عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

بررسى تاريخى داستان جزيره خضراء قسمت دوم

بررسى تاريخى داستان جزيره خضراء قسمت دوم
چهارشنبه 4 اسفند 1389  04:48 ب.ظ

در قسمت نخست، خبر جزيره خضراء، از نظر سند و دلالت و اشكالات مختلفى كه بر آن وارد بود مطرح گرديد. در اين قسمت، داستان ياد شده از نظر تاريخى مورد بحث قرار خواهد گرفت تا حقايق فزون‏ترى درباره آن داستان بر همگان آشكار گردد.


موقعيت تاريخى داستان

1- سال 699 ه. ق

نقل كننده اين داستان، مدعى است كه در اين سال، خبر را از شخصى شنيده و سپس براى اطمينان، به نزد «على بن فاضل‏» رفته تا خود بدون واسطه، خبر را از او بشنود.


فرض مى‏كنيم كه واقعا، اين ملاقات انجام شده باشد و «فضل بن على‏» ، «على بن فاضل‏» را ملاقات كرده باشد. بر اين اساس، بايستى سفر «على بن فاضل‏» به اندلس، در حدود دهه‏هاى پايانى قرن ششم ه. ق صورت پذيرفته باشد چرا كه واقعه مذكور در زمان تحصيل «على بن فاضل‏» بوده و على القاعده با گذشت‏سال‏هايى، اين واقعه را براى ديگران نقل كرده است.


ويژگى‏هاى تاريخى قرن ششم ه. ق


دهه‏هاى پايانى اين قرن، دوران زوال و ضعف خلافت عباسى است و حكومت‏سلجوقى نيز كه در ظاهر، زير فرمان خلافت عباسى بود ولى عملا همه شؤون آن را اداره مى‏كرد، رو به ضعف و فروپاشى نهاد.


دولت عظيم سلجوقى، به دولت‏هاى متعدد و درگير با هم تقسيم شد. اين وضعيت، از سويى زمينه عرض اندام بيش‏تر خلفاى عباسى را فراهم ساخت تا به فكر احياى اقتدار گذشته خويش باشند - كه البته ميسر نشد - و از سوى ديگر صليبيان را تحريك كرد تا بر بلاد اسلامى هجوم برند و طايفه مغول را نيز بر آن داشت تا به سرزمين‏هاى اسلامى دست اندازى كنند. (1)


حكومت مقتدر فاطمى (كه در مصر و شمال افريقا و سرزمين‏هاى مجاور آن حاكميت داشت) نيز در نيمه قرن ششم، آخرين روزهاى حيات خود را مى‏گذراند و چهاردهمين خليفه فاطمى (عاضد) در 567 ه .ق، پس از آن كه صلاح الدين ايوبى مصر را در اختيار گرفت، در گذشت و خلافت فاطمى به آخر رسيد. (2)


و بدين سان، پس از چند قرن، حكومت‏شيعى در مصر، پايان يافت. (3)


در اواخر قرن پنجم ه .ق، در مغرب اقصى (تونس، الجزاير، مراكش) «مرابطين‏» حركت عظيمى را آغاز كردند; اين حركت‏سياسى، اجتماعى كه براى مدتى حكومت مقتدرى تشكيل داد تا چند قرن ادامه داشت و مدت زيادى شاخه‏هاى اين حركت، در اندلس حكومت مى‏كرد.


2- درياى سفيد و جزيره خضراء

درياى سفيد، همان درياى مديترانه است كه در زبان عرب آن را «البحر الابيض المتوسط‏» مى‏نامند.


دليل نام‏گذارى اين دريا به «البحر الابيض‏» سفيد بودن آب آن به دليل نوع رسوبات دريا است.


سخن از مصر و قاهره و الازهر و سفر دريايى به اندلس و بازگشت از اندلس به مغرب، در داستان جزيره خضراء، گواه آن است كه «درياى سفيد» در اين داستان، بدون شك همان «درياى مديترانه‏» است.


جزيره خضراء قسمتى از انتهاى جنوب غربى اسپانياى فعلى (اندلس قديم) است كه به همين نام در گذشته اشتهار داشته است و در حال حاضر نيز با نام [ALGEIRAS] شناخته مى‏شود.


تاريخچه‏اى از جزيره خضراء

در اين جا لازم است كه تاريخچه‏اى از جزيره خضراء بيان شود.


در سال‏هاى حدود 90 ه ق، شخصى به نام «رودريك‏» (ردزيق) به جهت آن كه مردم اندلس و دولتمردان آن، به فرزندان پادشاه قبلى نظر نداشتند، در آن خطه به پادشاهى رسيد.


عادت واليان قسمت‏هاى مختلف اندلس، اين بود كه فرزندان دختر و پسر خود را هت‏خدمت‏به پادشاه و تربيت در دربار، به «طليطله‏» (تولدو) مى‏فرستادند. اين گروه، در آن جا ازدواج مى‏كردند و به زندگى خود ادامه مى‏دادند.


«يوليان‏» ، حاكم «جزيره خضراء» و «سبتة‏» و...، نيز دختر خويش را به نزد «رودريك‏» فرستاد. «رودريك‏» از آن دختر بسيار خوشش آمد و با او خلوت كرد.دختر، داستان خود را براى پدر نوشت. «يوليان‏» از اين ماجرا خشمگين شد و به جهت انتقام از «رودريك‏» ، نامه‏اى به «موسى بن نصير» كه فرماندار «افريقا» از طرف «وليد بن عبدالملك‏» بود، فرستاد. و او را به «جزيره‏خضراء» و فتح‏اندلس دعوت كرد.


«موسى بن نصير» به جزيره خضراء آمد و با يوليان معاهده‏اى بست. يوليان نيز وضعيت اندلس را براى موسى تشريح كرد. «موسى بن نصير» نامه‏اى به «وليد بن عبدالملك‏» نوشت و از او كسب تكليف كرد. وليد به او نوشت كه در آغاز، پيشقراولانى براى كسب اخبار بفرستد و در درياى بى كران، مسلمانان را گرفتار نسازد.


«موسى بن نصير» مجددا به «وليد» نوشت كه در اين جا، درياى وسيعى نيست‏بلكه خليجى است كه آن طرفش معلوم است.


منظور او، اين بود كه فاصله بلاد مغرب تا اندلس، اندك است و تنها خليجى كم عرض ميان آن دو قرار دارد.


موسى، پانصد نفر را با چهار كشتى به طرف اندلس فرستاد. آنان، در جزيره‏اى پياده شدند آن جزيره را بعدا به نام فرمانده‏شان، «طريف‏» ناميدند.


آنان، به جزيره خضراء حمله كردند و غنائم بسيارى به دست آوردند. در رمضان سال 91 ه ق، از آن جا بازگشتند. همين واقعه، سبب حركت مسلمانان براى فتح اندلس شد و موسى بن نصير، «طارق‏» را به طرف اندلس فرستاد.


«طارق‏» ، جزيره خضراء را فتح كرد. در اين فتح، «يوليان‏» در خدمت او بود (4) موسى بن نصير، در رمضان 93 ه .ق، پس از فتح اندلس به دست طارق، در مسير اندلس وارد جزيره خضراء شد.


در سال 123 ه .ق، زمانى كه «عبدالملك بن قطن‏» امير اندلس بود، امير منطقه «بربر» در افريقا، به او پناه آورد و هنگام مراجعت از «عبدالملك‏» كشتى‏هايى خواست تا خود و نيروهايش از اندلس خارج شوند. عبدالملك به آنان گفت، از كشتى‏هاى جزيره خضراء استفاده كنند. (5)


در سال 143 «رزق بن نعمان‏» كه حاكم جزيره خضراء بود، به «سذوته‏» و «اشبيليه‏» حمله كرد. (6)


در سال 245 ه .ق مجوسيان سرزمين اندلس به جزيره خضراء حمله كردند و مسجد جامع آن جا را آتش زدند. (7)


در سال 392 ه ق، «ابوعامر محمدبن ابي عامر» در گذشت. وى كه حاجب «هشام بن عبدالرحمان‏» بود، در زمان صدارت خود، پنجاه و دو نبرد در اندلس انجام داد. او، وزير با كفايتى بود. اصل او، از جزيره خضراء بود. (8)


در سال 407 ه .ق، «على بن حمود بن ابي العيش بن ميمون بن احمد بن على بن عبدالله بن عمر بن ادريس بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب‏» ، در اندلس، به حكومت رسيد و برادرش «قاسم بن حمود» حاكم جزيره خضراء شد. (9)


در محرم 407 ه .ق، «مستعين‏» ، دو نفر به نام قاسم و على (فرزندان حمود بن ميمون بن احمد بن على بن عبيدالله عمر بن ادريس بن ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى‏طالب) را به امارت سيته و جزيره خضراء منصوب كرد. قاسم، حاكم جزيره خضراء و على، والى سبته شدند. (10)


در سال چهارصد و سيزده ه .ق، يحيى بن على به جزيره خضراء حمله كرد و بر آن مستولى شد. (11)


در سال 431 ه .ق، قاسم بن محمود، پس از مرگ و يا كشته شدن، در جزيره خضراء دفن گرديد. (12)


در سال 479 ه ق، «يوسف بن تاشفين‏» پس از پيروزى در نبرد «زلاقة‏» (13) به جزيره خضراء بازگشت. (14)


در سال 551 ه .ق، «عبد المؤمن‏» ، پسرش «ابا سعيد» را به ولايت «سبته‏» و «جزيره خضراء» منصوب كرد. (15)


در سال 580 ه .ق، يوسف بن عبدالمؤمن «از خلفاى موحدين‏» براى نبرد با نصاراى اندلس در جبل الطارق پياده شدند و سپس به جزيره خضراء وارد شدند و پس از آن به طرف «اشبونه‏» («ليسبون‏» فعلى كه در كشور پرتغال واقع است) حركت كرد و در آن نبرد نيز پيروز شد. يوسف، در اين نبرد، مجروح گشت و در راه بازگشت‏به جزيره خضراء از دنيا رفت. (16)


در سال 621 ه .ق، «غرناطه‏» از دست دولت موحدين بيرون رفت و از اندلس، فقط «اشبيليه‏» و جزيره خضراء در دست آنان ماند. (17)


اين‏ها، تنها، گوشه‏اى از يادكرد «جزيره خضراء» در كتاب‏هاى تاريخى است. اين حوادث تا سال 897 ه .ق - كه اندلس به طور كلى از دست مسلمانان خارج شد - ادامه داشته است. در اين سال‏ها، حاكمان مختلفى از جمله، حمودهاى بنى هود، بنى عامر، مرابطين، حاكمان مغرب، ... بر آن حكومت كردند و گاه نيز با هجوم مسيحيان، «جزيره خضراء» براى مدتى از حاكميت مسلمانان خارج بوده است.


شهر «قرطبه‏» كه از مهم‏ترين شهرهاى اندلس در زمان حكومت مسلمانان بوده است، داراى هفت دروازه بود:


باب القنطرة كه باب الوادى و باب جزيرة الخضراء نيز گفته مى‏شد;


باب الحديد (سرقسطة) ;


باب ابن عبدالجبار (طليطلة) ;


باب طلبيره (ليون) ;


باب عامر;


باب بطليوس;


باب النطارين (اشبيلية) .


اين نامگذارى، نشان مى‏دهد كه جزيره خضراء، مكان مشهورى در اندلس بوده است. به گونه‏اى كه در شهر معروف و بزرگ قرطبه دروازه‏اى به اين نام وجود داشته است.


قاهره و الازهر


در اين داستان از قاهره و الازهر نيز ياد شده است. بنابر آن چه در داستان مذكور آمده، راوى داستان، همراه استاد خود به طرف اندلس حركت كرده است.


بايد توجه داشت كه دست‏رسى به اندلس از مسير قاهره، به دو صورت ميسر است:

از طريق درياى مديترانه;


پيمودن ساحل جنوبى مديترانه و گذر از شمال آفريقا.


با توجه به اين كه در داستان، به سرزمين بربرها اشاره شده، به نظر مى‏رسد كه مسير آنان، از طريق خشكى و سواحل جنوبى مديترانه بوده، بويژه آن كه هيچ ذكرى از دريا و كشتى، در مرحله نخست‏سفر به ميان نيامده است.


بربرها» ، طايفه‏اى سفيد پوست و از نژاد «حامى‏» بودند كه در شمال آفريقا زندگى مى‏كردند. اكثر آنان، در قرن يكم هجرى، به اسلام گرويدند. (18)


بنابراين، «على بن فاضل‏» در سواحل جنوبى مديترانه، سير كرده است. و در اين سير از سرزمين بربرها گذر كرده است.


جزاير رافضيان (شيعيان)

سرزمين مصر و شمال آفريقا، چندين قرن تحت استيلاى حكومت فاطمى (از طوايف شيعه) قرار داشت. نيز، دولت موحدين - كه با عقايد انحرافى مرابطين و... به ستيز برخاست، از نظر پايه‏هاى فكرى شباهت زيادى به شيعه داشت.


حكومت موحدين:

موحدين، از سال 517 ه .ق، به نبرد با مرابطين پرداختند و در سال 541 ه .ق، اندلس را فتح كردند و تا سال ششصد و سى و دو ه .ق، اندلس را در اختيار داشتند.


بنيانگذار اين حركت، شخصى به نام محمد بن عبدالله بن تومرت بود كه در «سوس‏» قيام كرد و خود را از فرزندان «حسن مثنى‏» مى‏دانست.


او، نسبت‏خود را چنين نوشته است: «محمد بن عبدالله بن عبدالرحمان بن هود بن خالد بن تمام بن عدنان بن صفوان بن سفيان بن جابر بن يحيى بن عطاء بن رياح ابن يسار بن عباس بن محمد بن حسن بن حسن بن على بن ابى‏طالب‏» . (19)


حركت ابن تومرت، متاثر از اصلاحاتى بود كه «غزالى‏» در سرزمين‏هاى مغرب اسلامى نشر داد. ابن تومرت، در بغداد، در درس غزالى حاضر و تحت تاثير تفكرات او قرار گرفت و از همان جا، فكر برانداختن مرابطين و تاسيس حكومت موحدين، در او پديدار شد. (20)


افكار و عقايد محمد بن تومرت

افكار و عقايد محمد بن تومرت را در موارد زير مى‏توان خلاصه كرد:


مبارزه با منكرات و فساد حاكمان;


تكيه بر نام «مهدى آل محمد» و تبليغ وسيع از اصل مهدويت;


ادعاى مهدويت و اين كه او همان مهدى موعود است;


گفته‏اند، او، در باطن، به مذهب شيعه تمايل داشت، ولى اظهار نمى‏كرد. (21)


موحدين، به پيشوايى عبدالمؤمن، در سال 540 ه .ق، بر قسمت غربى اندلس تسلط يافتند و جزيره خضراء و اشبيليه و قرطبه و غرناطه را فتح كردند.


آن چه بيش از هر چيز در حكومت موحدين قابل تامل است و توجه به آن براى درك زمينه‏هاى پيدايش داستان جزيره خضراء لازم است، موضوع مهدويت و ادعاى آن از سوى محمد بن تومرت است.


اين عقيده، پس از تومرت، در ميان پيروان او باقى ماند، به گونه‏اى كه برخى از آنان مرگ تومرت را منكر شدند و باور داشتند كه او بار ديگر ظهور خواهد كرد.


ابن تومرت، در خطبه‏هاى خود چنين مى‏گفت:

الحمدلله... و صلى الله على سيدنا محمد المبشر بالمهدى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا يبعثه الله اذا نسخ الحق بالباطل و ازيل العدل بالجور، مكانه المغرب الاقصى و زمنه آخر الزمن و اسمه اسم النبى و نسبه نسب النبى و قد ظهر جور الامراء و امتلات الارض بالفساد و هذا آخر الزمان والاسم الاسم والنسب النسب والفعل الفعل. (22)


بنابراين «محمد ابن تومرت‏» به صراحت‏خود را «مهدى موعود» ناميده است.


تاريخچه نهضت‏هاى شيعى در بلاد مغرب (شمال آفريقا و اندلس)


حركت‏هاى شيعى در شمال آفريقا و اندلس، فراوان بوده است، در كتب تاريخى، خصوصا آن‏هايى كه داراى وابستگى‏هايى به خلافت عباسى و يا اموى بوده‏اند، از اين حركات به عنوان «رافضيان‏» ياد مى‏كنند.


«ابن خلدون‏» مى‏نويسد:

«دولت عبيديان (فاطميان) قريب دويست و هفتاد سال دوام يافت ... سپس فرمانروايى آنان منقرض شد در حالى كه شيعيان ايشان در همه معتقدات خود باقى و پايدار بودند ... شيعيان آنان، بارها پس از زوال دولت و محو شدن آثار آن، خروج كردند ... در رافضى‏گرى تعصب داشتند ... آن قوم از اين سوى بدان سوى منتقل مى‏شدند; زيرا، در معرض بدگمانى دولت‏ها قرار داشتند و زير نظر و مراقبت‏ستمكاران بودند و به سبب بسيارى پيروان و پراكنده شدن دعات ايشان در نقاط دور و خروج‏هاى مكرر آنان، يكى پس از ديگرى، رجال آنان به اختفا پناه برده و كما بيش شناخته نمى‏شدند، چنان كه گفته شاعر درباره آنان صدق مى‏كرد كه «اگر از روزگار، نام مرا بپرسى، نمى‏داند و اگر مكان مرا بپرسى، جايگاه مرا باز نخواهد شناخت‏» . (23)


براى بررسى بيش‏تر درباره وضعيت اندلس و بلاد مغرب در قرون مرتبط با موضوع بحث، يكى از مهم‏ترين اسناد و مداركى كه در دست است كتاب «العبر» از «ابن خلدون‏» ، خصوصا مقدمه آن است.


نقل‏ها و تحليل‏هاى ابن خلدون در اين زمينه، اهميت فراوان دارد; چرا كه او به منزله شاهدى است كه حوادث قرن هفتم و هشتم را براى ما گزارش كرده است.


«موقعيت جغرافيايى جزيره خضراء» ، در كلام ابن خلدون، چنين آمده است:

اقليم چهارم ... بر ساحل جنوبى; اين قطعه در جنوب شهر طنجه واقع است و اين قطعه دريا در شمال «طنجه‏» به وسيله يك خليج تنگ به عرض دوازده ميل، ميان طريف و جزيرة خضراء در شمال و قصر مجاز و سبته در جنوب، واقع است. (24)


و همه اين نواحى، از بلاد اندلس باخترى به شمار مى‏روند و نخستين آن‏ها، شهر طريف است كه نزديك جايگاه پيوستگى دو دريا است و در خاور آن، بر ساحل درياى روم، به ترتيب، جزيرة خضراء و مالقة و ... قرار دارد. (25)


ابن خلدون، در مورد رواج تفكر و ادعاى مهدويت در آن زمان، چنين مى‏نويسد:

«ابن قسى‏» (26) صاحب كتاب «خلع النعلين‏» مردم اندلس را به نام دعوت به حق، شوراند. او، كمى پيش از دعوت مهدى (ابن تومرت) كار خود را آغاز كرد. (27)


گاهى برخى از اين دسته، خود را به «فاطمى موعود» و يا «منتظر» نسبت مى‏دهند; يعنى، يا خويش را، خود او مى‏خوانند و يا از جمله داعيان وى مى‏شمرند ... چنان كه در آغاز اين قرن (قرن هشتم) در «سوس‏» مردى از متصوفه به نام «تويذرى‏» خروج كرد و به مسجد «ماسه‏» در ساحل درياى آن جا شتافت و از روى تلبيس و عوام فريبى، خود را در نزد مردم آن ناحيه، «فاطمى موعود» مى‏پنداشت، چه مغز عاميان آن سامان را از پيشگويى‏هاى مربوط به انتظار فاطمى موعود، پر كرده بود. نخست، طوايفى از بربرها پيرامون وى گرد آمدند ... همچنين در آغاز اين قرن، مردى به نام «عباس‏» در «عماره‏» خروج كرد و همين ادعا را مطرح ساخت و گروهى گرد او آمدند. او به «باديس‏» يكى از نواحى آن جا لشكر كشيد و چهل روز پس از ظهورش كشته شد. (28)


پس از مرابطان، مهدى پديد آمد و مردم را به حق دعوت مى‏كرد ... و مذهب مردم مغرب را نكوهش مى‏كرد ... و پيروان خويش را «موحدان‏» ناميد ... و راى خاندان نبوت را در امام معصوم مى‏دانست و ناچار، چنين امامى، در هر زمان بايد وجود داشته باشد تا به سبب وجود او، نظام جهان حفظ شود.


و اين كه وى را (ابن تومرت) «امام‏» ناميدند، به سبب آن است كه در مذهب شيعه، خلفاى خويش را بدين لقب مى‏خواندند و با كلمه «امام‏» لفظ، «معصوم‏» را مرادف مى‏آورند تا اشاره به مذهب شيعه در عصمت امام باشد ...


مهدى، به نام اميرالمؤمنين خوانده مى‏شد و وى «صاحب الامر» بود. (29)


«محمد بن ابراهيم ايلى‏» داستان شگفت آورى از اين گونه موارد براى من نقل كرد و آن، اين است كه هنگام سفر حج، از رباط عباد - كه مدفن شيخ «ابومدين‏» در كوه تلمسان است - مردى از خاندان پيامبر (سيد) كه از ساكنان كربلا بوده است، همسفر او مى‏شود. آن مرد، داراى پيروان و شاگردان و خدمتگزاران بسيار بوده و در ميان قوم خود، پايه ارجمندى داشته است و در بيش‏تر شهرها، همشهريانش از او استقبال مى‏كردند و مخارج وى را مى‏پرداختند.


شيخ گويد: ميان ما، دوستى استوار گرديد و موضوع كار او بر من كشف شد كه وى با همراهان خويش از كربلا كه اقامت‏گاه او بود، براى جست و جوى فرمانروايى و ادعاى اين كه فاطمى است، به مغرب آمده و چون ديده كه دولت مرينيان (كه در آن هنگام تلمسان را پايتخت‏خود قرار داده)، در نهايت قدرت است، به همراهان خود گفته است: «برگرديد كه ما دچار غلط و اشتباه شده‏ايم و اكنون هنگام ادعاى ما نيست...» . (30)


ابن خلدون، وضعيت نيروى دريايى مسلمانان را در مديترانه (بحر ابيض)، چنين گزارش كرده است:


«نيروى دريايى اندلس، در روزگار عبدالرحمان ناصر، به دويست كشتى رسيده بود و نيروى دريايى افريقيه نيز به همان اندازه و يا در آن حدود بود ... مسلمانان، در روزگار دولت اسلامى، بر كليه سواحل اين دريا (مديترانه) تسلط يافته بودند و قدرت و صولت ايشان در فرمانروايى بر آن دريا، به اوج عظمت رسيده بود... ابوالقاسم شيعى و پسرانش، با نيروى دريايى خويش، از مهديه به جزيره جنوه (ژنو) حمله مى‏بردند و پيروزى مى‏يافتند ... مجاهد عامرى، جزيره ساردنى را به وسيله نيروى دريايى در سال 405 ه .ق، فتح كرد. سپاهيان اسلام، به وسيله نيروى دريايى خويش، از سيسيل تا اروپا دريانوردى مى‏كردند و با پادشاهان فرنگ به نبرد برمى‏خاستند ... چندان كه اثرى از نيروى دريايى مسيحيان بر جاى نماند ...


در ناحيه غربى اين دريا (مديترانه)، همواره، ناوگان نيرومند و نيروى دريايى مهمى وجود داشته و هم اكنون نيز (زمان ابن خلدون) وجود دارد و هيچ دشمنى را ياراى تجاوز نیست.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها