عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

منبع درآمد جوانترین جانباز شیمیایی رقصیدن است

منبع درآمد جوانترین جانباز شیمیایی رقصیدن است
چهارشنبه 4 اسفند 1389  05:10 ب.ظ

 

 همدل با جانبازان شیمیایی؛ پنج ساله بودم که شیمیایی شدم

همیشه وقتی که کتابهای تاریخ فاجعه شیمیایی سردشت را ورق می زدم یا اینکه در نمایشگاه های عکس جانبازان شیمیایی در داخل و خارج از کشور شرکت می کردم عکس های کودکان مظلوم سردشتی که بیگناه زیر هجمه تاراج غاصبان بعثی قرار گرفته بودند مرا متاثر می کرد و تصاویر آنان در تمامی لحظات زندگی من همراهم بود. بسیار به دنبال صاحبان این عکسها گشتم تا اینکه ردپای صاحب یک عکس را در سردشت پیدا کردم. این مصاحبه را به عنوان زیباترین مصاحبه با جانبازان شیمیایی در دفتر خاطراتم نگاه می دارم که تمام لحظاتش پر بود از عشق، ایمان و شادی مفرط...

میهمان ناخوانده

به هر زحمتی بود شماره تلفن همراهش را پیدا کردم. 0936085 و.. سر قرار بودم و داشتم دنبال اقای رحیم صداقت می گشتم که جوانی آمد جلو و گفت: آقای کسایی؟ گفتم: بله گفت: صداقت هستم... بعد یک تاکسی گرفت و با هم به خانه ایشان رفتیم.

تاکسی تا انتهای شهر رفت و الباقی راه را باید پیاده می رفتیم. به قول معروف خانه روی تپه ای کوچک بود که به قول تهرونی ها می گویند بالاشهر ولی در سردشت آنجا پایین شهر بود. بعد از گذشتن از یک شیب خطر ناک که نزدیک بود سقوط کنم به خانه کوچک استیجاری رحیم رسیدیم. خانه رحیم 2 اطاق 12 متری داشت با یک آشپزخانه البته مثل خانه های ما نبود سقفش با تیرچه های چوبی پوشیده شده بود و اطاقهایش بدون کانال کولر و اشپزخانه ای خالی از کابینت، ماکروفر، مخلوط کن، چرخ گوشت و... بود. آشپزخانه ای تنها با یک اجاق گاز قدیمی.

رحیم مثل همه مردهای سردشتی با لباس کردی در کنارم نشسته بود و همسرش هم در حال دم کردن چای به زبان کردی از رحیم می خواست تا از میهمان نا خوانده پذیرایی کند. و رحیم هم می گفت: ما که در خانه چیزی نداریم جز خجالت. بعد از چند دقیقه دوستان رحیم یکی یکی برای دیدن من به خانه رحیم آمدند. خوب شهر کوچک است و خبرها همه جا می پیچد. دیگر داشت صحبتمان گل می انداخت که رحیم تنها عکسی که 23 سال تا کنون نزد خود نگاه داشته بود را به من نشان داد. عکس کودکی 5 ساله که با تاولهای شیمیایی بر روی تخت بیمارستان شهید چمران تهران بستری شده است. و ناگهان بغض رحیم باز شد...


لحظه ای که شیمیایی شدم...

آن زمان 5 سال بیشتر نداشتم و چیزی یادم نمی آید ولی از دوستان، همسایگان و کسبه داستان آن روز را در سینه ام نگاه داشتم تا روزی برای کودکانم بازگو کنم. آن روز پدرم برای گرفتن کوپن مرغ و تخم مرغ رفته بود مغازه کاک محمد و من همراه با مادر و خواهرم در کغازه میوه فروشی پدرم منتظر او بودیم. من دائما به میوه ها دست می زدم و مادرم می گفت: رحیم این میوه ها کثیف است دست نزن مریض می شوی. مادرم هم زن رنج کشیده ای بود و با زن دوم پدرم با هم زندگی می کردند. ساعت 30/16 دقیقه عصر بود که صدای هواپیماهای دشمن فضای منطقه را پر کرد.

 همه مردم و کسبه بازار سراسیمه به بیرون خانه ها و مغازه ها ریختند. ناگهان با اصابت یک بمب در روبروی مغازه پدرم در میدان سرچشمه سردشت همه چیز برهم ریخت. آن بمب حاوی گازهای شیمیایی بود و بعد از اصابت با فشار زیاد گاز خردل را به اطراف پراکنده می کرد. مادر و خواهرم از شدت صدمات بیهوش شدند و من هم در داخل جوی آب خیابان افتادم.

 زن دوم پدرم سراسیمه خود را به مغازه رساند و مرا از جوی اب در اورد و به درمانگاه شهر برد. و بعد از چند روز مرا به بیمارستان شهید چمران تهران منتقل کردند. همانجا بود که عکاسان از من عکس گرفتند و آن عکس تا امروز در تمامی کتابها و نمایشگاه های ارائه و چاپ شده است.

زندگی بعد از جنگ

رحیم که سرفه های خشک چاشنی کلامش بود گفت: پدرم چند ماه بعد من را به همراه مادرم و خواهرم به عراق برد ولی بعد از چند سال نتوانستم آنجا زندگی کنم هر چه باشد آنها دشمن ما بودند و برای من زندگی در آنجا سنگین بود وبرای همین به سردشت برگشتم.

دوران کودکی سختی داشتم. به فوتبال علاقه مند بودم ولی وقتی چند دقیقه بازی می کردم نفسم می گرفت. یادم هست وقتی کلاس راهنمایی بودم همکلاسیهایم مرا معتاد می نامیدند چرا که نمی دانستند که این ناتوانی تنها دلیلش ریه های پژمرده و خلت های خردلی یادگار سال 66 است. ولی هرچه بود گذشت و امروز به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر تاتر در اداره ارشاد سردشت کار می کنم.

 کارمند نیستم ولی حقوق بخور و نمیری داریم. در ضمن در این مدت با مطالعه و اموزش های زیاد توانستم مدرس رقص کردی شوم رقصی با آداب و رسوم ایرانی و کردی گره خورده و نوعی هنر محسوب می شود. و الان گاهی منبع درامدم می شود. البته کارگردان تاتر در سردشت هم هستم ولی اینجا امکانات لازم نیست.

ازدواج و خانواده

همسرم نامش زریان است که زبان فارسی طوفان می گویند. زریان زیبا نمی دانم که چرا خود را پاسوز من کرده است. ولی وقتی او در کنار من است احساس آرامش می کنم. زریان را در یک میهمانی دیدم و بعد از او خواستگاری کردم.

آن زمان زریان دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه علمی کاربردی تهران بود که بعد از ازدواج مشکلات من نگذاشت به تحصیلش برسد. یادش بخیر عروسی شلوغی بود بیش از 500 نفر میهمان داشتیم. تنها تالار عروسی سردشت پر شده بود از اقوام و آشنایان البته خدا خیرشان بدهد تمام هزینه عروسی را اقوام تقبل کردند.

 از زریان پرسیدم: اگر شرایط محیا باشد دوست داری ادامه تحصیل بدهی: اشک در چشمانش حلقه زد و نگاهی به رحیم کرد و گفت: اگر همسرم راضی باشد و بدانم او راحت است از خدا می خواهم که درس بخوانم. گرم صحبت بودیم که نفهمیدم ظهر شده می خواستم ادامه مصاحبه را به بعد از ظهر موکول کنم که دیدم زریان خانم نهار درست کرده و به اصرار می گفت: نترس نمک گیر نمی شوی. یک نهار هم خانه فقیر فقرا بخور جای دوری نمی رود. جای شما خالی فکر کنم آن روز کل پس اندازشان را برای پذیرایی از من هزینه کردند، البته فقط برنج بود و سیب زمینی و مقداری مرغ و دیگر هیچ...

می ترسیدیم بچه دار شویم!

ترس از بچه دار شدن برای جانبازان شیمیایی یک امر طبیعی است. ولی علم پزشکی ثابت کرده است که عوارض شیمیایی برای مرد و زن برای بچه دار شدن خطری نخواهد داشت. ای کاش این اطلاع رسانی ها برای جوانان و مردان و زنان سردشتی هم انجام می شد.

ولی گفته ها و شنیده های من از پزشکان متخصص برای خانواده صداقت یک نوید تازه ای بود تا آنها را از فکر بچه دار نشدن رها کند. زریان چشمانش می درخشید و شوق مادر شدن در وجودش ایجاد شد و رحیم با گوش دل به صحبتهای من گوش می داد. به آنها گفتم برای اطمینان از حرفهای من چند روزی در تهران میهمان من باشید تا شما را پیش پزشکان متخصص علوم شیمیایی ببرم البته اگر تا ان روز هنرمندی اعلام امادگی کرد برای تعلیم و تکمیل فنون بازیگری خدمت ایشان هم می رویم.

و امروز تنها با یک راهنمایی کوچک رحیم و زریان صاحب فرزند دختر شده اند به نام صیام...

ماهیانه 150 هزارتومان درآمد دارم

زریان منجوق دوزی می کند و ماهیانه 20 الی 40 هزار تومان درآمد دارد و رحیم با بازی در تاتر و اموزش رقص می تواند ماهیانه بین 100 تا 120 هزار تومان درآمد داشته باشد و الباقی هزینه های زندگی شان را دوستان و اقوام می پردازند. رحیم بعد از گذشت 23 سال تازه توانسته ثابت کند که جانباز است و او را جانباز 10 درصد می نامند. 10 درصد یعنی اینکه حقوقی از بنیاد نمی گیرد و تنها بیمه است آن هم برای درمان شیمیایی اش... رحیم بیشتر روز را در خانه سپری می کند چرا که اعصاب تضعیف شده او و موج انفجار توان کارهای سخت و اداری را از او گرفته و حتی نمی تواند مدتی کوتاه با همسرش صحبت کند. شیشه های شکسته کنترل تلویزیون شکسته و... نشان از درگیری های شدید در خانه می دهد ولی زریان دانسته به این حقیقت با او زندگی می کند.

زریان دوست دارد کامپیوتر داشته باشد

جالب اینجاست که زریان همسر رحیم به نرم افزار ویندوز، فتوشاپ و برنامه نویسی مسلط است ولی مشکلات مالی نتوانسته است تا امروز حتی یک رایانه کوچک تهیه کند. زریان می گفت: در سردشت کافی نت ویژه بانوان نداریم و اگر من اینکار را انجام دهم درآمد خواهیم داشت و کمک خرج خانواده می شوم و از شرمندگی افرادی که ما را حمایت و کمک می کنند در می آییم. ولی این کار حداقل به 3 یا 5 میلیون پول نیاز دارد که نمی توانم تهیه اش بکنم.

رحیم هم می گفت: من تا به حال ده ها تاتر را نوشته و در سردشت بازی کرده ام و در زمینه رقص کردی چندین بار در شهرهای مختلف و تلویزیونهای عراقی برنامه اجرا کرده ام ولی برایم درآمد نداشته و دوست دارم در ایران بازی و برنامه اجرا کنم به قول معروف در سردشت دارم می پوسم جایی برای شکفتن استعدادهای من نیست درحالی که گروه هنری که داریم در سطح ملی می تواند کار کند. ولی افسوس که نمی توانم در تهران زندگی کنم و یا اینکه در کلاسهای هنرمندان بزرگ تاتر و سینما شرکت نکم نه پولش را دارم و نه جایی برای زندگی کردن. همینجا هم که هستیم ماهیانه 80 هزارتومان کرایه خانه می دهیم چه رسد به اینکه به تهران بیاییم.

رحیم و زریان آنقدر پاک و معصومند که نمیخواهی از همصحبت شدن با آنها دل بکنی... ولی دریغ از وفای به عهد مسئولان... آنها سالهاست که فراموش شده اند

زریان تنها به چند رایانه نیاز دارد تا به پیشنهاد من اولین کافی نت زنانه سردشت را افتتاح کند..

5y8_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

papeli

papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12682
محل سکونت : قم

پاسخ به:منبع درآمد جوانترین جانباز شیمیایی رقصیدن است
چهارشنبه 4 اسفند 1389  05:17 ب.ظ

زندگي كردن را بايد از اين ادمها اموخت

mostafavys12

mostafavys12
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 656
محل سکونت : خراسان رضوي
papeli تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها