عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

فرج صالحان

فرج صالحان
چهارشنبه 4 اسفند 1389  04:06 ب.ظ




 

اشاره:

بسيارند مردان و زناني که در ميانه ي درد، رنج و ابتلا، آنگاه که احساس مي کردند ديگر روزنه ي اميدي نيست، دست نياز و توسل به سوي ائمه معصومين (ع) دراز کرده اند و نياز خود را برآورده اند. آثار مکتوب مانده از بزرگان


نيز از قول آن برگزيدگان الهي راه هاي متعدّدي را براي عرض حاجات و بر آورده شدن خواسته هاي بندگان فرا روي آنان قرار داده اند.


آنچه پيش روي شماست حکايت يکي از کساني است که با توسل به ائمه ي معصومين (ع) و به لطف حضرت صاحب الامر (ع) از رنج و گرفتاري نجات يافته است.


شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت يازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشي را برداشت، گفت: شما را از مسجد آيت الله انگجي مي خواهند، گوشي را برداشتم، از ستاد نيمه ي شعبان آن مسجد مبارک فرمودند، حاج آقا امسال براي نيمه ي شعبان ما را فراموش نکنيد. عرض کردم: خيلي کار دارم و نمي رسم و نمي دانم چه بنويسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدّس حضرت مهدي (ع) همه چيز را به طور کامل نوشته اند و سليقه ي بنده نوشتن مطلبي نو است که تکرار نوشته هاي گذشته نباشد. تا فرداي آن شب فکر مي کردم براي اين عزيزان چه چيزي تقديم کنم. فردا جهت استراحت ساعتي خوابيدم. در خواب به من گفتند قضيه ي اين صالحان، را براي آن ها بنويس. من بسيار خوشحال شدم زيرا «نمازفرج» منصور بن صالحان را گنجي از گنج هاي حضرت حق متعال و حضرت مهدي (ع) مي دانم. لذا تصميم گرفتم همان قضيه را تقديم حضور عزيزان کنم.


اين حکايت و معجزه را شيخ ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبري، در کتاب «دلائل الامامة» خود نقل مي فرمايد. مرحوم علامه مجلسي هم در دو جاي کتاب «بحار النوار» از «دلائل الامامة» نقل فرموده اند و مرحوم آقا شيخ محمود عراقي در کتاب «دار السلام» خود در باب معجزات حضرت مهدي، معجزه ي چهل و چهارم نقل نموده است. همين طور مرحوم آقاي حاج شيخ علي اکبر نهاوندي در کتاب «العقبري» نقل فرموده است.


اينک نقل داستان، به ترجمه از کتاب شريف و گرانقدر «دلائل الامامة » شيخ ابي جعفر طبري:


حکايت کرد مرا ابو جعفر محمد بن هارون بن موسي تلعکبري که گفت، خبر داد مرا ابوالحسين بن ابي البغل کاتب که کاري را از جانب ابي منصور بن صالحان، بر عهده گرفتم. تصادفاً بين من و او جرياناتي پيش آمد که موجب شد خود را از او پنهان کنم. او مرا سخت ترسانيده، به جستجوي من برآمد. من هم از او پنهان و ترسان بودم تا پس از مدتي عزم کردم پنهاني به مقابر قريش و مرقد منور حضرت موسي کاظم (ع) رفته، شب جمعه اي را در آنجا به عبادت و شب زنده داري و دعا و مسألت بگذرانم، شايد خداوند فرجي عنايت فرمايد.


تصادفاً شبي سخت طوفاني و باد و باران بود. از ابن جعفر، متصدي آن حرم شريف، تقاضا نمود در ها را بسته و آن مکان مقدّس را خلوت نگاه دارد تا به دلخواه خود به دعا و مسألت از درگاه باري تعالي مشغول باشم و آنان که از ايشان ايمن نبوده و از ديدنشان ترسانم، بر من داخل نشوند. او چنين نموده، در ها را قفل کرد و شب به نيمه کشيد. اتفاقاً باد و باران هم مانع از رفت و آمد مردم شد و من با دل آسودگي مشغول دعا و زيارت و نماز بودم. در اين هنگام ناگهاي صداي پايي را از سمت مولاي خود موسي بن جعفر (ع) شنيدم. ديدم مردي زيارت مي کند و سلام بر آدم و پيامبران اولوالعزم فرمود. بعد ائمه را يک يک نام برد تا به صاحب الزمان (ع) رسيد و ايشان را ذکر نفرمود. من از اين سلام تعجب نمودم. پيش خود چنين گمان کردم که شايد فراموش کرده يا عارف به آن امام نيست. يا اين خود مذهبي براي اين مرد است. چون از زيارت فارغ شد، دو رکعت نماز گزارد. سپس رو به مرقد شريف حضرت ابي جعفر جواد (ع) نمود. مثل همان زيارت و سلام را انجام داد و دو رکعت نماز به جا آورد و من از آن جهت که او را نمي شناختم ترسان بودم. او را جواني کامل در جواني و مردانگي ديدم که جامه ي سپيدي در بر و عمامه اي بر سر دارد که آخر آن را به زير چانه انداخته و بر دوش مبارک عبايي افکنده بود. بعد از اعمالش فرمود: «اي ابالحسين ابن ابي البغل کجايي از دعا و فرج؟» گفتتمش: اي سيد و آقاي من! آن کدام است؟ فرمود:


«دو رکعت نماز مي گزاري و بعد از آن مي گويي:


يا مَن أظهَر الجَميل و سَتَرَ القَبيح يا مَن لَم يؤاخِذ بِالجَريرَة وَ لَم يَهتک السِّتر يا عَظيمَ المَنِّ يا کَريمَ الصَّفحِ يا حَسَنَ التَّجاوُز يا واسِعَ المَغفِرة يا باسِطَ اليَدَينِ بِالرَّحمَة يا مُنتَهي کُلِّ نَجوي يا غايَة کُل شَکوي يا عَون کلّ مُستَعين، يا مُبتَدء بِالنّعَم قَبلَ اِستِحقاقِها يا رَباّهُ ـ ده مرتبه ـ يا سَيّداه ـ ده مرتبه ـ يا مَولاه ـ ده مرتبه ـ يا غايَة غايَتاه ـ ده مرتبه ـ يا مُنتَهي رَغبَتاه ـ ده مرتبه ـ أسأَلُکَ بِحَقّ هذهِ الاَسماء و بحقّ مُحمد و آله الطاهرين ـ عليهم السّلام¬ ـ إلّا ما کَشَفتُ کَربي و نَفَست هَمّي و فرَّجتُ غَمّي وَ أَصلَحتُ حالي.


و دعا کن بعد از اين، هر چه خواستي و طلب کن حاجت خود را. آنگاه مي گذاري گونه ي راست خود را بر زمين و مي گويي در سجده ي خود صد مرتبه:


يا محمّدُ يا عليُّ يا عليُّ يا مُحمّد إِکفِياني فَانَّکُما کافِياي وَ انصُراني فَاِنّکُما ناصِرايَ.


سپس مي گذاري گونه ي چپ خود را بر زمين ومي گويي صد مرتبه «ادرکني» و زياد آن را تکرار مي کني و مي گويي: «الغوث الغوث» و تکرار مي کني تا نفس تمام شود و سر از سجده بر مي داري پس به درستي که خداي تعالي به کرم خود بر مي آورد حاجت تو را، ان شاءالله».


به هنگامي که به نماز و دعا مشغول بودم او بيرون رفت، بعد از فراغ از نماز، نزد ابن جعفر رفتم تا از وي حال اين مرد را جويا شوم که چگونه داخل شد؟ ديدم در ها بسته و قفل است. شگفت زده، گفتم شايد دري ديگر باشد که من از آن بي اطّلاعم. ابن جعفر قيّم را صدا زدم و او از اتاق چراغ خانه ـ که در آنجا روغن به چراغ هاي روضه ي مبارکه مي ريختند ـ بيرون آمد. از آن مرد و چگونگي داخل شدنش سؤال نمودم، گفت: همان طور که مي بيني در ها بسته [است ] و من هنوز باز نکرده ام. حکايت و قصه ي خود را به او گفتم. گفت: اين شخص همانا مولا و سيد ما، صاحب الزمان (ع) است. من به هنگام خلوت روضه ي مطهره مکرر او را مشاهده و زيارت نموده ام. من بر فوت سعادت از دست رفته بسيار متأسف گشتم. صبح هنگام، به گاه طلوع فجر خارج شده، به سوي کرخ و مخفي گاه خود بازگشتم. روز بالا نيامده بود که اصحاب و ياران ابن صالحان در جستجوي من بر آمده، ملاقات مرا طالب و از دوستانم جوياي من بودند و با آنان امان نامه اي از وزير بود که در آن به هر لطف و مرحمتي وعده [کرده] بود. با دوستي از دوستان مورد وثوق و اطمينان به حضور او رفتم. از جاي برخاسته، مرا در بر گرفت و با رفتاري مهر آميز که از او نه چنين ديده بودم و نه انتظارش را داشتم، مرا گفت: تنگي کار تو بدان جا کشيد تا شکايت مرا به صاحب الزمان (ع) نمودي؟ گفتم: دعايي و مسألتي بود. گفت: واي بر تو، ديشب که شب جمعه بود، مولاي خود صاحب الزمان (ع) را در خواب زيارت نمودم، مرا امر فرمود که با تو به نيکي رفتار نمايم و با من چنان قهر و درشتي اظهار داشت که بر خود ترسيدم. ابوالحسين ابن ابي البغل گفت: گفتم: لا اله الا الله، شهادت مي دهم که آنان حق اند و منتهاي حق اند، من خود مولاي خود را در بيداري ديدم و با من چنين و چنان فرمود و آنچه را که در حرم و مشهد مبارک موسي بن جعفر، امام کاظم (ع) ديده بودم، براي او باز گفتم. پس بسيار شگفت زده شد و با من رفتار هاي بسيار نيکو، ارزنده و بزرگ به جاي آورد و به آرزو هايي که انتظار و گمانش را نمي بردم به برکت مولاي مان صاحب الزمان (ع) رسيدم.


ترجمه ي اين قصه و نماز فرج هم، در کتاب «العقبري الحسان» و «دارالسلام» مرحوم عراقي هست امّا در کتاب هر دو، يک سطر از دعا ساقط شده است و براي تصحيح آن شايسته است عزيزان به «بحار الانوار» يا خود «دلائل الامامة»رجوع نمايند.


مرحوم «فاضل عراقي» بعد از نقل داستان مي فرمايد، مؤلف مي گويد: ذکر اين خبر مناسب فصل سابق بود و ذکر اين شخص در زمره ي کساني که شرفياب خدمت آن بزرگوار شده اند، انسب مي نمود و سبب ذکر اين در فصل معجزات ـ به علاوه ي آنکه در «بحار الانوار» هم در اين باب ذکر نموده ـ آن است که جهت معجزه را در آن اقوي ديدم؛ زيرا که از اين عمل آثار غريبه مشاهد کردم.


اوّلين وقتي که به اين نعمت رسيدم آن بود که، در سال 1266 با امام جمعه ي تبريز که حاج ميرزا باقر بن ميرزا احمد تبريزي، طاب ثراهما، بود در همين بلده که دارالخلافه ي تهران است، در خانه ي آقا مهدي ملک التجار تبريزي، که فيما بين مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثه ي ميرزا موسي برادر حاج ميرزا مسيح، طاب ثراه، به او منتقل گرديد و الان در تصرّف پسرش حاجي محمد کاظم ملک التجار است، منزل داشتيم و حقير بر ايشان مهمان بودم. لکن چون او مأذون به مراجعت به تبريز از جانب شاه نبود حقير را هم سبب انسي که مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهيه هم، چون عزم توقف نبود بيرون آمده بود و امام جمعه هم به اين ملاحظه که بر ايشان مهمانم و مخارج و مأکول مشروب با ايشان است و غافل از آنکه مصارف ديگر هم هست، بود و خود هم چون انسي با اهل نبود متمکن از قرض گرفتن نبودم لهذا از براي بعض مصارف مثل پول حمام و غير آن بسيار در شدت بودم. اتفاقاً روزي در ميان تالار حياط با امام جمعه نشسته بودم. از براي استراحت و نماز برخاسته، به غرفه اي که در بالاي شاه نشين تالار واقع است بالا رفته، مشغول اداي فريضه ي ظهرين شدم. بعد از نماز در طاقچه ي غرفه کتابي ديدم، برداشته، گشودم. کتاب چاپي ترجمه ي مجلد سيزدهم «بحار» بود در احوالات حضرت حجت (ع). چون نظر کردم، همين خبر در باب معجزات آن سرور جلوه گر آمد. با خود گفتم که با ابن حالت و شدت، اين عمل را تجربه نمايم. برخاسته، نماز و دعا و سجده را به جا آورده، فرج را خواسته، از غرفه به زير آمده، در تالار نزد امام جمعه بنشستم. ناگاه مردي از در آمده رقعه اي به دست امام جمعه داد و دستمال سفيدي در نزد او نهاد. چون رقعه را خواند، آن را با دستمال به من داد و گفت: اين مال تو است. چون ملاحظه کردم ديدم که آقاي علي اصغر تاجر تبريزي که در سراي امير، اطلاق تجارت داشت بيست تومان پول که دويست ريال بود در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته که اين را به فلاني دهيد. چون خوب تأمل کردم، ديدم که از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال، زياده بر آنکه کسي از سراي امير بيست تومان بشمارد و رقعه بنويسد و به آن مکان روانه دارد وقت نگذشته بود. چون اين ديدم تعجب کردم. سبحان الله گويان خنديدم. امام جمعه سبب تعجب پرسيده، واقعه را به او نقل کردم، گفت: سبحان الله من هم براي فرج خود اين کار کنم. گفتم: پس به زودي برخيز و ادا کرده، بعد از آن عمل مذکور را به جا آور. او هم برخاست و به همان غرفه رفته، نماز ظهرين ادا کرده،بعد از آن عمل مذکور را به جا آورد. زماني نگذشت که اميري را که سبب احضار او به تهران شده بود، ذليل و معزول نمودند و به کاشان فرستادند. شاه، عذر خواه آمد امام جمعه را با احترام به تبريز برگردانيد.


بعد از آن، حقير اين عمل را ذخيره کرده، در مظان شدت و حاجت به کار برده، آثار سريعه ي غريبه مشاهده مي نمودم. حتي آنکه يک سال در نجف اشرف ناخوشي وبا شدّت کرد و مردم را بکشت و خلق را مضطرب نمود.حقير چون اين بديدم از دروازه ي کوچک بيرون رفته، در خارج دروازه، در مکاني تنها اين عمل را به جا آورده، رفع وبا را از خدا خواسته ، بدون اطلاع ديگران برگشتم و فرداي آن روز از ارتفاع از بين رفتن وبا خبر دادم. آشنايان گفتند: از کجا مي گويي؟ گفتم: سبب نگويم لکن تحقيق کنيد اگر از ديشب و بعد کسي مبتلا نشده باشد راست است. گفتند: فلان و فلان امشب مبتلا شده اند. گفتم: نبايد چنين باشد بلکه بايد از پيش ظهر ديروز و قبل از آن بوده باشد. چون تحقيق نمودند چنان بود و ديگر بعد از آن ديده نشد ناخوشي در آن سال، مردم آسوده شدند و سبب را ندانستند. مکرّر اتفاق افتاده که برادران را در شدت ديدم و به اين عمل واداشته و به زودي فرج رسيده. حتي آنکه يک روز در منزل بعضي برادران بودم ، بر شدت امرش مطلع شده، اين عمل را به او تعليم نموده به منزل آمدم. بعد از قليل زماني آواز در را شنيدم ديدم همان مرد است، مي گويد: از برکت دعاي فرج از براي من فرجي شد و پولي رسيد. تو را هم هر قدر در کار است بدهم. گفتم: مرا از برکت اين عمل حاجتي نباشد لکن بگو امر تو چگونه شد. گفت: من بعد از رفتن تو به حرم امير المؤمنين (ع) رفتم و اين عمل را به جا آوردم چون بيرون آمدم در ميان ايوان مطهر کسي آمد و به قدر حاجت در دست من نهاد و برفت. و بالجمله حقير اين عمل آثار سريعه ديده ام لکن در غير مقام حاجت و اضطرار به کسي نداده و به کار نبرده ام زيرا که تسميه ي آن بزرگوار اين را به «دعاي فرج»، اشاره به اين دارد که در وقت ضيق و شدت اثر نمايد، والله العالم.


و امّا خود اين ناچيز [نگارنده] به قدري الطاف و عنايات از اين نماز مبارک و دعاي شريفه ديده ام که واقعاً و از صميم دل آن را گنجي از گنج هاي الهي مي دانم و اگر همه ي آن ها را يک به يک بشمارم کتاب مستقلي مي شود، نه جزوه اي. البته معلوم است که اين نماز و هر دعا که نام فرج بر آن نهاده شده است بايد به هنگامي خوانده شود که انتظار فرج جز از خداوند نبوده آدمي قطع اميد از همه جا و همه کس کرده، در کمال انقطاع متوجه پروردگار گردد. شايسته است که در موارد حاجت اکتفا به يک مرتبه خواندن نکند، بدون نااميدي، دو مرتبه و سه مرتبه هم خوانده شود، خداوند گشايش عنايت مي فرمايد.


نفس دعا، سؤال و طلب حوائج از خداوند، خود عبادت خالصي است و اگر ريا و شبهه اي در آن باشد دعاي خداوند نيست. بنابراين محل است خداوند متعال عبادت خالص را رد کند. گر مصلحت عبد باشد به سرعت عجيبي عنايت مي فرمايد و گه گاه با تأخير ـ به تفاوت زمان ـ و اگر صلاح نباشد عقل حکم مي کند که خداوند جزاي آن عبادت خالص را در آخرت جبران و حاجت بنده را روا فرمايد.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
hojat20 تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها