدرنيته را اولين بار «ژان ژاك روسو» در قرن هجدهم به كار برد. واژه «تجدد گرايى» و «نوگرايى» معادل مدرنيسم است. به طور خلاصه مدرنيته يعنى «شيوه زندگى جديد و امروزى».


از نظر «ماكس وبر» يكى از بنيان‌گذاران جامعه‏شناسى، مدرنيته عبارت است از: «فرآيند تعميم يافته و همگانى عقلانى شدن» يعنى فرآيندى كه در آن عقلانيت ابزارى) بر تمام شئون جامعه سيطره مى‏اندازد، و به تبع آن سنت‏ها، خرافات و توهمات از جامعه زدوده مى‏شود. مدرنيته همواره خود را در ستيز و چالش با كهنگى، كهنه پرستى، ركود، عقب افتادگى و توسعه نيافتگى و نيز ستيز با هرگونه قدمت و سنت قرار مى‏دهد، و در عين حال، كشش و تمايل آن به سوى آينده است.


مدرنيته، مدعى ارائه بهترين شيوه «زيستن» است و همواره وعده و بشارت رسيدن به امنيت و نيك‌بختى را داده لذا با فلسفه اخلاق و فلسفه سياست كاملاً مرتبط مى‏شود.


ايده مدرنيسم، تحقق مدرنيته غربى را در سراسر جهان مطلوب مى¬داند. و طالب جهانگير شدن مدرنيته و اشاعة نهادهاى آن و منحل كردن فرهنگ‏هاى ديگر و در نتيجه جانبدار «مدرنيزاسيون» است.


از آن‌جا كه مدرنيته خود را در مخالفت با سنت فهم مى‏كند، مى‏كوشد براى خود دست‌آويزى در عقل بجويد و چاره‏اى جز اين نداشت كه براى تثبيت خود به «عقل» توسل جويد و تنها با اين وسيله بود كه مى‏توانست سنت را بى‏مقدار جلوه دهد و بر آن غلبه نمايد. از زمان دكارت به بعد، فلسفه مدرن، نقطه مركزش را متوجه خودآگاهى و ذهن كرد. هگل اين مدل «انديشه ورزانه از عقل» را انتخاب كرد تا عصر مدرن را با اصل ذهنيت مشخص كند.


بنابراين هگل در ساختار خود عقل و «اصل ذهنيت» را جا داد. كانت عقل عملى و قوه داورى را از عقل نظرى جدا ساخت. از ديدگاه هگل، فرهنگ روشنگرى تنها همتاى ديگرى براى يك دين بود كه با قرار دادن تفكر و تأمل نظرى و عقلانيت ابزارى به جاى عقل در صدد ساختن بت از عقل بود.


و‌‌‌بر «نظريه روشنگرى» را به پرسش مى‏كشاند. در آسيب‏شناسى وبر، بدبينى نسبت به «كاركردهاى عقل» وجود دارد، و هم‌چنان هم اين بدبينى باقى ماند. او راهى نمى‏بيند كه به جز با توسل به يك عقل كليت بخش، بتوان براى رسيدن به يك جامعه منسجم و مسالمت جوتر، با انشقاق اجتماعى مبارزه كرد. به نظر او از درون نمى‏توان بر قفسى كه توسط عقل ابزارى آفريده شده و در همه اركان جامعه نفوذ كرده است، فائق آمد. او «از دست رفتن معنا و از دست رفتن آزادى» را ارمغان اين تفكر مى‏دانست.


سير تطور عقلانيت در عصر روشنگرى

قرن هجدهم را عصر عقل Age of Reason) ناميده‏اند، زيرا در آن عصر تصور بر آن بود كه آرمان «عقلانيت» كه فعاليت آن محدود به حوزه‏هاى تجربى و علمى بود عرصه همه فعاليت‏هاى انسانى را در بر مى‏گيرد.


اين قرن را عصر روشنگرى Enlighten ment) نيز ناميده‏اند. در اين عصر عقل با بسيارى از سنت‏ها و باورها به نبرد برخاسته بود و تلاش مى‏كرد تا همه قلمروهاى انسانى را تسخير نمايد. از پيشروان نهضت عقل گرايى روشنگرى مى‏توان از ولتر، منتسكيو، هيوم، كند پاك، دالامبر، ويدرو، ولف، لامبرت و زملر نام برد.


در نزد اينان عقل در برابر ايمان، مرجعيت سنتى جمود‌گرايى و خرافه پرستى قرار مى‏گيرد، و خصوصاً تعاملى با مسيحيت سنتى دارد. متفكران روشنفكرى به قابليت و كفايت عقل در تمام حوزه‏هاى مربوط به حيات انسانى، اعم از علم، دين، اخلاق و سياست و غير آن، اطمينان داشتند. عقل بسندگى)


به بيان ديگر، متفكران عصر روشنگرى، عقل را در همه شئون حيات انسانى مرجع مى‏دانند. به‌ طور كلى عقلانيت و عقل گرايى روشنگرى، يكى از ويژگى‏هاى دوران مدرن محسوب مى‏شود، و از آن با عنوان‏هايى چون «عقل ابزارى»، «عقل جزيى» يا «عقل استدلال‌گر» نيز ياد مى‏شود. نكته قابل ذكر اين است كه نسل اول روشنگرى، هم دين طبيعى عقلانى) را قبول داشته و هم دين الهى وحيانى) نسل بعدى از دين طبيعى جانبدارى و وحى را تخطئه مى‏كردند و نسل سوم، انواع دين را طرد نمودند. ناگفته نماند كه عقل‌گرايى قرن هجدهم و انواع عقل گرايى‏هاى صرفاً امروزه توسط بسيارى از متفكران هم‌چون اگزيستانسياليست‏ها، پست مدرنيست‏ها و محافظه گرايان و زمينه گرايان و... به چالش و ستيز فراخوانده مى‏شود.


مهم‌ترين چالش از سوى پست مدرنيست‏ها صورت مى‏پذيرد. آنان مؤلفه‏هايى چون علم‌گرايى، تجربه گرايى، عقل‌گرايى، انسان محورى و... را مسئول خرابى‏ها و خسارت‏هاى انسانى عصر حاضر مى‏داند. آنان رجعت به تاريخ و سنت را مجاز مى‏دانند و فهم انسان را منوط و محصور به شبكه گفتمانى و فضاى فرهنگى و سنتى مى‏دانند. تلقى سه دوره پيشامدرن، مدرن و پسامدرن نسبت به عقل كاملاً متفاوت است.


رويكرد سنتى پيشامدرن، عقل را عنصرى لازم اما ناكافى مى‏داند و بر عوامل تكميلى، مثل سنت و تجربه نسل‏ها و در انديشه‏هاى دينى بر وحى نيز تأكيد مى‏شود عقل نابسندگى). اما دوره مدرن، عقل استدلال‌گر و برنامه ريز را عنصرى هم لازم و هم كافى و منبعى لايزال براى نيل به سعادت مى‏شمارد عقل بسندگى)، در حالى كه دوره پسامدرن به عنوان تاوانى بر افراط‌هاى مدرنيته، معمولاً با بدبينى تمام، عقل سوژه محور مدرن را به چالش مى‏كشاند عقل‌ستيزى). پست مدرنيست‏ها در مقابل عقلانيت مدرن، بر احساس و غرايز آدمى تأكيد مى‏كنند.


محدودة عقل مدرن

در تفكر مدرنيته محدوده‏ توانايى عقل كاملاً در حيطه امور تجربى است و رابطه آن را از روان و فطرت الهى انسان جدا كرده و محدوده‏اى تجربى براى آن تعيين كرده‏اند. يكى از ويژگى‏هاى عقل مدرن، آگاهى از توانايى تجربى خود است، در واقع عقل مدرن با به آزمايش گذاشتن نيروى داورى خويش درباره انسان و جهان، موقعيت عقلانى خود را در واقعيت تحقق مى‏بخشد و به اثبات مى‏رساند.


عقل مدرن دليل وجودى خود را در اصل خود مشروعيت يافتگى جست‌وجو مى‏كند. بنابراين، مدرنيته به مثابه فرآيند خود مشروعيت يافتگى سوژه‏اى سكولار، هرگونه رجوع به اساس مشروعيتى خارج از خود را رد مى‏كند.


ماحصل اين تفكر از نگاه انديشمندان قابل رؤيت نبودن معنا «لوك فرى» تصور اينكه همواره پيش‏تر، همان همواره بهتر است. چرا كه هميشه نگاه او به آينده است «اوگارسورنى» عدم تعيين و وجود بر سر دو راهى «اوگارسورنى» است كه در مجموع، عدم يقين، سرگردانى، سيطره كميت، خلاء معنويت و رفاه زدگى. از دست‌آوردهاى توجه به عقل جزئى¬نگر بدون وحى است.


اين آثار در زندگى اروپاييان كاملاً قابل مشاهده است. چرا كه در آنجا روند زندگى صرفاً براساس عقلى جزيى¬نگر و معيارهاى علمى تعيين مى‏گردد. عمدتاً همت مصروف ايجاد رفاه اجتماعى است و صرفاً به خاطر ثروت‌مند بودن رفاه بيشتر و يا عوض كردن اتومبيل در هر شش ماه يك‌بار زندگى مى‏كنند لوك فرى).


چنين شيوه زندگى به دليل تعارض اساسى با فطرت اصيل انسانى، نمى‏تواند افراد جامعه را به رضايت برساند. به همين دليل، انديشمندان مغرب زمين اين تفكر را همان‌طور كه از زبان آنان ذكر شد، شديداً مورد انتقاد قرار داده‏اند.


تكامل تاريخى، عقلانيت از منظر متفكران

متفكرانى چون ولتر، كانت، هگل، كنت، اسپنسر، دوركيم، ماركس، تونيس، وبر، توين بى، پارسنز، ردفيلد و فوكوياما، معتقد به وحدت بسيط تمدن‏ها هستند و بر اين باورند كه تكامل تاريخى به معناي ظهور تمدن عقلى‌ـ علمى جديد است و تجارب فرهنگى سنتى در آن راه ندارد. ساير تمدن‏ها در تمدن غرب حل مى‏شوند و منطق تمدن نوين مسلط مى‏گردد.


بر اساس نظر ولتر، تاريخ، گذار و انتقالى اجتناب‏ناپذير از تاريكى عصر خرافات به روشنايى عقل و خرد است و اين گذار و انتقال امرى بازگشت‏ناپذير است. هم چنين كانت معتقد است كه تكامل تاريخ داراى دو مرحله است: مرحله‏ اول آن با اتمام دوران جنگ همه عليه هم از طريق تأسيس قدرت و دولت‏هاى ملى پايان يافت و مرحله دوم آن بايد به برقرارى نظم بين‌المللى ميان دولت‏ها بينجامد. بر اين اساس، تمدن اخلاقى‌ـ عقلانى در سطح مدنى و بين‌المللى پديد مى‏آيد كه مظهر تكامل نهايى تاريخ است.


بر طبق انديشه هگل، تاريخ مظهر عقل است و اين پديده خود را به گونه‏اى ديالكتيكى تكامل مى‏بخشد. هدف اين تكامل دست‌يابى به آزادى است، لذا چنين به نظر مى‏رسد كه تمدن‏هاى گذشته از آزادى و عقل بهره كمترى داشته‏اند و تمدن جديد مظهر كامل‏ترى از تحقق عقل در زمان به شمار مى‏رود. بر پايه نظر ماركس، تمدن مسلط جديد تمدن علمى ـ صنعتى است كه بر عقل گرايى، فردگرايى، ليبراليسم و تكنولوژى مبتنى مى‏باشد. به اين ترتيب كليه تمدن‏هاى سنتى و دينى در تمدن مسلط جديد حل مى‏شوند. بر اساس نظريه ماكس¬وبر، تمدن‏هاى دينى جاى خود را به تمدن عقلى، علمى جديد مى‏سپارند.


مدرنيزاسيون، عقلانى شدن، بى‏نيازى از وحى

مدرنيزاسيون مستلزم يك فرآيند دنيوى سازى است يعنى به طور نظام‏مند عقل و علم جاي‌گزين نهاد، اعتقادات و كردارهاى مذهبى مى‏شود. اين فرآيند اولين بار در اروپاى مسيحى اواخر قرن هفده رخ داد. دنيوى سازى، تجلى يك فرآيند فرهنگى بزرگ‏ترى است كه كل جوامع مدرن را متأثر كرده است. فرآيند عقلانى شدن، در حالى كه فرآيند نمونه اعلاى ظهور جهان بينى علمى است، اما حوزه‏هاى وسيع‏ترى از حوزه‏هاى علمى را متأثر كرده است. و به استمرار نظام عقلانى قوانين و اداره جامعه مدرن انجاميد، و بر اين مسئله تأكيد داشت كه عقلانى شدن به اين معنى نيست كه مردمان جوامع مدرن افرادى معقول‏تر و پر معلومات‏تر هستند، بلكه عقلانى شدن به اين معناست كه دانشِ علمىِ معتبرىِ در دست مردمان مدرن وجود دارد كه مى‏تواند در خصوص جهانى كه در آن زندگى مى‏كنند، به آنها دانش دهد و بر رفتارشان حكم كند.


مهم‌ترين اصلى كه در تفكر مدرنيته وجود دارد، اعلام بى‏نيازى نسبت به وحى است. انديشه بى‏نيازى از وحى و كفايت خردجمعى نخستين بار در شرق آسيا توسط برهماييان هندى مطرح شد. آنان خرد بشرى را براى ادارة جامعه كافى پنداشتند و عقيده داشتند كه انسان عاقل، نيازى به وحى و رهبران الهى ندارد. زيرا ره‌آورد وحى يا مخالف عقل است يا موافق آن، اگر مطابق عقل است، ديگر نيازى به وحى نيست و اگر مخالف عقل باشد، مردود است، زيرا عقل بر وحى مقدم است. بنابراين طبق رأى آنان، وحى مطلب تازه‏اى افزون بر فتواى عقل ندارد. غافل از آن‌كه بسيارى از ره‌آوردهاى وحى، امورى است كه عقل بشر به آنها دسترسى ندارد و در عين حال، دانستن آنها براى انسان نياز ضرورى است.


برخى از زواياى انديشه عقل گرايى، كم‌كم به غرب راه يافت و از آن‌جا با نام «سكولاريزم» سر برآورد. سخن غربيان عقل‌گرا، اين بود كه دين از زندگى و معيشت جداست و نيازى به آن در سياست و اداره امور دنيا نيست بلكه عقل براى اداره جامعه بسنده است.


ديرى نپاييد كه با پيشرفت دانش و تكنولوژى اين انديشه تحول يافت، زيرا پس از آن‌كه غربيان با اختراع زيردريايى و كشتى، اقيانوس‏ها را در‌نورديدند و با فرستادن سفينه‏ها و ايستگاه‏هاى فضايى به آسمان، بر كره‏هاى ديگر پاى نهادند، علوم تجربى مياندار انديشه آنان شد و معرفت‏شناسى زير سايه علوم تجربى رنگ باخت. معرفت‌شناسان غربى، چيزى را مى‏پذيرند كه از راه حس و تجربه اثبات پذير يا ابطال‏پذير باشد. يعنى اگر چيزى را از راه حس و تجربه نتوان اثبات يا ابطال كرد، مهمل و بى‏معناست. بنابراين امورى چون توحيد، معاد، حدوث و قدم جهان، وحى، نبوت، عصمت و معجزه چون حسى و تجربى نيستند معنايى ندارد. اين انديشه خام، نظير فكر خام بنى‏اسرائيل است كه به موساى كليم گفتند:


لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً؛


تا خداي تو را آشكارا نبينيم هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم.


يعنى خدايى را مى‏پذيريم كه ديده شود؛ اگر ماوراى طبيعت وجود دارد، آن ¬را به ما نشان ده! اين تفكر تجربه‌گرا در مرحله بعد، اصول ارزشى را نيز به پرسش كشاند، زيرا مفاهيم ارزشى چون عدالت، ايثار، گذشت، مساعدت و... كه جنبه معنوى دارد، طبق اين انديشه بى‏معنا است. اينان معتقدند كه اصول ارزشى و اخلاقى، عقايد و فقه و قانون را بايد بشر به استناد منابع حسى و تجربى خود تنظيم كند. بدين‌سان، نخست عقل‌گرايى، جامعه را از وحى محروم كرد، سپس علوم تجربى بر عقل سايه افكند و دست انسان از عقل تجريدى و برهانى نيز كوتاه شد، در حالى كه تبيين مبادى نظرى تجربى و حس، بدون استعانت از مبانى نظرى عقلى، نه معقول است و نه مقبول.


مدرنيته و نظريه كفايت خرد جمعى

اين نظريه در ميان دانشمندان غربى و شرقى از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. بنابر انديشه صاحبان اين نظريه، «خرد انسان به ويژه عقل جمعى بشر براى نيل به تكامل كافى است و براساس آن مى‏تواند تمام نيازمندى‏هايش را در مسير تكامل تأمين نمايد. لذا بشر به جز علوم بشرى معارف عقلى، حسى و تجربى) به چيز ديگرى نيازمند نمى‏باشد».


البته اين نظريه بر تحليل خاصى از تكامل انسان استوار است. در نظر اينان تكامل انسان تنها در سايه تكامل معيشتى صورت مى‏گيرد، و بهزيستى در اين دنيا آرمان نهايى اوست. بر اساس اين تحليل معتقد مى‏شود كه براى رسيدن به اين مقصد، خرده دانش خود بشر كفايت مى‏كند و ديگر نيازى به منبع وحى نيست و يا وحى هم، پديده‏اى مادى در جهت سازماندهى بهزيستى بشر تلقى مى‏گردد.


مايكل تيرسون مى‏گويد: قلمرو طبيعت را مى‏توان به مدد عقل بشرى شناخت. پوزيتويست‏ها معتقدند كه بايد اساس زندگى انسان بر پايه عقل «عقل نقاد» پايه‌گذارى شود، و اين عقل مستقل از دين و دين ورزى است و در تمامى عرصه‏ها حق اظهارنظر دارد. پر واضح است كه اين تفكر، اساس مدرنيزم غربى است. زير بناى مدرنيته خردگرايى به مفهوم عام و گسترده است. و خرد انسانى را براى تمامى حوزه‏ها كافى مى‏شمارد. بر اين اساس، عقل نقاد مى‏تواند تمامى ساحت‏ها و عرصه‏هاى وجودى انسان را پوشش دهد. در اين ديدگاه پيش از عقل به چيز ديگرى نيازي نيست و اصولاً حوزه براى حضور الزامى وحى مورد پذيرش قرار نمى‏گيرد و آن‌چه به عنوان موضوعات احكام وحيانى قلمداد مى‏شود، به عنوان اوهام و خيالات پنداشته مى‏شود.


عقلانيت و ديدگاه فرامدرنيست‏ها

از جمله رويكردهاى مطرح در مباحث عقلانيت، رويكرد فرامدرنيسم است. خاستگاه و بستر رشد و تكاپوى اين رويكرد، اروپا به ويژه فرانسه) و امريكاست. از منظر فرامدرنيست‏ها، تعقل، قطعيت و كليت كه از ايده‏هاى اصلى مدرنگراهاست، از نظر فرامدرنيست‏ها مردود است. و تنها طريق دست‌يابى به ملاك‏ها و معيارهاى اخلاقى و افعال درست از نادرست را گفتمان مى‏داند.


به اعتقاد فرامدرنيست‏ها، خرد بنيادين، معيارهاى منطقى و ارزش‏هاى جهان‌شمول، پرداخته‏ فرهنگ مدرنيسم است. از‌اين‌رو در اين فرهنگ، اخلاق بايد با توجه به معيارهاى محلى و بومى هنجارگذارى شود و در عرصه هنجارها و بايدها و نبايدهاى اخلاقى نمى‏توان از مبناى عقلانى خاصى كمك گرفت. تنها ابزار قابل استفاده در اين رهگذر فرآيند گفتمان است.كه طرفين درگير را به نتايج خاصى منتهى مى‏كند. از نگاه ميشل فوكو M.Foucault)حتى در فرآيند گفتمان نيز، متغير روابط قدرت و نحوه ارتباط طرفين و نگاهى كه به يك‌ديگر دارند، سازنده حقايقى است كه به آن مى‏رسند. از اين‌روست كه فرامدرنيست‏ها به داشتن روابط صحيح، بيش از دست‌يابى به ايده‏هاى درست بها مى‏دهند.


عقلانيت در دكترين مهدويت

جايگاه تعقل و محدودة آن در دكترين مهدويت

حضرت مهدى(عج) آخرين وصى پيامبر(ص) براى تحقق اهداف جهانى دين مبين اسلام است و همان‌طور كه حضرت رسول(ص) براى بيدار نمودن و فعال سازى عقول مبعوث شدند ليثيروا لهم دفائن العقول)، حضرت هم به عنوان آخرين وصى پيامبر(ص) مهم‌ترين رسالت خود را با كمال بخشى به قدرت تعقل بشر آغاز مى‏نمايند و به اين وسيله زمينه تحقق اهداف حكومت جهانى با حاكميت عقل كمال يافته بشر فراهم مى‏گردد. در دكترين مهدويت، طبق اسلام ناب محمدى و فرامين قرآن، آغاز حركت و ساماندهى به برنامه‏هاى حكومت جهانى حضرت براساس تفكر و تعقل است.


قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ؛


بگو شما را تنها به يك چيز اندرزى دهم كه دو نفر دو نفر يا به تنهايى براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشيد اين دوست و همنشين شما هيچ‌گونه جنونى ندارد؛ او فقط بيم دهندة شما در برابر عذاب شديد است.


تمام دين خدا بر يك موعظه تكيه مى‏كند و يك سخن بيشتر ندارد : فراخواندن بشر به «سير الى‌الله» و «كشف حقيقت عالم خلقت» كه بياييد با نيت تقرب الي‌الله، تك تك يا دو به دو يا جمعى اجتماع كنيد و بر اين پايه و اساس اجتماع بر اساس تقرب الى‌الله) تفكر سالم داشته باشد.


همان‌طور كه اسلام قبل از اين‌كه انسان را به پذيرش دين دعوت كند، روش تفكر و تعقل را به بشر مى‏آموزد.


در دكترين حضرت مهدى(عج) هم همان‌طور كه در روايات وارد شده است، ابتدا خداوند با عنايت، عقول بشريت را كمال مى‏بخشد و اين تكامل بهترين بستر براى تحقق اهداف متعالى حضرت خواهد بود.


عقل در دكترين حضرت مهدى(عج) از جايگاه رفيعى برخوردار است، چرا كه در تعاليم مترقى اسلام آن مقدار كه از عقل ستايش به عمل آمده از كمتر مقوله‏اى تمجيد شده است و اين ستايش به گونه‏اى است كه به كاربرد و كارآيى عقل و تأثير آن در شناخت واقعيت‏ها و تميز درستى از نادرستى در ابعاد مختلف اعتقادى، عبادى، فردى و اجتماعى و... نظر دارد. از مجموع آنها مى‏توان اعتبار و اهميت و حجت ذاتى عقل را كه مورد تصريح شرع نيز قرار گرفته است نتيجه گرفت.


روايات در باب مدح عقل و تعيين جايگاه آن بسيار وارد شده است. عقل ملاك هر خير، معرفت و ثواب معرفى شده و چيزى كه در ميدان اصول و اعتقاد بشر مانند توحيد، عدل، معاد و... معتبر شناخته شده است.


بديهى است كه والاترين معرفت، معرفت الله است و يكى از اصلى‏ترين ملاك‏ها در معرفت خداوند عقل مى‏باشد. اگر عقل در وادى معرفت خدا معتبر باشد، دليل ندارد كه پاى عقل را در وادى شناخت حسن و قبح احكام در‌بند كنيم و آن را از حجت بيندازيم. البته در دكترين مهدويت اعتبار عقلى اين نيست كه حجت احكام عقلى را بى‏قيد و شرط بدانيم و هيچ حد و مرزى براى آن نشناسيم. بلكه منظور اعتبار عقل در حيطه مستقلات عقلى است. ولي غيرمستقلات عقلى، احكام و موضوعاتى است كه نور عقل به تنهايى قادر به تشخيص و ادارك آنها نيست، بلكه بايد نور وحى بر آن احكام و موضوعات بتابد تا انسان در پرتو عقل و روشنى وحى، به درك صحيح آن احكام و موضوعات نايل شود.


بنابراين، انسان در شناخت غيرمستقلات عقل، علاوه بر نيروى عقل به هدايت شرع نيز نيازمند است. و هرگاه بدون استمداد از شرع، حكمى از سوى عقل در زمينه غيرمستقلات عقلى صادر شود، قابل اعتبار نيست و ملاك اعتبار آن تأييد و امضاى شرع است و عقل در مباحث فوق عقلانى كه ادراك آنها خارج از ظرفيت عقلى طبيعى بشر است و عقل اينها را تشخيص نمى‏دهد، اما مى‏فهمد كه بالاتر از ظرفيت ادراك عقل طبيعى است؛ عقل در مباحث فوق عقلانى نيازمند وحى است.


مى‏توان گفت عقل بدون وحى به شكوفايى نمى‏رسد. به طور كلى وحى در مقابل عقل دو وظيفه به عهده دارد:


الف) تأييد عقل؛


ب) شكوفايى آن.


وحى، عقل انسان را در مسايلى كه عقل توانايى درك آن را ندارد، مى‏تواند از تشتت آراء و تشويش افكار باز دارد و با خاطر آسوده‏تر به دست‌آوردهاى عقل خود مطمئن و به آن عمل كند. وظيفه ديگر وحى در مقابل عقل، تبيين جزئياتى است كه عقل به جهت محدويّت از درك آنها ناتوان است، مانند جزئيات مسايل عبادى و امور مربوط به ارتباط انسان با خود و با ديگران.


نكته مهم ديگر اين است كه براى آن‌كه حكم عقل، تحت‌الشعاع تمايلات نفسانى انسان قرار نگيرد و هواى نفس بر احكام عقلانى غلبه پيدا نكند، نياز به حمايت‏هاى وحيانى است.


عدم تعارض بين عقل و دين در دكترين مهدويت

در دكترين مهدويت، برخلاف نگاه متفكران غربى در عصر مدرنيته به عقل، كه آن را در تعارض جدى با دين مى‏بينند و براى رهايى از دين، عقلانيت را مطرح مى‏نمايند و در اين عرصه قائل به بسندگى عقل هستند، نه تنها عقل را معارض با دين نمى‏داند بلكه عقل را يكى از منابع چهارگانه استنباط احكام شرعى در كنار كتاب، سنت، و اجماع مى‏داند. در اين دكترين، ميان عقل و شرع رابطه ناگسستنى وجود دارد و به آن قاعده ملازمه عقل و شرع مى‏گويند و براساس آن هر‌چه عقل به آن حكم كند، شرع نيز بر طبق آن حكم خواهد كرد و هر آن‌چه شرع حكم كند، عقل نيز آن را تأييد مى‏كند. در دكترين مهدويت شارع خود جزء عقلا و بلكه رئيس آنهاست؛ اگر عقل مصلحت قاطعى را معين كرد، شارع نيز آن را تأييد مى‏كند و از آن‌جا كه شارع حكيم و عاقل است، هر حكم او با عقل هم‌آهنگى خواهد داشت.


در نگاه دين، علاوه بر آن‌كه عقل مى‏تواند حكم قطعى داشته باشد، مى‏تواند كاشف از قانون شرعى نيز باشد و مى‏تواند احكام را مقيد يا محدود كند يا تخصيص و تعميم دهد.


اهميت عقل در دكترين مهدويت، ريشه در مبانى نظرى آن دارد. آنها عقل را پيامبر درونى مى‏دانند، و تدبر، تفكر و تعقل را از اجزاى لاينفك دين مى‏شمارند. عقل در مسائلى كه حكم قطعى و يقينى دارد، در درك مفاسد و مصالح قاطع است و به عنوان منبع قانون گذارى از ناحيه شرع مورد تأييد قرار گرفته است.


نكته قابل توجه در عصر ظهور اين است كه در سايه رشد و پويايى عقل، زمينه پذيرش دين و عمل به قوانين آن فراهم مى‏گردد. در عصر ظهور در سايه رشد عقل هم نياز بشر به دين بيشتر مى‏گردد و هم دين‌پذيرى و تسليم در مقابل قوانين بيشتر مى‏گردد.


رهايى عقل از استخدام دل

يكى از حوادثى كه در عصر ظهور اتفاق مى‏افتد، رهايى عقل از وابستگى‏هاى نفسانى است؛ در عصر ظهور، يكى از معضلات عمده‏اى كه موجب مى‏گردد كار‌آيى عقل به حداقل برسد، سامان دهى مى‏گردد.


بشر هميشه گرفتار اين مشكل بوده است كه عقل وى كه بايستى راهنماى او باشد، در استخدام دل و هواي نفس است. دل، عقل را استثمار مى‏كند و آن را به‌كار مى‏گيرد. و به سوى بر‌آوردن خواسته‏اش روانه مى‏سازد. عقلى كه نماينده جنبه انسانى بشر است، در خدمت جنبه حيوانى او به سر مى‏برد. بايستى به كمك عقل، شناخت وى را از استخدام و بيگارى نجات بخشيد و دل را مطيع و منقاد عقل قرار داد تا حق به حق‌دار برسد، چون حق عقل فرماندهى است نه فرمانبرى.


مهر ايزدى و رحمت الهى اين كمك را فراهم كرده و نيك مردانى را فرستاده تا به كمك عقل بشتابند تا كارگر شهوت و برده‏ى تضعيف نباشد، و انحراف به سوى چپ و راست نداشته باشد...


اين‌جاست كه رحمت الهى حضرت مهدى(عج) را مى‏فرستد تا عقل بشر را يارى كند و وى را از اسارت و بردگى نجات دهد و جامعه انسانى تشكيل شود و عدل جهانى برقرار گردد. حضرت به عنوان انسان كامل كه رهبرى جهان را به دست خواهد گرفت، به كمك عقل بشر خواهد شتافت تا او را از استخدام دل نجات دهد.


كمال عقل مهم‌ترين ره آورد عصر ظهور

حضرت امام باقر(ع) فرموده است:


اذا قام قائمنا وضع الله يَدَه على رئوس العباد فجمع بها عقولهم و كملت بها احلامهم...؛


هنگامى كه قائم ما قيام مى‏كند، خداوند دست محبتش را به سر بندگان مى‏گذارد و عقول آنها را با آن كامل و افكارشان را پرورش داده تكميل مى‏كند.


در پرتو ارشاد و هدايت حضرت مهدى(عج) عقل‏ها نيز رشد خود را به مرحلة كمال مى‏رسانند و عقول شكوفا مى‏گردد. و آثار رشد عقلى كه بلندنظرى، افكارى باز، سينه‏هاى گشاده، همت‏هاى والا است، ديدهاى وسيع در جامعه ايجاد و كوته بينى‏ها، تنگ نظرى‏ها و افكار دون و ناپسند از جامعه رخت مى‏بندد.


از آن‌جا كه براي رشد عقلى و به‌كار افتادن كارخانه عقل نياز به علم است و علم به‌عنوان مواد اوليه براى فعاليت عقل مى‏باشد، از اين‌رو در عصر ظهور براى رشد و پويايى عقل، علم هم رشد قابل توجهى دارد تا حدى كه عصر ظهور، عصر گسترش و شكوفايى علم و دانايى است، مرز دانايى و يادگيرى در سراپرده منازل و اعمال وجود تك تك انسان‏ها، گسترش مى‏يابد. امام محمد باقر(ع) فرمود:


در زمان او حضرت مهدى(عج) به شما حكمت خواهند داد، چنان كه زن در خانه‏اش به كتاب خدا و سنت پيامبرش(ص) قضاوت خواهد كرد.


امام صادق(ع) فرمود:


العلم سبعة و عشرون حرفاً فجميع ما جائت به الرسل حرفان، فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين، فاذا قام قائمنا اخرج خمسة وعشرين حرفاً فَبثها فى الناس و ضَمَّ اليها الحرفين حتى يبثها سبعة وعشرين حرفاً؛


علم و دانش 27 حرف است و 27 شعبه و شاخه دارد. تمام آن‌چه پيامبران الهى براى مردم آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز آن دو حرف را نشناخته‏اند. اما هنگامى كه قائم ما قيام مى‏كند 25 حرف و شاخه و شعبه ديگر را آشكار و در ميان مردم منتشر مى‏سازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه مى‏كند تا 27 حرف كامل و منتشر گردد.


با جهش فوق العاده علمى در عصر ظهور، تحول و پيشرفت، دوازده برابر نسبت به گذشته توسعه مي¬يابد. باب‏هاى علوم مفيد و مؤثر به روى بشر گشوده مى‏گردد. حضرت صادق(ع) مى‏فرمايند:


وقتى كه قائم ما ظهور نمايد، خداى تعالى در شنوايى و بينايى شيعيان ما افزايش و كشش ايجاد مى‏فرمايد...


دكترين مهدويت، صلح جهانى، عقلانيت

برپايى صلح جهانى يكى از آرمان‏هاى متعالى بشر در طول تاريخ بوده است، بر‌‌اساس مبانى دينى، بستر صلح جهانى در سايه برپايى حكومت جهانى مهدوى تحقق مى‏يابد. در حكومت جهانى مهدوى، با تكميل عقلى و رشد علمى كه حاصل مى‏گردد، صلح عادلانه جهانى تأمين مى‏گردد. به¬بيان ديگر، با بهره‏گيرى كامل از عقل، زمينه اقامه‏ قسط و عدل را فراهم مى‏سازد.


در دكترين مهدويت در عين تكريم عقل و تجليل از ره‌آورد برهان عقلى و تجربه حسى و تأكيد بر استفاده از آنها در برقرارى صلح عادلانه، براى تأمين تمامى نيازهاى علمى و عملى بشر اين را كافى نمى‏دانند. هم علوم تجربى را بس نمي‌داند و هم ‏ علوم عقلانى را چراكه دست‌آورد توجه افراد به علوم¬طبيعى و عقلانى بشر بدون توجه به وحى، به آن خواهد انجاميد كه


ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ... ؛


فساد و پريشانى به كرده‏ى خود مردم در همه بر و بحر زمين پديد آمد.


تجربه تلخ تاريخ در گذشته و حال نشان مى‏دهد كه ره‌آورد سلاح علمى، بدون صلاح دينى، چيزى جز ستم زورمداران و طغيان طاغيان نبوده. چرا كه با تكيه بر عقل بدون تعبد دينى، منافع ملى به غارت برده مى‏شود و ناامنى و تجاوز... مانع برقرارى صلح عادلانه مى‏گردد.


به‌هرحال هرگونه توسعه جهانى، در امور اقتصادى، فرهنگى، در پرتو صلح عادلانه جهانى است و اين مسئله تحقق نمى‏يابد، مگر اين‌كه بشر خود به عدم كفايت عقل و تجربه پى ببرد و احساس نياز نسبت به وجود مصلحان الهى جهانى را با تمام وجود احساس نمايد و از خداوند طلب منجى نمايد؛


امّن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء؛


در دكترين مهدويت بناى توسعه بر اساس عقل و علم استوار است. بر اساس اين نظريه، عقل بايد بر همه شئون زندگى نورافكن شود و اشراف داشته باشد. نظام عقلانى، در اين ديدگاه ترويج مى‏گردد. توسعه اقتصادى بر اساس نظام عقلانى، موجب مى‏گردد كه مال در همه شرايين جامعه جريان پيدا نمايد، و نظام سرمايه دارى و ثروت‏هاى كلان در دست گروه خاصى قرار نگيرد.


معيار عقل و سفاهت در دكترين مهدويت

معيار عقل و سفاهت و ميزان عقلانيت و سفاهت در اطاعت از خدا‌ست. براساس اين دكترين، مخالف فرمان خدا سفيه است.


و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه... ؛


كسى كه از ملت و دين ابراهيم خليل فاصله گرفت، سفيه است، تبهكاران و اهل اسراف و اشراف، همگى سفيه هستند.


بر اساس اين ديدگاه براى توسعه اقتصادى نبايد مال به عنوان قوام و حيات جامعه در اختيار سفيه قرار گيرد.


وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً؛


در اين دكترين رقابت به عنوان يك عامل توسعه مورد توجه قرار گرفته، اما رقابت عاقلانه، يعنى رقابتى كه براساس اتقان و ظرافت باشد، نه بر اساس تحقير، تخريب و اضرار به ديگران. در اين دكترين رقابتى را كه وسيله جمع مال و چشمگير شدن باشد مذموم مى‏داند. به هر حال رقابت اگر در محدودة عقل و محورهاى عقلى باشد، قرآن كاملاً آن را مى‏ستايد و دستور سرعت و سبقت مى‏دهد:


وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ، فاستبقوا الخيرات؛


در فرهنگ مهدوى سبقت فرعِ بر هجرت، حركت و سرعت است. كه همه آنها بايد زيرمجموعه معرفت عقلى باشد.


تعاون هم در اين دكترين بايد براساس عقلانيت باشد، نه عاطفه. در اين دكترين هيچ برنامه‏اى عاطفى محض نيست بلكه عاطفه و خيال و وهم بايد تحت سرپرستى عقل عملى و نظرى قرارگيرد. اگر كسى بخواهد تعاون داشته باشد، بايد عاقلانه برخورد كند. در اين نظام فكرى، توسعه متوقف بر رقابت است و رقابت هم بايد بر محور عقل باشد

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها